بهائیت شناسی " بسم الله الرّحمن الرّحیم " اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند. وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی. « بابائی » tag:http://www.baha9.ir 2018-04-25T18:24:10+01:00 mihanblog.com گفتگو با مبلّغ بهائی - 3 2018-04-25T03:40:58+01:00 2018-04-25T03:40:58+01:00 tag:http://www.baha9.ir/post/694 بابائی                                      اشکالات بی جواب    خلاصه اینکه اگر کسی در مرتبه صدم زنا کند، باید هم وزن تمام دنیا که بالغ بر۰۰۰ و ۰۰۰ و ۰۰۰ و ۰۰۰ و ۰۰۰ و ۰۰۰ و ۹۵۵ و ۵ تن می باشد بپردازد. که اگر کسی برای صد و یکمین بار زنا نماید، باید از کرات دیگر طلا بیاورد، البته که در همان صدمین بار هم،                                      اشکالات بی جواب


    خلاصه اینکه اگر کسی در مرتبه صدم زنا کند، باید هم وزن تمام دنیا که بالغ بر۰۰۰ و ۰۰۰ و ۰۰۰ و ۰۰۰ و ۰۰۰ و ۰۰۰ و ۹۵۵ و ۵ تن می باشد بپردازد. که اگر کسی برای صد و یکمین بار زنا نماید، باید از کرات دیگر طلا بیاورد، البته که در همان صدمین بار هم، در صورتی امکان دادن جریمه هست که تمام حجم کره زمین تبدیل به طلا بشود. (و اینک چون ما قدرت آوردن طلا از کرات دیگر را برای بهاء نداریم در همین بار صدم مهر اختتام می کوبیم.

    حساب دقیقی را که نوشته شده بود، آقای نبیل زاده با تعجب نگاهی کرد و بدون اینکه دیگر مذبوحانه خواسته باشد جواب بدهد، گفت: اگر باور داشته باشی، بهاء هنگام صدور این حکم، دقیقة حساب را بررسی نکرده است. هنوز داشت جواب عذر بدتر از گناه را توضیح می داد، گفتم: آقای نبیل زاده! مگر شما نمی گوئید کتاب اقدس از طرف خداست؟ آیا خدا هم فکر این مشکل را نکرده بود؟ اگر ناراحت تشوید، من می گویم بودن چنین حکمی در کتاب اقدس، دلیل است که این کتاب از طرف خدا نیست. ایشان جواب دادند که آقای مسیح الله! ما را به این حرف ها چه کار؟ ما باید ایمان داشته باشیم.


    زیرا عبدالبهاء در کتاب مکاتیب جلد ۲ صفحه ۲۴۷ می گوید: «فقط ایمان داشته باشید و حق چون و چرا ندارید». در جواب ایشان گفتم: اتفاقا سؤالات پیچیده ای بعد از این هست، مثل اینکه بهاءالله در همین کتاب اقدس، در مورد زن هائی که بر انسان حرام است می گوید فقط زن پدر (به اصطلاح نامادری) بر پسر حرام است و دیگر حکم مادر اصلی، عمه، خاله و خواهر را مسکوت گذاشته و چیزی در مورد حلال بودن یا حرام بودن آنها نگفته اند؛ به نظر شما ازدواج با خواهر، عمه، خاله، که در شریعت اسلام حرام است. در دیانت بهائی نیز حرام می باشد؟ آقای نبیل زاده با کمی تأمل و تأنی و منّ منّ کردن گفت: دستور این گونه احکام که توضیحی ندارد، مربوط به بیت العدل است.

 

    گفتم: مگر اعضای بیت العدل، همان 9 نفر می توانند حکم صادر نمایند؟ مگر بر آنها از طرف خداوند، وحی و جبرئیل نازل می شود؟ گفت: خیر. گفتم:  پس آنها از کجا می توانند حکم چیزهائی را که حسینعلی بهاء آنها را نگفته است، بیان کنند؟ از این گذشته، اگر به دستورات سید علی محمد باب، در کتاب الجزاء نگاه کنیم، ایشان صریحاً می گویند: ازدواج با خواهران جائز است. با توجه به گفته سید باب که ازدواج خواهر و برادر را جائز می داند، آیا نمی توان گفت که بهاءالله هم نظرش به حلال بودن ازدواج با خواهر و خاله و عمه است؟

     اینجا بود که آقای نبیل زاده مانند دانه اسپندی که از روی آتش بپرد، به پا خاست و با عصبانیت گفت: خوب جایز باشد، اشکالش چیست؟ و سپس به طرف ده راه افتاد، گفتم: آقای نبیل زاده! چرا ناراحت شدید، من که حرف بدی نگفتم، من که از روی کتاب مطالب را خواندم، چرا عصبانی شدید؟ مگر تحقیق گناه دارد؟ مگر ما خودمان نمی گوئیم در بهائیت باید تحقیق باشد و تقلید صحیح نیست؟ خوب اگر می خواهید که کورکورانه بهائی باشیم دیگر سوالی نخواهم کرد و سکوت کردم.

    نبیل زاده که دید من ناراحت شدم و احتمال هم می داد که شب به خانه راهش ندهم و از طرفی ممکن است به محفل شکایت کنم با کمی تبسم گفت: آقای رحمانی، خواهش می کنم سؤالات خود را ادامه بدهید، (برخلاف اینکه گفته بود سوال های شما را جواب می دهم گفت:) ولی توقع نداشته باشید که من تمام سوالات شما را بتوانم پاسخ دهم، و اگر عهد می کنی که در جائی نگوئی و آبروی ما را نریزی، می گویم که بهاءالله خودش هم برای این سؤالات پاسخی ندارد. اما خوب شما معلوم است که اهل دقت، و فردی نکته سنج هستید، من از تحقیقات شما استفاده می کنم


    گفتم: آقای نبیل زاده مگر من أول روز به شما نگفتم که منظورم دست انداختن شما نیست، من خودم بهائی و بهائی زاده و دارای لوح صادره از خود شوقی هستم، بنابراین ما خودمان می خواهیم جوابی برای اشکالات مسلمانان پیدا کنیم.


    گفت: خوب بفرمائید. گفتم: جناب نبیل زاده! آیا ما قبول نداریم که کتاب اقدس از طرف خداوند بر بهاءالله نازل شده است؟ گفت: چرا. گفتم: حال در این حکم دقت کنید و ببینید آیا این حکم می تواند از طرف خدا باشد، و سپس چنین خواندم: برای قسمت اول این دستورالعمل که ازدواج با خواهر و خاله و عمه باشد، جوابی جز حلال بودن نیافتم. قسمت دوم حکم که می گوید: من خجالت می کشم که حکم پسر بچه ها را بگویم، معنایش چیست؟ با فرض اینکه این حکم را خداوند فرموده باشد، چند سؤال پیش می آید:


    خداوند در موقع صدور این حکم، گفته: من خجالت می کشم، حال باید دید که خداوند از جایز بودن خجالت می کشید یا از جایز نبودنش. در صورتی که جایز نباشد، خجالتی ندارد، می گوید حرام است، هزاران حکم صادر فرموده، به همین یک حکم که رسیده، خدا خجالتش گرفته، گفته خجالت می کشم، این سخن از ذات مقدس خدا به دور است، و اگر بگوئیم از جایز بودنش خدا خجالت کشیده است ، این امر محال است. زیرا خداوند در تمام کتب انبیاء قبل، این عمل خلاف انسانی را حرام نموده، چنانکه در قرآن مجید، علت خراب شدن شهر لوط و از بین بردن قوم لوط را همین عمل خلاف انسانی می داند. در زمان بهاءالله چه مصلحتی ایجاب کرد که این عمل جایز باشد؟


     آری، ممکن است بگوئیم این حکم خداوند نیست و این دستور از مغز حسینعلی بهاء صادر شده، اما چرا ایشان از بیانش خجالت کشیده اند. این مطلبی است که علتش را در تاریخ زندگی بهاءالله باید جستجو کرد. من دیگر ساکت شدم، زیرا از گفتن چنین حرف ها پیش نبیل زاده داشتم آدم مغرضی جلوه می کردم.


     آقای نبیل زاده با خنده ای که حکایت از یک خشم درونی می کرد، گفت: آقای رحمانی! خواهش می کنم جسارت به حضرت بهاءالله نفرمائید؛ این حکم را ایشان فرموده اند و ما باید همین طور بپذیریم. اگر ایرادی بود به بیت العدل بنویسیم تا جواب دهند. مگر نمی دانی که جناب عباس عبدالبهاء در کتاب مکاتیبشان فرموده اند: «امروز تکلیف یاران الهی در بساط رحمانی این است که آنچه دیده و شنیده و فهمیده اند از عقیده بنهند، و آنچه صریح وضوح بیان این عید است بپذیرند و هیچ چون و چرا نداشته باشند»[1]...


    هنوز داشت حرف می زد که جلو حرفش پریدم و گفتم: یعنی ما عقل نداریم، یعنی فرمان های خلاف عقل را نادیده بگیریم، همانطور که بهاءالله ما را اسم گذاری کرده اند اغنام الله[2] باشیم، و به هر طرف که راندند برویم، در این صورت ما بهائیان نباید بگوئیم تحرّی حقیقت (جستجوی حق) یکی از اصول بهائیت است، و به این طریق که شما می فرمائید تقلید کورکورانه است.

