تبلیغات
بهائیت شناسی - مطالب گفتگو با بهائیان z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1397/02/25 ساعت 08:32 توسط بابائی



    سید موسی فرمود: آقای رحمانی! مبلغین بهائی از نظر اعتقاد و عقیده داشتن از این ۴ دسته خارج نیستند. دسته اول: تعداد زیادی از مبلّغین حقیقت را فهمیده و برگشته اند، و بلادرنگ ردیه نوشته، بطلان بهائیت را با ادلّه و منطق صحیح آشکار ساخته اند؛ مانند: مرحوم حسن نیکو، نویسنده کتاب فلسفه نیکو که اخیرا در چهار جلد چاپ شده که در زمینه خودش بهترین کتاب است. و نیز مرحوم عبدالحسین آیتی مشهور به آواره، نویسنده کتاب کشف الحیل در سه جلد، و همچنین مرحوم فضل الله صبحی، نویسنده ردیه مشهور «خاطرات صبحی» یا «پیام پدر و...


    افراد دیگری به پیروی از همین دسته اول از کسانی که بعد از برگشتن شان از مرام بهائیت خواستند ردپه بنویسند، بهائیان فوراً متوجّه شده، یا آنان را به انواع دسیسه ها مسموم کردند یا خفه نمودند یا اگر صلاح خود را در کشتن آنها ندانستند، آنان را تحت شرایطی قرار دادند که نتوانند ردیه بنویسند. یکی از دوستانم نقل کرد در سفری که به مصر به ملاقات آقای ابوالفضل گلپایگانی، نویسنده فرائد که با قلم طرارانه و مسموم، آن کتاب را به نفع بهائیت نوشت رفته بودم، دیدم ایشان در حجره ای با مختصر زندگانی فقیرانه ای روزگار می گذرانند؛ ضمناً اضافه کرد یادم نمی رود که ایشان منقلی جلوی خود گذاشته و قوری ای بش (یند) زده هم کنار منقل و یک دانه فنجان کثیف که معلوم بود مدت ها است شسته نشده روی نعلبکی کثیف تر از آن گذاشته بودند، خود او هم زانو بغل زده در حیرت بود، پس از سلام و خوش و بش کردن گفتم: رفیق عزیز این چه وضع است؟! چه می کنی؟


    بلافاصله این آیه را خواند: «خسر الدنیا و الاخرة ذلك هو الخسران المبین»[1] و این آیه ای است که عمر بن سعد ابی وقاص وقتی از کربلا برگشت و ابن زیاد از دادن حکومت ری به وی امتناع ورزید قرائت کرد؛ سپس شروع کرد به گریه کردن و گفت: «ان الافندی رجل سیاسی خدعنا بشیطنته»، عباس افندی مردی سیاسی بود، به تقلبش ما را گول زد. حال فهمیده ام که گول خورده ام. اما آنها قبل از آنکه دست و پائی کنم و به ایران برگردم و ردّیه ای بنویسم، فوراً احساس کردند و چنان شهرت دادند که من به صورت ظاهر آزادم، ولی در حقیقت زندانی ام .خلاصه تمام زحمات مرا فراموش کرده، با پرداخت ماهی یک و نیم لیره انگلیسی که به زحمت زندگانی مرا کفایت می کند، مرا در اینجا متوقف ساخته اند. و باز هم شروع کرد به گریه کردن. مدتی که اشک ریخت دیدم دست بر دست می زند و می گوید آه! آه! دیوانه وار مدتی آه کشید، سپس ساکت شد و دست ها را که با آنها زانوها را بغل کرده بود روی سینه گذاشت. به طوری که دست راست او روی بازوی چپ و دست چپ روی بازوی راست واقع شده بود، با نهایت ناراحتی سر و بدن را به راست و چپ حرکت می داد و حرف نمی زد. به طوری که من خسته شدم. حرکت کردم و خارج شدم. از زیادی حیرانی توجهی به من ننمود. و شاید متوجه شد که من از اطاق خارج شدم.


    دسته دوّم: مبلّغینی چون من قلک زده که به بطلان بهائیت پی برده، هوی و هوسی هم ندارم؛ اما وضع اقتصادی و فشار زندگی مرا وادار کرده که حقوق اندکی بگیرم و زندگی خود را تأمین، و ضمناً به اسم مبلّغ مسافرت هائی هم بنمایم.


   دسته سوّم: یک عده از جوان های عیّاش هستند که فقط به منظور فرو نشاندن شهوت و اعمال غریزه جنسی، خود را در سلک مبلّغین قرار می دهند. بعد که آنها هم پیر شدند، غالبشان می فهمند؛ برگردند با بر نگردند کاری نداریم.


    دسته چهارم: عده ای هستند که قومیت و جاهلیت آنها را وادار کرده که به نفع بهاءالله تبلیغ کنند. و این دسته افرادی هستند که از کوچکی از پستان بهائیت شیر خورده و در بهائیت نشو و نما و پرورش یافته اند. و تحصیلاتی نموده، پس از دوران مقدماتی وارد رشته تبلیغی شده، همان تقلید کورکورانه و تعصّب و جهل و حمق نمی گذارد که سخن حقّی را گوش کنند با استدلالات صحیح را بشنوند، یعنی مثل مشرکین صدر اول اسلام، که به مردمی که روی په اسلام می آوردند می گفتند گوش خود را پنبه بگذارید که سخنان محمد (ص) را نشنوید، این دسته که پنبه تعصّب و جهل و غفلت را در گوش قرار داده، حاضر نیستند گفتار حق را بشنوند. بعد فکر کنند ببینند صحیح است یا نه. و نوعاً چون مطلب حقّی را گوش نداده، یا استدلالات صحیح را مطالعه نکرده اند، نمی توانند مطالب حق را از باطل تشخیص دهند. در نتیجه در هر حالی سنگ تبلیغ بهائیت را به سینه زده، و برای همیشه در جهل و نادانی باقی می مانند. مگر خدای متعال اسباب هدایت آنان را به گونه ای فراهم فرماید.


    به دنبال این تقسیم بندی، اشک حسرت از چشمانش جاری شد و دیگر با من خداحافظی کرد و راه افتاد. من چون این شخص را در زرنگی از طرفی، و راستگونی از دیگر سوی دیدم، احترام زیادی نمودم. هنگام حرکت مقداری تعارفات، هدیه، و سر راهی برایش آوردم. مردم آبادی ما تمام احترامات من را به حساب بهائیت می گذاشتند. آنها نیز سر راهی و کادوی زیادی برایش آوردند. آقا موسی اصفهانی از ما خداحافظی کرد و رفت.


    خواننده عزیز! اگر ملاحظه فرمائید، نگارنده موقعی هم که در سلک بهائیان بودم بر اثر دیدن و شنیدن این مطالب و حقائق، رغبتی به این مسلک و مرام نداشتم. اما عوامل و اسبابی در سر راهم موجود بود که نمی توانستم این سد را بشکنم و خود را خلاص سازم. که شاید بعضی از آن عوامل، جوانی، عقلت، جهالت، نادانی، فراهم بودن اسباب معیشت، عشرت و عدم توجه به حقایق اسلام بود.

ادامه دارد...



[1] - سوره حج، آیه 11




موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/02/22 ساعت 08:37 توسط بابائی

                          اقرار مبلّغین بهائی به بطلان بهائیت


    چند روز از رفتن آقای نبیل زاده گذشت و ما توانستیم نفس راحتی بکشیم. یک روز وقت نهار از مزرعه برای استراحت به خانه برگشتم، بچه ها را در سر کوچه شادان بافتم، جلو در همسرم مرا متوقف کرد و آهسته به گوشم گفت که مهمان عزیزی داریم؛ گفتم کیست؟ گفت: آقا سید موسی اصفهانی، از نخبه ترین مبلّغ های تهران و مشهد، همین طور که داشتم حرف می زدم دیدم مردی از داخل خانه بیرون پرید، دست به گردنم انداخت و شروع کرد سر و صورت مرا بوسه دادن.


    پس از احوال پرسی گفت: آقای رحمانی چند روز قبل، ذکر حضرت عالی در محفل مشهد به میان آمد، آقای نبیل زاده از شخصیت فوق العاده شما تمام سردمداران بهائیت را در مشهد به تعجب وادار کرد، سرانجام در محفل تصمیم گرفتند که من خدمت برسم و سلام احیّای الهی را به عرضتان برسانم و از زحمات فراوان شما در راه بهائیت و ارشاد همگان به نیابت رؤسای محفل، تقدیس و تشکر به عمل آورم. و ...


    همین طور که داشت لوخ به پالونم می زد و با به عبارت دیگر هندوانه زیر بغلم می گذاشت، داخل حرفش دویدم و گفتم، جناب مبلّغ اختیار دارید، آن ذرّه که در حساب ناید مائیم. و یا آنجا که عقاب پر بریزد، از پشه لاغری چه خیزد! شما سروران محترم هستید که امر بهائیت را در شرق و غرب رواج داده و فرمان بهاءالله را به جهانیان ابلاغ نموده اید، ما می توانیم فقط مهمان دار خوبی باشیم و جلسه بگذاریم تا شما تبلیغ کنید و خلاصه از این تعارفات شاه عبد العظیمی، فراوان رد و بدل شد. در حالی که می توانم قسم یاد کنم که گفته های هیچ یک از دو طرف حقیقت نداشت.


