z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1396/11/20 ساعت 08:36 توسط بابائی

                                        خیانت بهائیان


    آیه ی دیگری که خواندی قسمت مختصری از آیات سوره ی بقره ی قرآن است. من آن آیه را هم به ضمیمه ی آیه ی جلوتر آن، برایت می خوانم: «و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا، ان الله لا یحب المعتدین. و اقتلوهم حیث ثقفتموهم و اخرجوهم من حیث اخرجوکم و الفتنة اشد من القتل و لا تقاتلوهم عند المسجد الحرام حتی یقاتلوکم فیه فان قاتلوکم فاقتلواهم کذالک جزاء الکافرین». در راه خدا با آنان که به کارزار شما آمده اند، بجنگید؛ اما از حدّ فراتر نروید که خدا متجاوزان را دوست ندارد. آنان را (که به جنگ و کشتن شما آمده اند) در هر جا که یافتیدشان بکشید و آن سان که شما را از دیارتان بیرون کردند، اخراجشان کنید که فتنه به مراتب از کشتار سخت تر است. در مسجد الحرام تا آنها دست به رویتان باز نکرده اند، کارزار مکنید و اگر در آنجا به جنگتان آمدند، شما نیز آنان را بکشید که جزای کافران این چنین است.[1]


     فرهاد عزیز، من مسلّم می دانم که اگر در جلسات درس تبلیغ شما یا جلسات به اصطلاح دعا یا دوره های کلاس های روحی، به این آیه به صورت کامل با توجه به زمینه های قبلی آن خوانده می شد، امروز تو چنین ناآگاهانه سخن نمی گفتی و از این قبیل است تکلیف نوع استدلالی که در اینگونه موارد و موضوعات مشابه، مبلّغان بهائی به شما تعلیم می دهند. از این روست که همه ی تقصیر هم متوجّه تو نیست، بلکه بخش عمده ای به عهده ی آنان است که می کوشند تا شما را به لحاظ فکری، در این جوّ جامد و فضای تیره و تار نگاه دارند و اجازه ی هیچگونه آزاد اندیشی و به قول خودتان، تحرّی حقیقت، البته بطور واقعی را به شما ندهند.


    با خواندن یک آیه ی دیگر از قرآن کریم، تکلیف کلّی کار را (برای تو و همه ی کسانی که با توسّل به این آیات بریده بریده، می خواهند اسلام را آئینی نظامی و خشن معرفّی کنند) روشن می کنم تا بدانید اسلام شریعت معتدل است. نه هوادار تنها مهرورزیدن خالص و بی جهت است و نه به تنهائی در زمینه های قهری قدم برمی دارد؛ بلکه جامع بین مهر و قهر و جلال و جمال است. آیه ی 195 سوره بقره می فرماید: اگر کسی بر شما تاخت، شما نیز چونان او، بر وی بتازید و پروای خدا را پیشه کنید.


    بد نیست که بدانی قرآن کریم در این زمینه پا را فراتر هم نهادهه و فرموده است: مباد که کینه ی قومی شما را بر آن دارد که از مرز عدالت (نسبت به آنها) در گذرید! شما عدل و داد پیشه کنید که این به پارسا بودن نزدیک تر است.[2]


    با شنیدن این توضیحات شیوا، از خوشحالی در پوسن نمی گنجیدم و در دل، بر جلال درود می فرستادم و او را تحسین و دعا می کردم. در همین اندیشه ها بودم که بار دیگر سخن او مرا به خود آورد که گفت: این منطق روشن اسلام است که دقیقاً با علم و عقل و فطرت انسانی منطبق است[3] و اما پیشوایان بهائی می گویند و می نویسند: زنهار از این که نفسی از دیگری انتقام کشد و لو دشمن خونخوار باشد.[4] آنان که فرمان می دهند: به عالم انسانی مهربانی کنید. بیگانگان را مانند آشنا معامله نمائید و اغیار را به مثابه ی یار.[5]


     در متون اعتقادی چنین کسانی، نباید آن عبارات هراسنده وجود داشته باشد؛ آتش برای دشمنان، تحریم ملاقات مخالفان، تلقّی از مخالف همانند جهنم، عذاب حتمی برای منکران و...


     فرهاد جان، این خلاصه ی سخن من است که وحدت عالم انسانی ادعائی تو، با این مطالبی که رهبرانت به دست داده اند اساساً از اصل، قابلیت طرح و بحث و توجیه ندارد؛ به حدّی که دیدیم حتی سر و صدای خود آنان نیز در آمده است؛ زیرا پس از آنکه گفتند: گرگان خونخوار را مانند غزالان خُتَن و خَتا، مشک معطر به مشام رسانید.[6] مجبور شدند بگویند: مثلاً اگر گرگی را رأفت و مهربانی نمائی، این ظلم به گوسفند است.[7]


    شاید دریافتند که آن اندیشه های برخاسته از تفکر صلح کلّ برخلاف فطرت بشری است و زمان آن سپری شده است، بطوری که امروزه هیچگونه کارائی ندارد؛ ضمن آنکه با این عبارات متناقض، پیروان خویش را در میان امواج خروشان و سهمگین جامعه و بروز افکار و اندیشه های نوخاسته سرگردان و رها کرده اند. عجبا که معدودی از اینان (که نزدیک است غرق شوند و یادشان از خاطره ها محو گردد) باز در همان حال هم می گویند: همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار!


     فرهاد عزیز، به این تصور نباشی که قصدم از این سخنان توهین به تو و عقائد توست؛ هرچند به نظرمی رسد تو چنین صراحت لهجه ای را انتظار نداشتی؛ اما به هر حال، غرضم از این مطالب آن بود که به تو دوست عزیز خود توصیه کنم که آزاد فکر باشی و به حق و واقع، در تحرّی حقیقت بکوشی نه اینکه خوب سخن بگوئی؛ اما از عمل به لوازم نهفته در آن کلمات، فرسنگ ها دور بمانی!


     آخر، این چه وحدت عالم انسانی است که پیشوایان شما، حتی در محدوده ی کوچک خانواده ی خویش، نتوانسته اند به آن جامه ی عمل بپوشانند؟! اینان وحدت خانوادگی را نتوانستند حفظ کنند و تو چگونه ایشان را مبتکران وحدت عالم انسانی شان می خوانی؟ مگر میرزا حسینعلی نوری برادر عزیزش صبح ازل را "یا ایّها الحمیر[8]" (یعنی ای الاغ) نخواند؟! مگر همو برادرش را لقب "عجل[9]" (یعنی گوساله) نداد و در موارد زیادی از کتاب بدیع، به او بد نگفت و نارواها نسبت نداد؟ مگر با عزیه خانم خواهر خود، در نیفتاد؟!


