تبلیغات
بهائیت شناسی - گفتگو با مبلّغ بهائی - 6 z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1397/02/15 ساعت 08:45 توسط بابائی
                                      حضور عبدالبهاء در نماز جماعت

    به مسافر خانه برگشتم. آن شب را با رنج فراوان پشت سر گذاشتم. فردا تصمیم گرفتم که اگر یک ماه هم در حیفا بمانم باید عباس افندی را ببینم و از این مرد شکایت کنم. از آن پس هر روز از صبح تا شام دور و بر خانه عبدالبهاء پرسه می زدم. هر که خارج می شد می پرسیدم حضرت عبدالبهاء تشریف دارند؟ می گفتند: خیر. گاهی به خودم بد و بیراه می گفتم. گاهی خودم را ملامت می کردم و می گفتم: ای کاش تعارفات را رد نمی کردم و با شرط ملاقات تقدیم می داشتم. خلاصه کلاف سر درگم شده بودم. حق هم داشتم، آخر انتظار چنین کاری را نداشتم یک هفته تمام در پریشانی حواس گذراندم. همین جا بود که گفته بهاءالله به یادم آمد که می گوید: «تألله قد ضلت راس الخیط فی امری و صرت متحیراً[1] ».

     روز جمعه فرا رسید، هنگام نماز ظهر دیدم پاشو و بروئی به راه افتاد، کس و کار عباس عبدالبهاء این ور و أن ور می دوند؛ از یکی آهسته پرسیدم چه خبره؟ گفت: حضرت می خواهند نماز تشریف ببرند. خوشحال شده با خود گفتم همین جا می ایستم، هرگاه حضرت خارج شدند، دستش را می بوسم و با او به راه می افتم. در ضمن راه هدایا را گوشزد می کنم. بعد هم در جماعت بزرگی که از اهل بهاء تشکیل می شود در صف اول شرکت می کنم، دیگر ولش نخواهم کرد. ولی به زودی به خود آمدم که در بهائیت نماز جماعت خواندن وجود ندارد، چنانکه سیّد علی محمّد باب می گوید: «فی حرمة صلوة الجماعة الا صلوة المیت فانكم تجتمعون و لكن فرادی تقصدون[2]». یعنی نماز جماعت حرام است، مگر نماز میت؛ پس همانا شما گردهم آئید و لكن قصد فرادی کنید.


     در همین افکار تقریباً مالیخولیائی بودم که در منزل باز شد، عدّه ای دور شخصی که لباس سفید پوشیده و نعلین عربی تمیز و پاکیزه ای به پا کرده و عمامه کوچک ساده و ریشی سیاه و انبوه برای خود ساخته بود محاصره نموده اند، یقین کردم عباس عبدالبهاء خودش است، جلو آمدم «الله ابهی، گفتم، دور و بری ها یک نگاه تند و غضبناکی نمودند و بر سرم فریاد کشیدند که چرا سلام نکردی؟ خجالت بکش، برو گم شو!! گوئی صد خروار آب سرد بر سرم ریختند
!! یعنی چه؟! به ما می آموختند که شما به جای سلام که در اسلام مرسوم است "الله ابهی" بگوئید، حالا چطور شده که به من پرخاش می کنند که چرا سلام ندادم !

     همه این مطالب در آن حال برای من باور نکردنی بود، ولی بعداً به سرّ همه این مطالب پی بردم. در افکار خود دست و پا می زدم که جمعیت از من دور شدند. من هم با عجله پشت سرشان راه افتادم. دوان دوان رفتم تا به مسجد جامع مسلمانان رسیدیم. تعجبم بیشتر شد، یعنی چه! عباس عبد البهاء در مسجد جامع مسلمان ها چه می کند؟! شاید پیش نماز مسلمان هاست؟ باورم نمی آمد. در هر حال وارد مسجد شدم. عباس افندی رفت به صف اول، من هم به سرعت از صف جماعت گذشتم و خود را به هر زحمتی بود در کنار عبدالبهاء جا زدم. دور و بری ها می خواستند مرا دور کنند، ولی نزدیک بود فریاد بکشم آبروشان را ببرم
. آنقدر ناراحت بودم که اگر دست به سرم می زدند فریاد می زدم. آنها هم که هوا را ابری دیدند چیزی نگفتند.


     پیش نماز مسلمان ها آمد، همه اقتدا کردند، عبدالبهاء هم مانند همگان اقتدا کرد. در بین دو نماز، من آهسته به عبدالبهاء گفتم: قربان هدیه های بنده رسید؟ عبدالبهاء غضبناک برگشت و نگاه تندی کرد و انگشت بر دماغ بینی گذاشت و فرمان سکوت داد و آهسته گفت: در اینجا چیزی نگوئید، بیائید منزل. هنوز می خواستم بگویم آقا آمدم راهم ندادند که بلند شد دوباره به نماز ایستاد. صبر کردم نمازش را تمام کرد، گفتم: آقا چیزی مرقوم بفرمائید، راهم نمی دهند. اعتنائی نکرد. چیزی نمانده بود که دشنام بدهم، بد و بیراه بگویم. یکی از دور و بری ها دستم را گرفت، گفت: آقا را ناراحت نکنید؛ حتما تشریف بیاورید من آنجا هستم، به شما اجازه خواهم داد. خلاصه ما را خاموش کردند. دیگر چیزی نگفتم. اما از تمام این صحنه ها رنج می بردم.

     بعد از نماز عبدالبهاء بلند شد راه افتاد، من هم راه افتادم. در بین راه کمی عقب ایستادم و از چند نفر پرسیدم این آقا کیست که تشریف می برد؟ گفتند ما نمی شناسیم. اما آنقدر می دانیم مرد مسلمان خوبی است، هر روز نماز جماعت شرکت می کند. من تا در محولات بودم، فکر می کردم تمام حیفا بهائی هستند، اینجا بود که فهمیدم مردم حیفا، عبدالبهاء را نمی شناسند، و عباس افندی هم سعی کرده است که مردم او را یک فرد مسلمان بشناسند. علت شرکت در نماز جماعت هم همین بوده است. و اصلا بهائیان در اختفا به سر می برند. و تمام با حقّه بازی و دوز و کلک خودشان را نگه داشته اند. مبلّغان به ما می گفتند: شخصیت عبدالبهاء شرق و غرب را گرفته، بر عکس تمام تبلیغ ها و پروپاگاندها چیزی بود که من دیدم.


     به هر حال رفتم تا درب منزل عبدالبهاء، برگشت نگاهی به من کرد و گفت حال برگردید، شب تشریف بیاورید. باز هم مأیوس برگشتم. هنگام غروب آفتاب با هزار یأس و نا امیدی رفتم در زدم، در را باز کردند، وارد شدم، تشکیلاتی دیدم که نمی توان وصف کرد!! وضع فلاکت بار خودم را دیده بودم، حالا خود را در این کاخ مجلّل می دیدم، هوش از سرم رفت!! آیا این خانه عبدالبهاء است؟ با آن وضع زاهدانه ای که امروز دیدم! این همه تجملات را از کجا آورده است؟ آخر عبدالبهاء با این وضع کی از حال فقرائی مثل من خیر دارد؟ ای کاش ! ابدأ راهم نمی دادند. در همین افکار مرا به اطاق پذیرائی وارد کردند هنگام شام خوردن رسید، عبدالبهاء با وضع بسیار مرتبی آمد و نشست، حال من و بهائیان منطقه محولات را پرسید؛ خوش آمدی گفت و با کمی عذر خواهی به بهانه اینکه گرفتارم، مهمان دارم، پا شد و رفت و من یخم زد.

ادامه دارد...


[1] - آثار قلم اعلی، ج 4 ص 329

[2] - بیان فارسی، ص 324



موضوع : گفتگو با بهائیان ,