بهائیت شناسی " بسم الله الرّحمن الرّحیم " اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند. وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی. « بابائی » tag:http://baha9.ir 2018-10-23T13:02:37+01:00 mihanblog.com نقد ادعاهای بهاء - 10 2018-10-23T05:15:19+01:00 2018-10-23T05:15:19+01:00 tag:http://baha9.ir/post/722 بابائی                                       پیامبر رعشه ای!        عبدالبهاء رهبر دوم فرقه ضاله بهائیت در کتاب مکاتیب خود جلد 2 صفحه 170 تا 186 در نامه ای 17 صفحه ای که برای عمّه خویش عزیّه خانم نوری نوشته و به لوح عمّه معروف شده است، از اینکه عمّه اش از برادر خود میرزا حسین

                                      پیامبر رعشه ای!

 

     عبدالبهاء رهبر دوم فرقه ضاله بهائیت در کتاب مکاتیب خود جلد 2 صفحه 170 تا 186 در نامه ای 17 صفحه ای که برای عمّه خویش عزیّه خانم نوری نوشته و به لوح عمّه معروف شده است، از اینکه عمّه اش از برادر خود میرزا حسینعلی نوری پیروی نکرده و بدو ایمان نیاورده، اظهار تاسف نموده و گله زیادی می کند و عزیّه خانم عمّه عبدالبهاء نیز در رساله ای به نام تنبیه النّائمین در 141 صفحه جواب برادرزاده خویش را بطور مفصل داده است.


    عبدالبها در نامه خویش به عمّه اش، بعد از مقدمه چینی زیاد پدرش را دارای نفس مسیحائی دانسته و با كنایه، عموی خود یحیی صبح ازل را در باره فرزندان او كه پدرشان را رها كرده و نزد حسینعلی نوری رفته اند، مورد انتقاد شدید قرار داده، در کتاب مکاتیب جلد 2 صفحه 182 سطر 1 می نویسد: با وجود این نفوس پر خمولی كه بذاتها محتاج مربّی و محافظ و معین هستند، چگونه توانند که مربی آفاق گردند؟ ذات نایافته از هستی بخش کی تواند که شود هستی بخش. مریض طبیب نگردد و ناتوان پزشك دانا نشود... انصاف باید داشت از نفسی که در تربیت اولاد و عیال و آل عاجز مانده، چگونه امید تربیت اهل آفاق نمائیم؟ آیا در این قضیه ذرّهء شبهه و تردید است؟


    عزّیه خانم نوری در کتاب تنبیه النائمین صفحه 65 سطر 8 در جواب عبدالبهاء می نویسد: چون از ایراد الفاظ مستحجنه متنفّر و خسته ام به رد و نقادی آنها نمی پردازم. ولی مطلبی را که مقصودت بود دانستم و آن این است كسی كه نتواند عیال و اطفال خود را تربیت نماید، چگونه مربی عوالم آفاق و انفس تواند شد؟ اولاً می گویم عبارتی را كه خدای متعال از زبان حبیبش خبر داده "من اعتدی علیكم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیكم" چون خود مبادرت بر بی ادبی و جسارت كردی می گویم: اگر در وجود خود شخص عیب و منقصتی باشد، دفع و رفع او لازم تر است تا كسی كه به او انتساب دارد.

 

    خانم عزیه نوری سپس از بیماری جسمی برادرش حسینعلی نوری همچون رعشه دست و باد فتق پرده برداشته می گوید اگر پدرت به قول تو نفس مسیحائی داشت، چرا اول خودش را معالجه نكرد؟ وقتی این دو مرض خودش را عاجز بود و نتوانست مداوا كند، چگونه می تواند امراض نفسانیه مردم را شفا بخشد؟ در حالیكه مظاهر الهی نباید دارای عیب و نقص ظاهری و باطنی باشند. چرا که هرگز كرم شب تاب نباید بر خورشید خرده بگیرد و سراب را سزاوار نیست كه آب را نقد كند كه اگر چنین كند بر رسوائی خود افزوده است.


    وی در همان صفحه 65 در ادامه می نویسد: سالهای دراز ابوی را مرض فتق ملازم ركاب و رعشه دست شاهد حضور و غیاب. (و در كتاب سیاحت نامه ابراهیم بیك هم تصریح به این مطلب شده است) این دو مرض را نتوانستند دفع و رفع كنند پس چگونه توانند امراض مزمنه نفسانیه عباد را مداوا كنند؟ طبیب یداوی الناس و هو علیل! سالهای سال جمال قدم و ملیك وجود و عدم مفتوق و با ید مرتعش بسر بردند و حال آنكه به دلایل عقلیه و نقلیه ثابت می شود كه شخص نبی و وصی كه مظهر تامّه حق و آیه الله است، باید از تمام معایب و نقایص صوری و معنوی عاری و بری باشد. قدح كرم شب تاب بر طلعت آفتاب و ذمّ سراب بر آب از شرف خود كاستن و رسوائی خویش خواستن است.


 با چنین احوالی از میرزا حسینعلی نوری مازندرانی، پیروان ناآگاه وی در حد الوهیت او را می پرستند و مقبره اش را قبله گاه خویش قرار داده از وی برای حوائج خود استمداد می جویند!


برای دیدن کتاب مکاتیب عبدالبهاء و تنبیه النائمین روی ادامه مطلب کلیک کنید.

]]>
جهالت سران بهائی - 7 2018-10-20T05:09:28+01:00 2018-10-20T05:09:28+01:00 tag:http://baha9.ir/post/721 بابائی                                             جهالت عبدالبهاء       از موارد دیگری که نشان از جهل و بی سوادی سران فرقه ضاله بهائیت دارد، مطلبی هست که فضل الله مهتدی صبحی منشی و یکی از یاران بسیار نزدیک عبدالبهاء آن را در کتاب خویش نقل می کند.

                                            جهالت عبدالبهاء

 

    از موارد دیگری که نشان از جهل و بی سوادی سران فرقه ضاله بهائیت دارد، مطلبی هست که فضل الله مهتدی صبحی منشی و یکی از یاران بسیار نزدیک عبدالبهاء آن را در کتاب خویش نقل می کند. وی که به مدت دوازده سال منشی شخص عبدالبهاء بود، پس از اینکه متوجه بسیاری از مسائل غیر قابل تحمل گشته و پی برد که در منجلاب گمراهی افتاده خود را از دسته اغنام الله بیرون کشید و هدایت شد.

 

    صبحی در کتاب اسناد و مدارک صبحی در باره بابیگری و بهائیگری صفحه 152 می نویسد: روزی در میان نامه ها نامه ی چند تن از دختران بهائی رسید. عبدالبهاء نام های ایشان را خواند و نامه را پاره کرد و بدور انداخت. در میان نامه ها نام نسری بود، من پرسیدم نصر را با صاد بنویسم یا با سین؟ گفت: نمی دانم بگذار ببینم خودشان با چه نوشته اند. هر چه گشت، نامه در میان نامه ها پیدا نشد. گفت: این نام را خط بزن و ننویس. گفتم: بنویسم بهتر است خواه با صاد و خواه با سین. برای اینکه اگر ننویسم چون این نامه به تهران برسد و نام این دختر در میان نباشد، همه تا پدر و مار به او می گویند تو در این دین سستی، و پیمان شکنی و یا کار زشتی کرده ای که عبدالبهاء نام تو را ننوشته. ولی اگر با صاد باشد و ما با سین می نویسیم می گویند به به تو دلیر مانند کرکسی. و اگر با سین باشد و ما با صاد بنویسیم می گویند یاری خدا با تو است. باری عبدالبهاء گفت: راستی این چنین است که می گوئی؟ گفتم آری و داستان میرزا مؤمن و آقا بیگم و میرزا بنی خان را برایش گفتم. گفت: اکنون که چنین است با هرچه می خواهی بنویس. من هم با صاد نوشتم.