    در هر صورت پس از پایان یافتن تعارفات و صرف چائی، من بعد از ظهر از کار و کسبم ماندم و وقف خدمت مبلّغ شدم. ضمنا در این فکر فرو رفتم که چرا آقا موسی این قدر از ما تجلیل و بزرگداشت نمود؟ ولی به زودی سرّ مطلب را دریافتم؛ علت آن این بود که آقای نبیل زاده به مشهد رفته قسمتی از اشکالات رد و بدل شده بین من و خود را بازگو کرده است، محفل به هراس افتاده که نکند از بهائیت برگردم، بلافاصله آقاموسی را فرستاده اند تا از من تشویق به عمل آورد. در حالی که من بهائی مؤمنی بودم و غرضم تحقیق بود. اما از جائی که بهائیت نمی خواهد تحقیق کنیم ترسان است.


    خلاصه آن شب را جلسه تبلیغی گذاشتیم و آقا موسی داد سخن داد و جلسه تمام شد و جمعیت رفتند. آن وقت گفتم: جناب آقای سید موسی! اجازه می فرمانید مطلبی را سؤال کنم؟ فرمودند: خواهش می کنم بفرمائید. گفتم: بهاءالله در جواب یک فرد که از ایشان راجع به بهشت و جهنم سؤال کرده اند می گویند: جنت لقاء من است، و جهنم نقس شوم تو، ای مشرک![1] اگر واقعا مطلب چنین است، پس اگر کسی ایشان را ملاقات نکند، بهشتی نخواهد دید؛ آیا واقع مطلب همان است؟ و موضوع دیگر اینکه آیا بهاءالله امام است؟ اگر امام است امام که کتاب نمی آورد، و آیا پیغمبرند؟ که باز خودشان می گویند: خدایم؟؟!!! من نمی فهمم.


    ایشان فرمودند: در خلوت به شما می گویم. شب که خلوت شد، دو نفری در اطاق خواب قرار گرفتیم، درب اطاق را محکم بستند که دیگری وارد نشود، سپس آهسته فرمودند: آقای رحمانی! شما خیال می کنید من عقیده به بهاءالله دارم، بهاء کیست که من او را امام یا پیغمبر بدانیم، برادر عزیز! روزگار است، استیصال است، بیچارگی است، مگر من تاریخ بهائیت را نخوانده ام که بهائیت و بابیت پدیده دست بیگانه و اجانب است، و مطالب نامربوطه این مسلک های باطل نیم خورده شیخ احمد احسانی و سید کاظم رشتی است، که جز عرفان بافی بی مغز چیز دیگری در بساط آنها نیست.


    حقیقت این است که من و امثال من از مبلّغین، از خود بهاءالله باسوادتر هستیم. آری، عباس افندی مقداری مطبوعات مصری را ضبط کرد که بهتر از پدرش توانست مکاتیبی بنویسد. شوقی افندی که تشکیلات بهائی را به سازمان اداری تبدیل کرد، مقداری دوام پیدا کرد؛ و الّا تا به حال بهائیت از بین رفته بود. آقای رحمانی! من مگر دیوانه شده ام که دست از حقائق قرآنی و آیات رحمانی که ضامن سعادت بشریت است و تمام فلاسفه دنیا اذعان و اعتراف به حقائق آن کرده اند بردارم. مگر نمی بینید که هر ماه و هر روز عدّه ای از فلاسفه و پرفسورهای خارجی و اساتید دانشگاه ها با تحقیقات عمیقانه که کرده اند وارد دیانت مقدس اسلام می شود همچون آقای سولاک ملیکیان مسیحی، استاد دانشگاه تهران که فعلا نامشان دکتر محمّد علی ملیکیان است. و مانند لای لرد هدلی انگلیسی که روزنامه دایلی میل، حال او را نقل کرده، و مانند اسناد نشکنتار بارهیابا رئیس سابق دانشکده حیدرآباد که فعلا نامش محمّد عزالدّین» است. و مانند پرفسور عبدالكریم جرمانوس مستشرقی مجارستانی، و آقای پریستلی و محمّد گورناراریکسون سوندی و غیرهم..


    اما من چرا مسلمان نمی شوم، استیصال وادارم کرده آخر برادر! من در این سن و سال، قدرت بر زحمت کشی ندارم، زن و بچه ام خرجی می خواهند. بارم سنگین است. خودم هم ۷ فرزند دارم، دو تا از بچه هایم تحصیل می کنند؛ مخارج دارند، چندی قبل یکی از پسرانم برای تحصیل به اروپا مسافرت کرد. متأسفانه خرج و هزینه زندگی زن و بچه پسرم ایرج که چندی قبل در مسافرتش از نی ریز به شیراز در یک حادثه اتومبیل کشته شد به عهده من است. با همه اینها اگر می توانستم زندگی خود را از راه کشاورزی یا بازرگانی تأمین کنم، دست از تبلیغ مرام باطل بر می داشتم؛ زیرا فعلاً هم پیش وجدان خودم خجل و شرمنده هستم و هم خود را در نزد خدا مسئول می دانم.


    اگر چه فعلاً مبلّغ بهائیان هستم، اما از دین مقدّس اسلام هم در باطن نمی توانم منصرف شوم. یعنی فطرت و وجدانم مرا به سمت اسلام سوق داده، و ندای حقیقت و واقعیت اسلام در سراسر اعضای وجودم طنین انداز است، و اگر فرصتی به دستم برسد و مکان خلوتی دستم برسد و مکان خلوتی پیدا کنم، راز و نیازی با خدای خود دارم. و تا بتوانم فرائض یومیه اسلام را ترک نمی کنم. اما خواهشمندم این حقایق پیش خودتان بماند. بهترین ارمغان من همین است که نصایح و اندرزهائی است که بس نیکو باشد روزی که من مردم، شاید سخنان مرا درک نمائید.


    از این تاریخ به بعد گاهی می دیدم آقای سیّد موسی اصفهانی دو رکعت نماز صبح و نماز ظهر و عصری می خواندند و پس از فریضه الهی، اشکی جاری و انقلاب احوالی در ایشان می دیدم. ضمناً نامبرده را می دیدم که هر زمان کلفت من سفره ی غذا را پهن می کرد، سر را به زیر می انداختند و با قیافه ای آلوده به غم و اندوه، با انگشتان خود زمین را کاووش می دادند. به خلاف سایر مبلّغین که آن بی شرم ها از گوشه و کنار به دست و پای کلفت نگاه می کردند.


    یک روز قبل از حرکت از «زرک» (خیر القراء) دست مرا گرفته، به جانب صحرا بردند. بعد مقداری گریه کردند که بنده هم بر حال رقت بار ایشان گریه زیادی نموده، سپس فرمودند: مسیح الله! من چند روز است نان و نمک شما را خورده ام، اگر این مطلب را به شما نگویم خیانت کرده ام، و خداوند مرا به اشدّ مجازات کیفر کند؛ برادر عزیز! اگر می خواهی دینی برای خود اتّخاذ کنی و دیندار باشی اسلام، اسلام، اسلام، و گرنه برو بی دین باش، در هر صورت آزاد باش. بهائیت دین نیست، ساخته دست خارجی است، و بطلان آن بر همه هویداست. گفتم: آقای محترم! پس این همه مبلّغین دانشمند چه شده که پی به بطلان آن نبرده اند؟ فرمودند: آقای رحمانی! شما از کجا دانستید که مبلّغین بطلان آن را نفهمیده اند؟ و سپس شروع کرد به شرح حال مبلغین و تقسیم کردن آنها بر چهار دسته.

ادامه دارد...



[1] - اشراقات، ص 68



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/02/19 ساعت 08:14 توسط بابائی
                                  فرار از اشکالات متعدد

    عباس افندی با آن همه ظاهر مقدس مآبانه ای که داشت، بیش از این از من پذیرایی نکرد و رفت. با خود گفتم شاید مهمان های خیلی عزیز از جای دیگر آمده اند. آخر شخصیت عبدالبهاء ایجاب می کند که از آمریکا، انگلستان به ملاقاتشان بیایند!! مرد کوچکی نیست! شخصیتی جهانی است
! باز هم یک شخصیت موهومی پیش خودم برای عبدالبهاء ساخته بودم و به حکم دوستی که با عبدالبهاء داشتم کارهایش را پیش خودم به طور معقولانه ای توجیه می کردم.

    تا یادم نرفته بگویم که از اطاق پهلوئی صدای شلیک خنده بلند بود،
شام را صرف کردم. کم کم ساعت ده و یازده شد، به من تعارف خوابیدن کردند، آماده خوابیدن شدم، ولی هنوز هم از اطاق پهلو صدای حرف زدن و خندیدن می آمد. رفتم که بخوابم، به قصد مستراح رفتن از اطاق خارج شدم، از پنجره یواش نگاه کردم ببینم آخر چه خبر است که این همه می خندند و قهقهه می زنند، مگر مهمانها از کجا هستند، ولی افسوس به زودی چیزی دیدم که دیگر از بهائیت چشم پوشیدم و آن شب را تمام به خودم بد و بیراه می گفتم. زحمت ها و رنج های سفر و تهیه آن همه هدایا را برای خودم کار بیهوده و عبث تشخیص دادم، حال خواهید گفت: چه چیزی دیدی؟ عباس را با بدن لخت و چند دختر و... و... و بعد نقل کننده برایم گفت جناب ضیاء المعرفة ناظر این صحنه ها از آن تاریخ هر کسی راجع به بهائیت صحبت کرده، جز فحش چیز دیگری تحویل نگرفته است.

    خواننده عزیز! وقتی که این داستان را از قول ضباء المعرفه، برای نبیل زاده نقل کردم، نبیل زاده گفت
:
جناب رحمانی خواهشی که من از شما دارم این است که این داستان را برای دیگری نقل نکنید؛ آبروی بهائیت در خطر است. یعنی در حقیقت آبروی من و تو که بهائی هستیم در خطر است. همین طور که داشتیم صحبت می کردیم، یک بار متوجه شدم که داستان ضیاء المعرفه، شب را بر ما صبح کرده است؛ دیگر مهر سکوت بر لب زده خوابیدیم.

    وقتی که همه مسلمانها برای نماز صبح از خواب بر می خیزند، نبیل زاده و من به خواب رفتیم، ساعت بازده از خواب بلند شدیم، چائی صرف کردیم
. آقای نبیل زاده که با اشکالات روز قبل رو به رو شده بود، مثل اینکه دیگر هوا را ابری دیده بود، پیشنهاد کرد: آقای رحمانی! شما به دوستان بهائی اطلاع دهید که با آنها خداحافظی کنم، می خواهم بروم. در جواب گفتم: آقای نبیل زادها ما هنوز سوال زیاد داریم، اظهار محبت بفرمائید تشریف داشته باشید سؤالات ما را پاسخ بدهید، استفاده کنیم.

    آقای نبیل زاده گفت: تا من شما را ندیده بودم، مغرور بودم؛ اما حال دیگر من باید از شما سؤالات خود را بپرسم
.
گفتم: اختیار دارید آقای نبیل زاده! شما مبلغ سپّار هستید ، هرچه نباشد جهان دیده اید، باید اظهار محبّت بفرمائید که برای من از کتاب جناب نقطه اولی (جناب باب) مطلب نامفهومی باقی مانده است، مثلا حضرت نقطه اولی در کتاب بیان فارسی صفحه ۹۸۲ می فرماید: « اگر کسی همسرش اولاد نیاورد، می تواند با اجازه شوهرش با دیگری همبستر شود، شاید بچه ای بیاورد»،

    آیا غیرت و مردانگی، اجازه چنین امری را می دهد؟!! و در مورد دیگر، حضرت نقطه اولی در کتاب بیان عربی باب دهم از واحد هشتم می گویند: «اگر در خواب شیطانی شدید اشکالی ندارد. و همچنین اگر جلق بزنید»، در صورتی که امروز اطباء به زبان چنین عملی متفق هستند. و نیز حضرت باب در کتاب بیان فارسی صفحه ۳۰ معتقد است که قیامت هر پیغمبری ظهور پیغمبر بعد از آن پیغمبر می باشد، یعنی ظهور حضرت عیسی قیامت حضرت موسی، و ظهور حضرت محمّد قیامت حضرت عیسی، و همچنین ...،

    بنابراین قیامت و روز بازپسین وجود ندارد، پس معاد که یکی از اصول دین اسلام است چیست؟ و در صورتی که روز رستاخیز وجود نداشته باشد، تکلیف مردمان جنایتکار چیست؟ پس دیگر عدالت خدا چه معنی دارد؟ اگر می خواهی بگویم سؤال دیگر من، موضوع نوزده ماه است؛ تمام دنیا می دانند و قبول دارند که دور سال قمری ۱۲ ماه است، اما ایشان نوزده ماه قرار داده اند. و... هنوز داشتم حرف می زدم که آقای نبیل زاده جلو حرفم را
گرفت و گفت: آقای مسیح اللہ! اگر شما بپذرید که این حرفها را پیغمبری گفته است، دیگر نباید اشکال بکنید.

    گفتم
:
اصلاً به چه دلیل این آقایان پیغمبر بوده اند؟ آیا بهاء معجزه ای، بینه ای، دلیل و برهانی بر نبوتش دارد؟ آقای نبیل زاده همانطور که داشت با افراد ده ما خداحافظی می کرد و دیگر خودش را از شر اشکالات من خلاصی می بخشید، گفت: آقای رحمانی! ایشان «بهاء» چقدر رنج کشیدند، چقدر زحمت دیدند، و در راه ابلاغ رسالت خود چه اندازه خون جگر خوردند، آیا دلیلی محکم تر از این دلیل که گفتم هست؟

    چون دیگر آقای نییل زاده داشت می رفت، نخواستم این جواب بی ریخت و قواره اش را مورد اشکال قرار دهم، ولی در دل گفتم واقعا چه معجزه ای نقل کرد! نظیر معجزه ای که در کتاب راه راست جلد اول از قول حاجی خلیل نقل کردم که حرکت مو را بر سر و صورت «بهاء» معجزه ای قرار داد. برای آخرین لحظه آقای نبیل زاده خاطره چهار روز قبل را که سر و روی خرد و بزرگ و بچه های ده ما را در بوسه غرق کرده بود تکرار کرد و راه افتاد. و ما توانستیم از زحمت میهمان داری جناب آقای مبلغ خلاص شویم
.


    دیگر آقای نبیل زاده رفت اما چشمان مردم عوام ده ما تا چند کیلومتر آقای نبیل زاده را بدرقه می کردند. و سرانجام مأیوسانه به خانه های خود برگشتند
.
ادامه دارد...

       میرزا منیر نبیل زاده قزوینی             مسیح الله رحمانی
   
http://s9.picofile.com/file/8323831392/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7_%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B1_%D9%86%D8%A8%D8%A8%D9%84_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87.jpg   http://s8.picofile.com/file/8325784600/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD_%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg


موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/02/15 ساعت 08:45 توسط بابائی
                                      حضور عبدالبهاء در نماز جماعت

    به مسافر خانه برگشتم. آن شب را با رنج فراوان پشت سر گذاشتم. فردا تصمیم گرفتم که اگر یک ماه هم در حیفا بمانم باید عباس افندی را ببینم و از این مرد شکایت کنم. از آن پس هر روز از صبح تا شام دور و بر خانه عبدالبهاء پرسه می زدم. هر که خارج می شد می پرسیدم حضرت عبدالبهاء تشریف دارند؟ می گفتند: خیر. گاهی به خودم بد و بیراه می گفتم. گاهی خودم را ملامت می کردم و می گفتم: ای کاش تعارفات را رد نمی کردم و با شرط ملاقات تقدیم می داشتم. خلاصه کلاف سر درگم شده بودم. حق هم داشتم، آخر انتظار چنین کاری را نداشتم یک هفته تمام در پریشانی حواس گذراندم. همین جا بود که گفته بهاءالله به یادم آمد که می گوید: «تألله قد ضلت راس الخیط فی امری و صرت متحیراً[1] ».

     روز جمعه فرا رسید، هنگام نماز ظهر دیدم پاشو و بروئی به راه افتاد، کس و کار عباس عبدالبهاء این ور و أن ور می دوند؛ از یکی آهسته پرسیدم چه خبره؟ گفت: حضرت می خواهند نماز تشریف ببرند. خوشحال شده با خود گفتم همین جا می ایستم، هرگاه حضرت خارج شدند، دستش را می بوسم و با او به راه می افتم. در ضمن راه هدایا را گوشزد می کنم. بعد هم در جماعت بزرگی که از اهل بهاء تشکیل می شود در صف اول شرکت می کنم، دیگر ولش نخواهم کرد. ولی به زودی به خود آمدم که در بهائیت نماز جماعت خواندن وجود ندارد، چنانکه سیّد علی محمّد باب می گوید: «فی حرمة صلوة الجماعة الا صلوة المیت فانكم تجتمعون و لكن فرادی تقصدون[2]». یعنی نماز جماعت حرام است، مگر نماز میت؛ پس همانا شما گردهم آئید و لكن قصد فرادی کنید.


     در همین افکار تقریباً مالیخولیائی بودم که در منزل باز شد، عدّه ای دور شخصی که لباس سفید پوشیده و نعلین عربی تمیز و پاکیزه ای به پا کرده و عمامه کوچک ساده و ریشی سیاه و انبوه برای خود ساخته بود محاصره نموده اند، یقین کردم عباس عبدالبهاء خودش است، جلو آمدم «الله ابهی، گفتم، دور و بری ها یک نگاه تند و غضبناکی نمودند و بر سرم فریاد کشیدند که چرا سلام نکردی؟ خجالت بکش، برو گم شو!! گوئی صد خروار آب سرد بر سرم ریختند
!! یعنی چه؟! به ما می آموختند که شما به جای سلام که در اسلام مرسوم است "الله ابهی" بگوئید، حالا چطور شده که به من پرخاش می کنند که چرا سلام ندادم !

     همه این مطالب در آن حال برای من باور نکردنی بود، ولی بعداً به سرّ همه این مطالب پی بردم. در افکار خود دست و پا می زدم که جمعیت از من دور شدند. من هم با عجله پشت سرشان راه افتادم. دوان دوان رفتم تا به مسجد جامع مسلمانان رسیدیم. تعجبم بیشتر شد، یعنی چه! عباس عبد البهاء در مسجد جامع مسلمان ها چه می کند؟! شاید پیش نماز مسلمان هاست؟ باورم نمی آمد. در هر حال وارد مسجد شدم. عباس افندی رفت به صف اول، من هم به سرعت از صف جماعت گذشتم و خود را به هر زحمتی بود در کنار عبدالبهاء جا زدم. دور و بری ها می خواستند مرا دور کنند، ولی نزدیک بود فریاد بکشم آبروشان را ببرم
. آنقدر ناراحت بودم که اگر دست به سرم می زدند فریاد می زدم. آنها هم که هوا را ابری دیدند چیزی نگفتند.


     پیش نماز مسلمان ها آمد، همه اقتدا کردند، عبدالبهاء هم مانند همگان اقتدا کرد. در بین دو نماز، من آهسته به عبدالبهاء گفتم: قربان هدیه های بنده رسید؟ عبدالبهاء غضبناک برگشت و نگاه تندی کرد و انگشت بر دماغ بینی گذاشت و فرمان سکوت داد و آهسته گفت: در اینجا چیزی نگوئید، بیائید منزل. هنوز می خواستم بگویم آقا آمدم راهم ندادند که بلند شد دوباره به نماز ایستاد. صبر کردم نمازش را تمام کرد، گفتم: آقا چیزی مرقوم بفرمائید، راهم نمی دهند. اعتنائی نکرد. چیزی نمانده بود که دشنام بدهم، بد و بیراه بگویم. یکی از دور و بری ها دستم را گرفت، گفت: آقا را ناراحت نکنید؛ حتما تشریف بیاورید من آنجا هستم، به شما اجازه خواهم داد. خلاصه ما را خاموش کردند. دیگر چیزی نگفتم. اما از تمام این صحنه ها رنج می بردم.

     بعد از نماز عبدالبهاء بلند شد راه افتاد، من هم راه افتادم. در بین راه کمی عقب ایستادم و از چند نفر پرسیدم این آقا کیست که تشریف می برد؟ گفتند ما نمی شناسیم. اما آنقدر می دانیم مرد مسلمان خوبی است، هر روز نماز جماعت شرکت می کند. من تا در محولات بودم، فکر می کردم تمام حیفا بهائی هستند، اینجا بود که فهمیدم مردم حیفا، عبدالبهاء را نمی شناسند، و عباس افندی هم سعی کرده است که مردم او را یک فرد مسلمان بشناسند. علت شرکت در نماز جماعت هم همین بوده است. و اصلا بهائیان در اختفا به سر می برند. و تمام با حقّه بازی و دوز و کلک خودشان را نگه داشته اند. مبلّغان به ما می گفتند: شخصیت عبدالبهاء شرق و غرب را گرفته، بر عکس تمام تبلیغ ها و پروپاگاندها چیزی بود که من دیدم.


     به هر حال رفتم تا درب منزل عبدالبهاء، برگشت نگاهی به من کرد و گفت حال برگردید، شب تشریف بیاورید. باز هم مأیوس برگشتم. هنگام غروب آفتاب با هزار یأس و نا امیدی رفتم در زدم، در را باز کردند، وارد شدم، تشکیلاتی دیدم که نمی توان وصف کرد!! وضع فلاکت بار خودم را دیده بودم، حالا خود را در این کاخ مجلّل می دیدم، هوش از سرم رفت!! آیا این خانه عبدالبهاء است؟ با آن وضع زاهدانه ای که امروز دیدم! این همه تجملات را از کجا آورده است؟ آخر عبدالبهاء با این وضع کی از حال فقرائی مثل من خیر دارد؟ ای کاش ! ابدأ راهم نمی دادند. در همین افکار مرا به اطاق پذیرائی وارد کردند هنگام شام خوردن رسید، عبدالبهاء با وضع بسیار مرتبی آمد و نشست، حال من و بهائیان منطقه محولات را پرسید؛ خوش آمدی گفت و با کمی عذر خواهی به بهانه اینکه گرفتارم، مهمان دارم، پا شد و رفت و من یخم زد.

ادامه دارد...


[1] - آثار قلم اعلی، ج 4 ص 329

[2] - بیان فارسی، ص 324



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/02/12 ساعت 08:39 توسط بابائی
                                                                 اغنام الله!

    از گفتار مبلّغ بهائی فهمیدم که این آقا هم حقیقت مطلب را درک کرده، ولی مصلحت زندگیش اجازه نمی دهد که از بهائیت دست بردارد، و چون آقای نبیل زاده را اهل حال یافتم، گفتم: آقای نبیل زاده یکی از افراد معتقد به بهائیت، داستانی برایم تقل کرده است، اگر اجازه می دهید برایتان نقل نمایم، آقای نبیل زاده خیال کردند داستان راجع به فضیلت بهاءالله می خواهم چیزی نقل کنم، فورا گفتند: بسیار خوب! بفرمائید، استفاده می کنم و من چنین شروع کردم:

    آقای ضیاء المعرفه نقطه پرور محولاتی روزی بیان می داشت که: آقای محمدجعفر نقدی که از مومنین به بهائیت است و شیفته ملاقات عباس عبدالبهاء بوده، برایم نقل کرد که مدت ها بود آرزوی ملاقات عبدالبهاء (عباس افندی) را در سر می پروراندم، و چه شب ها که به خاطر ملاقات حضرتش نمی خوابیدم، و گاهی در خانه خلوت کرده و به آرزوی دیدارش اشک می ریختم و نذر و نیازها می کردم و با خود می گفتم اگر سرم به قدم حضرت عبدالبهاء می رسید سر به آسمان می سائیدم.


    شب و روز در این افکار و به آرزوی ملاقات عبدالبهاء وقت می گذرانیدم تا سرانجام توانستم با فروختن گاو و گوسفندهایم پولی برای رفتن به حیفا تهیه کنم. البته تنها خرج مسافرت و کرایه ماشین نبود، بلکه مهم تهیه مقدار زیادی سوغات و تعارف، و هدیه و به اصطلاح کادوهائی بود که می بایست فراهم آورم. بدیهی است که بعد از مدتی می خواستم به پابوسی امام اول بروم؛ دست خالی نمی شد راه افتاد. به اصطلاح از جائی به جائی می رفتم و به ارض اقدس حیفا مسافرت می کردم. آنچه که برای سفر و پابوسی فراهم کردم به قرار ذیل بود.


١- سه من زعفران

2- ۹ طاقه پارچه عبای نائینی اعلا

3- ۱۹ انگشتری عقیق که بر روی نگین آنها این جمله حکاکی شده بود (قل الله حق و أن ما دون الله خلق و کل له عابدون) قیمت هر انگشتر۷۰ تومان پول نقره بود.

4- ۵ من مغز پسته رفسنجان

5- ۳ توپ مخمل کاشان

6- 60 شیشه عطر قمصر کاشان


    شاید هیچ کس هدایائی این چنین تا آن تاریخ فراهم نیاورده بود. خدا گواه است زندگانیم را فروختم و راه افتادم. با خود فکر می کردم هنگامی که چشمم به جمال عباس عبدالبهاء روشن شود، بلافاصله مرا در خانه مخصوص جای خواهد داد و می توانم صبح و شب در خدمت عبدالبهاء حضور یافته و از احکام بهائیت استفاده نمایم. در طول راه در این خیالات واهی و باغ های زرد و سرخ و خیالی راه می پیمودم تا اینکه به حیفا رسیدم، ابتدا در مسافرخانه ای اطاقی گرفتم. با خود گفتم عجالتاً اطاقی می گیرم، ولی بعد از تقدیم تعارفات مرا با سلام و صلوات به منزل شخصی عبدالبهاء خواهند برد تا هروقت که خواسته باشم در حیفا بمانم راحتم... و با خود می اندیشیدم که تمام حیفا بهائی هستند و از هر کسی آدرس امام اول را بپرسم، با افتخار مرا راهنمائی خواهد کرد.

    فردای آن روز از مسافرخانه خارج شدم، کنار خیابان ایستاده و ماشین کرایه ای سوار شدم، راننده پرسید کجا می روی؟ گفتم: 
به بیت اشرف، محضر امام اول، حضرت عبدالبهاء غصن اعظم، و بالاخره آنچه از القاب که مبلّغین در محولات به من آموخته بودند تحویل راننده دادم؛ با خود می گفتم راننده افتخار هم خواهد کرد که مرا برساند، ولی برخلاف انتظار، راننده گفت من این آقا را نمی شناسم، تعجب کردم، یعنی چه؟ چطور می شود آوازه بهائیت شرق و غرب را گرفته باشد و این آقا خانه عباس عبدالبهاء را نداند، گفتم: آقای راننده مگر شما اهل حیفا نیستید؟ گفت: چرا. گفتم: پس چگونه آدرس عبدالبهاء را نمی دانید؟ راننده ناراحت شد و گفت: آقا پرحرفی نکن؛ برو پانین من کار دارم، مگر من آدرس هر بی سر و پائی را می دانم!؟

    با ناراحتی از ماشین پیاده شدم، بارها را به گاری دستی گذاشتم، از خیابانی به خیابانی و از کوچه ای به کوچه ای، جویان و پرسان می رفتم تا بالاخره به یک بهائی برخورد کردم، گفت: من می دانم کجاست؛ مرا راهنمائی کرد تا به در منزل رسیدیم. سر و وضع منزل درهم ریخته بود. هرگز باور نمی کردم خانه عبدالبهاء باشد. ولی چون از خستگی می خواستم به زمین بیفتم به ناچار درزدم، بعد از چند دقیقه یک فرد نخراشیده جلو در سبز شد، با صدائی خشن و لحنی تند گفت: کجا کار داری ؟ گفتم می خواستم دست عبدالبهاء را ببوسم و به حضورشان شرفیاب شوم، دیدم ناراحت شد
.


    می خواست چیزی بگوید، عجله کردم گفتم: مقداری هدیه هم خدمت ایشان آورده ام، کمی از خشم پائین آمد دستش را دراز کرد و گفت: لطفأ مرحمت کنید و تعارفات را از دستم گرفت، دیگر بدون اینکه به من توجهی کرده باشد در را بست و گفت بفرمائید: قبول است. من جلو در منزل یخم زد، متحیر ماندم یعنی چه، مگر نوکر پدر این آقا بودم، اصلا چرا این آقا نپرسید من کی هستم؟ چرا تعارف به خانه نکرد؟ چرا نگفت از کجا آمده ای؟ و... و...

    صد تا چرای دیگر از خودم می پرسیدم، ولی سرانجام جواب همه این حرف ها این بود که برو احمقت نموده اند، مسخره ات کرده اند، خلاصه خرت گرفته اند. مگر نشنیده ایم که بهاءالله ما را گوسفندان خدا لقب داده است!! بعد از نیم ساعت چه کنم، چه کنم، برگشتم
. با خود گفتم مگر عبدالبهاء از حال من اطلاع ندارد؟ مگر او امام نیست؟ باز به خود جواب می دادم، از کجا معلوم که امام باشد؟ خشم و بغضی راه گلویم را گرفته بود، مثل آدم های دیوانه داخل خیابان با خودم حرف می زدم. مردم همه به من متوجه شده بودند و به قیافه ام می خندیدند!!
ادامه دارد...



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/02/9 ساعت 08:38 توسط بابائی
                                                   مشرّف شدن بهائیان
  
    دیگر هنگام غروب فرا رسید، آقای نبیل زاده به من گفت: آقای رحمانی، آهسته آهسته به سمت ده راه بیفتیم تا زودتر برسیم که مجلس تشکیل می شود و مردم معطل می شوند. با خود گفتم عجب احمقی است! تمام اشکالات مرا بدون جواب گذاشته، می خواهد برود یک مشت زن و مرد عوام و بی سواد را به بهائیت تبلیغ کند. ولی به ظاهر از خشم محفل ترسیدم که نکند نبیل زاده برایم پاپوشی درست نماید و ما را از چشم محفل بیندازد. در آن زمان که من به آغوش گرم اسلام و مسلمین برنگشته بودم، خودم را بدون افراد بهائی غریب تصور می کردم و وحشت داشتم که مبادا به غربت گرفتار شوم. حق هم داشتم، ما را ترسانده بودند که طردتان می کنیم ( از بهائیت بیرونتان می کنیم) ما فکر می کردیم که ما را یقیناً از زمین خداوند خارج خواهند کرد
.


    بهرحال عصر با صفائی بود، از کنار صخره های قسمت بالای ده گوسفندان در حرکت بودند. صدای زنگوله گوسپندان و جست و خیزشان بر فراز قلوه سنگ ها منظره بسیار جالبی داشت. ولی من تمام حواسم به این بود که شاید آقای نبیل زاده از گفته های من ناراحت شده باشد. پس از پیمودن راه به منزل رسیدیم. در کنار سماور نشستیم و پس از چای خوردن به تدریج افراد ده ما "الله ابهی" گویان، یکی بعد از دیگری وارد شدند. آقای نبیل زاده بر متكای قهوه ای رنگی تکیه داده و منتظر بود که همه افراد برسند، آنگاه سخنرانی خود را آغاز نماید. تقریبا همه افراد رسیده بودند که یکی از حضار مؤدبانه با صدای لرزان که حاکی از ترس بود گفت: آقای نبیل زاده از وضع بهائیت در دنیا صحبت کنید.

    آقای نبیل زاده که دنبال چنین سؤال و فرصتی می گشت، بلافاصله شروع کرد و خطاب به شخص سؤال کننده گفت: آقای محترم! شما باید افتخار کنید که چنین دینی دارید که شرق و غرب عالم را فراگرفته، ایالات متحده آمریکا عن قریب همه بهائی خواهند شد. شوروی تصمیم دارد دست از کمونیستی بردارد و قوانین و مقررات بهائیت را بپذیرد. و امروز کتابی در دنیا به خوبی کتاب اقدس یافت نمی شود!! (خواننده محترم! فراموش نشود که اشکالات من همه از کتاب اقدس بود)
.


    آقای نبیل زاده داد سخن می داد، حضار از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند. در حقیقت چاخانهای مبلّغ باورشان شده بود. ولی من در قلبم می گفتم اگر راست میگوئی، جواب اشکالات مرا بده که این حرف های پوچ یک شاهی ارزش ندارد. همینطور که سخن می گفت دست ها را به میز می کوبید، یکی از شنوندگان از مبلّغ خواست که به او اجازه سؤال بدهد، نبیل زاده ساکت شد و آن مرد برخاست و گفت
: آقای نبیل زاده آیا ما بهائیان کتاب های سید علی محمد نقطه اولی را قبول نداریم؟


    نبیل زاده بدون اینکه بداند مقصود سوال کننده چیست، گفت:
آری، چرا قبول نداشته باشیم، حضرت بهاءالله قبول دارند و در کتاب اقتدارات می فرمایند: «مخصوصا بیان فارسی در این ظهور امضاء شده است... هنوز حرف می زد که یارو داخل حرفش دوید و گفت: پس اینکه مسلمانها برما اشکال می کنند که سیّد باب در کتاب بیان فارسی فرموده اند: باید تمام کتاب ها را نابود کرد و از بین بردن جوابش چیست؟

    آقای نبیل زاده با لحنی که خالی از تمسخر نبود گفت: در ظهور حضرت نقطه اولی و بها، نیازی به کتب دیگر نیست... هنوز داشت حرف می زد که سؤال کننده گفت:
آقای مبلّغ ایشان فرموده اند: تمام کتب را باید محو کرد، امروز اگر کتاب های کتابخانه های دنیا را از بین ببریم، پس تکلیف دانشگاهها چه می شود؟ آیا دیگر می توانیم دکتر، مهندس، معمار، استاد، معلم، دبیر و... داشته باشیم؟ مگر در کتاب های نقطه اولی و بهاءالله چیزی در مورد این علوم هست که استفاده کنیم؟ فرضاً اگر روزی بهائیت موفق شود و به این حکم کتاب سوزی عمل کند، آیا بشر به قرن حجر بر نمی گردد؟..

    او همچنان این ضررها را توضیح می داد، در حالیکه نبیل زاده تمام حواسش متوجه او بود و از نگاه های غضبناک آقای نبیل زاده محکومیت و بلاتکلیفی می بارید، و در زوایای فکرش دنبال فلسفه تراشی و مغلطه بازی می گردید که چگونه از عهده این سؤال برآید و چگونه به اصطلاح معروف ماست مالی کند، ولی شانس آورد قبل از اینکه به جواب های بی سر و ته خود بپردازد و جهالت خود را بر همگان ثابت نماید، مردم عوام از گوشه و کنار محفل فریاد بر داشتند: «خفه شو، خفه شو، خفه شو، بنشین به پیغمبران خدا اشکال می گیری، مگر تو ایمان نداری، که اینها پیغمبرند و از طرف خدا آمده اند و


    آقای نبیل زاده قال و قیل عوام را برای خود دلیل محکم تشخیص داد و فریاد کشید که گفته انبیاء سراسر حکمت است، به آسانی نمی شود فهمید، تأمّل و دقت لازم دارد، اشکال نمودن بر نصوص مقدس از بی ایمانی است. شما فرد مؤمنی هستید، این حرف ها چیست که می گوئید، اگر می دانستم اینگونه حرف های مفت می زنید ابدأ به ده شما نمی آمدم و ... من که ناظر تضییع حق شخص سؤال کننده بودم و می خواستم از طرف او دفاع کنم، اما از سوئی وحشت داشتم که به سرنوشت او گرفتار شوم، با لحن صلح دهنده بلند شدم و گفتم
:


    آقای نبیل زاده! ایشان قصد اعتراض بر نصوص مقدسه نداشتند، می خواستند جواب این مطلب را بدانند که در مقابل اشکال مسلمان ها درمانده نشوند، هدف اشكال و انتقاد نبود. ناراحت نباشید
. از این قبیل سؤال ها برای من هم هست.
مثلا حضرت نقطه اولی در باب هفتم از واحد هفتم بیان فارسی صفحه ۲۴۶ مطلبی را می گویند که برای من واقعاً مشکلی شده است و معنای آن را نمی فهمم، اگر جواب می فرمائید بگویم، به شرط اینکه حاضرین هیچ کدام در جواب دخالت نکنند.

    نبیل زاده گفت: بپرسید
.
گفتم: ابتدا سوال دیگری می کنم که مربوط به همان مطلب است، جواب مرحمت کنید، آنگاه مطلب کتاب بیان را می خوانم، بفرمائید «من یظهره الله» یعنی چه و مقصود چه کسی است؟

    آقای نبیل زاده مؤدبانه فرمودند: معنایش این است کسی که او را خدا ظاهر می گرداند، و مقصود حضرت بهاءالله است. گفتم: خیلی متشکرم حال عبارت کتاب بیان را می خوانم: اگر کسی به حضور من یظهره الله (همان بهاءالله) برسد، باید که از او درخواست فضل نماید. اگر بخواهد تا من یظهره الله دست بر آن شخص بگذارد، باید آن شخص خودش را مشرّف نماید، و نحوه مشرّف شدن این است که مقعدش را به خاک کفش و نعلین من یظهر الله بساید... هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای شلیک خنده حضار بلند شد
.


    مسخره آن وقنی شد که گفتم
: آقای نبیل زاده شما خودتان اگر بهاء را درک می کردید، چه کار می کردید؟ باید شلوارت... و باید... را به خاک نعلین بهاءالله می گذاشتی؟


    خنده عجیبی همراه با خشم درهم آمیخت. اعتراض از هر سو درگرفت. ولی آقای تبیل زاده شهامت کرده، گفت: تقاضا دارم آقایان ساکت باشند و آرامش را رعایت فرمایند. غوغا که فرو نشست دوباره شروع کردم: ما شنیده بودیم که مردم به خاطر احترام پادشاهان و بزرگان، پیشائی ادب بر زمین می گذاشتند، اما نشنیده بودیم که مقعدشان را بر خاک بمالند.

     مجلس دوباره متشنج شد و درهم ریخت، در این لحظه بود که آقای نبیل زاده میز سخنرانی را ترک کرد و افراد هم تقریبا ناراحت شدند و آخرین حرف آقای نبیل زاده این بود که: آقای رحمانی مطلب دیگری در کتاب بیان نبود که شما فقط این مطلب را مطرح کردید.

    شب، ساعت ده و نیم شده بود و آقای نبیل زاده اجازه مرخصی داد و همگان رفتند، موقعی که تنها ماندیم گفت
: آقای رحمانی! سر و گوش افراد را باز نکنید و به زندگی افرادی مثل ما لطمه نزنید، بگذارید چند صباحی زندگی کنیم و...

ادامه دارد...


موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/02/5 ساعت 08:10 توسط بابائی

                                     اشکالات بی جواب


    خلاصه اینکه اگر کسی در مرتبه صدم زنا کند، باید هم وزن تمام دنیا که بالغ بر۰۰۰ و ۰۰۰ و ۰۰۰ و ۰۰۰ و ۰۰۰ و ۰۰۰ و ۹۵۵ و ۵ تن می باشد بپردازد. که اگر کسی برای صد و یکمین بار زنا نماید، باید از کرات دیگر طلا بیاورد، البته که در همان صدمین بار هم، در صورتی امکان دادن جریمه هست که تمام حجم کره زمین تبدیل به طلا بشود. (و اینک چون ما قدرت آوردن طلا از کرات دیگر را برای بهاء نداریم در همین بار صدم مهر اختتام می کوبیم.

    حساب دقیقی را که نوشته شده بود، آقای نبیل زاده با تعجب نگاهی کرد و بدون اینکه دیگر مذبوحانه خواسته باشد جواب بدهد، گفت: اگر باور داشته باشی، بهاء هنگام صدور این حکم، دقیقة حساب را بررسی نکرده است. هنوز داشت جواب عذر بدتر از گناه را توضیح می داد، گفتم: آقای نبیل زاده! مگر شما نمی گوئید کتاب اقدس از طرف خداست؟ آیا خدا هم فکر این مشکل را نکرده بود؟ اگر ناراحت تشوید، من می گویم بودن چنین حکمی در کتاب اقدس، دلیل است که این کتاب از طرف خدا نیست. ایشان جواب دادند که آقای مسیح الله! ما را به این حرف ها چه کار؟ ما باید ایمان داشته باشیم.


    زیرا عبدالبهاء در کتاب مکاتیب جلد ۲ صفحه ۲۴۷ می گوید: «فقط ایمان داشته باشید و حق چون و چرا ندارید». در جواب ایشان گفتم: اتفاقا سؤالات پیچیده ای بعد از این هست، مثل اینکه بهاءالله در همین کتاب اقدس، در مورد زن هائی که بر انسان حرام است می گوید فقط زن پدر (به اصطلاح نامادری) بر پسر حرام است و دیگر حکم مادر اصلی، عمه، خاله و خواهر را مسکوت گذاشته و چیزی در مورد حلال بودن یا حرام بودن آنها نگفته اند؛ به نظر شما ازدواج با خواهر، عمه، خاله، که در شریعت اسلام حرام است. در دیانت بهائی نیز حرام می باشد؟ آقای نبیل زاده با کمی تأمل و تأنی و منّ منّ کردن گفت: دستور این گونه احکام که توضیحی ندارد، مربوط به بیت العدل است.

 

    گفتم: مگر اعضای بیت العدل، همان 9 نفر می توانند حکم صادر نمایند؟ مگر بر آنها از طرف خداوند، وحی و جبرئیل نازل می شود؟ گفت: خیر. گفتم:  پس آنها از کجا می توانند حکم چیزهائی را که حسینعلی بهاء آنها را نگفته است، بیان کنند؟ از این گذشته، اگر به دستورات سید علی محمد باب، در کتاب الجزاء نگاه کنیم، ایشان صریحاً می گویند: ازدواج با خواهران جائز است. با توجه به گفته سید باب که ازدواج خواهر و برادر را جائز می داند، آیا نمی توان گفت که بهاءالله هم نظرش به حلال بودن ازدواج با خواهر و خاله و عمه است؟

     اینجا بود که آقای نبیل زاده مانند دانه اسپندی که از روی آتش بپرد، به پا خاست و با عصبانیت گفت: خوب جایز باشد، اشکالش چیست؟ و سپس به طرف ده راه افتاد، گفتم: آقای نبیل زاده! چرا ناراحت شدید، من که حرف بدی نگفتم، من که از روی کتاب مطالب را خواندم، چرا عصبانی شدید؟ مگر تحقیق گناه دارد؟ مگر ما خودمان نمی گوئیم در بهائیت باید تحقیق باشد و تقلید صحیح نیست؟ خوب اگر می خواهید که کورکورانه بهائی باشیم دیگر سوالی نخواهم کرد و سکوت کردم.

    نبیل زاده که دید من ناراحت شدم و احتمال هم می داد که شب به خانه راهش ندهم و از طرفی ممکن است به محفل شکایت کنم با کمی تبسم گفت: آقای رحمانی، خواهش می کنم سؤالات خود را ادامه بدهید، (برخلاف اینکه گفته بود سوال های شما را جواب می دهم گفت:) ولی توقع نداشته باشید که من تمام سوالات شما را بتوانم پاسخ دهم، و اگر عهد می کنی که در جائی نگوئی و آبروی ما را نریزی، می گویم که بهاءالله خودش هم برای این سؤالات پاسخی ندارد. اما خوب شما معلوم است که اهل دقت، و فردی نکته سنج هستید، من از تحقیقات شما استفاده می کنم


    گفتم: آقای نبیل زاده مگر من أول روز به شما نگفتم که منظورم دست انداختن شما نیست، من خودم بهائی و بهائی زاده و دارای لوح صادره از خود شوقی هستم، بنابراین ما خودمان می خواهیم جوابی برای اشکالات مسلمانان پیدا کنیم.


    گفت: خوب بفرمائید. گفتم: جناب نبیل زاده! آیا ما قبول نداریم که کتاب اقدس از طرف خداوند بر بهاءالله نازل شده است؟ گفت: چرا. گفتم: حال در این حکم دقت کنید و ببینید آیا این حکم می تواند از طرف خدا باشد، و سپس چنین خواندم: برای قسمت اول این دستورالعمل که ازدواج با خواهر و خاله و عمه باشد، جوابی جز حلال بودن نیافتم. قسمت دوم حکم که می گوید: من خجالت می کشم که حکم پسر بچه ها را بگویم، معنایش چیست؟ با فرض اینکه این حکم را خداوند فرموده باشد، چند سؤال پیش می آید:


    خداوند در موقع صدور این حکم، گفته: من خجالت می کشم، حال باید دید که خداوند از جایز بودن خجالت می کشید یا از جایز نبودنش. در صورتی که جایز نباشد، خجالتی ندارد، می گوید حرام است، هزاران حکم صادر فرموده، به همین یک حکم که رسیده، خدا خجالتش گرفته، گفته خجالت می کشم، این سخن از ذات مقدس خدا به دور است، و اگر بگوئیم از جایز بودنش خدا خجالت کشیده است ، این امر محال است. زیرا خداوند در تمام کتب انبیاء قبل، این عمل خلاف انسانی را حرام نموده، چنانکه در قرآن مجید، علت خراب شدن شهر لوط و از بین بردن قوم لوط را همین عمل خلاف انسانی می داند. در زمان بهاءالله چه مصلحتی ایجاب کرد که این عمل جایز باشد؟


     آری، ممکن است بگوئیم این حکم خداوند نیست و این دستور از مغز حسینعلی بهاء صادر شده، اما چرا ایشان از بیانش خجالت کشیده اند. این مطلبی است که علتش را در تاریخ زندگی بهاءالله باید جستجو کرد. من دیگر ساکت شدم، زیرا از گفتن چنین حرف ها پیش نبیل زاده داشتم آدم مغرضی جلوه می کردم.


     آقای نبیل زاده با خنده ای که حکایت از یک خشم درونی می کرد، گفت: آقای رحمانی! خواهش می کنم جسارت به حضرت بهاءالله نفرمائید؛ این حکم را ایشان فرموده اند و ما باید همین طور بپذیریم. اگر ایرادی بود به بیت العدل بنویسیم تا جواب دهند. مگر نمی دانی که جناب عباس عبدالبهاء در کتاب مکاتیبشان فرموده اند: «امروز تکلیف یاران الهی در بساط رحمانی این است که آنچه دیده و شنیده و فهمیده اند از عقیده بنهند، و آنچه صریح وضوح بیان این عید است بپذیرند و هیچ چون و چرا نداشته باشند»[1]...


    هنوز داشت حرف می زد که جلو حرفش پریدم و گفتم: یعنی ما عقل نداریم، یعنی فرمان های خلاف عقل را نادیده بگیریم، همانطور که بهاءالله ما را اسم گذاری کرده اند اغنام الله[2] باشیم، و به هر طرف که راندند برویم، در این صورت ما بهائیان نباید بگوئیم تحرّی حقیقت (جستجوی حق) یکی از اصول بهائیت است، و به این طریق که شما می فرمائید تقلید کورکورانه است.

    خواننده عزیز! ملاحظه می کنید که جناب نبیل زاده چطور مغلطه وار جواب دادند و چگونه خود را از صحنه بحث کنار کشیدند. البته باید انصاف داد که این اشکالات پاسخی ندارد. شاید هم از خود حسینعلی بهاء یاد گرفته است که وقتی از وی پرسیدند چرا علی محمد باب دوران داوود پیغمبر را قبل از حضرت موسی می داند، در حالی که همه می دانند داوود نبی بعد از حضرت موسی بود، در جواب گفت: خجالت بکشید اعتراض منمانید؟[3]

ادامه دارد...


[1] - مکاتیب، ج 2 ص 247

[2] - اغنام الله یعنی گوسفندان خدا

[3] - اشراقات، ص 18



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/02/2 ساعت 08:20 توسط بابائی

                                    حکم زنا در بهائیت


    یک روز همانطور که داشتیم قدم می زدیم، فرصت را غنیمت شمرده و مشکلات زیادی را از آقای مبلّغ پرسیدم، چون جواب ها فوق العاده جالب بود، اینک نقل می کنم و قطعا برای خواننده عزیز هم جالب خواهد بود پرسیدم جناب نبیل زاده! لابد در جریان هستید که ما با مسلمان ها رفت و آمد داریم، گاهی آنها برما اشکالاتی وارد می نمایند که از جواب آنها عاجز و درمانده می شویم، اجازه می خواهم که هم اکنون من در نقش یک فرد مسلمان آن سؤال ها را از شما بنمایم و جواب هائی که مرحمت می فرمائید یادداشت می کنم، بقینا در آینده، برای ما از نظر بحث با مسلمانها صد در صد مفید خواهد بود، نبیل زاده مغرورانه گفت: «هرچه می خواهد دل تنگت بگو» و اضافه فرمودند که مگر امکان دارد که کسی بتواند به بهائیت اشکال بگیرد ؟!!...

    من که با تمام مغلطه بازی هائی که بلد بودم گاهی در جواب اشکالات مسلمان ها می ماندم، وقت را غنیمت شمرده پرسیدم: آقای نبیل زاده مسلمان ها می گویند بهاءالله در کتاب اقدسش دستور داده اند که اگر کسی زنا نماید، باید فقط ۹ مثقال طلا آن هم به بیت العدل بهانیان جریمه بدهند، در صورتی که در قرآن مجید کیفر مرد و زن زنا کار صد ضربه شلاق و یا سنگسار کردن است، و میگویند این حکم کتاب اقدس هرگز قابل عمل نیست، زیرا: اولاً: تعیین نکرده که این زن و مرد چگونه زن و مردی باشند به علاوه همان طوری که مرد باید ۹ مثقال طلا بدهد، زن هم باید 9 مثقال طلا بدهد، از این گذشته تفصیلی در این حکم نداده که آیا هردو براین کار رضایت داشته باشند، یا مجبور شده باشند، یا یکی از دو طرف مجبور باشد، و اشکالات دیگری که بعدا توضیح می دهم.

     آقای نبیل زاده که هرگز حساب این حکم بهاءالله را تا کنون به این دقت نکرده بود، کمی در فکر فرو رفت و سپس گفت: جناب رحمانی در دین اسلام مجازات و تنبیهات بدنی بوده است، برای همان حکم شلاق و یا سنگسار کردن است؛[1] اما در بهائیت، تنبیه، روحی است، برای همین حکم پرداخت جریمه نقدی نمودند.
گفتم: جناب نبیل زاده! قسم به بهاء الله می خورم! خودت هم می دانی که غرضی در کار نیست، می خواهم بفهمم. گرچه یک مسلمان اگر این اشکال را بر ما داشته باشد، می گوئیم قصد دست انداختن ما را دارد، اما پرسش های من به منظور درک حقائق است... هنوز داشتم حرف می زدم که آقای نبیل زاده گفت: خواهش می کنم آقای مسیح الله تمام سوالات را بفرمائید بدون هیچگونه ناراحتی جواب خواهم داد. گفتم: آقای نبیل زاده در این حکم کتاب بهاءالله چندین اشکال است:

    اولاً: فرمودید دادن پول تنبیه روحی است و در سنگسار کردن تنبیه جسمی، قبول ندارم، زیرا اگر کسی را در حضور مردم شلاق بزنند، علاوه بر اینکه جسمش را آزرده اند، روحاً هم او را تنبیه کرده اند، و اگر سنگسار نمایند، شخصی از بین برود، جای تنبیه جسمی یا روحی باقی نمی ماند.

    ثانیاً: اگر در این حکم کتاب اقدس، فرقی بین صورت رضایت طرفین و اجبار نگذاشته است، حال اگر این عمل خلاف عفت به زور نسبت به ناموس کسی صورت گرفت، باز هم آن زن باید همین 9 مثقال طلا را بدهد؟ در صورتی که این کار به اصطلاح قوز بالای قوز است.

    ثالثاً: تمام زنها که کارمند و کارگر نیستند، و زندگیشان را شوهرشان اداره می کند، اگر چنین خلافی پیش آید، زن باید این پول را از کجا تهیه کند؟ مگر اینکه برای تهیه کردن این پول، با عرض معذرت یک کار خلاف دیگری انجام دهد، مثلا دست به سرقت بزند و ... بالاخره هم موفق نخواهد شد که این پول را حتی برای همان مرتبه اول فراهم نماید. و یا با کمال شرمندگی باید به شوهرش بگوید چون من این عمل خلاف را انجام داده ام شما جریمه را بپردازید.

    رابعاً: عمل خلاف بین یک زن و مرد صورت گرفته، چرا بایستی پول ها را به بیت العدل[2] بپردازند؟ ضمنا در آمد زندگی افرادی که بر ما ریاست روحانی دارند، نا مشروع می شود.

    خامساً: اشکال بزرگتر اینکه اگر یک زن و مرد این عمل خلاف عفت را چند بار تکرار کردند، دیگر قدرت مالی ندارند که جریمه پرداخت نمایند؛ در این صورت تکلیفشان چیست؟ آقای نبیل زاده، خود به یاد دارید که بهاءالله در کتاب اقدس می گویند: «اگر کسی یک بار زنا نماید، باید ۹ مثقال طلا بدهد، اگر دو بار باشد، ۱۸ مثقال، اگر سه بار باشد، ۳۶ مثقال». به همین ترتیب، اگر کسی در بهائیت ده بار زنا نماید، باید هفت من و هشت سیر طلا به بیت العدل بپردازد!!

    در این لحظه ما به سایه درختان سبز کنار قنات دهمان رسیده بودیم، آقای نبیل زاده، رشته سخن را از دستم گرفت و گفت: جناب مسیح اللا چند دقیقه ای زیر سایه درختان استراحت کنیم. شاید می خواست از این پرسش های پیچیده من خلاصی یابد. با به اصطلاح شانه خالی کند؛ ولی غافل از اینکه من کسی نبودم که از سؤالم بگذرم. به هر صورت زیر سایه درختان نشستیم و بلافاصله من کاغذی از جیب در آورده، قلم را به دست گرفته، و شروع به حساب کردن نمودم. نبیل زاده پرسید: آقای مسیح الله می خواهی چه بنویسی؟ گفتم: می خواهم جریمه زنا را حساب کنم. و بعد از پانزده دقیقه صورت ذیل را جلوی آقای نبیل زاده گذاشتم.

اگر کسی دست به عمل خلاف عفت بزند در مسلک بهائیت باید جرائم ذیل را به بیت العدل بپردازد:


مرتبه اول =  ۹ مثقال طلا

مرتبه دوم =  ۱۸ مثقال طلا

مرتبه سوم =۳۶   مثقال طلا

مرتبه چهارم  = چهار و نیم سیر طلا

مرتبه پنجم = ۹ سیر طلا

مرتبه ششم = ۱۸ سیر طلا

مرتبه هفتم =۳۶  سیر طلا

مرتبه هشتم =  یک من و ۳۲ سیر طلا

مرتبه نهم = سه من و ۲۴ سیر طلا

مرتبه دهم = هفت من و هشت سیر طلا


مرتبه بیستم = ۷۲ من و ۳۲ سیر و ۷۳ خروار

مرتبه سی ام  = (۱۵۱۰ ماشین ۱۵ تنی) ۲۲ و ۸ و ۲۲۶۴۹

مرتبه چهلم =۱۵۴۶۲۴۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاهم = ۱۵۸۳۳۴۹۷۶۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و یکم = ۳۱۶۶۶۹۹۵۳۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و دوم = ۶۳۳۳۳۹۹۰۴۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و سوم =۱۲۶۶۶۷۹۸۰۸۰  ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و چهارم = ۲۵۳۳۳۵۹۶۱۶۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و پنجم =۵۰۶۶۷۱۹۲۳۲۰  ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و ششم = ۱۰۱۳۳۴۳۸۴۶۴۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و هفتم = ۲۰۲۶۶۸۷۶۹۲۸۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و هشتم = ۴۰۵۳۳۷۵۳۸۵۶۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و نهم = ۸۱۰۶۷۵۰۷۷۱۲۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه شصتم =۱۶۲۱۳۵۰۱۵۴۲۴۰  ماشین ۱۵ نئی