    اینها و ده ها موارد دیگر در این زمینه همه و همه نشان دهنده ی بیهودگی و بی پایگی این به اصطلاح تعلیم بهائی است که بهائیان فراوان شعارگونه از آن سخن به میان می آورند. مگر همین عبدالبهاء نبود که با برادرش میرزا محمد علی موسوم به غصن اکبر درگیر شد و به جان هم افتادند و یکدیگر را دزد، ابلیس، مرکز نقض، شیطان ، مرکز نفی و... خواندند و ده ها تعبیر تند دیگر از این دست[10]؟! بعد هم مگر تو از روابط شوقی و اطرافیانش آگاه نیستی؟


    خلاصه... تو (که خود را در زمره ی روشن فکران می شماری) باید بیشتر تحقیق کنی و منصفانه به داوری بنشینی؛ زیرا مردم جامعه ی ما از نسلی که خود به دست خود برای تدارک آینده ای بهتر و روزگاری روشن تر پرورده اند، انتظاراتی دیگر دارند و این کوته فکری ها و کج اندیشی ها درست در خلاف جهت خواسته های منطقی آنان است. در عین حال، باید مرا ببخشی که زیاد صحبت کردم؛ ولی باز هم تکرار می کنم از آنجا که چندان به ادامه یی این مباحث با تو امید نداشتم، کوشیدم که لااقل یکبار هم شده بطور فشرده، یک سری مطالب مورد نظرم را در این زمینه با تو طرح کنم؛ باشد که مفید و مؤثر افتد.


    آرزو دارم همینطور که سریع حرف های مرا نوشتی، بروی و هرچه زودتر، ضمن تماس با افرادی که به قول خودت، آنان را توانمد و شایسته حلّ مشکلات اخیر می دانی، ره آوردی برای من و صدها انثال من (که مشتاقانه در انتظار دریافت پاسخ اینگونه پرسش ها هستیم) بیاوری.


    در این هنگام جلال کتاب هایش را جمع کرد و در کیفش گذاشت. فرهاد هم (که گفتی ساعت ها چنین لحظه ای را انتظار داشت) موقعیت را برای ختم جلسه بسیار مناسب دید و با خوشحالی خلاصی از این ورطه، از جا برخاست و ضمن خداحافظی نه چندان گرم، قرار فردا را گذاشت و به سردی از ما جدا شد. من و جلال هم با یکدیگر خداحافظی کردیم.


     در حالی که یک بار دیگر آنچه را در این نیم روز داغ برایم اتفاق افتاده بود در خاطره ام مرور می کردم، بر آن شدم که موقتاً ان فکرها را متوقف کنم و باز به مصداق: روز از نو، روزی از نو، به سراغ کتاب های درسی ام بروم و خود را آماده ی گذر از امتحانات پایان ترم کنم.



[1] - بقره : 191 - 192

[2] - مائده : 8

[3] - شاید خواننده ی عزیز در اینجا گمان برد که اگر چنین است و اسلام در عین حال، دستوراتی در قلع و قمع تجاوزکاران و نظائر آنان داده است، پس چرا به مطلب مشابهی از بهائیت در گفتگوهای پیشین اعتراض شد؟ باید وجه داشت که قبلاً نیز اشاره کردیم: اگر اسلام وحدت عالم انسانی را مطرح می کند، نه به مفهوم صلح کلّ و جنبه ی رؤیائی آن است تا بگوئیم: واقعیت ها را نادیده گرفته است و از این رو، ضروری است که چنین دستوراتی هم داشته باشد؛ اما بهائیان، با آن همه عبارات نقل شده در صفحات پیشین (که بر اساس آنها به قول خودشان، به اصطلاح پیام آوران صلح کلّ اند) که نباید عباراتی این چنین متناقض با آن حرف های پیشین خود داشته باشند!

[4] - عبدالبهاء، مکاتیب 3: 161 - 162

[5] - همان : 160

[6] - همان

[7] - همان: 212

[8] - بدیع: 174

[9] - اشراق خاوری، مائده آسمانی، 1: 64

[10] - شوقی ربانی، قرن بدیع، ج 3 (مواضع مختلف)



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/11/17 ساعت 08:26 توسط بابائی
نام کتاب: چرا از بهائیت برگشتم (راه راست)
خاطرات مسیح الله رحمانی

نوشته: علی امیر مستوفیان
 
 

برای دریافت کتاب روی دریافت کلیک کنید.


download 

موضوع : کتب ردیه بهائیت , 
ارسال شده در 1396/11/16 ساعت 08:43 توسط بابائی
بهائیت شناسی را در تلگرام و پیام رسان سروش ببینید.

 
http://s8.picofile.com/file/8316200726/22.jpghttp://s8.picofile.com/file/8316200468/14.png


ارسال شده در 1396/11/14 ساعت 08:25 توسط بابائی


                                    أین الجنة و النّار؟


    در اینجا جلال از کیفش یک جلد کتاب به رنگ آبی بیرون آورد. روی آن نوشته بود: مجموعه ی الواح مبارکه. آن را گشود و ورق زد تا به صفحه ی ۲۱۶ رسید. آنگاه جنین خواند: «أنتم (یا أحبّاءَ الله) كونوا سحاب الفضل لمن آمن بالله و آیاته و عذاب المحتوم لمن کفر بالله و امره». ای محبوبان خدا (ای بهائیان) بر مومنین به خدا و آیاتش، ابر رحمت و بر منکرین و مخالفین او، عذاب حتمی باشید.


    آیا این را هم می خواهی توجیه کنی؟ اگر می خواهی، چگونه؟ شاید مفهوم حقیقی عبارات تو را در تعریف وحدت عالم انسانی در این عبارت از زبان پیشوای بهائیان باید دریافت: قال أین الجنة و النّار؟ قل: الأُولى لقائی و الاُخری نفسک ایّها المشرک المرتاب!. گفت که بهشت و جهنم کجاست؟ بگو: بهشت دیدار و وصول به من است و جهنم و آتش، نفس توست ای مشرک شک کننده.[1]


    بد نیست بروی و رساله ی تسبیح و تهلیل[2] را (که از کتب مورد ونوق جامعه ی بهائی است) بخوانی، براساس دستور مندرج در آن (که در صفحه ی ۲۵ آمده است) بهائیان جملگی باید با دوستان میرزا حسینعلی دوست و با دشمنانش سخت دشمن باشند. آیا این هاست مفاهیم آن وحدت عالم انسانی؟! کدامیک را می خواهی توجیه کنی؟! جامعه ی بهائیت بر این نمونه ها و ده ها موارد مشابه آن چه پاسخی دارد؟


    در اینجا بود که من هم به سخن آمدم و خطاب به فرهاد گفتم: فرهاد عزیز، تو در آغاز سخن می گفتی که انسان ها همه بار یک دارند و برگ یک شاخسار؛ اما (اینطور که جلال با استفاده از مدارک معتبر بهائی می گوید) رهبران شما این چنین برخلاف گفتار سابقت سخن می گویند. جدّاً که این نوع مطالب سبب سرگردانی محققانی می شود که به قصد پژوهش، می خواهند واقعیت هائی را درباره ی اعتقادات شما دریابند. من فکر می کنم که اگر چنین باشد، تمام بهائیان باید یک بار دیگر در عقاید خویش تجدید نظر کلّی به عمل آورند.