    ملاحظه می کنید کسی که خود را رهبر این فرقه ضالّه می پندارد و در سفر به آمریکا عده ای او را پیامبر جدید شرقی می نامیدند، نمی داند که اسم زنی به نام "نسر" را با سین می نویسند یا با صاد و این یکی از موارد جهل و نادانی رهبران این فرقه گمراه می باشد.

 

برای دیدن کتاب اسناد و مدارک صبحی روی ادامه مطلب کلیک کنید.

]]>
ادعاهای بهاءالله - 32 2018-10-17T04:44:02+01:00 2018-10-17T04:44:02+01:00 tag:http://baha9.ir/post/720 بابائی                                       تقلید بهاء از باب!       در لابلای کتاب های میرزا حسینعلی نوری می بینیم که حسینعلی از خدائی خود دم زده و خود را خدای جهانیان، خدای زندانی، خدای خالق آسمان و زمین و خدای زمین گیر معرفی کرده است. باید دید که این ادعاها از کجا سر چشمه گرفته و از قلم وی جاری شده است. &n

                                      تقلید بهاء از باب!

 

    در لابلای کتاب های میرزا حسینعلی نوری می بینیم که حسینعلی از خدائی خود دم زده و خود را خدای جهانیان، خدای زندانی، خدای خالق آسمان و زمین و خدای زمین گیر معرفی کرده است. باید دید که این ادعاها از کجا سر چشمه گرفته و از قلم وی جاری شده است.


   با کمی بررسی می توان دریافت که حسینعلی مازندرانی در این ادعای الوهیت از علی محمد شیرازی (باب) مؤسس فرقه ضالّه بابیت پیروی نموده است. همانگونه که حسینعلی نوری نیز در کتاب خویش به این واقعیت تصریح کرده می کند. وی در کتاب بدیع صفحه 154 سطر 8 می نویسد: « إنّه یقول حینئذِ إنّنی أنا الله لا إله الا أنا، کما قال النقطة من قبل ». یعنی او (حسینعلی نوری) در این هنگام می گوید: همانا من خدا هستم، جز من خدائی نیست. همان طور که پیش از این، نقطه اولی (علی محمد باب) چنین سخنی بر زبان راند.


   بنابراین روشن می شود که میرزا حسینعلی در این ادعای خدائی برای اینکه از علی محمد شیرازی کم نیاورد، چرا که علی محمد در ابتدا ادعای بابیت امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشّریف را داشت. بعد از چهار سال ادّعای مهدویت نمود و بعد هم ادّعای نبوّت کرد و در اواخر عمر خویش نیز ادعای الوهیت نمود. از این جهت میرزا حسینعلی نوری  مازندرانی که خود را از او بالاتر می دانست، در این زمینه نیز از وی تقلید نموده و خود را خدای جهانیان و خالق آسمان و زمین معرفی می کند!

 

برای دیدن کتاب بدیع روی ادامه مطلب کلیک کنید.

]]>
تصاویر رهبران بهائی - 72 2018-10-14T05:11:24+01:00 2018-10-14T05:11:24+01:00 tag:http://baha9.ir/post/719 بابائی عبدالبهاء و شوقی با دیگر بهائیان در حیفا. سال 1298 شمسی عبدالبهاء و شوقی با دیگر بهائیان در حیفا. سال 1298 شمسی

http://s8.picofile.com/file/8339138218/%D8%B9%D8%A8%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%A1.jpg
]]>
کانال پیام رسان 2018-10-11T04:40:48+01:00 2018-10-11T04:40:48+01:00 tag:http://baha9.ir/post/718 بابائی در پیام رسان ایرانی ایتا با ما همراه شوید. در پیام رسان ایرانی ایتا با ما همراه شوید.

http://s9.picofile.com/file/8338450300/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7.jpghttp://s9.picofile.com/file/8302269818/7.jpg
]]>
مقالات بهائیت - 22 2018-10-08T04:54:55+01:00 2018-10-08T04:54:55+01:00 tag:http://baha9.ir/post/717 بابائی                                    خاندان بهائی امانت    حسین امانت از سران جامعه ٣٠ هزار نفری بهائیان کانادا است که در سال 1321 شمسی در یک خانواده بهائی در کاشان متولد شد. عباس امانت برادر حسین امانت از بهائیان متعصب و عضو ارشد جامعه بهائیان آمریکای شمالی است که ارتباطات بسیار گسترده ای با لابی صهیونیزم در آمریکا دارد. وی همچنین
                                   خاندان بهائی امانت

    حسین امانت از سران جامعه ٣٠ هزار نفری بهائیان کانادا است که در سال 1321 شمسی در یک خانواده بهائی در کاشان متولد شد. عباس امانت برادر حسین امانت از بهائیان متعصب و عضو ارشد جامعه بهائیان آمریکای شمالی است که ارتباطات بسیار گسترده ای با لابی صهیونیزم در آمریکا دارد. وی همچنین از اعضای شورای سردبیری دایره المعارف ایرانیکا نیز می باشد. حسین امانت در دوران رژیم ستم شاهی پهلوی، وقتی هنوز معماری جوان بود، با حمایت لابی قدرتمند بهائی در ایران احداث بنای میدان شهیاد (میدان آزادی کنونی) را برنده شد. با اینکه برنده شدن در این مسابقه بدون همراهی بهائیان پرنفوذ عملاً غیر ممکن بود. امانت طرح برج آزادی را به مناسبت یادبود جشن های 2500 ساله شاهنشاهی ایران و به عنوان نمادی از «ایران مدرن» و نشانی از «دروازه تمدن بزرگ» در سده بیستم ساخت.

    امانت پس از پیروزی پر شکوه انقلاب اسلامی، با پافشاری بر تفکرات باطل خود و پیروی از عقاید انحرافی فرقه ضالّه بهائیت، در نهایت از ایران مهاجرت کرد و در کشور کانادا پناهنده شد. اما برخلاف انتظار وی، جامعه معماری کانادا به هیچ عنوان از این معمار ایرانی بهائی استقبال نکرد و حسین امانت در نهایت به معمار ثابت طراحی مراکز مخصوص عبادت! بهائیان تبدیل شد و تمام استعداد خود را در این راه هدر داد.

    از جمله این بناها می‌توان به این موارد اشاره کرد: مرکز بهائیان در ایالت ویرجینیا آمریکا، مرکز بهائیان در تگزاس آمریکا و ساختمان مقر بیت‌العدل اعظم (1380 شمسی)، از ساختمان‌ های حول مقام اعلی و مقبره علی محمد شیرازی (باب) در حیفا.

    این مرکز ‌آخر، تحت حمایت‌ های گسترده مالی و سیاسی رژیم صهیونیستی (اسرائیل) و انگلیس قرار دارد و به تصمیم‌گیری درباره چگونگی گسترش فرقه ضالّه بهائیت می‌پردازد و مهمترین مرکز تجمع بهائیان در اسرائیل بشمار می‌رود.

    از دیگر کارهای حسین امانت باید به دارالتبلیغ بین‌المللی بهائی (1380 شمسی) و محفظه آثار بهائی از ساختمان‌ های حول قوس مقام اعلی و مشرق‌الاذکار در ساموآ (کشوری است واقع در قاره اقیانوسیه) اشاره کرد. گفتنی است که سنگ بنای معبد ساموآ که از آن با عنوان «ام‌المعابد جزایر اقیانوسیه» یاد می‌شود، در سال ١٣٥٧ شمسی توسط روحیه خانم (بیوه شوقی ربّانی آخرین ولی امر بهائی) به نمایندگی از بیت العدل أعظم در جای خود نهاده شد. خانم روحیه ماکسول خود نیز در مراسم افتتاحیۀ این بنا در١٠ شهریور ١٣٦٣ شمسی نیز حضور داشتند. همچنین گفتنی است طرح بنای میدان شهیاد (میدان آزادی کنونی) از یک بنای دانشگاهی در تانزانیا سرقت شده است.

تصویر حسین امانت روبروی برج آزادی تهران

http://s9.picofile.com/file/8338447176/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA.jpg

مشرق الأذکار فرقه ضالّه بهائیت در ساموآ (قارّه اقیانوسیه)

http://s9.picofile.com/file/8338444276/%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%82_%D8%A7%D9%84%D8%A3%D8%B0%DA%A9%D8%A7%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A2.jpg

مشرق الأذکار فرقه ضالّه بهائیت در ویرجینیا آمریکا

http://s8.picofile.com/file/8338447042/%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%A7_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%E2%80%93_%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA.jpg

محفظه آثار بین‌المللی فرقه ضالّه بهائیت در فلسطین اشغالی

http://s9.picofile.com/file/8338446318/%D9%85%D8%AD%D9%81%D8%B8%D9%87_%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1_%D8%A8%DB%8C%D9%86%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AD%D9%88%D9%84_%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg

دارالتبلیغ بین‌المللی فرقه ضالّه بهائیت در فلسطین اشغالی

http://s8.picofile.com/file/8338446442/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA_%D8%A8%DB%8C%D9%86%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AD%D9%88%D9%84_%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg

مقر بیت العدل أعظم فرقه ضالّه بهائیت در فلسطین اشغالی

http://s8.picofile.com/file/8338446584/%D9%85%D9%82%D8%B1_%D8%A8%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%AF%D9%84_%D8%A7%D8%B9%D8%B8%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AD%DB%8C%D9%81%D8%A7.JPG
]]>
خاتمیت پیامبر اعظم (ص) - 7 2018-10-05T05:19:05+01:00 2018-10-05T05:19:05+01:00 tag:http://baha9.ir/post/716 بابائی                                       پیامبر همه ی جهانیان    از آیات دیگری که قرآن کریم در مورد خاتمیت پیامبر أعظم صلی الله علیه و آله و سلّم و عمومیت نبّوت او به همه انسانها اشاره دارد، آیه شریفه ۲۸ سوره مبارکه سباء می باشد که خداوند متعال در این آیه می فرماید: "وَ مَا اَرسَلنَاکَ اِلّا كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِیرَاً وَ نَذِیراً

                                      پیامبر همه ی جهانیان


    از آیات دیگری که قرآن کریم در مورد خاتمیت پیامبر أعظم صلی الله علیه و آله و سلّم و عمومیت نبّوت او به همه انسانها اشاره دارد، آیه شریفه ۲۸ سوره مبارکه سباء می باشد که خداوند متعال در این آیه می فرماید: "وَ مَا اَرسَلنَاکَ اِلّا كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِیرَاً وَ نَذِیراً وَ لَکِنَّ اَکثَرَ النَّاسِ لَا یَعلَمُونَ". ما تو را جز برای همه مردم نفرستادیم تا (آنها را به پاداش های الهی) بشارت دهی و از (عذاب او) بترسانی، ولی اکثر مردم نمی دانند.


    کلمه" كَافّةً" یا از ماده "كفّ" به معنی همان كف دست است، و از آنجا كه انسان با دست خود همه اشیاء را می ‏گیرد یا از خود دور می ‏كند، لذا این تعبیر بکار برده شده است. و مفهوم آیه همانست كه در بالا گفتیم كه "ما تو را جز براى مجموع مردم جهان نفرستادیم" و این عبارت اُخری خاتمیت و جهانى بودن دعوت پیامبر أعظم صلی الله علیه و آله و سلّم و هدایت همه ی مردم جهان را شرح می ‏دهد.


    یا اینکه "كَافّةً" به معناى جمیع است. یعنى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلّم پیامبر همه ی مردم جهان است، كه این معنا نیز عمومیت نبّوت و رسالت پیامبر أعظم صلی الله علیه و آله و سلّم را می رساند و با آیات و روایات دیگر نیز تأئید می ‏شود.


    روایات متعددى كه در تفسیر آیه از طرق شیعه و اهل تسنن نقل شده بسیار است که همین تفسیر را تقویت می كند. به عنوان نمونه در حدیثى كه بعضى از مفسران به تناسب آیه فوق ذكر كردند، عمومیت دعوت پیامبر أعظم صلی الله علیه و آله و سلم به عنوان یكى از افتخارات بزرگش منعكس شده است، آنجا كه می ‏گوید: «اعطیت خمسا و لا اقول فخرا بعثت الى الاحمر و الاسود، و جعلت‏ لى الارض طهورا و مسجدا، و احل لى المغنم و لا یحل لاحد قبلى، نصرت بالرعب فهو یصیر امامى مسیرة شهر، و اعطیت الشفاعة فادخرتها لامتى یوم القیامة».


    پنج چیز خداوند به من مرحمت فرموده و این را از روى فخر و مباهات نمی ‏گویم (بلكه بعنوان شكر نعمت می ‏گویم) من به تمام انسان ها از سفید و سیاه مبعوث شده ام و زمین براى من پاك و پاك كننده و همه جاى آن مسجد و معبد قرار داده شده است. غنیمت جنگى براى من حلال است در حالى كه براى هیچكس قبل از من حلال نشده بود، من به وسیله رعب و وحشت در دل دشمنان یارى شده‏ ام (و خداوند رعب ما را در دل خصم ما افكنده) بطورى كه در پیشاپیش من به اندازه یك ماه راه طى طریق می ‏كند، و همچنین مقام شفاعت به من داده شده و من آن را براى امتم در قیامت ذخیره كرده‏ ام.

ادامه دارد...

]]>
تاریخچه بهائیت - 7 2018-10-02T04:49:45+01:00 2018-10-02T04:49:45+01:00 tag:http://baha9.ir/post/715 بابائی                                     ظهور باب موعود!    چون تعداد حروف حی کامل گردید، علی محمد باب هر یک از آنان را برای اعلان امر وابلاغ بشارت ظهور روانه شهر و دیاری کرد. ملّا حسین بشرویه ای که خیال می کرد همراه علی محمد برای حجّ بیت الله تشریف ببرند، لکن علی محمد باب وقتی که می خواستند از شیراز عزیمت کنند ملّا حسین را احضار کرده به او گفت: شما باید دامن همّت بر کمر

                                    ظهور باب موعود!


