z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات حسینعلی بهاء، عبدالبهاء و شوقی را از کتاب های آنها استخراخ نموده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم تا حقیقت بر آنان روشن گشته، به آغوش اسلام باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1398/09/2 ساعت 08:39 توسط بابائی

                                     حسین خان حاکم فارس


   رئیس مأموران چنین حکایت کرده که حسب الأمر حسین خان آجودان باشی والی فارس ما از شیراز به بوشهر توجّه نمودیم. در سه منزلی شیراز در میان بیابان که می رفتیم جوانی را دیدیم که شال سبزی بر کمر داشت و عمامه ی کوچکی برسم اشراف و تجّار آن روزگار بر سر گذاشته بود. چون بهم رسیدیم جوان سلام کرد و پرسید کجا می روید گفتم حاکم فارس ما را برای کار مهمی به این اطراف فرستاد.

 

    گفت: حاکم فارس شما را فرستاده که مرا دستگیر کنید. اینک من حاضرم هر طور مأمور هستید رفتار کنید. من سعی کردم که او را ندیده و نشنیده انگارم و از او بگذرم، لذا وقتی خواستم بروم، نزدیک تر آمد و گفت: من می دانم که شما برای دستگیر کردن من می روید، من نخواستم بزحمت بیفتید؛ آمدم خودم را معرفی کردم اکنون مأموریت خود را انجام دهید.

 

    از استماع این بیانات من بی ‌اختیار از اسبم پیاده شدم گفتم ای فرزند پیغمبر خواهشنمدم از همین جا به مشهد و خراسان عزیمت فرما تا از چنگال حسین خان در امان باشی. فرمود: خدا وند یار و یاور من است تا آخرین ساعتی که مقرر شده هیچ کس نمی تواند به من اذیتی برساند، اینک مرا نزد حسین خان ببرید. (عجب آدم خُل و چلی بوده) من بناچار امرش را اطاعت کرده و مطابق اراده اش عمل نمودم.

 

   مأمورین حسین خان حضرت باب را با احترام و بدون قید و بند تا شیراز همراهی نمودند تا به مقرّ حکومت وارد شدند. چون حسین خان از ورود حضرت باب آگاه گردید، فوراً حضرتش را احضار کرد و با کمال رذالت در وسط اطاق صندلی گذاشت و به حضرت اعلی اشاره کرد که جالس شوند و بتوبیخ و ملامت آن حضرت پرداخت. و در حضور جمع با کلمات پست و زشتی حضرت باب را مورد عتاب و خطاب سخت قرار داد و گفت:

 

   آیا می دانی چه فسادی بر پا کردی و چه لطمه بزرگی بر دین مقدّس اسلام وارد آورده‌ای. تو همان شخصی نیستی که مدعی دین تازه شده ای و به لغو احکام قرآن امر کرده‌ای؟ حضرت باب با نهایت متانت در جواب حاکم فارس آیه ای تلاوت کرد. حسین خان که از شنیدن آن بی ‌اندازه خشمگین شده بود، به یکی از فرّاشان امر کرد تا سیلی سختی به صورت حضرت باب بزند.

 

    این سیلی به قدری شدید بود که عمّامه ی هیکل مبارک به زمین افتاد. شیخ ابو تراب امام جمعه ی شیراز که در آن مجلس حاضر بود، آن بزرگوار را پهلوی خود نشانید سپس به حسین خان رو کرد و گفت: معنی آیه این است که در باره ی هر مطلبی باید بحث و جستجو کرد، آن وقت رأی قطعی را اتّخاذ نمود. در اینجا هم باید موضوع مورد بحث قرار گیرد.

 

   آنگاه شیخ ابوتراب درباره ی ادّعای امر جدید از حضرت باب جویا شد، حضرت باب فرمود: "من نه وکیل قائم موعود هستم و نه واسطه بین امام غایب و مردم هستم". امام جمعه گفت: کافی است. از شما خواهش می کنم روز جمعه در مسجد وکیل تشریف بیاورید و در مقابل عموم مردم همین بیانی را که فرمودید مکرر بفرمائید.

 

    حسین خان گفت: حتماً باید شخص محترمی ضامن سیّد باب شود  تا ما هر وقت او را بخواهیم فوراً بما تسلیم نماید و اگر ازاین ببعد سیّد باب برخلاف دین اسلام رفتار کند ضامنش از عهده بر آید. حاجی سید علی، خال (دائی) سید باب که در آن مجلس حاضر بود ضمانت خواهر زاده خود را قبول کرد و ضمانت نامه کتبی به خط خود نگاشته مختوم داشت و چند نفر نیز شهادت خود را نوشته تسلیم حاکم نمودند.

 

    جناب خال حضرت باب را به منزل خود برد، حضرت باب اوقات خویش را در گوشه منزل به تنهائی می گذرانیدند و به جز حرم (همسر) و والده حضرت و دائی های آن بزرگوارکس دیگری در منزل رفت و آمد نمی کرد.

 

    در این احوال علما و فقهای شهر آرام ننشسته از امام جمعه خواستند که حضرت باب را به مسجد وکیل احضار کرده و به تبرّی از ادّعا وادار نماید و آنچه را که در محضر حکومت متعهّد شده انجام دهد. شیخ ابو تراب نیز مکتوبی به حاجی سید علی خال نوشت و از او درخواست نمود که روز جمعه سید باب را به مسجد وکیل آورده تا مطابق وعده وفا نماید و به او پیغام داد که امیدوارم خواهر زاده ی شما بیاناتش طوری باشد که از هیجان عمومی کاملا جلوگیری شود.

 

    این موضوع مورد قبول خال واقع گردید از این خبر چون عامه مردم مطلع گشتند. روز موعود جمعیت زیادی در محوطه مسجد اجتماع نموده والی فارس و گماشتگان حکومتی و جمعی از علما و بزرگان و اعیان شهر نیز به این جمع کثیر پیوسته، محل خالی در مسجد از صحن و بالای بام و غیره دیده نمی شد. در چنین موقعیتی حضرت باب به همراه جناب خال قدم به مسجد گذاشتند.


حسین خان آجودان باشی حاکم فارس (صاحب اختیار)

                                

http://s7.picofile.com/file/8379211950/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AE%D8%A7%D9%86_%D8%A2%D8%AC%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C.jpg



موضوع : تاریخچه بهائیت , 


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو