تبلیغات
بهائیت شناسی - مطالب اسفند 1396 z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1396/12/27 ساعت 08:46 توسط بابائی

                                      اشتباه عبدالبهاء


     فضل الله مهتدی صبحی داستان سرای معروف و پایه ‌گذار سنت قصه ‌گوئی برای کودکان در رادیوی ایران از بهائیانی بود که با کشف حقیقت از این فرقه جدا شد و اعلام برائت نمود. وی که در یک خانواده بهائی در کاشان متولد شد، پس از پایان جنگ جهانی اول، برای ملاقات با عبدالبهاء به حیفا رفت و پس از دیدار با وی بواسطه خط خوشی که داشت، مورد توجه عبدالبهاء واقع شد، تا آنجا که عبدالبهاء او را به عنوان منشی و کاتب مخصوص خود برگزید.


     صبحی که مدت دوازده سال کاتب عبدالبهاء بود در کتاب پیام پدر صفحه 88 سطر 1 می نویسد: «پاسخ نامه های بهائیان از سوی عبدالبهاء به دست من بسیار به سود بهائیان بود. زیرا من بسیاری از لغزشهای عبدالبهاء را که به زیان آنها تمام می شد، جبران می کردم. نمونه ای بیاورم که خوب بدانید... روزی پدرم گفت: در خانه ای که دو سه نفر بهائی با هم می زیستند، همه با هم نامه ای به پیشگاه عبدالبهاء نوشتند. که در پائین نامه نام یکایک آنان نوشته شده بود. از نام ها که نوشته بودند، این نام بود: میرزا مؤمن، آقا بیگم زن میرزا مؤمن و زیر نام میرزا مؤمن نام میرزا نبی خان نوشته بود. این نامه به دست عبدالبهاء رسید و چون خواست جواب نامه را بدهد و نام یک یک را بنویسد، پرت شد. به جای اینکه بنویسد آقا بیگم زن میرزا مؤمن، نوشت آقا بیگم زن میرزا نبی خان. این پاسخ چون به تهران رسید، غوغائی به پا شد. هیچکس نگفت این لغزشی بوده که از خامه ی عبدالبهاء سر زده، همه گفتند بی گمان آقا بیگم در نهان با میرزا نبی خان است همچنانکه عبدالبهاء نوشته است. بیچاره میرزا مؤمن که زمین گیر بود، داد و فریاد به راه انداخت و کشان کشان خود را از خانه بیرون برد. آن دو هم شرمنده شدند و هم دچار شگفتی و یارای اینکه بگویند چنین چیزی نبوده نداشتند».


    ملاحظه می فرمائید که به زعم ادعای بهائیان که رهبران و سران بهائی را مصون از خطا و اشتباه می دانند تا آنجا که مقام عصمت نیز برای آنان قائل هستند، عبدالبهاء همانند پدرش میرزا حسینعلی نوری عاری از خطا و اشتباه نبوده و چنین خبط بزرگی را در زندگی اش مرتکب شد. از این دست اشتباهات در زندگی رهبر دوم فرقه ضالّه بهائیت به وفور یافت می شود.


برای دیدن کتاب پیام پدر روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : جهالت سران بهائی , 
ارسال شده در 1396/12/24 ساعت 08:33 توسط بابائی

                                    آیات دیگر خاتمیت 

            

    برخلاف آنچه که مخالفین خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مانند فرفه ضاله بهائیت فکر می کنند که تنها آیه شریفه ۴۰ سوره مبارکه احزاب خاتمیت پیامبر اعظم را مطرح کرده و آن را توجیه می کنند، آیات فراوان دیگری نیز وجود دارد که مسئله خاتمیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بیان نموده است‌.


    از جمله این آیات، آیه شریفه ۱۹ از سوره مبارکه انعام است که پیامبر اسلام صلوات الله علیه و آله و سلم را پایان بخش همه انبیاء الهی و قرآن مجید را به عنوان آخرین کتاب آسمانی معرفی نموده است."قُل... اُوحِیَ اِلَیّ هَذَا القُرآنُ لِاُنذِرَکُم بِهِ وَ مَن بَلَغَ". بگو ای پیامبر که این قرآن به من وحی می شود، تا من به وسیله این قرآن هم شما را انذار کنم، و هم "مَن بَلَغ" را (کسانی که در آینده می آیند). این تبلیغ انذار "مَن بَلَغ" ادعای عمومیت دعوت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم را می رساند که پیامبر اسلام صلوات الله علیه و آله پیامبر تمام زمانهاست و دین مبین اسلام نیز دین ابدی می باشد.


    نتیجه اینکه امت پیامبر اسلام صلوات الله علیه و آله محدود به زمان خاصی نیست و تا روز قیامت ادامه دارند. بنابراین"وَ مَن بَلَغ" عطف بر"کُم"در کلمه "لِاُنذِرَکُم" می باشد که آیندگان را نیز شامل می شود و این همان مسئله خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است.


    در ذیل آیه شریفه معنای تاویلی است که ممکن است دستاویز مخالفین قرار بگیرد و آن اینکه "وَ مَن بَلَغ" عطف بر فاعل "لِاُنذِرَکُم" گرفته شود که فاعل اول "اُنذِرَ" پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم است که با قرآن مردم را انذار می کند و فاعل دوم ائمّه معصومین می باشند که از امیر المومنین سلام الله علیه تا امام زمان عجل الله تعالی فرجه نیز امت پیامبر را به وسیله قرآن انذار می کنند.