   چون تعداد حروف حی کامل گردید، علی محمد باب هر یک از آنان را برای اعلان امر وابلاغ بشارت ظهور روانه شهر و دیاری کرد. ملّا حسین بشرویه ای که خیال می کرد همراه علی محمد برای حجّ بیت الله تشریف ببرند، لکن علی محمد باب وقتی که می خواستند از شیراز عزیمت کنند ملّا حسین را احضار کرده به او گفت: شما باید دامن همّت بر کمر زنید و به تبلیغ امراللّه قیام کنید، خدا شما را محافظت خواهد کرد و قرین نصرت و موفّقیت خواهد ساخت. آنگاه ملّا علی بسطامی را احضار کرده به او فرمودند: شما باید برای اجرای امر فوراً به جانب نجف و کربلا عزیمت نمائید و شیخ محمد حسن صاحب جواهر را برای امر عظیم دعوت نمائید.


    پس از رفتن ملّا علی سایر حروف حی را احضار کرده هر یک را به طرفی مأموریّت داد و در حین وداع وخدا حافظی به آنها فرمود: " ای یاران عزیز من شما در این ایّام حامل پیام الهی هستید. خدا شما را برای مخزن اسرار خویش انتخاب فرموده تا امر الهی را ابلاغ نمائید. شما حروف اوّلیّه ای هستید که از "نقطه اولی" منشعب شده اید! شما چشمه‌ های آب حیاتید که از منبع ظهور الهی جاری گشتید از خدا بخواهید که شما را حفظ نماید تا آمال دنیوی و شئون جهان، طهارت و انقطاع شما را تیره و آلوده نکند و حلاوت شما را به مرارت تبدیل ننماید. من شما را برای روز خدا که می آید تربیت و آماده ساخته‌ام و می خواهم که اعمال شما در مقعد صدق عند ملیک مقتدر قبول افتد. بنابراین بنام خداوند قیام کنید، به خدا توکّل نمائید و به او توجّه کنید و یقین داشته باشید که بالاخره پیروزی با شما خواهد بود.


    پس از اینکه باب بواسطه این بیانات روح تازه ای در اصحاب خویش دمید و مهمترین وظیفه آنان را به آنها گوشزد فرمودند هر یک را مأمور اقلیمی مخصوص و محلّی بخصوص نمودند تا به تبلیغ امر اللّه پردازند. به آنها دستور دادند که در هیچ جا و نزد هیچکس اسم و رسم هیکل مبارک را اظهار نکنند و معرّفی ننمایند و در حین تبلیغ فقط بگویند که ‌باب موعود ظاهر شده دلیلش قاطع است و برهانش متین و کامل. هر که به او مؤمن شود به جمیع انبیاء و رسل مؤمن است و هر که او را انکار نماید به انکار جمیع پرداخته است.


    (چرا علی محمد شیرازی به پیروانش گفت: اسم مرا نزد کسی نبرید؟ جوابش این است که مردم منطقه فارس کاملاً او را می شناختند که وی همان جوانی است که چند سال در بوشهر کار می کرد و در آن هوای گرم وسط روز ساعتها پشت بام مغازه می رفت و با خورشید حرف می زد؛ در اثر این کار، تعادل روحی و روانی او مختل شده از این جهت مردم او را آدم روان پریشی می دانستند که تعادل روحی خود را از دست داده و می گفتند این فرد دیوانه است و به حرف های او اعتباری نیست. لذا به پیروانش گفت: اسم مرا نزد هیچکس نبرید).


    آنگاه با همه خداحافظی کرد و اجازه سفر داد به جز ملّاحسین اوّل من آمن و جناب قدّوس آخر من آمن از حروف حی، بقیّه که چهارده نفر بودند، در هنگام طلوع فجر به طرف محل مأموریّت خود حرکت کردند. وقتی ملاحسین می خواست مرخّص شود، حضرت باب او را مخاطب ساخته فرمودند: از اینکه در سفر حجاز و حجّ بیت با من همراه نیستی محزون مباش. عنقریب تو را به شهری می فرستم که حجاز و شیراز در شرافت با او برابری نتوانند. زیرا رمز عظیم و سرّ مقدّسی در آن نقطه موجود است. اینک باید از اینجا به اصفهان و از آنجا به کاشان و تهران و خراسان عزیمت کنی. از خراسان هم به طرف عراق مسافرت کن. در عراق منتظر فرمان پروردگار خود باش تا بهر کجا که اراده فرماید تو را بفرستد. من هم با قدّوس به قصد حجّ بیت عزیمت می کنم. غلام حبشی خود را نیز همراه می برم. عنقریب قافله حجاز از شیراز حرکت می کند من هم با آنها می روم تا آنچه را بدان مأمورم انجام دهم. انشاءاللّه از آنجا به عراق و کوفه سفر می کنم؛ شاید تو را در آنجا ملاقات نمایم.


    اگر هم امر الهی بر خلاف آنچه گفتم صادر شود، تو را مطّلع خواهم ساخت تا تو در شیراز به حضور مشرّف شوی مطمئنّ باش که جنود ملکوت تو را نصرت می نمایند. هر که ترا دوست دارد خدا را دوست داشته و هر کس تو را دشمن بدارد، دشمن خدا است هر که تو را انکار کند، خدا را انکار نموده و هر کس به تو محبّت داشته باشد به خدا محبّت دارد".


تلخیص تاریخ نبیل زرندی صفحه 76 سطر 10

    
http://s8.picofile.com/file/8338441726/%D8%AA%D9%84%D8%AE%DB%8C%D8%B5_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%84_%D8%B5_76.jpg

خانه پدری علی محمد باب در شیراز

      
http://s8.picofile.com/file/8338441750/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2.jpg

منابع:

کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری ۶۸ تا ۷۸

کتاب حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی ۱۳۰ تا ۱۳۲

]]>
نقد تعالیم دوازده گانه - 2 2018-09-29T05:06:27+01:00 2018-09-29T05:06:27+01:00 tag:http://baha9.ir/post/713 بابائی                                          تحری حقیقت      رهبران فرقه ضاله بهائیت و بدنبال آن پیروانشان مدّعی هستند دین و آئین نوظهور آنان الهی و برحق بوده و از طرف پیامبر جدیدی بنام میرزا حسینعلی نوری مازندرانی برای مردم عصر اتم ارائه شده است.      حسینعلی نوری بعنوان پیامبر خود خوانده بهائیت با

                                         تحری حقیقت


     رهبران فرقه ضاله بهائیت و بدنبال آن پیروانشان مدّعی هستند دین و آئین نوظهور آنان الهی و برحق بوده و از طرف پیامبر جدیدی بنام میرزا حسینعلی نوری مازندرانی برای مردم عصر اتم ارائه شده است.


     حسینعلی نوری بعنوان پیامبر خود خوانده بهائیت با سوء استفاده از جهل و نادانی پیروانش بر آنان مسلط شده آراء و افکار خود را رنگ الهی داده و مطالب ادیان دیگر را در قالبی نو به پیروانش عرضه کرده که خواهیم دید این تعالیم جز لقلقه زبان و فریب مردم ساده دل چیزی نیست؟


     عباس عبدالبهاء در شهر فیلادلفیا ضمن یک سخنرانی، اصولی را از قول پدرش حسینعلی نوری بیان داشته که گویا برای نخستین بار در جهان مطرح می شود. عبدالبهاء حقیقت را هدایت الهی و یکی از فضائل عالم انسانی دانسته که بزرگترین وظیفه انبیاء الهی نیز اعلام حقیقت در جهان بود. وی در کتاب مجموعه خطابات عبدالبهاء جلد 2 صفحه 144 سطر 16 می گوید: « اوّل تعلیم بهاءالله تحرّی حقیقت است. انسان باید تحرّی حقیقت کند و از تقالید دست بکشد».


     عبدالبهاء تحری حقیقت را در این کتاب اولین تعلیم پدرش بیان کرده و در صفحه ای دیگر از همین کتاب، اولین تعلیم را وحدت عالم انسانی عنوان می کند! وی در همان کتاب صفحه 5 سطر 2 می گوید: « اوّل تعلیم او وحدت عالم انسانی است؛ فرمود: همه بندگان یک خداوندند، و در ظل یک مربی حقیقی خداوند خلعت انسانیت را بدوش کل داده.... ثانی تعلیم بهاء الله تحرّی حقیقت است، که اگر ملل و ادیان تحرّی حقیقت نمایند، متّحد شوند؛ حضرت موسی ترویج حقیقت کرد، و همچنین حضرت مسیح و حضرت ابراهیم و حضرت رسول اعظم...».


      عبدالبهاء طوری از تحرّی حقیقت دفاع می کند، گویا قبل از پدرش کسی چنین حرفی نزده است. در حالی که جستجوی حقیقت، جوهره عقل و روحیّه همه انسان هاست؛ حتّی کودکان نیز از این سرشت بشری استثناء نیستند. آنها آن قدر از اطرافیانش پرسش می کنند تا چیزی یاد بگیرند و بفهمند. زیرا روحیّه انسانها جستجوگری است و خداوند متعال این روحیّه را در ذات انسان ها قرارداد تا بتوانند در زندگی خود پیشرفت نموده و حقیقت را از ظلمت تشخیص دهند و در زندگی به کمال برسند.


     علاوه بر اینکه معلوم نشد که اول تعلیم میرزا حسینعلی تحری حقیقت است یا وحدت عالم انسانی؟ و این یک تناقض گوئی آشکار است که از عبدالبهاء در یک کتاب سر زده است و این چیزی نیست جز اینکه این مطالب برای آنان چندان اهمیتی نداشته، فقط جهت سرگرم کردن پیروان خود و فریب افکار عمومی از آن استفاده می کنند.


برای دیدن کتاب خطابات عبدالبهاء روی ادامه مطلب کلیک کنید.

]]>
کانال پیام رسان 2018-09-26T04:43:10+01:00 2018-09-26T04:43:10+01:00 tag:http://baha9.ir/post/714 بابائی بهائیت شناسی را در پیام رسان ایتا دنبال کنید. بهائیت شناسی را در پیام رسان ایتا دنبال کنید.

http://s9.picofile.com/file/8338450300/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7.jpghttp://s9.picofile.com/file/8302269842/8.png
]]>
کتب ردیه بهائی - 65 2018-07-03T03:42:42+01:00 2018-07-03T03:42:42+01:00 tag:http://baha9.ir/post/706 بابائی نام کتاب: راه راستخاطرات مسیح الله رحمانینوشته: مسیح رحمانی  برای دریافت کتاب روی دریافت کلیک کنید.  نام کتاب: راه راست

خاطرات مسیح الله رحمانی

نوشته: مسیح رحمانی
 
 

برای دریافت کتاب روی دریافت کلیک کنید.


download  ]]>
گفتگو با مبلّغ بهائی - 12 2018-06-29T04:01:34+01:00 2018-06-29T04:01:34+01:00 tag:http://baha9.ir/post/712 بابائی                                     دزدی انگشتر   افرادى هم به نام مبلّغ مى آمدند كه از هیچ امرى خوددارى نمى كردند. مثلاً یکی از مبلّفین به نام آقا میرزا محمد پرتوى، وارد زرك، آبادى ما شد و من به حكم انسانیت، مردم را براى استقبال نامبرده فرستادم و خودم مشغول آماده كردن مقدمات ورود مبلّغ و آماده كردن اطاق پذیر

                                    دزدی انگشتر


  افرادى هم به نام مبلّغ مى آمدند كه از هیچ امرى خوددارى نمى كردند. مثلاً یکی از مبلّفین به نام آقا میرزا محمد پرتوى، وارد زرك، آبادى ما شد و من به حكم انسانیت، مردم را براى استقبال نامبرده فرستادم و خودم مشغول آماده كردن مقدمات ورود مبلّغ و آماده كردن اطاق پذیرائى و دستور ناهار دادن بودم كه ناگهان سر و كله مبلّغ پیدا شد و با تكبر مخصوص به خودش كه خیال مى كرد ما همه نوكران عمه او هستیم، احوال پرسى سردى كرده و به اطاق پذیرائى رفتیم. پس از پرسش احوال نامبرده، معلوم شد محغل او را فرستاده است كه نوزده روز در محل ما بماند. ما هم خودمان را براى یك پذیرائى طولانى آماده كردیم. ظهر و شب برنج و كباب آقا فراهم بود.


   من انگشترى داشتم كه طبق دستور على محمد باب[1] فراهم كرده بودم. خود انگشتر را با 370 ریال خریده و مبلغ 250 ریال براى نقش کردن جمله (قل الله حق و ان مادون الله خلق و كل له عابدون) بر نگین انگشتر داده بودم. هنگامى كه سر سفره مى نشستیم، جناب پرتوى مبلّغ به دقت به اگشتر من خیره مى شد، ضمناً شب ها از انگشتم در مى آوردم و لب طاقچه مى گذاشتم؛ دو سه روز به حركت مبلغ، انگشتر مفقود شد. هركجا گشتیم پیدا نشد. هرگز فكر نمی كردم كه از مبلّغ چنین خیانتى سر بزند. مخصوماً با توجه به اینكه 16 روز نان و نمک مرا خورده است. به علاوه اینكه مقام تبلیغى او اجازه چنین خطاثى را نخواهد داد. ولى به مصداق آب در كوزه و ما تشنه لبان مى گردیم، انگشتر در جیب مبلّغ و ما دور جهان مى گشتیم.


  خلاصه روزى كه مبلّغ می خواست تشریف ببرد، عده زیادى هم براى بدرقه حاضر بودند، سوغاتى ها و كادوها را در خورجین گذاشتند كه روى اسب بگذارند، چمدان آقا سرش بسته و حاضر بود، همین که چمدان را یكى از اهالى محل بند کرد و روى اسب گذاشت، ناگهان سر چمدان باز شد، تمام اثاث پائین ریخت، از جمله سر و كله انگشتر قیمتى هم از داخل اسباب هاى جناب مبلّغ نمایان كردید؛ اما من كه آن همه تشریفات بى مورد را در باره مبلّغ نمك نشناس در پیش عوام كرده بودم، دیگر نمى توانستم بگویم انگشترم را دزدیده است. در حالى كه گوئى دلم را همراه انگشتر را وارد چمدان جناب مبلّغ مى كردند، خودم دستور به جمع آوری اثاث دادم. تمام سوغاتی ها را با انگشتر مسروقه، جناب مبلّغ از ده با خود برد. من هم با حسرت زیاد در حالى كه پشت گردنم را از غصّه خاراندم به خانه برگشتم.


