تبلیغات
بهائیت شناسی - گفتگو با مبلّغ بهائی - 8 z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1397/02/22 ساعت 08:37 توسط بابائی

                          اقرار مبلّغین بهائی به بطلان بهائیت


    چند روز از رفتن آقای نبیل زاده گذشت و ما توانستیم نفس راحتی بکشیم. یک روز وقت نهار از مزرعه برای استراحت به خانه برگشتم، بچه ها را در سر کوچه شادان بافتم، جلو در همسرم مرا متوقف کرد و آهسته به گوشم گفت که مهمان عزیزی داریم؛ گفتم کیست؟ گفت: آقا سید موسی اصفهانی، از نخبه ترین مبلّغ های تهران و مشهد، همین طور که داشتم حرف می زدم دیدم مردی از داخل خانه بیرون پرید، دست به گردنم انداخت و شروع کرد سر و صورت مرا بوسه دادن.


    پس از احوال پرسی گفت: آقای رحمانی چند روز قبل، ذکر حضرت عالی در محفل مشهد به میان آمد، آقای نبیل زاده از شخصیت فوق العاده شما تمام سردمداران بهائیت را در مشهد به تعجب وادار کرد، سرانجام در محفل تصمیم گرفتند که من خدمت برسم و سلام احیّای الهی را به عرضتان برسانم و از زحمات فراوان شما در راه بهائیت و ارشاد همگان به نیابت رؤسای محفل، تقدیس و تشکر به عمل آورم. و ...


    همین طور که داشت لوخ به پالونم می زد و با به عبارت دیگر هندوانه زیر بغلم می گذاشت، داخل حرفش دویدم و گفتم، جناب مبلّغ اختیار دارید، آن ذرّه که در حساب ناید مائیم. و یا آنجا که عقاب پر بریزد، از پشه لاغری چه خیزد! شما سروران محترم هستید که امر بهائیت را در شرق و غرب رواج داده و فرمان بهاءالله را به جهانیان ابلاغ نموده اید، ما می توانیم فقط مهمان دار خوبی باشیم و جلسه بگذاریم تا شما تبلیغ کنید و خلاصه از این تعارفات شاه عبد العظیمی، فراوان رد و بدل شد. در حالی که می توانم قسم یاد کنم که گفته های هیچ یک از دو طرف حقیقت نداشت.


    در هر صورت پس از پایان یافتن تعارفات و صرف چائی، من بعد از ظهر از کار و کسبم ماندم و وقف خدمت مبلّغ شدم. ضمنا در این فکر فرو رفتم که چرا آقا موسی این قدر از ما تجلیل و بزرگداشت نمود؟ ولی به زودی سرّ مطلب را دریافتم؛ علت آن این بود که آقای نبیل زاده به مشهد رفته قسمتی از اشکالات رد و بدل شده بین من و خود را بازگو کرده است، محفل به هراس افتاده که نکند از بهائیت برگردم، بلافاصله آقاموسی را فرستاده اند تا از من تشویق به عمل آورد. در حالی که من بهائی مؤمنی بودم و غرضم تحقیق بود. اما از جائی که بهائیت نمی خواهد تحقیق کنیم ترسان است.


    خلاصه آن شب را جلسه تبلیغی گذاشتیم و آقا موسی داد سخن داد و جلسه تمام شد و جمعیت رفتند. آن وقت گفتم: جناب آقای سید موسی! اجازه می فرمانید مطلبی را سؤال کنم؟ فرمودند: خواهش می کنم بفرمائید. گفتم: بهاءالله در جواب یک فرد که از ایشان راجع به بهشت و جهنم سؤال کرده اند می گویند: جنت لقاء من است، و جهنم نقس شوم تو، ای مشرک![1] اگر واقعا مطلب چنین است، پس اگر کسی ایشان را ملاقات نکند، بهشتی نخواهد دید؛ آیا واقع مطلب همان است؟ و موضوع دیگر اینکه آیا بهاءالله امام است؟ اگر امام است امام که کتاب نمی آورد، و آیا پیغمبرند؟ که باز خودشان می گویند: خدایم؟؟!!! من نمی فهمم.


    ایشان فرمودند: در خلوت به شما می گویم. شب که خلوت شد، دو نفری در اطاق خواب قرار گرفتیم، درب اطاق را محکم بستند که دیگری وارد نشود، سپس آهسته فرمودند: آقای رحمانی! شما خیال می کنید من عقیده به بهاءالله دارم، بهاء کیست که من او را امام یا پیغمبر بدانیم، برادر عزیز! روزگار است، استیصال است، بیچارگی است، مگر من تاریخ بهائیت را نخوانده ام که بهائیت و بابیت پدیده دست بیگانه و اجانب است، و مطالب نامربوطه این مسلک های باطل نیم خورده شیخ احمد احسانی و سید کاظم رشتی است، که جز عرفان بافی بی مغز چیز دیگری در بساط آنها نیست.


    حقیقت این است که من و امثال من از مبلّغین، از خود بهاءالله باسوادتر هستیم. آری، عباس افندی مقداری مطبوعات مصری را ضبط کرد که بهتر از پدرش توانست مکاتیبی بنویسد. شوقی افندی که تشکیلات بهائی را به سازمان اداری تبدیل کرد، مقداری دوام پیدا کرد؛ و الّا تا به حال بهائیت از بین رفته بود. آقای رحمانی! من مگر دیوانه شده ام که دست از حقائق قرآنی و آیات رحمانی که ضامن سعادت بشریت است و تمام فلاسفه دنیا اذعان و اعتراف به حقائق آن کرده اند بردارم. مگر نمی بینید که هر ماه و هر روز عدّه ای از فلاسفه و پرفسورهای خارجی و اساتید دانشگاه ها با تحقیقات عمیقانه که کرده اند وارد دیانت مقدس اسلام می شود همچون آقای سولاک ملیکیان مسیحی، استاد دانشگاه تهران که فعلا نامشان دکتر محمّد علی ملیکیان است. و مانند لای لرد هدلی انگلیسی که روزنامه دایلی میل، حال او را نقل کرده، و مانند اسناد نشکنتار بارهیابا رئیس سابق دانشکده حیدرآباد که فعلا نامش محمّد عزالدّین» است. و مانند پرفسور عبدالكریم جرمانوس مستشرقی مجارستانی، و آقای پریستلی و محمّد گورناراریکسون سوندی و غیرهم..


    اما من چرا مسلمان نمی شوم، استیصال وادارم کرده آخر برادر! من در این سن و سال، قدرت بر زحمت کشی ندارم، زن و بچه ام خرجی می خواهند. بارم سنگین است. خودم هم ۷ فرزند دارم، دو تا از بچه هایم تحصیل می کنند؛ مخارج دارند، چندی قبل یکی از پسرانم برای تحصیل به اروپا مسافرت کرد. متأسفانه خرج و هزینه زندگی زن و بچه پسرم ایرج که چندی قبل در مسافرتش از نی ریز به شیراز در یک حادثه اتومبیل کشته شد به عهده من است. با همه اینها اگر می توانستم زندگی خود را از راه کشاورزی یا بازرگانی تأمین کنم، دست از تبلیغ مرام باطل بر می داشتم؛ زیرا فعلاً هم پیش وجدان خودم خجل و شرمنده هستم و هم خود را در نزد خدا مسئول می دانم.


    اگر چه فعلاً مبلّغ بهائیان هستم، اما از دین مقدّس اسلام هم در باطن نمی توانم منصرف شوم. یعنی فطرت و وجدانم مرا به سمت اسلام سوق داده، و ندای حقیقت و واقعیت اسلام در سراسر اعضای وجودم طنین انداز است، و اگر فرصتی به دستم برسد و مکان خلوتی دستم برسد و مکان خلوتی پیدا کنم، راز و نیازی با خدای خود دارم. و تا بتوانم فرائض یومیه اسلام را ترک نمی کنم. اما خواهشمندم این حقایق پیش خودتان بماند. بهترین ارمغان من همین است که نصایح و اندرزهائی است که بس نیکو باشد روزی که من مردم، شاید سخنان مرا درک نمائید.


    از این تاریخ به بعد گاهی می دیدم آقای سیّد موسی اصفهانی دو رکعت نماز صبح و نماز ظهر و عصری می خواندند و پس از فریضه الهی، اشکی جاری و انقلاب احوالی در ایشان می دیدم. ضمناً نامبرده را می دیدم که هر زمان کلفت من سفره ی غذا را پهن می کرد، سر را به زیر می انداختند و با قیافه ای آلوده به غم و اندوه، با انگشتان خود زمین را کاووش می دادند. به خلاف سایر مبلّغین که آن بی شرم ها از گوشه و کنار به دست و پای کلفت نگاه می کردند.


    یک روز قبل از حرکت از «زرک» (خیر القراء) دست مرا گرفته، به جانب صحرا بردند. بعد مقداری گریه کردند که بنده هم بر حال رقت بار ایشان گریه زیادی نموده، سپس فرمودند: مسیح الله! من چند روز است نان و نمک شما را خورده ام، اگر این مطلب را به شما نگویم خیانت کرده ام، و خداوند مرا به اشدّ مجازات کیفر کند؛ برادر عزیز! اگر می خواهی دینی برای خود اتّخاذ کنی و دیندار باشی اسلام، اسلام، اسلام، و گرنه برو بی دین باش، در هر صورت آزاد باش. بهائیت دین نیست، ساخته دست خارجی است، و بطلان آن بر همه هویداست. گفتم: آقای محترم! پس این همه مبلّغین دانشمند چه شده که پی به بطلان آن نبرده اند؟ فرمودند: آقای رحمانی! شما از کجا دانستید که مبلّغین بطلان آن را نفهمیده اند؟ و سپس شروع کرد به شرح حال مبلغین و تقسیم کردن آنها بر چهار دسته.

ادامه دارد...



[1] - اشراقات، ص 68



موضوع : گفتگو با بهائیان ,