    معنای دیگر خاتمیت که در ترجمه اول بود، با این تاویل بر نمی آید و این معنای تاویلی با معنای تفسیری آیه نیز قابل جمع نیست. اما مبلّغبن بهائی از این تاویل سوء استفاده کرده رهبران خویش را نیز در زمره انذار کننده گان قرار می دهند و بدین ترتیب قائل به نبوت و مظهریت برای میرزا حسینعلی نوری هستند.


http://s8.picofile.com/file/8320389534/%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86.jpg



موضوع : خاتمیت پیامبر اعظم (ص) , 
ارسال شده در 1396/12/21 ساعت 08:28 توسط بابائی

                                 جستجوی موعود در شیراز!


    موقع خروج از بیت، سید جوان به ملاحسین گفت: به مسجد ایلخانی نزد همراهانت برگرد و راجع به امشب کسی را آگاه نکن و در آنجا بمان و به تدریس مشغول شو. جناب ملاحسین نیز طبق دستور آن حضرت به مسجد ایلخانی نزد رفقا و همراهان خود رفت و در آنجا جمعی از پیروان شیخ و سید چون از ورود ایشان مطلع شدند، گردش جمع شده و برای استفاضه از محضرش حاضر گشتند. ایشان هم اهتمام نموده مجلس درس و وعظ برپا کرده کتاب شرح الزیاره جناب شیخ احمد احسائی را تدریس و تبیین و تشریح می نمود.


    حضرت نقطهٔ اولی نیز گاهی اوقات در مجلس درس جناب ملاحسین حاضر شده و ما بین حاضرین مجلس قرار می گرفتند و بعضی از شب ها حضرت نقطه اولی مبارک غلام خود را می فرستادند و جناب ملاحسین را به منزل خویش فرا می خواندند. مدت چهل شبانه روز بر این منوال گذشت و جز ملاحسین احدی از آن سرّ الهی واقف و آگاه نبود. در این مدت تفسیر سوره یوسف که قیوم الأسماء نیز نامیده شده کامل و موجب اتمام حجت بر خلق گردید.


    یک شب حضرت نقطهٔ اولی به ملاحسین گفت: به زودی سیزده نفر از دوستان تو خواهند آمد، دعا کن آنها نیز از صراطی که از موی نازکتر و از شمشیر برنده تر است، بگذرند. صبح آن شب که ملا حسین از منزل آن حضرت مراجعت نمود، مشاهده کرد که جناب ملاعلی بسطامی به اتفاق دوازده نفر از همراهان که همه ازشاگردان سید کاظم رشتی بودند به شیراز آمده و وارد مسجد ایلخانی شدند. جناب ملاحسین با دیدن آنها خوشحال شد و با کمال محبت به پذیرائی از آنها مشغول شد.


    بعد از چند روز دوستانش به او گفتند: ما همه به تبعیت از شما به تفحص و جستجو قیام نمودہ و در پی شما به شیراز آمدیم. ما تو را به اندازه ای صادق و راستگو می دانیم که اگر خودت ادّعا می کردی که قائم موعود هستی، بی درنگ ادعای تو را قبول می کردیم و الحال چنین استنباط می کنیم که شما پی به مقصود برده و دوره انتظار بسر آمده است؛ بدین جهت از تو می خواھیم که ما را از این حیرت و سرگردانی نجات دهی و حاضریم هر که را قبول کنی ما نیز قبول کنیم!


     ملاحسین که آمادگی آنها را مشاهده کرد، حرف آنان را تائید کرد و گفت: از اولین ساعتی که من به جستجوی حضرت محبوب پرداختم با خود عهد کردم که جان خود را در راهش نثار کنم و خون خویش را در سبیل محبتش برخاک بریزم، الحمدلله که بصرف فضل و کرم خویش ابواب رحمتش را بر ما گشود و من نظر به امر و فرمان آن حضرت در این شهر به تدریس مشغول شده ام. بعد از آن در هنگام طلوع آفتاب جناب ملا حسین و ملا علی متفقاً به بیت مبارک شتافتند.


     وقتی به منزل آن حضرت رسیدند، مبارک غلام آنحضرت را دم در منتظر یافتند که به آنها خوش آمد گفته به داخل بیت راهنمائی نمود. ملاعلى به حضور مبارك رسیده و با کمال اطمینان خاطر بدون احتجاج به صرف نورانیت ضمیر ایمان خود را عرضه داشت و باقی همراهان او نیز هر یک به طریقی از مکاشفه روحانی و توسل به دعا و مناجات و راز ونیاز بسر منزل مقصود راه یافتند و بهمراهی جناب ملاحسین به حضور حضرت نقطه اولی مشرف گشته ایمان خود را عرضه داشتند.


     بدین طریق هفده نفر از حروف حیّ مجتمع شده و اسامی آنان در لوح محفوظ الھی مثبوت گشت. شبی حضرت اعلی به ملا حسین فرمود: یک نفر دیگر باقیست که هیجده نفر حروف حی تکمیل شود و او نیز فردا وارد شیراز خواهد شد. روز بعد وقتی جناب ملا حسین در حضور مبارک به طرف منزل می رفتند در اثناء راه جوانی تازہ از راہ رسیده به ملاحسین برخورد نمود و او را درآغوش کشید و از چگونگی حال او و کیفیت تحقیق و تجسس آن محبوب عالمیان پرسش نمود.