    این بود مختصرى از شرح حال خود با بعضى از مبلّغین و نحوه رفتار آنها در ده خراب شده ما. خواننده محترم! شما چه فكر مى كنید آیا با این برخوردها و مطالعات و رفتار مبلّفان، باز هم مهرسكوت بر لب مى زدم؟ باز هم براى راهنمائى گمراهان به راه راست، «راه راست» را نمى نوشتم؟ و ...


 امیدوارم تا لحظه اى كه أجل به من فرصت مى دهد از قلم در دست گرفتن و از نوشتن مضایقه نكنم تا بتوانم به یارى پروردگار، حقائقى را كه از نیرنگ ها و حقه بازى هاى این حزب تباهكار و فریب خورده و به تعبیر رساتر پدیده دست استعمار مى دانم برملا نمایم. شاید از این راه به افرادى كه گول شیطنت مبلّفان بهانى را خورده اند خدمتى كرده باشم و شاید جبران گمراهى و فعالیت های گمراه كننده گذشته ام را نموده باشم. بدیهى است كه براى هیح كس بدون توجهات حق متعال و یارى حضرت احدیت، توانائى و قدرتى نیست. از خدا مى خواهم كه تمام افرادى را كه قلم به دست گرفته و روشنگر راه گمراهان مى باشند یارى فرماید.


در خاتمه ضمن تقدیم سلام به پیشگاه امام زمان علیه السلام لوح صادره از عبدالبهاء و شوقى را به منظور پى بردن خواننده به عظمت مقامم در بهائیت ذیلأ به اطلاع مى رساند: (در کتاب ردیه ای شماره 64 کتاب راه راست متن نامه آمده است). درود بر کسانی که از هدایت پیروی نمایند و درود بر متحریان حقیقت واقعی.



[1] - بیان فارسی، صفحه 215

]]>
نقد ادعاهای بهاء - 9 2018-06-26T04:02:18+01:00 2018-06-26T04:02:18+01:00 tag:http://baha9.ir/post/705 بابائی                                      مسجد الحرام     در مرام مادی گرایان و دنیا پرستان آنچه که اهمیت دارد، لذت و بهره برداری از این جهان ماده بوده و برای سروری و ریاست بر عموم مردم راهی جز نفاق و نگهداری مردم در جهل و خرافات از نظر آنان وجود ندارد.      حسینعلی نوری مؤسس

                                     مسجد الحرام


    در مرام مادی گرایان و دنیا پرستان آنچه که اهمیت دارد، لذت و بهره برداری از این جهان ماده بوده و برای سروری و ریاست بر عموم مردم راهی جز نفاق و نگهداری مردم در جهل و خرافات از نظر آنان وجود ندارد.

 

   حسینعلی نوری مؤسس و رهبر فرقه ضاله بهائیت که توسط اجانب بیگانه همچون روسیه تزاری پرورش یافته و در افتراق و اختلاف مسلمین تلاش وافری داشته و کمک های مادی آنها به پیشوای بهائیان در جهت نیل به اهدافشان بر کسی پوشیده نیست، با اینکه طبق نص صریح علی محمد شیرازی در کتاب بیان که گفته بود من یظهره الله از مسجدالحرام در مکه ظهور می کند، اما شاهد آن هستیم که بهائیان جاهل و ناآگاه با این تصریح کتاب بیان فریب سخنان حسینعلی نوری را خورده و او را موعود بیان دانسته و می دانند.

 

   علی محمد شیرازی در باب اول از واحد خامس در باره مسجد در کتاب بیان صفحه 151 سطر 1 می نویسد: «فی بیان المسجد. ملخص این باب آنکه اول ارضی که محل ظهور جسد من یظهره الله در او ظاهر گردد مسجدالحرام بوده و هست». یعنی اول مکان و محلی که هیکل من یظهره الله برای مردم ظاهر می گردد، مسجد الحرام در مکه است و خواهد بود. اما همانطور که می دانید میرزا حسینعلی نوری در باغ نجیب پاشا ادعای خویش را ظاهر ساخت و خود را من یظهره الله کتاب بیان معرفی نمود!


برای دیدن کتاب بیان روی ادامه مطلب کلیک کنید.

]]>
گفتگو با مبلّغ بهائی - 11 2018-06-22T04:11:43+01:00 2018-06-22T04:11:43+01:00 tag:http://baha9.ir/post/708 بابائی                                        رهبران گمراه    سر شب وقتی کشیک من تمام شد، همراه ارباب روانه خانه او شدیم. شب مرا به مجلسی که افراد زیادی زن و مرد در آنجا شرکت داشتند برد. یک نفر پیرمرد برخاست به عنوان گوینده و مقدار زیادی مطالب را که بعدها فهمیدم مطالب مربوط به بهائیت بوده، برای آنان بیان

                                       رهبران گمراه


    سر شب وقتی کشیک من تمام شد، همراه ارباب روانه خانه او شدیم. شب مرا به مجلسی که افراد زیادی زن و مرد در آنجا شرکت داشتند برد. یک نفر پیرمرد برخاست به عنوان گوینده و مقدار زیادی مطالب را که بعدها فهمیدم مطالب مربوط به بهائیت بوده، برای آنان بیان نمود. خلاصه پس از چند جلسه مرا فریب داده تسجیل[1] کردند و به مسلک بهائیت وارد نمودند. آهسته آهسته راه تبلیغ مطالب امری به من می آموختند تا ورزیده شدم. به طوری که بعضی از شب ها که مبلغ دیرتر می آمد، من خودم بهائیان را تبلیغ می کردم. خلاصه پس از یازده ماه، آقای بمان الله یزدانی، دوشیزه خود را به نام روح انگیز به ازدواج من درآورد و عقد بهائی بسته شد.


    طولی نکشید که با حمایت جناب بمان الله، جزء مبلیغین امری قرار گرفتم. فرمان تبلیغی مرا صادر کردند. مدت 23 سال است مشغول تبلیغم. سفرهائی به اردکان، تفت، یزد، شیراز، اصفهان، نجف آباد، نیشابور، کاشمر، تربت حیدریه، فردوس و زرگ بشرویه کرده ام و در این حال بود پرسیدمکه جناب آقا میرزا یحیی آیا در قسمت تبلیغات واقعاً از روی اعتقاد و صمیمیت تبلیغ می کنید، یا برای حفظ مقام و اداره امر معاش است؟


     میرزا یحیی قاه قاه خندید، گفت: برادر، آقای رحمانی! خیلی عجیب است از جنابعالی! بنده که اول شرح زندگیم را برای شما گفتم که گاهی قهوه چی، گاهی هم جیب بر و کلاه بردار، گاهی هم قپانچی و گاهی هم سر عمله معدن بودم، دیگر این سؤال چه معنی دارد؟ گفتم جناب آقا میرزا یحیی! از جواب خودداری نکنید. گفت: آقای رحمانی! بنده این تبلیغ را هم مثل همان قپانچی گری یا کلاه برداری بیشتر حساب نمی کنم. البته این تبلیغ آسان تر است و زحمتی هم ندارد. ضمناً به هر شهر و دیاری هم وارد شدم، احترام زیادی دارم. شام  و ناهارم هم مرتب و بهترین غذا مال من است.