    احساس کردم که فرهاد از این اظهارات من چندان خوشش نیامد و حقیقتش این است که به نظر می رسید چیزی هم برای گفتن ندارد. از این رو، همچنان به من خیره ماند؛ گویا پشیمان بود که چرا آن توجیه ناروا را کرد تا چنین گرفتاری ای را به دنبال داشته باشد! قیافه ی او دیدنی بود؛ مانند طاووسی شده بود که بدون توجّه به پاهای نازیبایش، مغرورانه گول ظاهر آراسته و پر و بال رنگین خویش را خورده و حال که به پاهایش چشم افکنده است، همه ی ابّهت و سرافرازی اش به خمودی و سرافکندگی تبدیل شده است.


    او دیگر آن فرهاد دقایق قبل نبود و من در دل (با همه ی خوشحالی که از رسائی و گیرائی کلام دوستم جلال داشتم) دلم به حال فرهاد سوخت. از این ناراحت بودم جوانی نورسته از بینش خویش دست بشوید و بی توجّه در صدد تبلیغ برآید که خود، آگاهی چندانی از واقعیّات آن ندارد و در عین اینکه می گوید: «تعصّب هادم بنیان انسانی است»، متعصّبانه در صدد ارائه ی القائات دیگران (و نه پژوهش های خویش) برآید.


    در همین افکار بودم که با اشاره ی مجدّد جلال به خودم آمدم. او می خواست توضیحاتی را از کتابی دیگر بخواند. بنابراین، چنین ادامه داد: فرهاد، تو اگر به همین نوشته ها یا حافظه ات مراجعه کنی، به یاد خواهی آورد که قرآن از مشرکین چگونه سخن گفت؛ همان ها که از گروه های بسیار خطرناک در قبال مسلمانها بودند و به یاد داری که کتاب دینی ما با چه تساهل و سعه ی صدری، در مورد آنان سفارش می کند؛ ولی حال بیا و بشنو که رهبر و مرشد جامعه ی بهائیت، یعنی همان آقای حسینعلی بهاء، درباره ی همین مسأله چگونه داد سخن می دهد: «ثمّ اعلم بأنّ الله حرّم على أحبّاء الله لقاءَ المشرکین و المنافقین». پس بدان که خداوند بر بهائیان حتی ملاقات مشرکین و منافقین را حرام کرده است. این را از صفحه ی ۷۰ جزء اول کتاب رحیق مختوم اشراق خاوری خواندم.

   

    لابد می دانی که از جمله ی این مشرکین ما دو نفر هستیم که در مقابل تو نشسته ایم و به نظر می رسد که حضور تو در جمع ما برخلاف دستورات دینی توست؛ زیرا همین نویسنده در صفحه ی ۵۹۵ می نویسد: «حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفه ی حمراء مذکور و مسطور». وقتی بنا به اعتقاد بزرگانتان، ما شیعیان از جمله ی مشرکین سرسخت عالمیم، دیگر تکلیف نامسلمانان و بی دینان هم روشن خواهد شد که در این طبقه بندی، در کجا جای دارند!


    بعد از شنیدن این توضیحات، فرهاد بار دیگر لب به سخن گشود. اما به خوبی پیدا بود که با زحمت فراوان صحبت می کند. مرتّباً آب دهان را فرو می داد و مانند غریقی که در آخرین دقائق حیات و پیش از غرق شدن، می کوشد تا به وسیله ای برای نجات خویش، چنگ اندازد، چنین گفت: آقا جلال! تو که این چنین عالمانه از کتاب های ما صحبت می کنی و به خیال خود، مطالبی متناقض با وحدت عالم انسانی ردیف کرده ای، آیا هیچگاه قرآن را از سر تا به پا خوانده ای؟ چرا شما مسلمانان به قول ضرب المثل معروف کور خویش و بینای مردمید؟


    تو به من اعتراض می کنی که حضرت بهاءالله ملاقات با مشرکان را حرام کرده اند؛ غافل از آنکه قرآن شما قتل مشرکان را واجب دانسته است و تو از این مسئله دفاع می کنی و به آن می نازی! آیا همین است روح حقیقت جوئی که مرتباً أز آن دم می زدی؟ مگر تو در قرآن نخوانده ای: «همه ی مشرکان را بکشید»[3]؟ آیا در باره ی همین مشرکین در قرآن ندیده ای که می گوید: «ایشان را (هر جا که یافتید) بکشید»[4]؟! اگر بخواهم از این سری آیات قرآن برایت بخوانم، ده ها نظیرش را می توانم ارائه دهم. چطور است که تو به این کُشت و کشتارها اعتراضی نداری؛ امّا برای آنکه رهبران ما ملاقات با اینان را تحریم کرده اند. این چنین جار و جنجال راه می اندازی؟!


     سخن فرهاد اوج گرفته بود و گفتگو کم کم به فریاد نزدیک می شد. دریافت من این بود که او می خواهد کمبود یا نبود منطق خویش را ہا احساسات تند و بلند سخن گفتن و داد و فریاد رأه انداختن جبران کند. تا جائی که این سر و صدا موجب جلب نظر بعضی از دانشجویان حاضر در سالن شد. در اینجا، جلال به میان آمد و به آرامی گفت: فرهاد عزیز، تو هم کمی آرام باش و بیهوده خود را رنج نده. چرا توجّه نداری؟! اول تو بودی که به عنوان یک طرح نو، مسئله ی وحدت عالم انسانی را پیش کشیدی، پیشوایان توند که در این زمینه می گویند: الیوم مقرّب درگاه کبریا نفسی است که حتی ستمگر بیچاره را دستگیر شود و خصم لدود را یار ودود.[5]


    شمائید که می گوئید: «همّت بر آن گمارید که سبب حیات و بقا و سرور و فرح و راحت و آسایش جهانیان گردید؛ خواه آشنا و خواه بیگانه؛ خواه مخالف و خواه موافق». [6]کتاب های شما می گوید: «تا توانید با یکدیگر عشق ورزید و هم دگر را پرستش نمائید و با بیگانگان نیز آمیزش نمائید و هر ملحد عنودی را پرورش نمائید».[7] سرانجام رهبران شمایند که توصیه می کنند: «احبّای الهی باید مظاهر رحمت عامّه باشند و مطامع فیض خواص؛ مانند آفتاب بر گلشن و گلخن هر دو، بتابند و به مثابه ی ابر نیسان، بر گُل و خار هر دو بارند».[8]


     سخن من این است: از رهبران شما که این چنین مطالبی را عنوان می کنند و برخلاف عقلانیت و فطرت انسانی، اینگونه با بی تفاوتی در مورد انسان ها اعمّ از نیک و بد، گُل و خار، وَدود و عَنود و مؤمن و مُلحد صحبت می دارند، عجیب است که (بر اساسی عباراتی که قبلاً برایت خواندم) این چنین بی رحمانه (و در عین و حال متناقض با مطالب اخیر) در باره ی مشرکین و منکرین حسینعلی بهاء و بهائیت سخن بگویند و اظهار عقیده کنند.