    خواننده عزیز! ملاحظه می کنید که جناب نبیل زاده چطور مغلطه وار جواب دادند و چگونه خود را از صحنه بحث کنار کشیدند. البته باید انصاف داد که این اشکالات پاسخی ندارد. شاید هم از خود حسینعلی بهاء یاد گرفته است که وقتی از وی پرسیدند چرا علی محمد باب دوران داوود پیغمبر را قبل از حضرت موسی می داند، در حالی که همه می دانند داوود نبی بعد از حضرت موسی بود، در جواب گفت: خجالت بکشید اعتراض منمانید؟[3]



[1] - مکاتیب، ج 2 ص 247

[2] - اغنام الله یعنی گوسفندان خدا

[3] - اشراقات، ص 18

]]>
گفتگو با مبلّغ بهائی - 2 2018-04-22T03:50:33+01:00 2018-04-22T03:50:33+01:00 tag:http://www.baha9.ir/post/693 بابائی                                     حکم زنا در بهائیت    یک روز همانطور که داشتیم قدم می زدیم، فرصت را غنیمت شمرده و مشکلات زیادی را از آقای مبلّغ پرسیدم، چون جواب ها فوق العاده جالب بود، اینک نقل می کنم و قطعا برای خواننده عزیز هم جالب خواهد بود پرسیدم جناب نبیل زاده! لابد در جریان هستید                                     حکم زنا در بهائیت


    یک روز همانطور که داشتیم قدم می زدیم، فرصت را غنیمت شمرده و مشکلات زیادی را از آقای مبلّغ پرسیدم، چون جواب ها فوق العاده جالب بود، اینک نقل می کنم و قطعا برای خواننده عزیز هم جالب خواهد بود پرسیدم جناب نبیل زاده! لابد در جریان هستید که ما با مسلمان ها رفت و آمد داریم، گاهی آنها برما اشکالاتی وارد می نمایند که از جواب آنها عاجز و درمانده می شویم، اجازه می خواهم که هم اکنون من در نقش یک فرد مسلمان آن سؤال ها را از شما بنمایم و جواب هائی که مرحمت می فرمائید یادداشت می کنم، بقینا در آینده، برای ما از نظر بحث با مسلمانها صد در صد مفید خواهد بود، نبیل زاده مغرورانه گفت: «هرچه می خواهد دل تنگت بگو» و اضافه فرمودند که مگر امکان دارد که کسی بتواند به بهائیت اشکال بگیرد ؟!!...

    من که با تمام مغلطه بازی هائی که بلد بودم گاهی در جواب اشکالات مسلمان ها می ماندم، وقت را غنیمت شمرده پرسیدم: آقای نبیل زاده مسلمان ها می گویند بهاءالله در کتاب اقدسش دستور داده اند که اگر کسی زنا نماید، باید فقط ۹ مثقال طلا آن هم به بیت العدل بهانیان جریمه بدهند، در صورتی که در قرآن مجید کیفر مرد و زن زنا کار صد ضربه شلاق و یا سنگسار کردن است، و میگویند این حکم کتاب اقدس هرگز قابل عمل نیست، زیرا: اولاً: تعیین نکرده که این زن و مرد چگونه زن و مردی باشند به علاوه همان طوری که مرد باید ۹ مثقال طلا بدهد، زن هم باید 9 مثقال طلا بدهد، از این گذشته تفصیلی در این حکم نداده که آیا هردو براین کار رضایت داشته باشند، یا مجبور شده باشند، یا یکی از دو طرف مجبور باشد، و اشکالات دیگری که بعدا توضیح می دهم.

     آقای نبیل زاده که هرگز حساب این حکم بهاءالله را تا کنون به این دقت نکرده بود، کمی در فکر فرو رفت و سپس گفت: جناب رحمانی در دین اسلام مجازات و تنبیهات بدنی بوده است، برای همان حکم شلاق و یا سنگسار کردن است؛[1] اما در بهائیت، تنبیه، روحی است، برای همین حکم پرداخت جریمه نقدی نمودند.
گفتم: جناب نبیل زاده! قسم به بهاء الله می خورم! خودت هم می دانی که غرضی در کار نیست، می خواهم بفهمم. گرچه یک مسلمان اگر این اشکال را بر ما داشته باشد، می گوئیم قصد دست انداختن ما را دارد، اما پرسش های من به منظور درک حقائق است... هنوز داشتم حرف می زدم که آقای نبیل زاده گفت: خواهش می کنم آقای مسیح الله تمام سوالات را بفرمائید بدون هیچگونه ناراحتی جواب خواهم داد. گفتم: آقای نبیل زاده در این حکم کتاب بهاءالله چندین اشکال است:

    اولاً: فرمودید دادن پول تنبیه روحی است و در سنگسار کردن تنبیه جسمی، قبول ندارم، زیرا اگر کسی را در حضور مردم شلاق بزنند، علاوه بر اینکه جسمش را آزرده اند، روحاً هم او را تنبیه کرده اند، و اگر سنگسار نمایند، شخصی از بین برود، جای تنبیه جسمی یا روحی باقی نمی ماند.

    ثانیاً: اگر در این حکم کتاب اقدس، فرقی بین صورت رضایت طرفین و اجبار نگذاشته است، حال اگر این عمل خلاف عفت به زور نسبت به ناموس کسی صورت گرفت، باز هم آن زن باید همین 9 مثقال طلا را بدهد؟ در صورتی که این کار به اصطلاح قوز بالای قوز است.

    ثالثاً: تمام زنها که کارمند و کارگر نیستند، و زندگیشان را شوهرشان اداره می کند، اگر چنین خلافی پیش آید، زن باید این پول را از کجا تهیه کند؟ مگر اینکه برای تهیه کردن این پول، با عرض معذرت یک کار خلاف دیگری انجام دهد، مثلا دست به سرقت بزند و ... بالاخره هم موفق نخواهد شد که این پول را حتی برای همان مرتبه اول فراهم نماید. و یا با کمال شرمندگی باید به شوهرش بگوید چون من این عمل خلاف را انجام داده ام شما جریمه را بپردازید.

    رابعاً: عمل خلاف بین یک زن و مرد صورت گرفته، چرا بایستی پول ها را به بیت العدل[2] بپردازند؟ ضمنا در آمد زندگی افرادی که بر ما ریاست روحانی دارند، نا مشروع می شود.

    خامساً: اشکال بزرگتر اینکه اگر یک زن و مرد این عمل خلاف عفت را چند بار تکرار کردند، دیگر قدرت مالی ندارند که جریمه پرداخت نمایند؛ در این صورت تکلیفشان چیست؟ آقای نبیل زاده، خود به یاد دارید که بهاءالله در کتاب اقدس می گویند: «اگر کسی یک بار زنا نماید، باید ۹ مثقال طلا بدهد، اگر دو بار باشد، ۱۸ مثقال، اگر سه بار باشد، ۳۶ مثقال». به همین ترتیب، اگر کسی در بهائیت ده بار زنا نماید، باید هفت من و هشت سیر طلا به بیت العدل بپردازد!!

    در این لحظه ما به سایه درختان سبز کنار قنات دهمان رسیده بودیم، آقای نبیل زاده، رشته سخن را از دستم گرفت و گفت: جناب مسیح اللا چند دقیقه ای زیر سایه درختان استراحت کنیم. شاید می خواست از این پرسش های پیچیده من خلاصی یابد. با به اصطلاح شانه خالی کند؛ ولی غافل از اینکه من کسی نبودم که از سؤالم بگذرم. به هر صورت زیر سایه درختان نشستیم و بلافاصله من کاغذی از جیب در آورده، قلم را به دست گرفته، و شروع به حساب کردن نمودم. نبیل زاده پرسید: آقای مسیح الله می خواهی چه بنویسی؟ گفتم: می خواهم جریمه زنا را حساب کنم. و بعد از پانزده دقیقه صورت ذیل را جلوی آقای نبیل زاده گذاشتم.

اگر کسی دست به عمل خلاف عفت بزند در مسلک بهائیت باید جرائم ذیل را به بیت العدل بپردازد:


مرتبه اول =  ۹ مثقال طلا

مرتبه دوم =  ۱۸ مثقال طلا

مرتبه سوم =۳۶   مثقال طلا

مرتبه چهارم  = چهار و نیم سیر طلا

مرتبه پنجم = ۹ سیر طلا

مرتبه ششم = ۱۸ سیر طلا

مرتبه هفتم =۳۶  سیر طلا

مرتبه هشتم =  یک من و ۳۲ سیر طلا

مرتبه نهم = سه من و ۲۴ سیر طلا

مرتبه دهم = هفت من و هشت سیر طلا


مرتبه بیستم = ۷۲ من و ۳۲ سیر و ۷۳ خروار

مرتبه سی ام  = (۱۵۱۰ ماشین ۱۵ تنی) ۲۲ و ۸ و ۲۲۶۴۹

مرتبه چهلم =۱۵۴۶۲۴۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاهم = ۱۵۸۳۳۴۹۷۶۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و یکم = ۳۱۶۶۶۹۹۵۳۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و دوم = ۶۳۳۳۳۹۹۰۴۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و سوم =۱۲۶۶۶۷۹۸۰۸۰  ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و چهارم = ۲۵۳۳۳۵۹۶۱۶۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و پنجم =۵۰۶۶۷۱۹۲۳۲۰  ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و ششم = ۱۰۱۳۳۴۳۸۴۶۴۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و هفتم = ۲۰۲۶۶۸۷۶۹۲۸۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و هشتم = ۴۰۵۳۳۷۵۳۸۵۶۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و نهم = ۸۱۰۶۷۵۰۷۷۱۲۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه شصتم =۱۶۲۱۳۵۰۱۵۴۲۴۰  ماشین ۱۵ نئی

مرتبه شصت و یکم = ۳۲۴۲۷۰۰۳۰۸۴۸۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه شصت و دوم = ۶۴۸۵۴۰۰۶۱۶۹۶۰ ماشین ۱۵ تنی

   

     و بالاخره برای بار شصت و سوم آنقدر ماشین ۱۵ تنی طلا خواهیم داشت که اگر این ماشین ها را در روی تمام خشکی های کره زمین قرار دهیم (مساحت تمام خشکی های کره زمین روی هم بالغ بر۰۰۰  و ۰۰۰ و ۶۰۰ و۱۴۸ می باشد) باز هم تمام آنها جا نمی گیرند و باید بار طلای ۸۰۰ و ۵۰۸ و ۰۱۸ و ۹۶۲ و ۴۵ ماشین ۱۵ تنی را به کشتی های بارکش خالی کرده و از راه اقیانوس ها به بیت العدل اعظم بیریم و این هم حسابش:

مرتبه شصت و سوم = ۱۲۹۷۰۸۰۱۲۳۳۹۲۰ ماشین ۱۵ تنی

    البته در این محاسبه، سطح هر ماشین پانزده متر مربع در نظر گرفته شده است و این را نیز توجه داشته باشید که اگر تمام روی کره زمین را از کوه و خانه و شهر، و همه را با خاک یکسان کرده و آنها را پر از ماشین نمایند، دیگر راهی برای بردن ماشین ها به بیت العدل نخواهد بود و حتی خود بیت العدل اعظم نیز باید با خاک همسان شود.

ادامه دارد...

میرزا منیر نبیل زاده قزوینی

http://s9.picofile.com/file/8323831392/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7_%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B1_%D9%86%D8%A8%D8%A8%D9%84_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87.jpg

[1] - در صورتی که زن، شوهر و مرد، زن نداشته باشند، صد ضربه شلاق و در صورتی که زن، شوهر و مرد، زن داشته باشند هر دو نفر سنگسار می شوند.

[2] - بیت العدل محلی است که ۹ نفر بر تمام افراد بهائی ریاست دارند.

]]>
گفتگو با مبلّغ بهائی - 1 2018-04-18T04:02:38+01:00 2018-04-18T04:02:38+01:00 tag:http://www.baha9.ir/post/692 بابائی                                     میرزا منیر قزوینی    مسیح الله رحمانی یکی از بهائیانی است که عمری را در این فرقه ضالّه گذرانده است اما وقتی تناقضاتی را در این آئین من درآوردی و همپنین در رفتار رهبران بهائی مشاده نمود و اشکالات متعددی که در این آئین ساختگی با آن برخورد نمود و جوابی برای آنه                                     میرزا منیر قزوینی


    مسیح الله رحمانی یکی از بهائیانی است که عمری را در این فرقه ضالّه گذرانده است اما وقتی تناقضاتی را در این آئین من درآوردی و همپنین در رفتار رهبران بهائی مشاده نمود و اشکالات متعددی که در این آئین ساختگی با آن برخورد نمود و جوابی برای آنها پیدا نکرد، با اعلام تبرّی از بهائیت به آغوش اسلام بازگشت و کتابی را در این زمینه به رشته تحریر در آورد. متن زیر گفتگوی وی با یکی از مبلّغین طراز اول فرقه بهائیت است که در چند قسمت از نظر شما خوانندگان عزیز می گذرد.


    ما طبق معمول دهمان، هر روز هنگام غروب آفتاب از خانه ها خارج و در سر کوچه ها با یکدیگر به صحبت مشغول می شدیم، به همین قرار یک روز هنگامی که خورشید اشعه کمرنگ طلائی خود را داشت از دشت و صحرا جمع می کرد و لاشه خسته خود را به زحمت می خواست در پشت کوه های واقع در غرب آبادی مان پنهان نماید، از صحرای دور مسافری دیدیم که با شتاب به سمت ده در حرکت است.

    ده ما نسبتاً در بلندی قرار گرفته و مشرف بر مرکز بخش بشرویه است؛ هرگاه مسافری از بشرویه به سوی آبادی ما در حرکت باشد، به خوبی می توان دید. من آمدن مسافر چابک تاز را به دیگران اعلام کردم. همه افراد به دقت نگاه کردند و سخن مرا یک صدا تصدیق نمودند. ما آن شب دیر به خانه ها برگشتیم تا مسافر برسد و ببینیم چه کاره است، چون احتمال زیادی بود که برای ما مبلّغ برسد و ما را از بیانات شیرین و شیوای خود بهره مند نماید. اتّفاقاً حدس ما درست از کار درآمد؛ مسافر تازه وارد، مبلّغ زبردستی بود به نام میرزا منیر نبیل زاده که محفل مشهد وی را برای تبلیغ به ده ما فرستاده بود.

    ما همانطور که دسته جمعی ایستاده بودیم، ناگاه کسی از پائین ده فریاد برداشت آقا مسیح الله مبلغ.... این فریاد که از صدای اذان در ماه مبارک هنگام افطار فرح انگیزتر بود، ناگاه همه را بی اختیار به طرف مسیری که مبلّغ می آمد شتابان راه انداخت. سر از پا نمی شناختیم. هرکسی سعی می کرد زودتر جمال دلارای مبلّغ را ببیند. و یا زودتر با مبلغ احوال پرسی نماید و بعدها افتخار کند که من اول کسی بودم که دست به دست مبلغ دادم. ولی در عین حال همه به حال احترام پشت سر من می آمدند. گویا حق ریاست مرا حفظ می کردند.

    گرچه هوا با رفتن خورشید تاریک می شد، ولی ماه از سوی دیگر، تاریکی شب را نهیب می داد که کناری برود، گویا آن شب استثنائی بود. با اینکه آخر ماه نوزده روزه بهائیان و در حقیقت باید تاریک می بود، اما به خاطر ورود مبلّغ و خوب انجام گرفتن تشریقات و مراسم استقبال، ماه می درخشید و زیر سایه درختان در مهتاب روشن منظره شاعرانه ای به وجود آمده بود.

    همین طوری که قدم بر می داشتم، فکر می کردم که جناب مبلّغ که باشند. باز با خود می اندیشیدم هر که باشند از مشهد فرستاده شده، و فرد واردی است؛ لابد به سادگی جواب تمام مشکلات را می دهد و ما را راهنمائی خواهد کرد. در همین افکار بودم که ناگاه رشته خیالات و افکارم پاره شد، سر پیچ جاده ناگهان مبلّغ در برابر ما سبز شد.

     فریاد الله ابهی، الله أبهى[1] سکوت دامن صحرا را درهم شکست. ابتدا مبلّغ با من دست داد و پس از احوال پرسی مختصری جمعیت فرصت ندادند، من خودم را کنار کشیدم، زن و مرد، خرد و بزرگ دور مبلّغ قرار گرفتند، صدای بوسه زدن مبلّغ به سر و صورت افراد، تنها صدائی بود که به گوش می رسید. من مادر مرده هم در کناری نقشه تهیه جوجه پلوی مبلّغ را در قلب خود می کشیدم، خدایا این دل شب از کجا برنج بیاورم؟ از کجا جوجه تهیه کنم؟ چه وقت بپزد! آخر ده که چلوکبابی ندارد، قصابی ندارد؛ از طرفی حق هم داشتم که بترسم، چون سفرهای قبل، مبلّغین در مورد غذای ناباب، بس که به ما حرف مفت زده بودند، به اصطلاح چشم ترسیده شده بودم.

     یکی از خصوصیات مردم آبادی ما این بود که تمام مبلّغین را نماینده خدا می دانستند، و با اینکه جا نداشت دست آقای مبلّغ را ببوسند، زن و مرد دستش را از روی اخلاص بوسه می زدند؛ مبلّغ هم متقابلا نامردی نمی کرد، صورت تمام افراد را بوسه می داد، اما به چه نیت! خدا آگاه است، به قصد... باز هم چه عرض کنم. چند لحظه ای شاهد استقبال پرشور بودم، آنگاه که احوال پرسی ها داشت تمام می شد، جلو آمدم و به جناب مبلّغ تعارف کردم که بفرمائید، شما خسته هستید استراحت نمائید، مردم را از دور مبلّغ برکنار نموده، گفتم اجازه بفرمائید آقای مبلّغ از راه دور آمده اند، فعلاً استراحت نمایند، هنوز مدتی تشریف خواهند داشت، بعد به زبارتشان خواهید آمد.

    با هزار احترام و تجلیل، آقای نبیل زاده را وارد منزل کردم، چون خانه من پاتوق مبلّغین به شمار می آمد، لذا همیشه آماده پذیرائی تازه واردین بهائی بود. ناگفته نگذارم که چون جای مبلّغین در خانه من گرم و غذاشان چرب بود، مدت توقّفشان طولانی می شد، گاهی تا چهل روز ادامه پیدا می کرد. از جمله همین آقای نبیل زاده، توقّفشان طولانی گردید و من به حکم مهمان نوازی و از طرفی به قصد قربت و نیت خیری که در پذیرائی مبلّغین داشتم، برای اینکه دل آقای مبلّغ گرفته نشود، گهگاهی او را برای تماشا به دامن صحرا به سیر و سیاحت در سبزه زارهای دور و بر می بردم. قدم زنان و صحبت کنان ساعت ها گردش می کردیم. من سعی می کردم که وقت بیهوده تلف نشود، نوعاً سؤالاتی راجع به دستورالعمل آقای حسینعلی بهاء و احکام صادره ایشان در قرن برق و بخار می نمودم.

ادامه دارد...


[1] - فرقه ضالّه بهائیت به جای سلام که تمام مردم دنیا در هنگام ملاقات یکدیگر به کار می برند، می گویند: الله ابهی.

]]>
کانال تلگرامی 2018-04-17T04:13:39+01:00 2018-04-17T04:13:39+01:00 tag:http://www.baha9.ir/post/691 بابائی بهائیت شناسی را در تلگرام و ایتا دنبال کنید. بهائیت شناسی را در تلگرام و ایتا دنبال کنید.

http://s9.picofile.com/file/8302269818/7.jpghttp://s8.picofile.com/file/8323089784/%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7.jpg ]]>
تحصیلات حسینعلی بهاء - 34 2018-04-14T03:59:49+01:00 2018-04-14T03:59:49+01:00 tag:http://www.baha9.ir/post/690 بابائی                    افشاگری خواهر حسینعلی بهاء     میرزا حسینعلی نوری وقتی ادّعای مظهریت نمود و خود را موعود ملل نامید، برای هماهنگی با انبیای الهی تظاهر به أمّی بودن نمود و در تمام کتاب هائی که به رشته تحریر در آورد، خود را بی سواد قلمداد نمود. اما خواهرش عزّیه که دعوی او را باطل شمرده و ادّعای او را تکذیب کرد، در آثارش مطالبی از رازهای پشت پرده را عیان نمود که از جمله آنها موضوع

                   افشاگری خواهر حسینعلی بهاء


    میرزا حسینعلی نوری وقتی ادّعای مظهریت نمود و خود را موعود ملل نامید، برای هماهنگی با انبیای الهی تظاهر به أمّی بودن نمود و در تمام کتاب هائی که به رشته تحریر در آورد، خود را بی سواد قلمداد نمود. اما خواهرش عزّیه که دعوی او را باطل شمرده و ادّعای او را تکذیب کرد، در آثارش مطالبی از رازهای پشت پرده را عیان نمود که از جمله آنها موضوع تحصیل برادرش حسینعلی نوری است.


    عزّیه خانم نوری در کتاب تنبیه النّائمین صفحه 44 سطر 8 می نویسد: « هو الّذی بعث فی الأمیین رسولاً منهم یتلوا علیهم آیاته و نفرموده اند هو الّذی بعث من الدراویش و العرفاء و الادباء و الصوفیه رسولاً منهم" آن هم بعد از شصت هفتاد سال که با همه عرفا و دراویش اوقات صرف نموده و با تمام شعرا و حکماء طبیعی شب و روز محشور بوده قریب بیست سال با علمای بیان و اهل لسان خاصه بدیع معاشر بوده و آیات بدیعه که از سماوی الوهیت نازل شده همه را ضبط و در لوح خاطر ثبت نموده که هنگام فرصت به عامیان عمیا طینت بنماید و زبان من یظهری گشاید».


    با همه این افشاگری ها چطور میرزا حسینعلی نوری در لوح سلطان خطاب به ناصرالدّین شاه قاجار ابراز می دارد که من از علوم متعارفه پیش مردم نخوانده ام و به مدارس وارد نشدم در حالی که خواهرش می نویسد او تحصیل کرده و أمّی نیست و چه کسی نزدیکتر از خواهر است که این چنین برادرش را رسوا نماید.


    پیروان میرزا یحیی صبح ازل نیز از قول میرزا یحیی نوری بر این حقیقت معترفند که ادعای أمی بودن حسینعلی نوری کذب محض می باشد و دلیل روشن بر تحصیل حسینعلی نوری این است که پدرش میرزا بزرگ نوری یکی از درباریان قاجار و از اشرافیان بوده که تمام خواهران و برادران حسینعلی را تحصیل کرده بار آورده چگونه ممکن است حسینعلی را که فرزند ارشد وی بوده بی سواد بار آورده باشد؟


برای دیذن کتاب تنبیه النّائمین روی ادامه مطلب کلیک کنید.

]]>
تحصیلات باب - 10 2018-04-11T04:05:38+01:00 2018-04-11T04:05:38+01:00 tag:http://www.baha9.ir/post/688 بابائی                                    توقیعی دیگر از باب     محمّد بیک چاپارچی به همراه سوارانی که مأمور آوردن علی شیرازی مدّعی بابیت از اصفهان به طرف تهران بود، در آخرین روز از سال 1225 شمسی وارد کاشان شد. طبق نقل تاریخ فرقه ضاله بهائیت، میرزا جانی کاشانی که به وسیله ملاحسین بشرویه ای به باب ایمان آورده و بابی شده بود، از محمّد ب

                                   توقیعی دیگر از باب


    محمّد بیک چاپارچی به همراه سوارانی که مأمور آوردن علی شیرازی مدّعی بابیت از اصفهان به طرف تهران بود، در آخرین روز از سال 1225 شمسی وارد کاشان شد. طبق نقل تاریخ فرقه ضاله بهائیت، میرزا جانی کاشانی که به وسیله ملاحسین بشرویه ای به باب ایمان آورده و بابی شده بود، از محمّد بیک درخواست نمود تا شب عید نوروز سال 1226 شمسی علی محمد شیرازی را در منزل خویش میهمان نماید.


     محمّد بیک که هیچگاه حاضر نشد فرد زندانی را از مقابل دیدگان خود دور نماید و به دست شخصی غیر از مأمورین خویش بسپارد، با گرفتن پول و اموالی قبول نمود تا شب عید نوروز علی محمّد شیرازی به خانه میرزا جانی کاشی رفته و صبح فردا نزد آنان برگردد. علی محمّد باب نیز به پاس تشکر و قدردانی از زحمات میزبانش نامه ای برای وی به رشته تحریر در آورد.


     عبدالحمید اشراق خاوری در کتاب تلخیص تاریخ نبیل صفحه 190 سطر 10 می نویسد: « توقیعی را که در آن شب حضرت اعلی به افتخار میزبان خود نازل فرمودند، در خاتمه اش بیانی به این مضمون مندرج بود " از خدا خواهم که قلب تو را به نور معرفت الهی روشن کند و لسان تو را گویا فرماید تا به خدمت امرش پردازی و به اعلاء کلمه اش موفق شوی...».


     با توجه به اینکه پیروان علی محمّد شیرازی مدّعی أمّی بودن و بی سوادی وی هستند، چطور علی محمّد شیرازی در آن شب نامه ای با خط خویش نوشت و به میرزاجانی تقدیم کرد؟


برای دیدن کتاب تلخیص تاریخ نبیل روی ادامه مطلب کلیک کنید.



]]>
نقد ادعاهای بهاء - 8 2018-04-08T04:12:11+01:00 2018-04-08T04:12:11+01:00 tag:http://www.baha9.ir/post/687 بابائی                          اعتراف بهاء به خاتمیت پیامبر اسلام       هر چند میرزا حسینعلی نوری مازندرانی در کتاب هایش خود را پیامبر نامید تا آنجا که خلفش عبدالبهاء او را در ردیف انبیای اولوالعزم بر شمرده است و بهائیان که به تعبیر حسینعلی اغنام الله هستند، آنان نیز حسینعلی را پیامبری از پیامبران الهی می دانند و معتقدند که پیامبر اسلام آخرین پیامبر خ

 

                       اعتراف بهاء به خاتمیت پیامبر اسلام

 

    هر چند میرزا حسینعلی نوری مازندرانی در کتاب هایش خود را پیامبر نامید تا آنجا که خلفش عبدالبهاء او را در ردیف انبیای اولوالعزم بر شمرده است و بهائیان که به تعبیر حسینعلی اغنام الله هستند، آنان نیز حسینعلی را پیامبری از پیامبران الهی می دانند و معتقدند که پیامبر اسلام آخرین پیامبر خدا نیست! اما خود میرزا حسینعلی نوری اعتراف و اقرار کرده که پیامبر اعظم حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم آخرین پیامبر و فرستاده الهی است.


    وی در کتاب اشراقات صفحه 293 سطر 2 می نویسد: « الصّلاة و السّلام علی سید العالم و مربی الأمم الذی به انتهت الرسالة و النبوة و علی آله و اصحابه دائماً أبداً سرمداً» یعنی درود و سلام بر سرور جهان و مربی امت ها که رسالت و نبوت به او پایان گرفت و بر خاندان و یارانش درود همیشگی و پاینده و جاودان یافت.


    با این اعتراف صریح حسینعلی نوری، آدمی به شگفتی می افتد که وی چگونه به خود اجازه داده تا دین سازی کند و از نسخ قرآن و شریعت اسلام دم زند و احکام و شرایع جدیدی پیش پا افتاده و ساده ای بیاورد و خود را پیامبر بنامد؟

    آیا توجیهی برای این عبارت صریح وی وجود دارد که مبلغین بهائی به شرح و توضیح و تأویل این عبارت حسینعلی نوری می پردازند؟ با اینکه تفسیر و شرح عبارت رهبران بهائی فقط بر عهده ولی امرالله می باشد که بعد از مرگ شوقی و در این زمان بیت العدل فاقد آن است.

 

برای دیدن کتاب اشراقات روی ادامه مطلب کلیک کنید.

]]>
کانال تلگرامی 2018-04-07T04:10:47+01:00 2018-04-07T04:10:47+01:00 tag:http://www.baha9.ir/post/689 بابائی با ما در پیام رسان ایتا و تلگرام نیز همراه شوید. با ما در پیام رسان ایتا و تلگرام نیز همراه شوید.

http://s8.picofile.com/file/8323089784/%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7.jpghttp://s8.picofile.com/file/8294416700/1.jpg ]]>
تعالیم دوازده گانه بهائی 2018-04-04T04:02:11+01:00 2018-04-04T04:02:11+01:00 tag:http://www.baha9.ir/post/686 بابائی                                   اصول و تعالیم بهائی    با سرنگونی حکومت امپراطوری عثمانی در سال 1287 شمسی و برقراری حکومت مشروطه در ترکیه، زندانیان سیاسی که در زندان ها بسر می بردند، از زندان آزاد گشتند که از جمله آنان عباس عبدالبهاء رهبر دوم فرقه ضاله بهائیت می باشد. وی پس از آزادی از

                                  اصول و تعالیم بهائی


   با سرنگونی حکومت امپراطوری عثمانی در سال 1287 شمسی و برقراری حکومت مشروطه در ترکیه، زندانیان سیاسی که در زندان ها بسر می بردند، از زندان آزاد گشتند که از جمله آنان عباس عبدالبهاء رهبر دوم فرقه ضاله بهائیت می باشد. وی پس از آزادی از زندان، شروع به صدور الواح و مناجات کرده، اغنام الله را به اتحاد و یگانگی دعوت و به تبلیغ آئین گمراه بهائیت مشغول گردید.


    یکی از مهمترین فعالیت عبدالبهاء بعنوان جانشین حسینعلی نوری، نشر امر[1] در بلاد غرب بود. وی از سال 1289 تا 1292 شمسی از طریق مصر به اروپا و آمریکا رفت، با آداب و رسوم مردم غرب از نزدیک آشنا شد، با فرهنگ و اندیشه های جدیدی روبرو شد که نتیجه عملی این برخورد، اصول و تعالیمی بود که بر جامعه بهائی اعلام داشت. فرقه ضاله بهائیت به این تعالیم افتخار کرده و آن را نقطه قوّت و نشان هماهنگی آئین بهائیت با تمدّن جدید و فرهنگ پیشرفته آن به حساب می آورند و به وسیله آن اعلام می دارند که  بهائیّت از ادیان امروزی و جدید می باشد.


     عبدالبهاء که این تعالیم را از لابلای نوشته ها و گفتارهای پدرش حسینعلی نوری استخراج نموده، به عنوان تعالیم دوازدگانه برای آئین بهائی پایه گذاری نمود. وی در عظمت پوشالی این تعالیم در کتاب مکاتیب عبدالبهاء جلد 3 صفحه 276 سطر 4 می نویسد: «اگر نفسی از عقلا بر تعالیم الهی اطلاع یابد و منجذب گردد، نتایج عظیمه بخشد. زیرا تعالیم جدیده روح این عصر و نور این قرن است؛ از جمله تحرّی حقیقت است، که هادم بنیان تقالید است. از جمله وحدت عالم انسانیت که جمیع بشر اغنام الهی و خدا شبان مهربان و به جمیع اغنام خود در نهایت لطافت. و از جمله صلح عمومیست و این علاج فوری هر مرض در این عصر نورانی. و از جمله دین باید سبب الفت و محبّت گردد، اگر چنانچه سبب بغض و عداوت شود، ثمری ندارد. از جمله تطبیق علم و عقل و دین. از جمله ترک تعصبات دینیه و تعصبات مذهبیه و تعصبات جنسیه و تعصبات ترابیه و تعصبات سیاسیه است. از جمله عدل و مساوات بلکه مواسات اغنیاء با فقرا از روی طوع و رغبت نه جبر و شدت. از جمله مسئله اقتصاد و این مفصل و از جمله مساوات رجال و نساء باستثناء در بعضی مسائل. از جمله عدل و حق. از جمله توحید لسان. از جمله تعلیم عمومی. از جمله تأئید روح القدس و امثال ذلک. این تعالیمی است که روح این عصر است و سبب سرور قلوب خیرخواهان عالم انسانی».


    بسیاری از این تعالیم زائیده افکار عبدالبهاء بوده و در آثار حسینعلی نوری یافت نمی شود. زیرا برخی از این تعالیم نه تنها براساس اندیشه های حسینعلی بهاء نبوده است، بلكه در مواردی مانند برابری حقوق زن و مرد، مخالف با تفكّر حسینعلی نوری می باشد.


    برخی دیگر از این تعالیم نیز در دوره های اسلامی و پیش تر نیز وجود داشته و بسیار علمی تر و منطقی تر از آنچه عبدالبهاء در سخنانش ادعا می كند، در باره آنها بحث و گفتگو شده است. اما بهائیان این اصول را اساس عقاید خود و نشان هماهنگی بهائیت با تمدن جدید و فرهنگ پیشرفته دنیا دانسته، برای این اصول تبلیغات گسترده ای به راه انداخته به طوری كه گویا تنها راه رسیدن به زندگی سعادت مندانه، عمل به این تعالیم و آموزه ­ها می باشد. آنان بهائیت را از ادیان امروزی و جدید می شمارند که برای عصر اتم و تکنولوژی، به بشر ارزانی شده است. این تعالیم که به تصریح آثار امری، دوازده مورد می باشد، منشأ اصلی آن خطابات عبدالبهاء است که از سخنرانی وی در غرب و مکتوبات او تنظیم شده که عبارتند از:


۱- تحرّی حقیقت

۲- وحدت عالم انسانی

۳- وحدت اساس ادیان

۴- تطابق دین با علم و عقل

۵- دین سبب الفت و محبت است

۶- تعصبات هادم بنیان انسانی

۷- وحدت لسان و خط

۸- تساوی حقوق رجال و نساء

۹- تعلیم و تربیت عمومی اجباری

۱۰- بیت العدل اعظم

۱۱- تعدیل معیشت عمومی

۱۲- عالم محتاج نفثات روح القدوس


در نقد این تعالیم بطور اجمال می گوئیم.


    اولاً، بعضی از این تعالیم، تکراری است و فرقه ضاله بی جهت تعداد آن را زیاد نموده اند؛ مانند تعلیم اول و ششم که هر دو در واقع یک مطلب را می رسانند. همچنین تعلیم دوم و پنجم که لازم و ملزوم یکدیگر می باشند.


    ثانیاً، بعضی از این تعالیم، تعلیم نیست بلکه جمله خبریه می باشد، مانند تعلیم سوم و دوازدهم که هر چند حرف درستی است، اما پیامی را در بر ندارد تا مشکلی از جامعه بشری برطرف نماید. همچنین تعلیم دهم که بحث داخلی بهائیت است و در صورت وجود بیت العدل، عدالت نیز در جامعه بهائی برقرار شود، نه جامعه جهانی.


    ثالثاً، بعضی از این تعالیم بی پایه و اساس و نادرست می باشند، مانند تعلیم هفتم (وحدت لسان و خط)؛ زیرا لسان و زبان یک موجود زنده ای است که به مرور زمان رشد می کند و به تکامل می رسد. بنابراین اگر منظور عبدالبهاء این باشد که همه مردم دنیا در کنار زبان متداول خود، یک خط و زبان مشترک نیز داشته باشند مانند زبان و خط انگلیسی که زبان و خط بین المللی محسوب می شود، حرف خوبی است. اما زبان مشترک غیر از وحدت لسان و خط است که امر محال می باشد و با فرهنگ تکاملی بشر نیز سازگاری ندارد.


    همینطور تعلیم هشتم (تساوی حقوق رجال و نساء) نیز حرف نادرستی است، زیرا هر کدام از زن و مرد، دو فیزیولوژی و روانشناسی جدائی داشته، در خلقت نیز با هم اختلاف دارند. بنابراین تساوی دانستن حقوق آنان نیز حرف صحیحی نمی باشد. دین مبین اسلام به تعادل حقوق بین زن و مرد معتقد می باشد نه تساوی حقوق، زیرا حقوق افراد مطابق شئونات و مراتب آنان در جامعه محسوب می شود، هر چند زن و مرد در انسانیت تفاوتی ندارند، اما حقوق هرکدام به کاربری آنها در جامعه بستگی دارد و آن نیز متفاوت است.


     همچنین تعلیم چهارم (تطابق دین با علم و عقل) نیز حرف درستی نمی تواند باشد، زیرا علم هیچگاه ثبات نداشته و همیشه در حال تغییر و تبدّل می باشد، براین اساس دین با کدام علم باید مطابق و همراه باشد؟ دین الهی می بایست با علم واقعی مطابقت باشد نه علم تجربی که روزگاری به آن علم گفته می شود، اما با گذشت زمان به آن خرافات گویند. و اگر منظور عبدالبهاء از تطابق دین با عقل، عقل فطری و جبلّی باشد که انسان های اولیه نیز از آن برخوردار بودند؛ این حرف درستی است و دین الهی نیز با آن مطابقت دارد، زیرا چنین عقلی، حسن و قبح اشیاء را درک می کند و اگر منظور از عقل، عقل فنی باشد؛ در اصول آن، بین عقلا و حکمت مشاء و اشراق اختلاف است. زیرا احکام و جزئیات آن، با عقل بشر قابل تبیین نیست. به خاطر اینکه احکام الهی تعبّدی بوده و به عقل هیچکس در نمی آید تا توجیه عقلائی داشته باشد.


    رابعاً، بعضی از این تعالیم به شعار بیشتر شباهت دارد تا تعلیم، و با شعار چیزی درست نمی شود؛ مانند تعلیم اوّل (تحرّی حقیقت) و دوّم (وحدت عالم انسانی) و چهارم (تطابق دین با علم و عقل) و پنجم (دین سبب الفت و محبّت است) و ششم (تعصّبات هادم بنیان انسانی) و هفتم (وحدت لسان و خط) و نهم (تعلیم و تربیت عمومی اجباری) و یازدهم (تعدیل معیشت عمومی). رهبران فرقه ضاله بهائیت هیچگاه راهکاری ارائه نداده اند تا چطور می توان این شعارها به مرحله اجرا در آورد؟


    خامساً، بعضی از این تعالیم حرف نو و جدیدی نیست که بهائیان مدّعی آن هستند، بلکه این تعالیم در تمام ادیان الهی وجود داشته و دارد، مانند تعلیم اول (تحرّی حقیقت) و سوّم ( وحدت اساس ادیان) که همه ادیان آسمانی عامل این وحدت بوده و تحرّی حقیقت نیز اساس همه ادیان الهی از جمله اسلام می باشد. همچنین تعلیم چهارم (تطابق دین با علم و عقل) را در فرمایشات امام کاظم علیه السلام می بینیم. همچنین تعلیم ششم (تعصّبات هادم بنیان انسانی) نصّ قرآن کریم می باشد که خداوند متعال کفّار را بر تعصّب بی موردشان مذمّت می کند. همچنین تعلیم پنجم (دین سبب الفت و محبت است) و هشتم (تساوی حقوق زنان و مردان) و نهم (تعلیم و تربیت عمومی) و یازدهم (تعدیل معیشت عمومی) صریح قرآن کریم و دستور پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم می باشد، که خداوند متعال آخرین کتاب خویش را با جمله إقرا و قلم شروع فرمود. و همچنین تعلیم دوازدهم (عالم محتاج نفثات روح القدوس است) نیز صریح تعالیم همه ادیان آسمانی اعم از یهود، مسیحیت و اسلام می باشد.


    سادساً، این تعالیم با روش عملی بهائیان سازگاری نداشته بلکه عملکرد رهبران بهائی و پیروان آنها در مقابل این تعالیم قرار دارد که در ادامه به تمام آنها اشاره خواهیم کرد.


[1] - در بهائیت به تعالیم بهائیت «امر» گفته می شود و مقصود از نشر امر، انتشار و تبلیغ تعالیم و تفکرات حسینعلی نوری مازندرانی معروف به بهاءالله است.


برای دیدن کتاب مکاتیب عبدالبهاء روی ادامه مطلب کلیک کنید.

]]>
جهل سران بهائی - 6 2018-03-18T05:16:32+01:00 2018-03-18T05:16:32+01:00 tag:http://www.baha9.ir/post/684 بابائی                                       اشتباه عبدالبهاء      فضل الله مهتدی صبحی داستان سرای معروف و پایه ‌گذار سنت قصه ‌گوئی برای کودکان در رادیوی ایران از بهائیانی بود که با کشف حقیقت از این فرقه جدا شد و اعلام برائت نمود. وی که در یک خانواده بهائی در کاشان متولد شد، پس از پایان جنگ جهانی اول، برای ملاقات با عبدا

                                      اشتباه عبدالبهاء


     فضل الله مهتدی صبحی داستان سرای معروف و پایه ‌گذار سنت قصه ‌گوئی برای کودکان در رادیوی ایران از بهائیانی بود که با کشف حقیقت از این فرقه جدا شد و اعلام برائت نمود. وی که در یک خانواده بهائی در کاشان متولد شد، پس از پایان جنگ جهانی اول، برای ملاقات با عبدالبهاء به حیفا رفت و پس از دیدار با وی بواسطه خط خوشی که داشت، مورد توجه عبدالبهاء واقع شد، تا آنجا که عبدالبهاء او را به عنوان منشی و کاتب مخصوص خود برگزید.


     صبحی که مدت دوازده سال کاتب عبدالبهاء بود در کتاب پیام پدر صفحه 88 سطر 1 می نویسد: «پاسخ نامه های بهائیان از سوی عبدالبهاء به دست من بسیار به سود بهائیان بود. زیرا من بسیاری از لغزشهای عبدالبهاء را که به زیان آنها تمام می شد، جبران می کردم. نمونه ای بیاورم که خوب بدانید... روزی پدرم گفت: در خانه ای که دو سه نفر بهائی با هم می زیستند، همه با هم نامه ای به پیشگاه عبدالبهاء نوشتند. که در پائین نامه نام یکایک آنان نوشته شده بود. از نام ها که نوشته بودند، این نام بود: میرزا مؤمن، آقا بیگم زن میرزا مؤمن و زیر نام میرزا مؤمن نام میرزا نبی خان نوشته بود. این نامه به دست عبدالبهاء رسید و چون خواست جواب نامه را بدهد و نام یک یک را بنویسد، پرت شد. به جای اینکه بنویسد آقا بیگم زن میرزا مؤمن، نوشت آقا بیگم زن میرزا نبی خان. این پاسخ چون به تهران رسید، غوغائی به پا شد. هیچکس نگفت این لغزشی بوده که از خامه ی عبدالبهاء سر زده، همه گفتند بی گمان آقا بیگم در نهان با میرزا نبی خان است همچنانکه عبدالبهاء نوشته است. بیچاره میرزا مؤمن که زمین گیر بود، داد و فریاد به راه انداخت و کشان کشان خود را از خانه بیرون برد. آن دو هم شرمنده شدند و هم دچار شگفتی و یارای اینکه بگویند چنین چیزی نبوده نداشتند».


    ملاحظه می فرمائید که به زعم ادعای بهائیان که رهبران و سران بهائی را مصون از خطا و اشتباه می دانند تا آنجا که مقام عصمت نیز برای آنان قائل هستند، عبدالبهاء همانند پدرش میرزا حسینعلی نوری عاری از خطا و اشتباه نبوده و چنین خبط بزرگی را در زندگی اش مرتکب شد. از این دست اشتباهات در زندگی رهبر دوم فرقه ضالّه بهائیت به وفور یافت می شود.


برای دیدن کتاب پیام پدر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

]]>
خاتمیت پیامبر اعظم (ص) - 6 2018-03-15T05:03:04+01:00 2018-03-15T05:03:04+01:00 tag:http://www.baha9.ir/post/679 بابائی                                     آیات دیگر خاتمیت                   برخلاف آنچه که مخالفین خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مانند فرفه ضاله بهائیت فکر می کنند که تنها آیه شریفه ۴۰ سوره مبارکه احزاب خاتمیت پیامبر اعظم را مطرح کرده و آن را توجیه می کنند، آیات فراوان دیگری نی

                                    آیات دیگر خاتمیت 

            

    برخلاف آنچه که مخالفین خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مانند فرفه ضاله بهائیت فکر می کنند که تنها آیه شریفه ۴۰ سوره مبارکه احزاب خاتمیت پیامبر اعظم را مطرح کرده و آن را توجیه می کنند، آیات فراوان دیگری نیز وجود دارد که مسئله خاتمیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بیان نموده است‌.


    از جمله این آیات، آیه شریفه ۱۹ از سوره مبارکه انعام است که پیامبر اسلام صلوات الله علیه و آله و سلم را پایان بخش همه انبیاء الهی و قرآن مجید را به عنوان آخرین کتاب آسمانی معرفی نموده است."قُل... اُوحِیَ اِلَیّ هَذَا القُرآنُ لِاُنذِرَکُم بِهِ وَ مَن بَلَغَ". بگو ای پیامبر که این قرآن به من وحی می شود، تا من به وسیله این قرآن هم شما را انذار کنم، و هم "مَن بَلَغ" را (کسانی که در آینده می آیند). این تبلیغ انذار "مَن بَلَغ" ادعای عمومیت دعوت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم را می رساند که پیامبر اسلام صلوات الله علیه و آله پیامبر تمام زمانهاست و دین مبین اسلام نیز دین ابدی می باشد.


    نتیجه اینکه امت پیامبر اسلام صلوات الله علیه و آله محدود به زمان خاصی نیست و تا روز قیامت ادامه دارند. بنابراین"وَ مَن بَلَغ" عطف بر"کُم"در کلمه "لِاُنذِرَکُم" می باشد که آیندگان را نیز شامل می شود و این همان مسئله خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است.


    در ذیل آیه شریفه معنای تاویلی است که ممکن است دستاویز مخالفین قرار بگیرد و آن اینکه "وَ مَن بَلَغ" عطف بر فاعل "لِاُنذِرَکُم" گرفته شود که فاعل اول "اُنذِرَ" پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم است که با قرآن مردم را انذار می کند و فاعل دوم ائمّه معصومین می باشند که از امیر المومنین سلام الله علیه تا امام زمان عجل الله تعالی فرجه نیز امت پیامبر را به وسیله قرآن انذار می کنند.


    معنای دیگر خاتمیت که در ترجمه اول بود، با این تاویل بر نمی آید و این معنای تاویلی با معنای تفسیری آیه نیز قابل جمع نیست. اما مبلّغبن بهائی از این تاویل سوء استفاده کرده رهبران خویش را نیز در زمره انذار کننده گان قرار می دهند و بدین ترتیب قائل به نبوت و مظهریت برای میرزا حسینعلی نوری هستند.


http://s8.picofile.com/file/8320389534/%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86.jpg

]]>
تاریخچه بهائیت - 6 2018-03-12T04:58:01+01:00 2018-03-12T04:58:01+01:00 tag:http://www.baha9.ir/post/678 بابائی                                  جستجوی موعود در شیراز!    موقع خروج از بیت، سید جوان به ملاحسین گفت: به مسجد ایلخانی نزد همراهانت برگرد و راجع به امشب کسی را آگاه نکن و در آنجا بمان و به تدریس مشغول شو. جناب ملاحسین نیز طبق دستور آن حضرت به مسجد ایلخانی نزد رفقا و همراهان خود رفت و در آنجا جمعی از پیروان شیخ و سید چون از ورود ایشان مطلع شدند، گردش جمع شده و برای استفاضه از

                                 جستجوی موعود در شیراز!


    موقع خروج از بیت، سید جوان به ملاحسین گفت: به مسجد ایلخانی نزد همراهانت برگرد و راجع به امشب کسی را آگاه نکن و در آنجا بمان و به تدریس مشغول شو. جناب ملاحسین نیز طبق دستور آن حضرت به مسجد ایلخانی نزد رفقا و همراهان خود رفت و در آنجا جمعی از پیروان شیخ و سید چون از ورود ایشان مطلع شدند، گردش جمع شده و برای استفاضه از محضرش حاضر گشتند. ایشان هم اهتمام نموده مجلس درس و وعظ برپا کرده کتاب شرح الزیاره جناب شیخ احمد احسائی را تدریس و تبیین و تشریح می نمود.


    حضرت نقطهٔ اولی نیز گاهی اوقات در مجلس درس جناب ملاحسین حاضر شده و ما بین حاضرین مجلس قرار می گرفتند و بعضی از شب ها حضرت نقطه اولی مبارک غلام خود را می فرستادند و جناب ملاحسین را به منزل خویش فرا می خواندند. مدت چهل شبانه روز بر این منوال گذشت و جز ملاحسین احدی از آن سرّ الهی واقف و آگاه نبود. در این مدت تفسیر سوره یوسف که قیوم الأسماء نیز نامیده شده کامل و موجب اتمام حجت بر خلق گردید.


    یک شب حضرت نقطهٔ اولی به ملاحسین گفت: به زودی سیزده نفر از دوستان تو خواهند آمد، دعا کن آنها نیز از صراطی که از موی نازکتر و از شمشیر برنده تر است، بگذرند. صبح آن شب که ملا حسین از منزل آن حضرت مراجعت نمود، مشاهده کرد که جناب ملاعلی بسطامی به اتفاق دوازده نفر از همراهان که همه ازشاگردان سید کاظم رشتی بودند به شیراز آمده و وارد مسجد ایلخانی شدند. جناب ملاحسین با دیدن آنها خوشحال شد و با کمال محبت به پذیرائی از آنها مشغول شد.


    بعد از چند روز دوستانش به او گفتند: ما همه به تبعیت از شما به تفحص و جستجو قیام نمودہ و در پی شما به شیراز آمدیم. ما تو را به اندازه ای صادق و راستگو می دانیم که اگر خودت ادّعا می کردی که قائم موعود هستی، بی درنگ ادعای تو را قبول می کردیم و الحال چنین استنباط می کنیم که شما پی به مقصود برده و دوره انتظار بسر آمده است؛ بدین جهت از تو می خواھیم که ما را از این حیرت و سرگردانی نجات دهی و حاضریم هر که را قبول کنی ما نیز قبول کنیم!


     ملاحسین که آمادگی آنها را مشاهده کرد، حرف آنان را تائید کرد و گفت: از اولین ساعتی که من به جستجوی حضرت محبوب پرداختم با خود عهد کردم که جان خود را در راهش نثار کنم و خون خویش را در سبیل محبتش برخاک بریزم، الحمدلله که بصرف فضل و کرم خویش ابواب رحمتش را بر ما گشود و من نظر به امر و فرمان آن حضرت در این شهر به تدریس مشغول شده ام. بعد از آن در هنگام طلوع آفتاب جناب ملا حسین و ملا علی متفقاً به بیت مبارک شتافتند.


     وقتی به منزل آن حضرت رسیدند، مبارک غلام آنحضرت را دم در منتظر یافتند که به آنها خوش آمد گفته به داخل بیت راهنمائی نمود. ملاعلى به حضور مبارك رسیده و با کمال اطمینان خاطر بدون احتجاج به صرف نورانیت ضمیر ایمان خود را عرضه داشت و باقی همراهان او نیز هر یک به طریقی از مکاشفه روحانی و توسل به دعا و مناجات و راز ونیاز بسر منزل مقصود راه یافتند و بهمراهی جناب ملاحسین به حضور حضرت نقطه اولی مشرف گشته ایمان خود را عرضه داشتند.