     آن جوان چون حضرت اعلی را قبلاً در کربلا زیارت نموده بود به طرف آن حضرت (که در آن حین از آنجا عبور می کرد) اشاره نموده گفت: من این امر عظیم را از این سید بزرگوار برکنار نمی بینم. ملاحسین با مسرتی زائد الوصف بی اختیار این بیت بر زبانش جاری شد: دیده ائی خواهم که باشد شه شناس، شاه را بشناسد اندر هر لباس.


    جناب نقطه اولی به ملا حسین فرمودند: تعجب مکن ما در عوالم روحانی با این جوان مرابطه و مکالمه داشته و منتظر ورودش بودیم. این جوان جناب ملا محمد علی بار فروشی بود که به قصد زیارت و حج خانه خدا رهسپار طریق فارس گردیده و موقعی به شیراز رسید که ملا حسین و سایر اصحاب در شیراز بودند و با ایمان او حروف حی کامل گردید و بعداً به لقب قدّوس شهرت یافت. هر چند آخر از همه حروف حی بیان مشرف گشت ولی بر همه آنها تقدّم یافت. سن ایشان در ھنگام ورود به شیراز بیست  و دو سال بود.

 

    از بیں هیجده نفر حروف حی فقط جناب قرة العین بود كه به شیراز نرفته و نعمت تشرف نصیبش نگردید ولی از جهت ایمان و عرفان که غائبانه حاصل نمود و فضل و کمال و فداکاری و شهامت و شجاعت به مقامی اعلی و ارفع رسید که گوی سبقت را از رجال ربورد.


    جناب قرة العین که بعداً به لقب طاهره شهرت یافت، بعد از وفات جناب سید رشتی در کربلا ساکن و محضر درس دائر نموده عده ای از تلامیذ جناب سید از محضرش استفاده می نمودند تا وقتی که ندای حضرت باب از شیراز بلند گردید.

 _________________________________

منابع:

کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری ۵۲ - ۵۸

 کتاب حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی ۱۲۲ - ۱۲۹ 



موضوع : تاریخچه بهائیت , 
ارسال شده در 1396/12/18 ساعت 08:37 توسط بابائی

                                          پایان ماجرا


    از همان روز دانستم که یک مسلمان اگر می خواهد به حق، مسلمان باشد و اسلامش صورت منطقه ای و جغرافیائی نداشته باشد، نه تنها باید در صدد کاوش های دینی نسبت به معتقدات خویش برآید، بلکه نگران اطرافیان خود هم باشد و از دیگر مکاتب خصوصاً آنانکه رنگ دینی دارند، اطّلاعاتی به دست آورد تا به هنگام نیاز، بتواند در صدد تنویر افکار دیگران برآید.

 

    من از دوستی با جلال کمال استفاده را بردم و از آن زمان به بعد ساعات بسیاری را در فرصت های مناسب با او به سر آوردم و از وی مطالب زیادی آموختم و به راهنمائی او کتاب های بسیاری را در هر دو زمینه ی اسلام و بهائیت مطالعه کردم به طوری که حالا خودم نیز وقتی موردی پیش می آید تا حدّی می توانم از عقائدم دفاع کنم و گاهی نیز قادرم با بهره گیری از جلال، برای دوستان دور از حقیقت خویش، در کمال دلسوزی توضیحاتی از این آموخته ها مطرح کنم؛ به این امید که بتوانم بخشی از وظائفم را در قبال همراهانم در این زندگی پُرطلاتم با همه ی فراز و نشیب هائی که دارد، انجام دهم و در پیشگاه قرآن و اسلام و پیامبر خدا، سرفراز باشم.

 

    به هر حال در آن روزها وقتی جلال از علاقه ام به اینگونه مباحث آگاه شد و شور و شوق زائدالوصفی را در یادگیری و بکارگیری این مطالب در من دید، به من هشدار داد که برای این کار باید مایه بگذاری؛ هم از جهت وقت و هم یادگیری. چنین نیست که با آگاهی اجمالی از آنچه در این ماجرا بر ما گذشت، شخصاً بتوانی جواب گوی دیگرانی همانند فرهاد باشی؛ بلکه به مطالعه ی دقیق و عمیق و آگاهی و تسلّط کم و بیش جامع بر این مباحث نیاز داری.

 

    از این رو، بهتر است تا چنین مقدماتی برایت فراهم نشده است، هیچگاه شخصاً و به تنهائی به میدان طرح چنین بحث هائی نروی. البته من همواره و همه وقت و همه جا، در خدمت تو هستم؛ اما یقین داشته باش که تنها با شنیدن مطالبی از این دست و بدون کسب مهارت های لازم و بی شناخت طرف مقابل و اکتفا به دریافت های خود از مطالب برخی سایت های اینترنتی، شخصاً به جائی راه نخواهی برد. مراجعه به سایت های مربوط شاید به عنوان اولین گام مفید و موثّر باشد؛ اما یقیناً تمام کار نیست و خلاصه در یک کلام: طیّ این مرحله بی هنرهی خضر مکن        ظلمات است، بترس از خطر گمراهی


    به خوبی متوجه این نکته ی اساسی در بیانات جلال شده و این ضرورت را دریافته بودم؛ ضمن اینکه به حال او غبطه می خوردم و مکرّر با خود می گفتم: با اینکه دقیقاً در موقعیت و سنّ و سال و تحصیلات او هستم، چرا تا کنون این چنین از این حقائق ضروری بی خبر بوده ام؟ از این رو، بر حال خودم تاسّف می خوردم؛ اما به هر حال، مرور دوباره بر آنچه در این ماجرا بر من گذشت، انگیزه ای شد تا هرچه زودتر به راهی گام بگذارم که جلال سالها پیش از این، آن راه را با علاقمندی و پیگیری پیموده بود. از آن زمان تا کنون، کوشیده ام که سفارش های وی را در هنگام جداشدن از او، همواره در خاطر داشته باشم و تا سر حدّ توان، آنها را به کار گیرم‌.