     جلال در اینجا رو به من کرد و گفت: دقّت کن، ببین چقدر جالب است! آقایان می گویند: وحدت عالم انسانی از ابتکارات ماست و در اسلام از آن خبری نیست؛ اما وقتی می گوییم رهبران بهائیت برخلاف این ادّعا داد سخن داده اند، می گویند: این چنین عبارات و مطالبی در اسلام نیز هست؛ غافل از اینکه خودشان قبلاً اسلام را فاقد آن طرح دانسته و این را از مختصّات بهائیت دانسته بودند! خوب، اگر چنین است که دیگر جای اعتراضی بر قرآن و اسلام نیست و عنوان کردن مطالبی نظیر آنچه فرهاد از قرآن خواند، در این زمینه موردی ندارد.


    بعد رو به فرهاد کرد و گفت: البته تو خیال نکنی که با آن آیات مقطّع که خواندی، حرفت را به ثبوت رساندی؟ آنها را پاسخ خواهم داد؛ ولی حالا نظرم بر این است که تو بدانی چگونه راه را خلاف رفته ای. فرهاد! متأسّفم که باز هم بگویم: در این زمین نیز بلندگوی عقائد دیگران شده ای و اگر این زحمت را به خود داده بودی و خودت قرآن را می خواندی، متوجه می شدی واقعیّت این نیست که گمان برده ای. در این موقع، جلال قرآن را از کیف خود بیرون آورد و گفت: آیه ای اوّلی که تو خواندی در سوره توبه است. من هم همان آیه را مجدّداً می خوانم؛ منتهی با این تفاوت که کمی دنباله ی آیه را نیز می خوانم و ترجمه می کنم: "قاتلوا المشرکین کافه کما یقاتلونکم کافه" با مشرکین بطور گروهی کارزار کنید؛ چنانکه آنها با شما بطور گروهی نبرد می کنند.[9]


    آیا به نظر تو این حرف غلط است؟ کدام منطق عقلی اجازه می دهد مردمی که مورد حمله قرار گرفته اند، بی هیچ عکس العمل و اقدامی، بایستند و کشته شوند و دَم برنیاورند؛ به استناد اینکه ما به وحدت عالم انسانی معتقدیم؟!


    این اختلاف منطق علم و عقل است و چنین وحدتی برای عالم انسانی هیچگاه خواسته ی اسلام و مسلمان ها نبوده و نیست؛ زیرا برخلاف فطرت و نهاد بشری است. قرآن کریم می فرماید: با آنان که به جان شما افتاده اند و با شما می جنگند، کارزار کنید. آیا این نادرست است؟! اگر آیه، بی جهت و ابتدا به ساکن و بی هیچ ضرورت، قتل مردمی را دستور داده بود، تازه جای بحث و گفتگو و بررسی دقیق داشت؛ ولی ملاحظه کن که مربّیان تو و صدها جوان ساده دل نظیر تو که این مطالب را از آنها تعلیم می گیرند. چگونه دانسته و ندانسته مرتکب خیانت می شوند و کلام خدا را تقطیع می کنند تا منظور واهی خویش را ثابت کنند! زهی بی عدالتی!...

ادامه دارد...



[1] - اشراقات: ۶۸

[2] - اثر عبدالحمید اشراق خاوری.

[3] - توبه: ۳۶

[4] - بقره: ۱۹۲

[5] - عبدالبهاء، خطابات ۱: ۴۰

[6] - عبدالبهاء، مکاتیب ۲: ۲۰۶

[7] - همان: ۱۰۷

[8] - همان: ۲۰۶

[9] - توبه: ۳۶



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/11/11 ساعت 08:32 توسط بابائی


                                       ربوبیت جمال قدم


     هر کسی با هر دین و آئینی که دارد و به آن معتقد است، در برخورد با همکیش خود کلماتی را برای تحیت او بکار می برد که آن کلمه در نزد ما مسلمانان سلام و درود می باشد. اما بهائیان بدستور رهبران خود عبارت مرموزی را بکار می برند.


     علی محمد شیرازی در کتاب بیان صفحه 196 سطر 9 می نویسد: «باب پنجم از واحد ششم بیان در حكم تسلیم است كه سلام بدهند مردها به الله اكبر و جواب بدهند به الله أعظم و اما زن ها سلام بدهند به الله أبهی و جواب بدهند به الله أجمل».


     اما در فرقه ضاله بهائیت گویا این دستور باب باعث درگیری بین بهائیان شده و بابیان بهائی تحیت الله ابهی را در میان خود شایع کردند. در زمان عبدالبهاء عده ای از بهائیان به این دلیل که لقب عبدالبهاء غصن اعظم است، الله ابهی را به الله اعظم تغییر دادند. در این بین جماعتی گفتند مگر امر دین بازیچه است که هر روز در شأنی از شئون تبدیل و تحولی عارض آن گردد؟ خلاصه بین این دو گروه نزاعی در گرفت و مناقشات مضحکی رخ داد. وقتی خبر به عبدالبهاء رسید، برای رعایت جوانب تواضع و فروتنی نسبت پدرش حسینعلی بهاء، الله ابهی را امضاء کرد و در سؤالی که بهائیان از او نمودند که فرق بین الله ابهی و الله اعظم چیست


     عبدالبهاء در کتاب مکاتیب عبدالبهاء جلد دوم صفحه 245 سطر 11 در جواب آنها می گوید: «هرچند مقصود از "الله أعظم" نیز جمال قدم روحی لاحبائه الفداست؛ چه که اوست اسم اعظم و نیّر اعظم و ظهور أعظم، اما این تحیت "الله أبهی" کوس ربوبیت جمال غیب أحدیت است که در قلب امکان تاثیر می نماید».