     حتی در آن ایام که مردم خوراکشان نان جو و ارزن و ذرت بود، برای من بهترین غذاها و طعام ها را تهیه می کردند. با این حساب اعتقاد به مرام بابیت و بهائیت یعنی چه؟ همسرم هم فهمیده که من به بهائیت عقیده ندارم و عباس افندی را یک آدم معمولی بیشتر حساب نمی کنم و لکن چون خیلی مرا خیلی دوست دارد، افشا نمی کند. گاهی هم چند فحش به عباس افندی نثار می کنم. اما پدر عیالم آقای بمان الله خبر ندارد که من عقیده ندارم. ضمناً وافور زیاد می کشیدم، یک وقت به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت 5 بعد از 12 شب است، و این ساعت درست مطابق بود با اذان صبح مسلمان ها در فصل زمستان. گفتم: عزیزم! خسته شدم، بخوابیم. چراغ را خاموش کرده خوابیدیم. عجب خواب خوش با کیف و نشاطی، هوا سرد اما اطاق گرم بود. از سر شب تا به حال سه منقل آتش عوض کرده ایم. دود وافور در فضای اطاق جابجا به حال خود باقی است. و این کیفیت بیشتر به خواب خوش ما کمک می کرد.


     مدتی نگذشت، دیدم کسی بازوی مرا فشار می دهد و صدائی به گوشم می رسد: آقای رحمانی! من هم که در آن ساعت مست خواب بودم، در عالم نشئه و خواب حرکتی کرده، گفتم: بلی. و از این شانه به آن شانه غلطی زده احساس كردم دانه هاى باران می ریزد سر از زیر پتو خارج كردم، دیدم آقا میرزا یحیی است كه اشك مى ریزد وكریه  مى کند.گفتم: آقا میرزا یحیى! چه خبر است؟ با شتاب بلند شدم. چون این منظره خواب را به كلى از چشم من ربود.گغتم: چه شده؟گفت: آقاى رحمانى! خوابیدم، در عالم خواب دیدم در یك صحراى وسیعى واقع شده ام، مردم زیادى در آن صحرا جمع شده اند و به قدرى به هم فشرده اندكه راه نفس بر من تنگ شده است،


    زمین آنچنان داغ بود كه ازكوره حداد داغ تر، التهاب و تشنگی سختى هم مرا فرا گرفنه که زبانم از دهانم خارج شده بود، و به قدرى هوا تاریك بود كه در دنیا آن تاربكى را نمى توان وصف كرد، به هر جانب مى خواهم فراركنم و خود را خلاص نمایم و به جاى سردى برسانم، یا آبى تهیه كنم امكان ندارد، و راه فراز چهار طرف بر رویم بسته شده بود، یواش یواش بر شدت عطش و التهابم افزوده مى شد، سایه اى نظرم را جلب كرد، عرق ریزان، نفس زنان با زحمت زیادى خود را به سوى آن سایه رسانیدم، دیدم سایه ای است ازدود سیاه كه حرارتى سوزنده از او خارج مى شود، نعره هاى خلق بلند است، همه مى گویند: وانفسا! وانفسا! به آتشى رسیدم، سیاه مردانى را دیدم، گفتم: واى برحال من! این چه عالم است، این چه جائى است؟ گفتند: صحراى محشر. گغتم: واى بر حال من! آیا پناهى هست كه به آنجا پناهنده شوم؟ آیا كسى هست كه بتواند مرا نجات دهد؟ آیا امكان دارد شربتى از آب بنوشم؟ گفتند: پیشوای تو كیست؟ گفتم: در راه بهاءالله و سیدباب تبلیفاتى داشتم، اما به آنها عقیده ای ندارم. به من گغتند: مردم را گمراه مى كنى و به آنها عقیده ندارى، برو پیش آن دو نفر كه تو را نجات دهند.


  ناگاه دیدم از دامنه محشر، عده اى را به زنجیرهاى آتش مقیدكرده، ملانكه غلاظ و شداد بر آنها موکلند و عمودهائى از آنش بر فرق آنها مى زنند و به سوى دوزخ می كشانند: پرسیدم كه این افراد كیستند؟ جواب دادندكه آنها سید باب، مبرزا حسینعلى، یحیى صبح ازل. عباس افندى و شوقى، و گلپایگانی را پشت سر عباس افندى نگاه داشته اند. تا چشمم برآنها افتاد شروع كردم به دشنام دادن و لعنت کردن بر آنها، عجب این است كه آنها هم به من دشنام دادند!


  من گفتم: سر و كار مرا به این روز انداختید. آنها گفتند: شما مبلفان اگر نمى بودید براى ما تبلیغ كنید و مردم را گمراه نمائیدكه اطراف ما را بگیرند، ما دست از ادعاهاى خویش برمى داشتیم! اما شماها ما را نگذاشتید. بارى آنها شعله هاى آتش را به سمت من پرتاب کردند وگذشتند. ناگاه دیدم مردم به سمتى هجوم مى آورند و مى شتابند، گفتم: كجا مى روند؟ گغتند: مى روند نزد ساقى كوثر، حلال مشكلات حضرت على بن ابیطالب علیه السلام و اولاد طاهرینش كه آنها را ازآب كوثر سیراب كند. گفتم: من هم مى روم، منادى ندا کرد: خیر، تو منكر وجود فرزندش مهدى هستی و فریادى مهیب بلند شد كه از وحشت آن فریاد از خواب پریدم. دیدم بدنم مرتعش و قلبم مضطرب است.


  آقاى رحمانى! حقیقت بر من مكشوف شد، برادر عزیز! خدا مرا هدایت کرده، دانستم كه بهاءالله و سید باب نمى توانند كسى را از عذاب خدا نجات دهند. گرچه این دو نغركه به قیامت علاقه و عقیده هم ندارند، پس از آن شب جناب مبلغ دیگر حاضر به تشكیل جلسه در ده ما نشد. یكى دو روز دیگر هم توقف كرد و سپس با خاطره اندوهناكى ده ما را ترك گغت. و دیكر نفهمیدم تكلیف آقا میرزا یحیى چه شد.


  خواننده عزیز! لابد تعجب مى كنید كه چرا من با دیدن تمام این افراد، و داشتن این همه اشكالات، چرا زودتر از بهانیت برنگشتم و شاید تصورش را نكنیدكه دست برداشتن از مرام هرچند باطل، چقدر مشكل است. مخصوصاً براى كسى كه داراى لوح صادره از عبدالبهاء و شوقى باشد. الان هیح یك از بهائیان لوح فدایت شوم از شوقی و عبدالبهاء ندارند. ولی من دارم. اینها را که نقل کردم افراد خوب از مبلغین بودند.

ادامه دارد...



[1] - تسجیل عبارت است از اینکه هر کسی بهائی شود، سجل شخصی بهائی را گرفته، در دفتر آمار خود ثبت می کند و نام این کار تسجیل می گویند!