 

    اما اینکه چه شد این ماجرا را به کمک او به رشته تحریر در آوردم، حقیقت این است که غرضم از نوشتن این واقعه آن بود که فکر کردم شاید این حرفها برای شما خواننده ی گرامی هم که چون من، در این جامعه زندگی می کنید و احتمالاً گرفتار چنین مسائلی هم می شوید، به کار آید. در این صورت، همه باید جلال و آنان را که جلال ها را پرورش می دهند سپاس گوئیم که به رغم تمامی نابسامانی های اجتماعی، این چنین خویش را در قبال مسائل جاری جامعه ی انسانی مسئول احساس می کنند.

 

    یادآور می شوم که بجاست خوانندگان عزیزی که همراهان فکری فرهاد این داستان اند، یک بار دیگر نوشته را از نو و به دور از تعصّبات جاهلی که خودشان آن را هادم بنیان انسانی می خوانند و همه وقت در آغاز تقویم امری[1] که همراه دارند، بر آن می نگرند، با دقت افزونی بخوانند؛ باشد که به دنبال این مرور دوباره تجدید نظری اساسی در پندارهایشان به عمل آورند و از میانه ی راه به آفاق روشنی باز گردند. امید که چنین شود.



[1] - سال نامه ی بهائیان که معمولاً در صفحه اول آن، تعالیم دوازده گانه ی بهائی درج گردیده است.



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/12/17 ساعت 08:35 توسط بابائی
در پیام رسان سروش نیز با بهائیت شناسی همراه شوید.

http://s8.picofile.com/file/8316200726/22.jpghttp://s8.picofile.com/file/8316200468/14.png
ارسال شده در 1396/12/15 ساعت 08:31 توسط بابائی

                                در بدشت چه گذشت‌؟

    در بدشت (نزدیک شاهرود) اعلام نسخ اسلام بود. قرة العین در انجمن بابیان می‌گفت‌: «ای یاران‌، این روزگار «ایام فترت‌» است‌. امروز تكالیف شرعیه ساقط شده است‌. روزه و نماز كاری بیهوده و احمقانه است‌. هنگامی كه علی محمد باب اقالیم هفتگانه را مسخر كرد و ادیان مختلف را یكی گردانید، آن وقت شریعتی تازه خواهد آورد و هر تكلیفی كه بیاورد بر مردم روی زمین واجب خواهد بود. بنابراین امروز زحمت تكلیف را برخود روا مدارید، بلكه زنان و اموالتان را با یكدیگر شریك و سهیم سازید كه در دوره فترت بر این امور عقوبتی نخواهد بود.

    بنابر همین تفكر، قرة العین همه مجتهدان و روحانیون را واجب‌ القتل می‌دانست چنان كه عمویش ملا محمد تقی را كه شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی را تكفیر كرده و علی محمد و فرستادگانش را هم لعن می‌فرستاد و آنها را تكفیر می‌كرد، تهدید كرده و می‌گفت‌: «دهانش را پرخون می كنم‌» سرانجام هم به دستور او چند نفر از بابیان عمویش را در مسجد قزوین با ضربات چاقو به قصد قتل‌، مضروب كردند. ملا محمد تقی برغانی در همان روز از دنیا نرفت و تا سه روز بعد زنده ماند. او برای اینكه فتنه و آشوبی نشود، وصیت كرد تا به كسی تعرض نكنند؛ زیرا او قاتلین را بخشیده است اما با این وجود حكومت وقت به خاطر ملاحظه افكار عمومی قاتلین را دستگیر و روانه تهران كرد و قرة‌ العین هم تحت نظر گرفته شد.

    در این زمان میرزا حسینعلی نوری برای نجات زندانیان دست به كار شد و با پول و رشوه زیادی كه داد توانست زمینه فرار میرزا صالح كرمانی را فراهم كند. اما كلانتر تهران آگاه شد و میرزا حسینعلی را به زندان انداخت اما آشنایان میرزا، مانند «آقاخان نوری‌» و برادرش جعفر قلی خان وساطت كردند و او آزاد شد. وقتی قاتلین «ملا محمّد تقی قزوینی‌» دستگیر می‌شدند، میرزا هادی فرهادی كه یكی از آنها بود، فرار كرد و به تهران رفت‌. او خبر مراقبت حكومت از قرة العین را به بابیان كه حسینعلی نوری در رأس آنها بود، رساند و تصمیم بر این شد كه میرزا هادی به هر ترتیب شده خود را به قزوین برساند، قرة العین را ربوده و به تهران بیاورد. میرزا هادی به قزوین بازگشت و به كمک زنان فامیلش توانست قرة العین را فراری دهد. آنها مستقیم به «اندرمان‌» در نزدیكی شاه عبد العظیم رفتند و نامه ورودشان را به حسینعلی نوری دادند.

    در جمادی الاول سال 1264 هـجری قمری حاجی میرزا آقاسی، فرمان داد تا علی محمد شیرازی را از ماكو به چهریق كه قلعه‌ای در نزدیكی شهر شاهپور آذربایجان بود منتقل كنند تا كمتر در دسترس مریدانش كه با رشوه و پول در كمال آزادی با او ملاقات می‌كردند، قرار بگیرد. این كار سبب شد تا یارانش تصمیم به شورش بگیرند. در سال 1264 قمری یاران علی محمد در دشت «بدشت‌» اجتماع معروفشان را برپا كردند.

    اجتماعی كه آنها برپا كردند دو موضوع را بررسی می‌كرد، اول اینكه چطور باب را خلاص كنند و دوم آنكه آیا تكالیف دینی و فروعات اسلامی تغییر خواهد كرد یا نه‌؟ به عبارت دیگر آنها می‌خواستند تكلیف اسلام را روشن كنند. تعداد بابیان را در آن اجتماع هشتاد نفر عنوان می‌كنند كه برای 22 روز در آن دشت زیبا، میهمان میرزا حسینعلی نوری بودند كه به همراه قرة العین به بدشت آمده بودند. میرزا حسینعلی جوان هر روز جانماز پهن می‌كرد و پیشنماز این جماعت می‌شد. شب‌ها قرة العین‌، میرزا حسینعلی و میرزا محمد علی بار فروش ملقب به قدّوس‌ كه از خراسان به آنها پیوسته بود، جلسه برگزار می‌كردند و حاصل این جلسه‌ها را به سبک آثار باب در جمع بابیان می‌خواندند. سرانجام مذاكرات این شد كه در نهایت دیانت اسلام را منسوخ و حكم بر بی‌تكلیفی كنند.

     پس یك روز قرة العین برای فراهم كردن زمینه اعلام نسخ دین اسلام گفت كه من زن هستم و ارتداد زنان در اسلام سبب قتلشان نیست‌، بلكه باید ایشان را نصیحت كرد و پند داد تا به اسلام بازگردند. او ادامه داد كه در غیاب قدوس این مطلب را گوشزد می‌كنم اگر مقبول افتاد كه چه بهتر وگرنه قدوس سعی كند مرا نصیحت كند.

    در آن سخنرانی معروف بود كه قرة العین با برداشتن حجاب از چهره‌اش و برانداختن پرده‌ای كه پشت آن می‌نشست و با جمع سخن می‌گفت‌، نسخ اسلام را اعلام كرد. این رفتار باعث آشفته شدن برخی از بابیان و تردید تعدادی دیگر شد و برخی هم فرصت را غنیمت شمرده و روی از اطاعت قرآن برگرداندند و به بهانه دوره فترت احكام و تكالیف اسلامی را كنار گذاشتند. قدوس هم در تابعیت از قرة العین با او هم كجاوه شده و اشعار و تصنیف‌های پرالتهاب سرودند.

    با اعلام نسخ اسلام توسط «زرین تاج برغانی‌» و اظهارات وی كه دوران فطرت از راه رسیده و لاجرم باید از اسلام گذر كرد، فضای اردوگاه بابی‌ها كاملاً وضعیت بحرانی به خود گرفت و از كنترل خارج شد. «محمدعلی بارفروشی‌» تمام سعی خود را به كار بست تا شاید بتواند آرامش را به اردوگاه برگرداند ولی نتوانست‌. تعدادی از افراد گروه كه به دروغ سركردگان این جریان آگاهی یافته بودند، از این جمع جدا شده و شروع به افشاگری كردند.

    مردم روستای بدشت كه با درز اطلاعات از درون اردوگاه بابی‌ها متوجه اهداف و اقدامات آنها شدند، شب هنگام به آنان حمله و آنها را تارومار كردند و بساط این معركه پس از 22 روز با فرار رهبران این جریان در عمل از هم پاشید.

    گفتار و رفتار قرة العین در بین مردمی كه در آن نواحی زندگی می‌كردند هم خشم زیادی برانگیخت‌، مردم بر آنها حمله‌ور شدند و در نزدیكی قریه‌ نیالا (نزدیک گلوگاه بهشهر) آنها را سخت تنبیه كردند. قرة العین و حسینعلی بهاء به نور مازندران فرار كردند و چند صباحی در منزل ییلاقی میرزا حسینعلی ماندند. پس از این جریان میرزا حسینعلی نوری راهی تهران و زرین تاج برغانی به همراه محمد علی بارفروشی رهسپار خطه مازندران شدند. از این تاریخ به بعد است كه جریان بابیگری وارد برهه جدیدی شد و حوادث تلخ و ناگواری را به جامعه ایران تحمیل كرد.

    بابی‌ها همراه دو تن از لیدرهای جریان انحرافی تا اراضی هزار جریب بهشهر واقع در شرق مازندران حركت كردند. لیكن اهالی روستاهای آن سامان كه از وقایع‌، رخدادها و نیز اعمال غیراخلاقی كه در روستای بدشت به وقوع پیوسته بود، آگاه شدند با ایشان به مقابله پرداختند.. افراد بابی از ترس مقابله مردم روستاها و مناطق دیگر پا به فرار گذاشته و صحنه را ترك گفتند. زرین تاج كه اوضاع را چنین دید به همراه «میرزا حسینعلی نوری‌» به نور مازندارن فرار كرد.

    محمد علی بارفروشی و همراهانش نیز عازم بارفروش (بابل) شدند كه در بین راه مسلمانان بر آنها تاختند، پس از فرار یاران محمد علی‌، وی تنها شد و جز تسلیم در برابر مسلمانان چاره‌ای ندید. مردم مازندران پس از دستگیری محمد علی بارفروشی‌، وی را به ساری روانه كردند.

     از سوئی ملاحسین بشرویه‌ای در پی ایجاد بلوا و آشوب در مشهد رضوی كه منجر به كشته و زخمی شدن تعدادی از شهروندان شده بود، به دستور حاكم وقت از آن شهر اخراج شد. وی پس از مدتی كوتاه به همراه برخی از بابی‌ها خود را از مسیر چشمه علی مازنداران به منطقه بارفروش رساند و به گروه بابی‌هائی كه بعد از دستگیری محمد علی بارفروشی در منطقه پراكنده شده بودند، ملحق شد.

    این وضعیت ادامه داشت تا اینكه اولین بحران نظامی‌ امنیتی در قائمشهر، روستای افرا توسط این جریان برای كشور پدید آمد. در شرائطی كه زرین تاج به نور آمده بود و شروع به تبلیغ اوهامات می‌كرد، به واسطه اعمال خارج از عرف و اخلاق وی و همچنین اعلام رسمی خروج از اسلام بابی‌ها، صبر مردم لبریز می‌شد و مردم رفته رفته تحمل پذیرش این گروه مرتد را از دست می‌دادند.

    به شهادت تاریخ بابی‌ بهائی كه توسط بابی‌های حاضر در صحنه نوشته شده است‌، هیچگاه مردم شمال كشور آنها را نپذیرفتند و به هر شهری كه وارد می‌شدند، جز با مخالفت مردم روبرو نمی‌شدند.

    رهبران جریان بابی گروه را به سمت حوالی قائمشهر روستای افرا سوق داده بودند، شاید بتوانند با استفاده از وضعیت بحرانی كه كشور به‌ خاطر، فشار اقتصادی و بیماری محمد شاه قاجار با آن روبرو بود، از این گروه به‌ عنوان بازوی اعمال فشار بر حكومت برای رسیدن به خواسته‌های خود استفاده كنند.

http://s8.picofile.com/file/8321067718/%D8%A8%D8%AF%D8%B4%D8%AA.jpg


موضوع : مقالات بهائیت , 
ارسال شده در 1396/12/12 ساعت 08:35 توسط بابائی

                                طبل رسوائی بهائیان

    دیروز تولد شوقی ربّانی سوّمین و آخرین رهبر و پیشوای فرقه ضالّه بهائیت بود. به همین خاطر کانال تلگرامی بهائیان ایران پستی را به نمایش گذاشت که باورم نمی شد این فرقه به عنوان زاد روز تولّد شوقی از آن استفاده کند. هر چند مطلب چندان مخفی نبوده و نیست؛ اما در حقیقت بهائیان با این پست آئین من درآوردی خود را به نمایش گذاشته و بی اعتباری بهائیت را به همگان ثابت کردند.

    مطلبی که انیس غلامپور از بهائیان سرسخت و متعصّب آن را در این کانال و در معرض دید عموم قرار داد، جمله ای از کتاب الواح وصایای عبدالبهاء صفحه ۱۱ می باشد که عبدالبهاء در تعریف و تمجید از نوه اش شوقی با تعابیری او را چنین توصیف می نماید: "شوقی ربّانی آیت الله و غصن ممتاز و ولیّ أمرالله و مرجع جمیع أغصان و أفنان و أیادی أمرالله و أحبّاء الله است و مبیّن آیات الله و من بعده بکراً بعد بکر یعنی در سلاله او".

    عبدالبهاء در این وصیت خود به پیروانش دستور أکید می نماید که باید از شوقی تبعیت و پیروی نمایند چرا که او غصن ممتاز و... می باشد. این عبارت به دو چیز اشاره دارد. اول اینکه جانشین عبدالبهاء کسی جز شوقی ربّانی نیست. در حالی که طبق کتاب عهدی (وصیت نامه حسینعلی نوری) اولین جانشین بهاء عبدالبهاست بعد از او برادرش محمد علی می باشد. اما عبدالبهاء به محض روی کار آمدن و تکیه زدن به میز ریاست، اولین کاری که انجام داد، برکنار نمودن برادرش از جانشینی پدر بود، کاری که بر خلاف دستور صریح حسینعلی بهاء انجام گرفت.

   دوّمین نکته ای که در انتصاب شوقی ربّانی به ریاست این فرقه فهمیده می شود، این است که شوقی در میان بهائیان از وجهه خوبی برخوردار نبود. زیرا به اعتراف دوستان و اطرافیان شوقی، وی از لحاظ اخلاقی مورد تائید دیگران نبود و عبدالبهاء نیز از این موضوع بی خبر نبود؛ اما برای کنار گذاشتن محمد علی از جانشینی پدر چاره ای جز انتخاب نمودن شوقی نبود. اما انتصاب شوقی به ریاست بهائیان باعث جدائی عدّه ای از مبلّغین بهائی از این فرقه گردید که از جمله آنها می توان به میرزا احمد سهراب، عبدالحسین تفتی آواره (آیتی)، فضل الله صبحی مهتدی، میرزا حسن نیکو و میرزا صالح اقتصاد مراغه ای اشاره کرد.