     رهبر دوم بهائیان معتقد است که پدرش حسینعلی مازندرانی همان خدای واحدی است که خالق این جهان می باشد. و مقصود بهائیان از تحیّتی که در برخوردشان دارند و "ألله أبهی" می گویند، منظور از الله همان جمال قدم یعنی میرزا حسینعلی نوری می باشد. اما با این دستوری که عبدالبهاء به پیروان خویش دادند، در جائی که غیر بهائی حضور داشته باشد، بنظر شوقی نباید این جمله را بر زبان جاری کرد!.


    دکتر داریوش و گریس شاهرخ در کتاب اصول دیانت بهائی ترجمه مینو ثابت (درخشان)، صفحه 57 سطر 12 می نویسد:« الله أبهی بعنوان سلام بین بهائیان بکار می رود. ولی بر طبق بیان حضرت ولی امرالله موقعی که غیر بهائیان حضور دارند، باید از گفتن الله أبهی خودداری کنند. زیرا بخصوص در ممالک غرب بصورت یک کلمه مرموز شرقی تلقی می شود».

.

برای دیدن کتاب بیان، مکاتیب عبدالبهاء و اصول دیانت بهائی روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : ادعاهای بهاءالله , 
ارسال شده در 1396/11/8 ساعت 08:32 توسط بابائی

                                                        نار و کوثر


     به هر صورت، جلال در دنباله ی صحبت هایش چنین افزود: فرهاد عزیز، تو ببین که آئین ما چقدر جالب برادری و برابری انسان ها را به طور قاطع و صریح اعلام می کند! آنجا که می فرماید: انسان از روزگار آدم تا امروز چونان دندانه های شانه با یکدیگر برابرند».[1]


    برای اینکه بدانی اسلام گذشته از محدوده ی مسلمانی، برای مطلق انسان ها (تنها به لحاظ این که آدمی اند) ارزش قائل است به این سخن رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم گوش بده که فرمود: «سرآغاز خرد بعد از پذیرش دین، دوستی با همه ی انسان هاست و محبّت ورزیدن به ایشان و گزینش نیکی ها برای همه ی آنان؛ اعمّ از نیکوکار و بدکار».[2] این بیان عالی ارزشمندی انسان ها، بدون توجّه به طبقه بندی آنان به نیک و بد است که پیشوای گرامی الهی ما مطرح می فرماید. پس آقای عبدالبهاء در این راه پیشگام نیست.


     شاید بدانی که یکی از بدترین طبقات مورد سرزنش قرآن، مشرکانند؛ آنان که حق را زیر پای گذاشته و از پذیرش خدای واحد سر باز زده اند و برخلاف منطق علم و عقل با خداپرستان به ستیز پرداخته اند؛ اما قرآن کریم (هنگامی که در باره ی همین اهل شرک سخن به میان می آورد) چنین می فرماید: "ای پیامبر، اگر مشرکی به تو پناهنده شد، او را در پناه خود گیر تا کلام پروردگار را بشنود. آنگاه او را به محل ایمن خودش برسان. یعنی او را تا نقطه ای که از تعرّض مصون باشد. به سلامت همراهی کن".[3]


     انصاف بده که آیا تعابیری زیباتر از اینها که شنیدی، در مسئله ی مورد بحثمان می توان سراغ داد؟ خصوص آنکه این عبارات و صدها نظیرش در محیطی، به لحاظ فرهنگ اجتماعی، منحطّ و خفقان آور بیان شده باشد!


     در جامعه و دورانی که تمامی ارزش های والای انسانی لگدکوب شده بود، این بیانات تنها ایده های خشک و نارسا و قالب های تهی از محتوی نبود؛ بلکه به زودی، فرهنگ و مدنیّتی جهانگیر براساس همین تعالیم پی ریزی شد که مدّت های طولانی جوامعی از مردم جهان در پرتو این راهنمائی های ارزنده، زندگی انسانی به مفهوم واقعی داشتند و از آن زمان که از آنها روی برتافتند، یک یک گریبان گیر مشکلات بنیان کنی شدند که

                   شرح این هجران و این سوز جگر          این زمان بگذار تا وقت دگر


     بگذریم. اگر بخواهم سخنم را در این زمینه تعقیب کنم، به این آسانی ها به پایان نخواهد رسید. از این رو فرهاد جان، فعلاً به همین چند نمونه ی مختصر قناعت می کنم؛ به این امید که توانسته باشم برای تو ثابت کنم که وحدت عالم انسانی به مفهوم اصیل و با رعایت جنبه ی واقعی آن، نه به صورت رؤیا و صرفاً در قالب کلماتی به ظاهر زیبا، طرحی نو و ابتکاری تازه برای جامعه ی انسانی نیست؛ بلکه موضوعی است که در ناربخ سابقه ی طولانی داشته و پیامبران الهی اولین طرّاحان آن بوده اند و برای این مسأله در دیانت اسلام و در زمینه ی عملی کردن آن، کار فراوان صورت گرفته است.


      فرهاد خاموش در خود فرو رفته بود. خوشبختانه در این مذت کم، کسی مزاحم ما نشد. جلال (که سکوت فرهاد و اشتیاق مرا دید) به ادامه تشویق شد: ... به یاد داری که ساعتی پیش و در آغاز این گفتگو، برایت روشن کردم که این نکته یعنی "عدم اختصاص این تعالیم از جمله وحدت عالم انسانی به بهائیت" عیناً واقعیتی است که یکی از پیشوایان شما هم صریحاً بدان اعتراف می کند؛ هر چند در یک طرّاحی ناقص و نارسا و ناآگاهانه، می گوید: باید همّت را بگماشت تا بی خردان از تعصّبات جاهلیّه ی دینی و جنسی و اقتصادی و حتی وطنی نجات یابند از جمیع قیود آزاد گردند و به وحدت عالم انسانی تعلق تام یابند.[4] به راستی، آیا اندیشیده ای که این طرح تا چه حد واقعی و در دسترس و با واقعیات خارجی منطبق است؟!


      سخن جلال که به اینجا رسید، متوجّه شدم فرهاد خیال رفتن دارد. من هم به سرعت برای جلوگیری از عزیمت او، فوراً برنامه ی ناهار را جور کردم تا سبب ماندن بیشتر فرهاد شود و این خود، موجب شد که اوّلاً در این فرصت، کمی از ناراحتی فرهاد کاسته شود و ضمناً عاملی بود که می توانست به ادامه ی بحثمان نیز کمک کند. اتفاقاً همین هم شد که من تصوّر می کردم. بعد از ناهار مجدّداً جلال رشته ی سخن را به دست گرفت و گفت:


     خوب بچه ها، ظاهراً ناهار فرصتی برای تجدید نیرویمان بود؛ هم برای من که باز هم خیال سخن گفتن دارم و هم برای شما به خصوص تو فرهاد عزیز که می بینم قسمت های زیادی از حرف های مرا نوشته ای و چون قصد مراجعه و پرسش داری، قبلاً باید بگویم که بخش اخیر صحبتم به مراتب برای تو جالب تر خواهد بود، زیرا من می خواهم با یک مرور سریع و گذرا و اجمالی بر بعضی آثار بهائی این را به اثبات برسانم که اساساً در بهائیت، یک سلسله عبارات وجود دارد که صریحاً همین وحدت عالم انسانی ادّعائی را هم نقض می کند و من تا این زمان که با تو سخن می گویم، با بسیاری از مبلّغین بهائی این مطلب را مطرح کرده ام که متأسّفانه جوابی روشن نیافته ام. از این رو، بر آن شده ام که همه جا بگویم: بهائیت همانند سکّه ای دو روست که هر دو روی آن با یکدیگر به سختی در تناقض و تعارض اند. برای اینکه تو نیز بر این ستیز جاری، آگاهی یابی، بد نیست به مطالبی که بعد از این برایت می گویم بیشتر توجه کنی.


     آقا فرهاد، شاید باور نکنی، اول کسی که در بهائیت برخلاف جهت وحدت عالم انسانی حرکت کرده است همان پیشوائی است که شما صدور این تعالیم را به او نسبت می دهید. مقصودم جناب میرزا حسینعلی نوری است؛ همان کسی که وی را حضرت بهاءالله می خوانند. تو حتماً در جلسات و محافل بهائی هنگام خواندن مناجات بوده ای و در این صورت، کتاب "ادعیه ی حضرت محبوب" را خوب می شناسی، در ص ۱۹۶ این کتاب، در لوح احمد، از قول این پیشوا چنین آمده است: "كن كشعلة التار لأعدائی و كوثر البقاء لاحبّائی" بر دشمنانم همچون شعله های آتش، سوزاننده و بر دوستانم چون چشمه ی آب، دوام بخش باش. آیا این است مفهوم آن عبارات دلفریبی که تو در آغاز گفتگویمان، به نام یک طرح نو برای جهان پُرآشوب، از آن دّم می زدی؟ آیا "همه باریک دارید و برگ یک شاخسار" همین است و بس؟ یا بالعکس، ملاک دسته بندی در برخورد، دوستی و دشمنی با پیشوای بهائیان است؟!


     در اینجا، فرهاد به میان سخن جلال آمد و گفت: جلال، متأسّفم که باید صریحاً به تو بگویم که بسیار متعصّبی و برای اثبات یک مطلب واهی، حاضری حتّی عبارات را هم نا صحیح معنی کنی تا موضوعی را به خیال خودت ثابت کنی! تو در معنی عبارتی که خواندی، اعمال غرض کردی، حسینعلی بهاء خطاب به احمد در این لوح می فرماید: تو برای دشمنان من چونان چراغ راهی شعله افروز باش و مانند پرتو آتش راه اینان را روشن کن و همانند شعله ی آتش جان بخش برای کسانی باش که در برودت اعراض و انکار من افتاده اند.


     تو به این سادگی، عبارت را به خیال خودت ترجمه می کنی و بعد هم به ما و عقائدمان افترا می بندی! آیا این از انصاف به دور نیست؟! آیا این است رسم مسلمانی؟ به فکر افتادم و در چھره ی جلال خیره ماندم. سایه ی کدورتی عمیق در چهره اش به چشم می آمد. از خود پرسیدم: به خاطر صحّت مطالب فرهاد است؟ با آنکه رشته ی تحصیلی ام ادبیات نبود، به خوبی دریافته بودم آنچه را فرهاد به جلال نسبت می داد، عیناً در مورد خودش صادق بود که عبارتی به این سادگی را این چنین به دلخواه به ترجمه و تفصیل کشانید. در همین افکار بودم که جلال با آغاز مجدّد صحبتش مرا به خود آورد.


     فرهاد عزیز، به قول معروف: جانا سخن از زبان ما می گوئی. آیا من در ترجمه ی عبارت دست بردم یا تو بودی که برخلاف دستور پیشوایانت (که ابواب تأویل و تفسیر را مسدود کرده اند و فرمان داده اند به صریح عبارات و معنی مصطلح قوم توجه کنید[5]) به خیال خود آن عبارت را ترجمه و تفسیر کردی. البته من تو را در این برداشت غلط چندان هم مقضر نمی بینم؛ زیرا با کمال تأسّف باید بگویم که شما جوانان بهائی، بدون هیج تحقیق ریشه ای، معمولاً بلندگوی عقائد و نظرات دیگران شده اید. هر آنچه را در جلسات تبلیغی و احتفالات فرا می گیرید، بدون چون و چرا می پذیرید و در خارج، تحویل این و آن می دهید؛ حال آنکه این شرط تحری حقیقت نیست.


     تو باید بدانی واژه های نار و کوثر دو لغت عربی و هر دو از اصطلاحات متون اسلامی است و در معنی کاملاً با یکدیگر مخالفند، اوّلی سمبل عذاب و دومی نشانگر لطف و رحمت الهی است. از طرفی، اعدا و احبّا نیز دو لغت عربی است که به معنی دشمنان و دوستان و متضادّ یکدیگرند. در این عبارت کوتاه برای دو طبقه ی متضادّ، دو پاداش متضادّ (در عین حال، متناسب با هر یک) بیان شده است؛ برای اعدا، نار و برای احبّا کوثر، این را به هر که مختصری زبان عربی بداند نشان دهی، این چنین ترجمه خواهد کرد که من برایت گفتم. نمی دانم «شعله افروز راه»، «شعله ی جان بخش» و «آتش برودت اعراض» و ... را تو از کجای این عبارت کوتاه بیرون آوردی؟! به خصوص اینکه بنا به گفته ی پیشوایت در کتاب اقدس، صفحه ی ۱۰۲، با این گفتار، خویش را در زمره ی تحریف کنندگان به اصطلاح کلام خدا قرار دادی؛ زیرا او در این کتاب می گوید: إنّ الذی یأوِّل ما نزل مِن سماء الوَحی و یُخرجه عن الظّاهر إنّه مِمَّن حرّف كلمة الله العلیا و کان من الاخسرین فی کتابِ مبین. هرکس آنچه را از آسمان وحی نازل شده تأویل و معانی آن را از ظاهر آن خارج کند، در شمار آنهائی است که کلام بلند پایه ی پروردگار را دگرگونه کرده اند و در کتاب مبین، از زیانکاران است.


     تاسّف من از این است که تو با عنوان کردن آن توجیهات ناروا، به گفته ی مکتب عقیدتی خود، بیهوده در زمره ی زیانکاران و آنان که کارشان واژگون کردن کلام خداست قرار گرفتی! از اینها گذشته تو خیال کرده ای در سرتاسر آثار بهائی همین یک مورد ناقض وحدت عالم انسانی است که اگر توجیه کنی، دیگر راحت خواهی شد و مطلب تمام می شود؟ حالا که سخن به اینجا رسید، بد نیست به چند نمونه ی دیگر از این ردیف مطالب توجّه کنی تا دیگر از این سلسله توجهات بی مورد درگذری.

