تبلیغات
بهائیت شناسی - گفتگو با دانشجوی بهائی - 8 z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1396/12/9 ساعت 09:24 توسط بابائی

                                      فردائی که نیامد


    صبح فردای آن روز، زودتر از هر روز، به دانشگاه آمدم و با اندک جستو جوئی،جلال را پیدا کردم. هر دو باهم جلوی پله های دانشکده به انتظار فرهاد به گفتگو پرداختیم. با استفاده از این فرصت، برخی نکات را در زمینه ی سخنان دیروز از وی می پرسیدم و مرتّباً یادداشت های خلاصه ای را نیز که مبنای همین نوشته قرار گرفت به او نشان می دادم و اصلاح می کردم. وقت هم به سرعت می گذشت؛ ولی گوئی فردای فرهاد هنوز نیامده بود؛ زیرا آن روز و حتی چند روز بعد هم به پیدا کردن او موفق نشدیم! این مسأله برای من بسیار عجیب بود؛ ولی به عکس، جلال هیچ اظهار تعجبی از آن نمی کرد؛ گوئی اساساً پیشاپیش چنین چیزی را انتظار داشته است.

 

    بیش از یک هفته از این ماجرا گذشته بود که یک روز صبح من و جلال درحالی که با یکی از دوستان دانشکده مشغول گفتگو بودیم متوجّه عبور فرهاد شدیم. نمی دانم حمل بر تعصّب می کنید یا نه؛ ولی باور کنید که غافل گیرش کردیم و الّا داشت فرار می کرد تا با من و جلال رو به رو نشود، اما دیگر دیر شده بود. بعد از سلام و احوال پرسی، جلال گفت: دوست عزیز، چه شد که فردای تو چنین طولانی شد و بیش از یک هفته به درازا کشید؟ ما در آرزوی دریافت پاسخ های تو، جان به لب شدیم. آیا با بزرگان امر به صحبت نشستی؟ آیا مشکلات مرا آسان کردی؟


    فرهاد که با ناراحتی و رنگ پریدگی چشم گیری صحبت می کرد با نوعی لکنت ناشی از اضطراب گفت: بچه ها، خیلی متاسّفم! از طرف تشکیلات به من دستور داده شد که با شما صحبت نکنم! این را گفت و دستش را از میان دستهای جلال کشید و به سرعت از ما دور شد؛ در حالی که جلال به او می گفت: فرهاد، مواظب باش طرد نشوی؛ چون تماس با ما خطر طرد برای تو دارد! به هوش باش!

 

    از جلال پرسیدم: طرد دیگر چیست؟ او گفت: هیچ، این مدعیان وحدت عالم انسانی هر وقت مصلحت بدانند، حتّی افراد خودی را که تا دیروز با آنان حشر و نشر داشتند، به اندک بهانه ای از داخل جامعه ی خود اخراج می کنند که این نیز یکی دیگر از مظاهر آن تعالیم به اصطلاح جهانی یعنی وحدت عالم انسانس است! شوقی ربانی در باره روابط بهائیان با اینگونه راتدگان اظهار می دارد: با منفصلین روحانی بهائی، سلام و کلام جایز نیست و منفصلین اداری را نباید به مجالس عمومی دعوت کرد.[1] همچنین آمده است: و لکن با نفوس معرِض که اعراضشان ظاهر شده معاشرت و تکلّم و ملاقات جایز نه.[2]

 

    می بینی که پیشوایان بهائی با ایجاد چه حصاری آهنین می کوشند که حتّی با بهائیان دیروز این چنین رفتار نمایند تا به خیال خود، چیزی آنان را از داخل تهدید نکند؛ در عین حال، باز هم با کمال شجاعت با هر که صحبت می کنند می گویند: همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار. سراپرده یگانگی برافراشته شد وحدت عالم انسانی...

 

    هنوز در طول برخوردها و گفتگوهای فراوانی که با اینها داشته ام، نتوانسته ام این تناقض را برای خود حل کنم؛ چرا که حل شدنی نیست و نشان از غیر الهی بودن این مکتب دارد.

 

    بله دوست عزیز، این آقایان نزد افراد غیر مطّلع چنان اظهار فضل می کنند که گوئی سقراط زمانند و بر کرسی درس نشسته؛ اما نزد مسلمانانی که مختصر اطّلاعاتی از معتقدات خود و ایشان دارند، عاجزند و فراری و خائف.

 

    تازه فهمیدم که چرا آن روز، جلال چندین بار در طول سخن به فرهاد می کفت: چون گمان ندارم که در آینده بتوانم این گفتگو را با تو ادامه دهم، همین نشست را غنیمت می دانم و زمام سخن را تا طرح تمامی سوالاتمان در این زمینه رها نمی کنم. راستی که چه پیش بینی جالبی بود و چه درست به واقعیّت پیوست.

 

    در اینجا جلال گفت: آری، آنچه در این مدت تو شاهد آن بودی به واقع ، وصف دو روی یک سکّه است که سخت با هم در تضادند.


    از آن روز به بعد، میان من و جلال، نهال محبّتی تازه ریشه گرفت که برای من بسیار مغتنم بود و بد نیست بدانید حالا هم که مدتها از آن ماجرا می گذرد، فرهاد هر وقت من یا جلال را می بیند، سرش را به سوئی دیگر می کند و راهش را می چرخاند و پای به گریز می گذارد! انگار جلال همانطور که اشاره کردم، به خوبی می دانست که پرورش دهندگان امثال فرهاد چگونه در برابر منطق قوی یک مسلمان آگاه عاجزند و در عین حال، فرهادها عِنان خویش را به دست تشکیلاتی این سان دو چهره داده اند و به رغم آگاهی از ناتوانائی آن در حلّ این مشکلات عقیدتی، همچنان مطیعان بی اراده ی تشکیلات اند. با این همه، خویش را متحرّیان حقیقت می دانند و مخالفان را به سرسختی و تعصّب و تقلید کورکورانه متّهم می دارند!.



[1] - اشراق خاوری، گنجینه حدود و احکام، چاپ ۴، باب ۷۶. متاسفانه از چاپ چهارم به بعد، این مطالب را حذف کرده اند!

 

[2] - مائده آسمانی ۸: ۷۴



موضوع : گفتگو با بهائیان ,