   فضل الله صبحی کاتب عبدالبهاء در مورد اخلاق ناپسند شوقی در کتاب پیام پدر صفحه 143 سطر 16 می نویسد: "در میان نواده های عبدالبهاء در روزهای نخست من با شوقی آشنا شدم و او را دارای سرشت و نهاد ویژه ای یافتم که نمی توانم درس برای شما بگویم. خوی مردی در او کم بود و پیوسته می خواست با مردان و جوانان نیرومند دوستی و آمیزش کند! شبی با او و دکتر ضیاء بغدادی فرزند یکی از بهائیان نامور که در آمریکا کارش پزشکی بود و برای دیدار عبدالبهاء به حیفا آمده بود، در عکا گرد هم نشسته و صحبت می کردیم. در میان گفتگو من برای کاری از اطاق بیرون رفتم، وقتی بازگشتم دیدم دکتر ضیاء کار ناشایستی کرده... من برآشفتم و گفتم: دکتر! این چه کاری است که می کنی؟ شوقی رو به من کرد و گفت: اگر تو هم مردی داری نشان بده. مانند این سخنان و کارها چند بار از او شنیدم و دیدم و دریافتم که باید کمبودی داشته باشد".


    شوقی که عمل قوم لوط را انجام می داد و در این زمینه مفعول هم واقع می شد، در توجیه کار خود اظهار می داشت که حکم این عمل بیان نشده است. ناصر افندی پسر خاله شوقی می گوید: از او پرسیدند چرا ترک این حرکات ننگین نمی کنی؟ جواب داد: جمال مبارک (حسینعلی نوری) نهی نفرمودند

    نکته مهمّ دیگری که در پست بهائیان دیده می شود، این است که طبق گفته عبدالبهاء، شوقی باید در حال حیاتش جانشین بعد از خود معرّفی نماید آن هم جانشینی که از صلب خودش باشد، بکراً بعد بکر! در حالی که شوقی عقیم بود و صاحب فرزندی نشد تا جانشین وی گردد و این یکی از دهها پیش بینی غلط جناب عبدالبهاء است که مطابق با واقع نگردیده و بطالت این آئین شیطانی را روشن می سازد.

    چرا که عبدالبهاء در کتاب مفاوضات صفحه ۴۴ سطر 16 گفته بود: "در هر دوری اوصیاء و اصفیاء دوازده نفر بودند. در ایام حضرت موسی دوازده نقیب رؤسای اسباط بودند. در ایام حضرت مسیح دوازده حواری بودند و در ایام حضرت محمد (ص) دوازده امام بودند و لکن در این ظهور أعظم بیست و چهار نفر هستند دو برابر جمیع، زیرا عظمت این ظهور چنین اقتضاء نماید". پس چه شد آن بیست و دو نفر باقیمانده ای که می بایست بعد از شوقی می آمدند و ولایت امر بهائی را بر عهده می گرفتند؟ آیا عبدالبهاء از عقیم بودن شوقی خبر نداشت؟ آیا نمی دانست که شوقی آخرین جانشین این فرقه و آخرین ولیّ امر بهائی است که بعد از فوت او جامعه بهائی بی سرپرست می شود؟

    بنابراین چرا رهبر بهائیان دروغی را در کتابش مطرح کرد که در این ظهور که آن را ظهور اعظم می شمارد، بیست و چهار نفر هستند دو برابر جمیع! پس چه شد آن باقی نفرات که شصت سال بعد از مرگ شوقی هنوز از آنها خبری نیست؟ و این در حقیقت این یک اشتباه بزرگی است که بر دامن رهبران بهائی نشسته و تا قیام قیامت کوس رسوائی آنها را به همگان نشان می دهد.


http://s8.picofile.com/file/8320736876/%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D8%A7%D9%86.jpg

برای دیدن کتاب الواح وصایا و مفاوضات روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : حقیقت بهائیت , 
ارسال شده در 1396/12/9 ساعت 08:24 توسط بابائی

                                      فردائی که نیامد


    صبح فردای آن روز، زودتر از هر روز، به دانشگاه آمدم و با اندک جستو جوئی،جلال را پیدا کردم. هر دو باهم جلوی پله های دانشکده به انتظار فرهاد به گفتگو پرداختیم. با استفاده از این فرصت، برخی نکات را در زمینه ی سخنان دیروز از وی می پرسیدم و مرتّباً یادداشت های خلاصه ای را نیز که مبنای همین نوشته قرار گرفت به او نشان می دادم و اصلاح می کردم. وقت هم به سرعت می گذشت؛ ولی گوئی فردای فرهاد هنوز نیامده بود؛ زیرا آن روز و حتی چند روز بعد هم به پیدا کردن او موفق نشدیم! این مسأله برای من بسیار عجیب بود؛ ولی به عکس، جلال هیچ اظهار تعجبی از آن نمی کرد؛ گوئی اساساً پیشاپیش چنین چیزی را انتظار داشته است.