ادامه دارد...



[1] - بحارالانوار، 22: 348

[2] - المحجة البیضاء، 3: 364

[3] - توبه 6

[4] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳۱۷:۳.

[5] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۲: ۲۴۷ - ۲۴۸: الیوم تكلیف جمیع یاران الهی در بساط رحمانی این است که ابواب تأویل و تلویح و تشریح را به کلّی مسدود نمایند. کلمه ای از تلویح و تأویل و تشریح نیفزائید. و به صریح عبارت این عبد اکتفا نمائید و به قدر خردلی تجاوز ننمائید.

    در همین زمینه، پدر وی، میرزا حسینعلی بهاء هم اظهار می دارد: الیوم به نصّ نقطه بیان (روح ماسوی فداه) حرام است بر مستظلّین شجره ی بیان که حرفی از کلمات الله را تأویل نمایند و یا تفسیر کنند، چه که احدی مطّلع نه، مگر نفس ظهور (میرزا حسینعلی نوری، کتاب بدیع: ۲۱)



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/11/7 ساعت 08:47 توسط بابائی

عضو کانال بهائیت شناسی در تلگرام و سروش نیز باشید.

http://s9.picofile.com/file/8302269892/9.png   http://s8.picofile.com/file/8316200468/14.png
ارسال شده در 1396/11/5 ساعت 08:41 توسط بابائی

                                  تبعید بهاء به بغداد!


    بعد از اینکه دخالت میرزا حسینعلی نوری در ترور ناصرالدین شاه قاجار به اثبات رسید اما با دخالت های سفیر روس دولت قاجار نتوانست قانون را در حق وی به اجرا در آورد، او را نفی بلد نموده و خواستار خروج وی از کشور شد.


    شوقی ربّانی نوه دختری عبدالبهاء در مورد تبعید میرزا حسینعلی مازندرانی به بغداد در کتاب قرن بدیع صفحه 230 سطر 10 می نویسد:« حضرت بهاءالله در غرّۀ ربیع الثّانی ١٢٦٩ هجری مطابق با ١٢ ژانویه ١٨٥٣ میلادی یعنی نه ماه پس از مراجعت از سفر کربلا با چند تن از اهل بیت و عائله مبارکه و مأمور دولت ایران و نمایندۀ سفارت روس مسافرت سه ماهه خود را به شطر بغداد آغاز فرمودند ».


    در هیچ تاریخی که برای فرقه ضاله بهائیت نوشته شده، نام و  نشانی از نماینده سفارت داده نشده و شوقی نیز در بارۀ آن کسانی که با حسینعلی همراه بودند از دولت روس چیزی نگفته است. اما خواهید دید که منظور تمام آنها از نمایندۀ سفارت روس کسی نیست جز یک مأمور ساده ای که در سفارتخانه روس کار می کرد.


برای دیدن کتاب قرن بدیع روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : تبعید حسینعلی بهاء از ایران , 
ارسال شده در 1396/11/5 ساعت 08:29 توسط بابائی


                                       الفضل للمتقدّم

    فرهاد چنان محکم صحبت کرد که راستش من اندکی ترسیدم. از طرفی هم، سخت آزرده خاطر شده بودم و با خود می گفتم: درست است که چه بسا کسی در دین خود، داناترین نباشد؛ امّا آیا این منطقی است که انسان در صدد معرّفی و تبلیغ فکری برآید؛ آن وقت تا از او یکی دو سؤال می شود، به عذر بی اطّلاعی بگوید: می روم و از بزرگترم سؤال می کنم؟ آخر چرا تا وقتی خود، آن را به درستی نشناخته است، در صدد ارائه اش به دیگران براید؟

 

    به هر صورت، فرهاد می کوشید تا طوری وانمود کند که سخنان جلال به سهولت پاسخ داده خواهد شد؛ ولی من احساس کردم که بیشتر به خاطر من این ژست را به خود گرفته است و به نظر می رسد که لااقل نمی خواهد من به بی پایگی حرف ها و حرکت هایش در این گفتگو آگاهی یایم. بار دیگر جلال رشته ی سخن را به دست گرفت: فرهاد خان عزیز! متأسفم... با اینکه شما بنا به رهنمود پیشوایتان می گوئید: در موضوعات باید "تحرّی حقیقت" و حقیقت جوئی کرد و قبل از تحقیق کامل، نباید چیزی را پذیرفت، درعین حال، تو به هیچ وجه به این قانون عامل نیستی! با این همه، مانعی ندارد. بد نیست حال که خیال مراجعه به بزرگانتان را داری، من مطالب دیگری نیز در این زمینه دارم؛ اجازه بده آنها را هم برایت مطرح کنم.

 

    همان طور که در آغاز گفتگو، از یکی از کتاب هایتان برایت خواندم، قرآن و پیشوایان اسلام قرن ها پیش موضوع وحدت عالم انسانی را مطرح کرده اند؛ آن هم با نقشه ای عالمانه و اجرائی برای پیاده شدن این طرح. همه می دانند که اسلام، در یک گام عملی، سیّد قرشی و سیاه حبشی و سلمان پارسی را، بدون توجّه به امتیازات موهوم آن روزگاران، در کنار هم و در یک صف واحد قرار داد و در یک خطاب به سراسر جهانیان اعلام کرد: «ای انسان ها! ما شما را از یک پدر و مادر آفریدیم و به قبیله ها و ملت ها (ی مختلف) تقسیم کردیم تا یکدیگر را بشناسید. به درستی که گرامی ترین شما نزد پروردگار، پارساترین شماست».[1]

 

    فرهاد جان، می بینی که قرآن همه ی آدمیان را در یک ردیف قرار داده است و تنها وجه برتری آنان را بر یکدیگر پروا پیشگی و پرهیزگاری می داند. قرآن برای عموم انسان ها (با صرف نظر از اینکه دارای چه دین و مذهبی باشند) ارزش قائل است؛ مگر آنکه خود کفر و نفاق پیشه کند. کتاب خدا قرآن کریم می فرماید: "هر کس رشته ی حیات انسانی را (بی آن که به کیفر باشد) قطع کند، گوئی تمام انسان ها را نابود کرده است و آنکه یک تن را حیات بخشد، به سان این است که جهانیان را هستی بخشیده است".[2]

 

    ملاحظه می کنی که قرآن ارزش هر فرد بشر را معادل تمامی جامعه ی انسانی به حساب آورده است؛ البتّه به حکم قصاص، به ازای یک تن، یکی مجازات می شود.