]]>
گفتگو با مبلّغ بهائی - 10 2018-06-17T04:01:38+01:00 2018-06-17T04:01:38+01:00 tag:http://baha9.ir/post/707 بابائی                                         سرقت از خرازی    مدتها از رفتن آقا موسی می گذشت، دیگر مبلغی به ده ما نیامده و کم کم داشت سر و صدای مردم در می آمد که چرا محفل مشهد ما را ترک کرده است؟ چرا مبلّغ نمی فرستد؟ در این گیرو دارها بود که مبلّغی به نام آقا میرزا یحیی زنجانی به قریه

                                        سرقت از خرازی


    مدتها از رفتن آقا موسی می گذشت، دیگر مبلغی به ده ما نیامده و کم کم داشت سر و صدای مردم در می آمد که چرا محفل مشهد ما را ترک کرده است؟ چرا مبلّغ نمی فرستد؟ در این گیرو دارها بود که مبلّغی به نام آقا میرزا یحیی زنجانی به قریه ما (خیرالقراء) وارد و در خانه من پاتوق انداخت. پس از مذاکرات معلوم شد قصد دارد سه روز در زرگ بماند و سپس باز گردد. لکن چون او را مردی خوش حالت و شیرین زبان و خوش بیان یافتم، تقاضا کردم بیشتر بمانند و ایشان نیز پذیرفتند.

 

    و البته چون سری هم از تریاک و وافور گرم می کرد و چاکر هم مهیا می کردم بر گرمی مجلس ما می افزود. (در آن تاریخ تریاک باندرول دار لوله ای أعلا که از زردی با طلا برابری می کرد، از طرف دولت در اختیار معتادین با قیمتی نازل گذاشته می شد، یک سیر شانزده ریال)


    یکی از شب های سرد زمستان، دو نفری در اطاق گرم پهلوی منقل آتش قرار گرفته، مشغول وافور کشیدن بودیم، قوری هم کنار منقل آتش، گاهی که بستی می زدیم و دهانمان خشک می شد، یک دانه چای پررنگ اعلا با قندهای کلوخی روسی صرف می کردیم. ضمناً دو نفری هرچه اسرار و درد دلی که از اوضاع روزگار داشتیم به عنوان نقل مجلس، برای یکدیگر نقل می کردیم. ضمن صحبت گفتم: جناب میرزا یحیی! از چه تاریخ جنابعالی به سمت مبلّغ در بهائیت مأموریت پیدا کرده اید؟ دوست دارم برایم نقل کنید و خلاصه شرح حال خود را که در چه تاریخ ازوداج کرده اید؟ چند اولاد دارید؟ از محفل چقدر حقوق می گیرید؟ نقل نمائید.


     گفت: جناب میرزا مسیح اللهً! داستان زندگی و شرح حال من مفصل است. پدرم میرزا مجید در کودکی مرا به مکتب فرستاد، قرآن و کتاب گلستان و بوستان سعدی و کتاب حمله حیدری را خواندم؛ بعد هم چنانچه رسم مکتب های قدیم بود، کسانی که می خواستند بچه هایشان بیشتر با سواد شوند، به خواندن مراحل بعدی درسها تشویقاتی می کردند؛ پیش استاد دیگری رفتم. کتاب نصاب الصبیان[1] و مختصری از کتاب امثله[2] و ترسل (خط شکسته) و خط رقومی و هندسه و خط نسخ و نستعلیق یاد گرفتم و به حد کامل آشنائی پیدا کردم و تا سن چهارده سالگی مشغول تحصیل بودم. ضمناً چون پدرم میرزا مجید مردی تهیدست بود و عائله خود را از مختصر دکانی که در کنار بازار زنجان داشت (توتون و تنباکو فروشی) اداره می کرد، نتوانست بیشتر از این مصارف زندگی مرا متحمل شود، برای کمک خرج زندگیم شاگرد قهوه چی شدم، سه سال شاگرد قهوه چی بودم.


    البته بر اثر رفت و آمد اشخاص ولگرد و همه جائی (مخصوصاً یک عده گاری چی به قهوه خانه ما، که در زاویه یکی از محلات زنجان واقع شده بود) و تماس با آنها اخلاق من فاسد شد، به حدی که شرح و بسط آن مناسب نیست؛در همین اوقات بود که پدرم از دنیا رفت. تمام ثروت و اسباب دکان بین من و دو خواهرم تقسیم شد. کلیه سهم ارث من سی و پنج تومان به پول آن زمان بود که تمامی این مبلغ را به فاصله سه ماه با رفقای نااهلم خرج کردم و ضمناً از قهوه خانه خارج شدم و با همان باند فساد شروع کردیم به جیب بری و دزدی. مدتی شغل ما کلاهبرداری و جیب بری خلق خدا بود. اما از آنجائی که دزد و خیانتکار به کیفر کردارش مبتلا می شود، آخرالامر دستگیر شدیم؛ بدین شرح:


     شبی از شبها رفقایم پیشنهاد کردند که یکی از مغازه های خرازی فروشی معتبر شهر زنجان را که برای دستبرد ما مناسب تر از مغازه های دیگر بود خالی کنیم، البته دسته کلیدهای متعدد به این منظور با خود داشتیم که هر نوع قفلی را بتوانیم باز کنیم. وقتی در را باز کردیم، سه نفری داخل دکان شدیم، در را بستیم و کیسه گونی ها را پر از اجناس قیمتی کرده، به دوش کشیدیم که از دکان خارج شویم، یک دفعه متوجه شدیم درب دکان از آن طرف قفل شده، مات و مبهوت کیسه گونی ها را به دوش گرفته، از فرط حیرت و ترس، نه قدرت سرپا ایستادن و نه نشستن و نه راه رفتن، پس از ساعتی در باز شد، پنج نفر پاسبان وارد شدند، دست های ما را بستند و صورت مجلسی تنظیم نموده، و ما را به کلانتری زنجان جلب نموده و پس از تکمیل پرونده و رفتن به دادسرا، به سلامتی شما مدت شش ماه زندانی شدیم.


   بعد از شش ماه از زندان خارج شده و در یکی از کاروانسراهای شهر زنجان به کمک عمویم میرزا عبدالرحمن، دالان دار و قپانچی شدم. آنجا هم به واسطه اینکه سه کیسه ترنجبین، شبانه از یک نفر تاجر سرقت رفته بود، آخرالأمر مال گم شده سر از گریبان خودم در آورد و حاج محمد رضا صاحب کاروانسرا بعد از پانزده روز دالان داری مرا بیرون کرد.


    وقتی مرا از کاروانسرا بیرون کردند، دیگر نتوانستم در شهر زنجان بمانم. رفتم اطراف همدان و در یکی از معادن استخراج سنگ آهن استخدام و سر عمله شدم. چون نسبتاً فعالیتی داشتم، کار من نظر یک نفر از اربابان معدن به نام بمان الله یزدانی جلب نمود. گفت: پسر اهل کجائی؟ گفتم اهل زنجان. گفت احسنتً! احسنت! تا چه میزان سواد داری؟ گفتم مقدار کمی سواد دارم. پرسید: ازدواج کرده ای؟ گفتم: خیر. گفت: پس امشب خانه ما باش. گفتم: بچشم.      

ادامه دارد...


[1] - کتاب لعتی است عربی به فارسی، کوچک و منظوم

[2] - کتاب صرف افعال عربی است که طلاب علوم دینی آن را می خوانند.

]]>