     بدین طریق هفده نفر از حروف حیّ مجتمع شده و اسامی آنان در لوح محفوظ الھی مثبوت گشت. شبی حضرت اعلی به ملا حسین فرمود: یک نفر دیگر باقیست که هیجده نفر حروف حی تکمیل شود و او نیز فردا وارد شیراز خواهد شد. روز بعد وقتی جناب ملا حسین در حضور مبارک به طرف منزل می رفتند در اثناء راه جوانی تازہ از راہ رسیده به ملاحسین برخورد نمود و او را درآغوش کشید و از چگونگی حال او و کیفیت تحقیق و تجسس آن محبوب عالمیان پرسش نمود.


     آن جوان چون حضرت اعلی را قبلاً در کربلا زیارت نموده بود به طرف آن حضرت (که در آن حین از آنجا عبور می کرد) اشاره نموده گفت: من این امر عظیم را از این سید بزرگوار برکنار نمی بینم. ملاحسین با مسرتی زائد الوصف بی اختیار این بیت بر زبانش جاری شد: دیده ائی خواهم که باشد شه شناس، شاه را بشناسد اندر هر لباس.


    جناب نقطه اولی به ملا حسین فرمودند: تعجب مکن ما در عوالم روحانی با این جوان مرابطه و مکالمه داشته و منتظر ورودش بودیم. این جوان جناب ملا محمد علی بار فروشی بود که به قصد زیارت و حج خانه خدا رهسپار طریق فارس گردیده و موقعی به شیراز رسید که ملا حسین و سایر اصحاب در شیراز بودند و با ایمان او حروف حی کامل گردید و بعداً به لقب قدّوس شهرت یافت. هر چند آخر از همه حروف حی بیان مشرف گشت ولی بر همه آنها تقدّم یافت. سن ایشان در ھنگام ورود به شیراز بیست  و دو سال بود.

 

    از بیں هیجده نفر حروف حی فقط جناب قرة العین بود كه به شیراز نرفته و نعمت تشرف نصیبش نگردید ولی از جهت ایمان و عرفان که غائبانه حاصل نمود و فضل و کمال و فداکاری و شهامت و شجاعت به مقامی اعلی و ارفع رسید که گوی سبقت را از رجال ربورد.


    جناب قرة العین که بعداً به لقب طاهره شهرت یافت، بعد از وفات جناب سید رشتی در کربلا ساکن و محضر درس دائر نموده عده ای از تلامیذ جناب سید از محضرش استفاده می نمودند تا وقتی که ندای حضرت باب از شیراز بلند گردید.

 _________________________________

منابع:

کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری ۵۲ - ۵۸

 کتاب حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی ۱۲۲ - ۱۲۹ 

]]>
گفتگو با دانشجوی بهائی - 9 2018-03-09T05:07:39+01:00 2018-03-09T05:07:39+01:00 tag:http://www.baha9.ir/post/685 بابائی                                           پایان ماجرا     از همان روز دانستم که یک مسلمان اگر می خواهد به حق، مسلمان باشد و اسلامش صورت منطقه ای و جغرافیائی نداشته باشد، نه تنها باید در صدد کاوش های دینی نسبت به معتقدات خویش برآید، بلکه نگران اطرافیان خود هم باشد و از دیگر مکاتب خصوصاً آنانکه رنگ دینی

                                          پایان ماجرا


    از همان روز دانستم که یک مسلمان اگر می خواهد به حق، مسلمان باشد و اسلامش صورت منطقه ای و جغرافیائی نداشته باشد، نه تنها باید در صدد کاوش های دینی نسبت به معتقدات خویش برآید، بلکه نگران اطرافیان خود هم باشد و از دیگر مکاتب خصوصاً آنانکه رنگ دینی دارند، اطّلاعاتی به دست آورد تا به هنگام نیاز، بتواند در صدد تنویر افکار دیگران برآید.

 

    من از دوستی با جلال کمال استفاده را بردم و از آن زمان به بعد ساعات بسیاری را در فرصت های مناسب با او به سر آوردم و از وی مطالب زیادی آموختم و به راهنمائی او کتاب های بسیاری را در هر دو زمینه ی اسلام و بهائیت مطالعه کردم به طوری که حالا خودم نیز وقتی موردی پیش می آید تا حدّی می توانم از عقائدم دفاع کنم و گاهی نیز قادرم با بهره گیری از جلال، برای دوستان دور از حقیقت خویش، در کمال دلسوزی توضیحاتی از این آموخته ها مطرح کنم؛ به این امید که بتوانم بخشی از وظائفم را در قبال همراهانم در این زندگی پُرطلاتم با همه ی فراز و نشیب هائی که دارد، انجام دهم و در پیشگاه قرآن و اسلام و پیامبر خدا، سرفراز باشم.

 

    به هر حال در آن روزها وقتی جلال از علاقه ام به اینگونه مباحث آگاه شد و شور و شوق زائدالوصفی را در یادگیری و بکارگیری این مطالب در من دید، به من هشدار داد که برای این کار باید مایه بگذاری؛ هم از جهت وقت و هم یادگیری. چنین نیست که با آگاهی اجمالی از آنچه در این ماجرا بر ما گذشت، شخصاً بتوانی جواب گوی دیگرانی همانند فرهاد باشی؛ بلکه به مطالعه ی دقیق و عمیق و آگاهی و تسلّط کم و بیش جامع بر این مباحث نیاز داری.

 

    از این رو، بهتر است تا چنین مقدماتی برایت فراهم نشده است، هیچگاه شخصاً و به تنهائی به میدان طرح چنین بحث هائی نروی. البته من همواره و همه وقت و همه جا، در خدمت تو هستم؛ اما یقین داشته باش که تنها با شنیدن مطالبی از این دست و بدون کسب مهارت های لازم و بی شناخت طرف مقابل و اکتفا به دریافت های خود از مطالب برخی سایت های اینترنتی، شخصاً به جائی راه نخواهی برد. مراجعه به سایت های مربوط شاید به عنوان اولین گام مفید و موثّر باشد؛ اما یقیناً تمام کار نیست و خلاصه در یک کلام: طیّ این مرحله بی هنرهی خضر مکن        ظلمات است، بترس از خطر گمراهی


    به خوبی متوجه این نکته ی اساسی در بیانات جلال شده و این ضرورت را دریافته بودم؛ ضمن اینکه به حال او غبطه می خوردم و مکرّر با خود می گفتم: با اینکه دقیقاً در موقعیت و سنّ و سال و تحصیلات او هستم، چرا تا کنون این چنین از این حقائق ضروری بی خبر بوده ام؟ از این رو، بر حال خودم تاسّف می خوردم؛ اما به هر حال، مرور دوباره بر آنچه در این ماجرا بر من گذشت، انگیزه ای شد تا هرچه زودتر به راهی گام بگذارم که جلال سالها پیش از این، آن راه را با علاقمندی و پیگیری پیموده بود. از آن زمان تا کنون، کوشیده ام که سفارش های وی را در هنگام جداشدن از او، همواره در خاطر داشته باشم و تا سر حدّ توان، آنها را به کار گیرم‌.

 

    اما اینکه چه شد این ماجرا را به کمک او به رشته تحریر در آوردم، حقیقت این است که غرضم از نوشتن این واقعه آن بود که فکر کردم شاید این حرفها برای شما خواننده ی گرامی هم که چون من، در این جامعه زندگی می کنید و احتمالاً گرفتار چنین مسائلی هم می شوید، به کار آید. در این صورت، همه باید جلال و آنان را که جلال ها را پرورش می دهند سپاس گوئیم که به رغم تمامی نابسامانی های اجتماعی، این چنین خویش را در قبال مسائل جاری جامعه ی انسانی مسئول احساس می کنند.

 

    یادآور می شوم که بجاست خوانندگان عزیزی که همراهان فکری فرهاد این داستان اند، یک بار دیگر نوشته را از نو و به دور از تعصّبات جاهلی که خودشان آن را هادم بنیان انسانی می خوانند و همه وقت در آغاز تقویم امری[1] که همراه دارند، بر آن می نگرند، با دقت افزونی بخوانند؛ باشد که به دنبال این مرور دوباره تجدید نظری اساسی در پندارهایشان به عمل آورند و از میانه ی راه به آفاق روشنی باز گردند. امید که چنین شود.



[1] - سال نامه ی بهائیان که معمولاً در صفحه اول آن، تعالیم دوازده گانه ی بهائی درج گردیده است.

]]>
کانال تلگرامی 2018-03-08T05:05:43+01:00 2018-03-08T05:05:43+01:00 tag:http://www.baha9.ir/post/681 بابائی در پیام رسان سروش نیز با بهائیت شناسی همراه شوید. در پیام رسان سروش نیز با بهائیت شناسی همراه شوید.

http://s8.picofile.com/file/8316200726/22.jpghttp://s8.picofile.com/file/8316200468/14.png ]]>
مقالات بهائیت - 59 2018-03-06T05:01:20+01:00 2018-03-06T05:01:20+01:00 tag:http://www.baha9.ir/post/677 بابائی                                 در بدشت چه گذشت‌؟    در بدشت (نزدیک شاهرود) اعلام نسخ اسلام بود. قرة العین در انجمن بابیان می‌گفت‌: «ای یاران‌، این روزگار «ایام فترت‌» است‌. امروز تكالیف شرعیه ساقط شده است‌. روزه و نماز كاری بیهوده و احمقانه است‌. هنگامی كه علی محمد باب اقالیم هفتگانه را مسخر كرد و ادیان مخ
                                در بدشت چه گذشت‌؟

    در بدشت (نزدیک شاهرود) اعلام نسخ اسلام بود. قرة العین در انجمن بابیان می‌گفت‌: «ای یاران‌، این روزگار «ایام فترت‌» است‌. امروز تكالیف شرعیه ساقط شده است‌. روزه و نماز كاری بیهوده و احمقانه است‌. هنگامی كه علی محمد باب اقالیم هفتگانه را مسخر كرد و ادیان مختلف را یكی گردانید، آن وقت شریعتی تازه خواهد آورد و هر تكلیفی كه بیاورد بر مردم روی زمین واجب خواهد بود. بنابراین امروز زحمت تكلیف را برخود روا مدارید، بلكه زنان و اموالتان را با یكدیگر شریك و سهیم سازید كه در دوره فترت بر این امور عقوبتی نخواهد بود.