 

    دوست عزیز، قرآن در گامی دیگر و در کادری محدودتر، با اهل کتاب صحبت می دارد و ایشان را به سوی وحدت از راه دقّت و توجّه به مشترکات در عقیده، دعوت می کند: "بگو: ای اهل کتاب، به سوی آنچه میان ما و شما مشترک است بیائید: جز خدا، معبودی دیگر را نپرستیم و به او شرک نورزیم و یکدیگر را به خدائی نگیریم".[3]

 

    اگر بخواهم در این زمینه با تو مفصّل صحبت کنم، گفتگویمان به درازا خواهد کشید. فقط می خواهم به طور اجمال بگویم: آنچه در ذهن و فکر تو به نام تعالیم نو و ابتکاری القا شده است، از جمله همین وحدت عالم انسانی، نه تنها تازگی ندارد، بلکه تجدید همان فرموده های قرآن کریم و پیشوایان اسلام است که در قالب های جدید؛ اما پیچیده و نامأنوس، ارائه گردیده است و از این رو، در واقع به تخریب اذهان نزدیک تر است تا تجدید ادیان و اگر اینگونه آموزه ها نشانه ی ارزشمندی مکتبی می شود، ناچار و به دلیل "الفضل للمتقدّم"، باید سراغ بنیانگذار این ها برویم. پیامبر ما بارها می فرمود: «عرب را بر عجم و پارسی را بر تازی و سیاه و سفید را بر یکدیگر، جز به پرهیزگاری، هیچ برتری نیست».[4]

 

    اگر می خواهی مفهوم واقعی و در عین حال عملیِ وحدت عالم انسانی را بیابی و بدانی که اسلام تنها ایده ای نارسا و خشک و عباراتی توخالی نیست؛ بلکه هرجا صحبت کرده، طرح ها و نمونه های عملی جالبی نیز ارائه داده است، بد نیست به فرمان گُهربار امیرالمؤمنین علیه السّلام به مالک اشتر (آن هنگام که وی را به استانداری مصر می فرستاد) توجّه کنی تا حقیقت بر تو جلوه ی بیشتری نماید. ان حضرت خطاب به مالک درباره ی مردم مصر و تقسیم بندی آنان در عهدنامه ی خویش می نویسد: «مالک...! مردم دو گونه اند: یا برادران دینی تواند یا همنوعان تو"[5] و نیز می نویسد: «باید که قلب تو را پوششی از مهر و محبّت و لطف نسبت به تمامی مردم فراگیرد. چونان چونان درندگان، به آنان زیان مرسان؛ به طوری که خوردن آنان را غنیمت شماری».[6]

 

    فرهاد عزیز، باور کن هر چه می خواهم حرفم را در این زمینه قطع کنم، دلم راضی نمی شود؛ گو اینکه وقت ناهار است و از طرفی دیگر، هنگامه ی امتحانات؛ اما هم ناهار را می شود دیرتر خورد و ظاهراً یکی دو ساعت صرف وقت هم ضرری به درسی نمی زند؛ زیرا من بعید می دانم که دیگر بتوانم این صحبت ها را در این سطح با تو ادامه بدهم. از این رو، دلم می خواهد که امروز مفصّل تر با تو صحبت کنم.

 

    حرف های جلال گُل انداخته بود و مرتّباً سخن می گفت و همراه با صحبت های او، من بودم که گُل از گُلم می شکفت و به عکس من، فرهاد سخت گرفته به نظر می آمد. در عین حال، مطلبی برای من از بیانات اخیر جلال تولید ابهام می کرد و آن این بود که او در طول گفتگو، چند بار به فرهاد گفت: بعید می دانم که دیگر بتوانم این صحبت ها را با تو ادامه دهم و همین را عاملی برای ادامه ی سخن قرار داده بود.

ادامه دارد...



[1]- حجرات ۱۴

[2] - مائده ۵

[3] - آل عمران 65

[4] - بحارالانوار، 22: 348

[5] - نهج البلاغه، نامه ی ۵۳

[6] - همان



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/11/2 ساعت 08:26 توسط بابائی

                                           عزیّه نوری


     ادعای أمّی و بی سوادی رهبر بهائیان میرزا حسینعلی نوری را تمام پیروان نا آگاه وی ابراز می دارند. اما از خانواده خود وی کسی ادعای امّی بودن میرزا حسینعلی نوری مؤسس فرقه ضالّه بهائیت را رد کرده است.


   در مکاتبه ای که عبدالبهاء با عزیّه خانم خواهر حسینعلی نوری داشت، وی با نوشتن رساله ای پشت پرده این مدّعی دروغین را آشکار کرده در عبارتی بلیغ او را تحصیل کرده دانسته است و چه کسی نزدیکتر از خواهر است که اینچنین برادرش را رسوای عالم نموده است.


    عزیه خانم نوری در کتاب تنبیه النائمین صفحه 34 سطر 11 می نویسد: «کسی که از بدایت عمر از صرف و نحو و معانی و بیان آگاه و از دواوین شعرای عرب و عجم با اطلاع از کتب تواریخ و سیر با بهره و از مطالب حکماء و عرفاء مستحضر شب و روز با عرفاء و دراویش محشور و در نظم نثر نویسی معروف و مشهور بعد از اعلای کلمات بدیعه و اعلان نفحات قدسیه مصاحبت و مؤانست تمام اوقات با بزرگان دین که هر یک در محاوره علمی با یک دنیا برابر بودند داشته چنین کسی بعد از چهارده سال ممارست در کتاب بیان و کلمات حضرت أعلی و توقیعات مبارکه بیاید ادعای زبان فطرت نماید، احمق آن شخصی است که به این دعوی گوش دهد. علاوه بر اینکه این لسان لسان فطرت نیست... »


    پیروان میرزا یحیی نوری (برادر حسینعلی نوری) نیز از قول میرزا یحیی بر این حقیقت اعتراف کردند و در نوشته های خود علاوه بر این مطلب افشاگری های غیر قابل انکاری دارند که بر کذب بودن ادعای حسینعلی دلالت می کند و دلیل روشن بر تحصیل میرزا حسینعلی بهاء اینکه پدر او میرزا بزرگ نوری یکی از منشیان دربار قاجار و از اشراف بوده و تمام خواهران و برادران حسینعلی را تحصیل کرده بار آورده چگونه ممکن است حسینعلی را به مدرسه یا مکتب خانه ای نفرستاده باشد؟

 

برای دیدن کتاب تنبیه النائمین روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : تحصیلات حسینعلی بهاء , 
ارسال شده در 1396/11/1 ساعت 08:43 توسط بابائی
بهائیت شناسی را در کانال سروش و تلگرام نیز دنبال کنید.

http://s8.picofile.com/file/8316200418/12.pnghttp://s9.picofile.com/file/8302269784/6.png