 

    بیش از یک هفته از این ماجرا گذشته بود که یک روز صبح من و جلال درحالی که با یکی از دوستان دانشکده مشغول گفتگو بودیم متوجّه عبور فرهاد شدیم. نمی دانم حمل بر تعصّب می کنید یا نه؛ ولی باور کنید که غافل گیرش کردیم و الّا داشت فرار می کرد تا با من و جلال رو به رو نشود، اما دیگر دیر شده بود. بعد از سلام و احوال پرسی، جلال گفت: دوست عزیز، چه شد که فردای تو چنین طولانی شد و بیش از یک هفته به درازا کشید؟ ما در آرزوی دریافت پاسخ های تو، جان به لب شدیم. آیا با بزرگان امر به صحبت نشستی؟ آیا مشکلات مرا آسان کردی؟


    فرهاد که با ناراحتی و رنگ پریدگی چشم گیری صحبت می کرد با نوعی لکنت ناشی از اضطراب گفت: بچه ها، خیلی متاسّفم! از طرف تشکیلات به من دستور داده شد که با شما صحبت نکنم! این را گفت و دستش را از میان دستهای جلال کشید و به سرعت از ما دور شد؛ در حالی که جلال به او می گفت: فرهاد، مواظب باش طرد نشوی؛ چون تماس با ما خطر طرد برای تو دارد! به هوش باش!

 

    از جلال پرسیدم: طرد دیگر چیست؟ او گفت: هیچ، این مدعیان وحدت عالم انسانی هر وقت مصلحت بدانند، حتّی افراد خودی را که تا دیروز با آنان حشر و نشر داشتند، به اندک بهانه ای از داخل جامعه ی خود اخراج می کنند که این نیز یکی دیگر از مظاهر آن تعالیم به اصطلاح جهانی یعنی وحدت عالم انسانس است! شوقی ربانی در باره روابط بهائیان با اینگونه راتدگان اظهار می دارد: با منفصلین روحانی بهائی، سلام و کلام جایز نیست و منفصلین اداری را نباید به مجالس عمومی دعوت کرد.[1] همچنین آمده است: و لکن با نفوس معرِض که اعراضشان ظاهر شده معاشرت و تکلّم و ملاقات جایز نه.[2]

 

    می بینی که پیشوایان بهائی با ایجاد چه حصاری آهنین می کوشند که حتّی با بهائیان دیروز این چنین رفتار نمایند تا به خیال خود، چیزی آنان را از داخل تهدید نکند؛ در عین حال، باز هم با کمال شجاعت با هر که صحبت می کنند می گویند: همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار. سراپرده یگانگی برافراشته شد وحدت عالم انسانی...

 

    هنوز در طول برخوردها و گفتگوهای فراوانی که با اینها داشته ام، نتوانسته ام این تناقض را برای خود حل کنم؛ چرا که حل شدنی نیست و نشان از غیر الهی بودن این مکتب دارد.

 

    بله دوست عزیز، این آقایان نزد افراد غیر مطّلع چنان اظهار فضل می کنند که گوئی سقراط زمانند و بر کرسی درس نشسته؛ اما نزد مسلمانانی که مختصر اطّلاعاتی از معتقدات خود و ایشان دارند، عاجزند و فراری و خائف.

 

    تازه فهمیدم که چرا آن روز، جلال چندین بار در طول سخن به فرهاد می کفت: چون گمان ندارم که در آینده بتوانم این گفتگو را با تو ادامه دهم، همین نشست را غنیمت می دانم و زمام سخن را تا طرح تمامی سوالاتمان در این زمینه رها نمی کنم. راستی که چه پیش بینی جالبی بود و چه درست به واقعیّت پیوست.

 

    در اینجا جلال گفت: آری، آنچه در این مدت تو شاهد آن بودی به واقع ، وصف دو روی یک سکّه است که سخت با هم در تضادند.


    از آن روز به بعد، میان من و جلال، نهال محبّتی تازه ریشه گرفت که برای من بسیار مغتنم بود و بد نیست بدانید حالا هم که مدتها از آن ماجرا می گذرد، فرهاد هر وقت من یا جلال را می بیند، سرش را به سوئی دیگر می کند و راهش را می چرخاند و پای به گریز می گذارد! انگار جلال همانطور که اشاره کردم، به خوبی می دانست که پرورش دهندگان امثال فرهاد چگونه در برابر منطق قوی یک مسلمان آگاه عاجزند و در عین حال، فرهادها عِنان خویش را به دست تشکیلاتی این سان دو چهره داده اند و به رغم آگاهی از ناتوانائی آن در حلّ این مشکلات عقیدتی، همچنان مطیعان بی اراده ی تشکیلات اند. با این همه، خویش را متحرّیان حقیقت می دانند و مخالفان را به سرسختی و تعصّب و تقلید کورکورانه متّهم می دارند!.



[1] - اشراق خاوری، گنجینه حدود و احکام، چاپ ۴، باب ۷۶. متاسفانه از چاپ چهارم به بعد، این مطالب را حذف کرده اند!

 

[2] - مائده آسمانی ۸: ۷۴



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/12/8 ساعت 08:21 توسط بابائی
مطالب بهائیت شناسی را در هر دو کانال ما دنبال کنید.

http://s9.picofile.com/file/8316200776/23.pnghttp://s8.picofile.com/file/8316200418/12.png
ارسال شده در 1396/12/5 ساعت 09:35 توسط بابائی
عبدالبهاء در سفر به غرب، سال 1290 شمسی

http://s8.picofile.com/file/8320381292/%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%A1.jpg


موضوع : تصاویررهبران بهائی ,