    بنابر همین تفكر، قرة العین همه مجتهدان و روحانیون را واجب‌ القتل می‌دانست چنان كه عمویش ملا محمد تقی را كه شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی را تكفیر كرده و علی محمد و فرستادگانش را هم لعن می‌فرستاد و آنها را تكفیر می‌كرد، تهدید كرده و می‌گفت‌: «دهانش را پرخون می كنم‌» سرانجام هم به دستور او چند نفر از بابیان عمویش را در مسجد قزوین با ضربات چاقو به قصد قتل‌، مضروب كردند. ملا محمد تقی برغانی در همان روز از دنیا نرفت و تا سه روز بعد زنده ماند. او برای اینكه فتنه و آشوبی نشود، وصیت كرد تا به كسی تعرض نكنند؛ زیرا او قاتلین را بخشیده است اما با این وجود حكومت وقت به خاطر ملاحظه افكار عمومی قاتلین را دستگیر و روانه تهران كرد و قرة‌ العین هم تحت نظر گرفته شد.

    در این زمان میرزا حسینعلی نوری برای نجات زندانیان دست به كار شد و با پول و رشوه زیادی كه داد توانست زمینه فرار میرزا صالح كرمانی را فراهم كند. اما كلانتر تهران آگاه شد و میرزا حسینعلی را به زندان انداخت اما آشنایان میرزا، مانند «آقاخان نوری‌» و برادرش جعفر قلی خان وساطت كردند و او آزاد شد. وقتی قاتلین «ملا محمّد تقی قزوینی‌» دستگیر می‌شدند، میرزا هادی فرهادی كه یكی از آنها بود، فرار كرد و به تهران رفت‌. او خبر مراقبت حكومت از قرة العین را به بابیان كه حسینعلی نوری در رأس آنها بود، رساند و تصمیم بر این شد كه میرزا هادی به هر ترتیب شده خود را به قزوین برساند، قرة العین را ربوده و به تهران بیاورد. میرزا هادی به قزوین بازگشت و به كمک زنان فامیلش توانست قرة العین را فراری دهد. آنها مستقیم به «اندرمان‌» در نزدیكی شاه عبد العظیم رفتند و نامه ورودشان را به حسینعلی نوری دادند.

    در جمادی الاول سال 1264 هـجری قمری حاجی میرزا آقاسی، فرمان داد تا علی محمد شیرازی را از ماكو به چهریق كه قلعه‌ای در نزدیكی شهر شاهپور آذربایجان بود منتقل كنند تا كمتر در دسترس مریدانش كه با رشوه و پول در كمال آزادی با او ملاقات می‌كردند، قرار بگیرد. این كار سبب شد تا یارانش تصمیم به شورش بگیرند. در سال 1264 قمری یاران علی محمد در دشت «بدشت‌» اجتماع معروفشان را برپا كردند.

    اجتماعی كه آنها برپا كردند دو موضوع را بررسی می‌كرد، اول اینكه چطور باب را خلاص كنند و دوم آنكه آیا تكالیف دینی و فروعات اسلامی تغییر خواهد كرد یا نه‌؟ به عبارت دیگر آنها می‌خواستند تكلیف اسلام را روشن كنند. تعداد بابیان را در آن اجتماع هشتاد نفر عنوان می‌كنند كه برای 22 روز در آن دشت زیبا، میهمان میرزا حسینعلی نوری بودند كه به همراه قرة العین به بدشت آمده بودند. میرزا حسینعلی جوان هر روز جانماز پهن می‌كرد و پیشنماز این جماعت می‌شد. شب‌ها قرة العین‌، میرزا حسینعلی و میرزا محمد علی بار فروش ملقب به قدّوس‌ كه از خراسان به آنها پیوسته بود، جلسه برگزار می‌كردند و حاصل این جلسه‌ها را به سبک آثار باب در جمع بابیان می‌خواندند. سرانجام مذاكرات این شد كه در نهایت دیانت اسلام را منسوخ و حكم بر بی‌تكلیفی كنند.

     پس یك روز قرة العین برای فراهم كردن زمینه اعلام نسخ دین اسلام گفت كه من زن هستم و ارتداد زنان در اسلام سبب قتلشان نیست‌، بلكه باید ایشان را نصیحت كرد و پند داد تا به اسلام بازگردند. او ادامه داد كه در غیاب قدوس این مطلب را گوشزد می‌كنم اگر مقبول افتاد كه چه بهتر وگرنه قدوس سعی كند مرا نصیحت كند.

    در آن سخنرانی معروف بود كه قرة العین با برداشتن حجاب از چهره‌اش و برانداختن پرده‌ای كه پشت آن می‌نشست و با جمع سخن می‌گفت‌، نسخ اسلام را اعلام كرد. این رفتار باعث آشفته شدن برخی از بابیان و تردید تعدادی دیگر شد و برخی هم فرصت را غنیمت شمرده و روی از اطاعت قرآن برگرداندند و به بهانه دوره فترت احكام و تكالیف اسلامی را كنار گذاشتند. قدوس هم در تابعیت از قرة العین با او هم كجاوه شده و اشعار و تصنیف‌های پرالتهاب سرودند.

    با اعلام نسخ اسلام توسط «زرین تاج برغانی‌» و اظهارات وی كه دوران فطرت از راه رسیده و لاجرم باید از اسلام گذر كرد، فضای اردوگاه بابی‌ها كاملاً وضعیت بحرانی به خود گرفت و از كنترل خارج شد. «محمدعلی بارفروشی‌» تمام سعی خود را به كار بست تا شاید بتواند آرامش را به اردوگاه برگرداند ولی نتوانست‌. تعدادی از افراد گروه كه به دروغ سركردگان این جریان آگاهی یافته بودند، از این جمع جدا شده و شروع به افشاگری كردند.

    مردم روستای بدشت كه با درز اطلاعات از درون اردوگاه بابی‌ها متوجه اهداف و اقدامات آنها شدند، شب هنگام به آنان حمله و آنها را تارومار كردند و بساط این معركه پس از 22 روز با فرار رهبران این جریان در عمل از هم پاشید.

    گفتار و رفتار قرة العین در بین مردمی كه در آن نواحی زندگی می‌كردند هم خشم زیادی برانگیخت‌، مردم بر آنها حمله‌ور شدند و در نزدیكی قریه‌ نیالا (نزدیک گلوگاه بهشهر) آنها را سخت تنبیه كردند. قرة العین و حسینعلی بهاء به نور مازندران فرار كردند و چند صباحی در منزل ییلاقی میرزا حسینعلی ماندند. پس از این جریان میرزا حسینعلی نوری راهی تهران و زرین تاج برغانی به همراه محمد علی بارفروشی رهسپار خطه مازندران شدند. از این تاریخ به بعد است كه جریان بابیگری وارد برهه جدیدی شد و حوادث تلخ و ناگواری را به جامعه ایران تحمیل كرد.

    بابی‌ها همراه دو تن از لیدرهای جریان انحرافی تا اراضی هزار جریب بهشهر واقع در شرق مازندران حركت كردند. لیكن اهالی روستاهای آن سامان كه از وقایع‌، رخدادها و نیز اعمال غیراخلاقی كه در روستای بدشت به وقوع پیوسته بود، آگاه شدند با ایشان به مقابله پرداختند.. افراد بابی از ترس مقابله مردم روستاها و مناطق دیگر پا به فرار گذاشته و صحنه را ترك گفتند. زرین تاج كه اوضاع را چنین دید به همراه «میرزا حسینعلی نوری‌» به نور مازندارن فرار كرد.

    محمد علی بارفروشی و همراهانش نیز عازم بارفروش (بابل) شدند كه در بین راه مسلمانان بر آنها تاختند، پس از فرار یاران محمد علی‌، وی تنها شد و جز تسلیم در برابر مسلمانان چاره‌ای ندید. مردم مازندران پس از دستگیری محمد علی بارفروشی‌، وی را به ساری روانه كردند.

     از سوئی ملاحسین بشرویه‌ای در پی ایجاد بلوا و آشوب در مشهد رضوی كه منجر به كشته و زخمی شدن تعدادی از شهروندان شده بود، به دستور حاكم وقت از آن شهر اخراج شد. وی پس از مدتی كوتاه به همراه برخی از بابی‌ها خود را از مسیر چشمه علی مازنداران به منطقه بارفروش رساند و به گروه بابی‌هائی كه بعد از دستگیری محمد علی بارفروشی در منطقه پراكنده شده بودند، ملحق شد.

    این وضعیت ادامه داشت تا اینكه اولین بحران نظامی‌ امنیتی در قائمشهر، روستای افرا توسط این جریان برای كشور پدید آمد. در شرائطی كه زرین تاج به نور آمده بود و شروع به تبلیغ اوهامات می‌كرد، به واسطه اعمال خارج از عرف و اخلاق وی و همچنین اعلام رسمی خروج از اسلام بابی‌ها، صبر مردم لبریز می‌شد و مردم رفته رفته تحمل پذیرش این گروه مرتد را از دست می‌دادند.

    به شهادت تاریخ بابی‌ بهائی كه توسط بابی‌های حاضر در صحنه نوشته شده است‌، هیچگاه مردم شمال كشور آنها را نپذیرفتند و به هر شهری كه وارد می‌شدند، جز با مخالفت مردم روبرو نمی‌شدند.

    رهبران جریان بابی گروه را به سمت حوالی قائمشهر روستای افرا سوق داده بودند، شاید بتوانند با استفاده از وضعیت بحرانی كه كشور به‌ خاطر، فشار اقتصادی و بیماری محمد شاه قاجار با آن روبرو بود، از این گروه به‌ عنوان بازوی اعمال فشار بر حكومت برای رسیدن به خواسته‌های خود استفاده كنند.

http://s8.picofile.com/file/8321067718/%D8%A8%D8%AF%D8%B4%D8%AA.jpg
]]>