مرتبه شصت و یکم = ۳۲۴۲۷۰۰۳۰۸۴۸۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه شصت و دوم = ۶۴۸۵۴۰۰۶۱۶۹۶۰ ماشین ۱۵ تنی

   

     و بالاخره برای بار شصت و سوم آنقدر ماشین ۱۵ تنی طلا خواهیم داشت که اگر این ماشین ها را در روی تمام خشکی های کره زمین قرار دهیم (مساحت تمام خشکی های کره زمین روی هم بالغ بر۰۰۰  و ۰۰۰ و ۶۰۰ و۱۴۸ می باشد) باز هم تمام آنها جا نمی گیرند و باید بار طلای ۸۰۰ و ۵۰۸ و ۰۱۸ و ۹۶۲ و ۴۵ ماشین ۱۵ تنی را به کشتی های بارکش خالی کرده و از راه اقیانوس ها به بیت العدل اعظم بیریم و این هم حسابش:

مرتبه شصت و سوم = ۱۲۹۷۰۸۰۱۲۳۳۹۲۰ ماشین ۱۵ تنی

    البته در این محاسبه، سطح هر ماشین پانزده متر مربع در نظر گرفته شده است و این را نیز توجه داشته باشید که اگر تمام روی کره زمین را از کوه و خانه و شهر، و همه را با خاک یکسان کرده و آنها را پر از ماشین نمایند، دیگر راهی برای بردن ماشین ها به بیت العدل نخواهد بود و حتی خود بیت العدل اعظم نیز باید با خاک همسان شود.

ادامه دارد...

میرزا منیر نبیل زاده قزوینی

http://s9.picofile.com/file/8323831392/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7_%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B1_%D9%86%D8%A8%D8%A8%D9%84_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87.jpg

[1] - در صورتی که زن، شوهر و مرد، زن نداشته باشند، صد ضربه شلاق و در صورتی که زن، شوهر و مرد، زن داشته باشند هر دو نفر سنگسار می شوند.

[2] - بیت العدل محلی است که ۹ نفر بر تمام افراد بهائی ریاست دارند.



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/01/29 ساعت 08:32 توسط بابائی

                                    میرزا منیر قزوینی


    مسیح الله رحمانی یکی از بهائیانی است که عمری را در این فرقه ضالّه گذرانده است اما وقتی تناقضاتی را در این آئین من درآوردی و همپنین در رفتار رهبران بهائی مشاده نمود و اشکالات متعددی که در این آئین ساختگی با آن برخورد نمود و جوابی برای آنها پیدا نکرد، با اعلام تبرّی از بهائیت به آغوش اسلام بازگشت و کتابی را در این زمینه به رشته تحریر در آورد. متن زیر گفتگوی وی با یکی از مبلّغین طراز اول فرقه بهائیت است که در چند قسمت از نظر شما خوانندگان عزیز می گذرد.


    ما طبق معمول دهمان، هر روز هنگام غروب آفتاب از خانه ها خارج و در سر کوچه ها با یکدیگر به صحبت مشغول می شدیم، به همین قرار یک روز هنگامی که خورشید اشعه کمرنگ طلائی خود را داشت از دشت و صحرا جمع می کرد و لاشه خسته خود را به زحمت می خواست در پشت کوه های واقع در غرب آبادی مان پنهان نماید، از صحرای دور مسافری دیدیم که با شتاب به سمت ده در حرکت است.

    ده ما نسبتاً در بلندی قرار گرفته و مشرف بر مرکز بخش بشرویه است؛ هرگاه مسافری از بشرویه به سوی آبادی ما در حرکت باشد، به خوبی می توان دید. من آمدن مسافر چابک تاز را به دیگران اعلام کردم. همه افراد به دقت نگاه کردند و سخن مرا یک صدا تصدیق نمودند. ما آن شب دیر به خانه ها برگشتیم تا مسافر برسد و ببینیم چه کاره است، چون احتمال زیادی بود که برای ما مبلّغ برسد و ما را از بیانات شیرین و شیوای خود بهره مند نماید. اتّفاقاً حدس ما درست از کار درآمد؛ مسافر تازه وارد، مبلّغ زبردستی بود به نام میرزا منیر نبیل زاده که محفل مشهد وی را برای تبلیغ به ده ما فرستاده بود.

    ما همانطور که دسته جمعی ایستاده بودیم، ناگاه کسی از پائین ده فریاد برداشت آقا مسیح الله مبلغ.... این فریاد که از صدای اذان در ماه مبارک هنگام افطار فرح انگیزتر بود، ناگاه همه را بی اختیار به طرف مسیری که مبلّغ می آمد شتابان راه انداخت. سر از پا نمی شناختیم. هرکسی سعی می کرد زودتر جمال دلارای مبلّغ را ببیند. و یا زودتر با مبلغ احوال پرسی نماید و بعدها افتخار کند که من اول کسی بودم که دست به دست مبلغ دادم. ولی در عین حال همه به حال احترام پشت سر من می آمدند. گویا حق ریاست مرا حفظ می کردند.

    گرچه هوا با رفتن خورشید تاریک می شد، ولی ماه از سوی دیگر، تاریکی شب را نهیب می داد که کناری برود، گویا آن شب استثنائی بود. با اینکه آخر ماه نوزده روزه بهائیان و در حقیقت باید تاریک می بود، اما به خاطر ورود مبلّغ و خوب انجام گرفتن تشریقات و مراسم استقبال، ماه می درخشید و زیر سایه درختان در مهتاب روشن منظره شاعرانه ای به وجود آمده بود.

    همین طوری که قدم بر می داشتم، فکر می کردم که جناب مبلّغ که باشند. باز با خود می اندیشیدم هر که باشند از مشهد فرستاده شده، و فرد واردی است؛ لابد به سادگی جواب تمام مشکلات را می دهد و ما را راهنمائی خواهد کرد. در همین افکار بودم که ناگاه رشته خیالات و افکارم پاره شد، سر پیچ جاده ناگهان مبلّغ در برابر ما سبز شد.

     فریاد الله ابهی، الله أبهى[1] سکوت دامن صحرا را درهم شکست. ابتدا مبلّغ با من دست داد و پس از احوال پرسی مختصری جمعیت فرصت ندادند، من خودم را کنار کشیدم، زن و مرد، خرد و بزرگ دور مبلّغ قرار گرفتند، صدای بوسه زدن مبلّغ به سر و صورت افراد، تنها صدائی بود که به گوش می رسید. من مادر مرده هم در کناری نقشه تهیه جوجه پلوی مبلّغ را در قلب خود می کشیدم، خدایا این دل شب از کجا برنج بیاورم؟ از کجا جوجه تهیه کنم؟ چه وقت بپزد! آخر ده که چلوکبابی ندارد، قصابی ندارد؛ از طرفی حق هم داشتم که بترسم، چون سفرهای قبل، مبلّغین در مورد غذای ناباب، بس که به ما حرف مفت زده بودند، به اصطلاح چشم ترسیده شده بودم.

     یکی از خصوصیات مردم آبادی ما این بود که تمام مبلّغین را نماینده خدا می دانستند، و با اینکه جا نداشت دست آقای مبلّغ را ببوسند، زن و مرد دستش را از روی اخلاص بوسه می زدند؛ مبلّغ هم متقابلا نامردی نمی کرد، صورت تمام افراد را بوسه می داد، اما به چه نیت! خدا آگاه است، به قصد... باز هم چه عرض کنم. چند لحظه ای شاهد استقبال پرشور بودم، آنگاه که احوال پرسی ها داشت تمام می شد، جلو آمدم و به جناب مبلّغ تعارف کردم که بفرمائید، شما خسته هستید استراحت نمائید، مردم را از دور مبلّغ برکنار نموده، گفتم اجازه بفرمائید آقای مبلّغ از راه دور آمده اند، فعلاً استراحت نمایند، هنوز مدتی تشریف خواهند داشت، بعد به زبارتشان خواهید آمد.

    با هزار احترام و تجلیل، آقای نبیل زاده را وارد منزل کردم، چون خانه من پاتوق مبلّغین به شمار می آمد، لذا همیشه آماده پذیرائی تازه واردین بهائی بود. ناگفته نگذارم که چون جای مبلّغین در خانه من گرم و غذاشان چرب بود، مدت توقّفشان طولانی می شد، گاهی تا چهل روز ادامه پیدا می کرد. از جمله همین آقای نبیل زاده، توقّفشان طولانی گردید و من به حکم مهمان نوازی و از طرفی به قصد قربت و نیت خیری که در پذیرائی مبلّغین داشتم، برای اینکه دل آقای مبلّغ گرفته نشود، گهگاهی او را برای تماشا به دامن صحرا به سیر و سیاحت در سبزه زارهای دور و بر می بردم. قدم زنان و صحبت کنان ساعت ها گردش می کردیم. من سعی می کردم که وقت بیهوده تلف نشود، نوعاً سؤالاتی راجع به دستورالعمل آقای حسینعلی بهاء و احکام صادره ایشان در قرن برق و بخار می نمودم.

ادامه دارد...


[1] - فرقه ضالّه بهائیت به جای سلام که تمام مردم دنیا در هنگام ملاقات یکدیگر به کار می برند، می گویند: الله ابهی.



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/12/18 ساعت 08:37 توسط بابائی

                                          پایان ماجرا


    از همان روز دانستم که یک مسلمان اگر می خواهد به حق، مسلمان باشد و اسلامش صورت منطقه ای و جغرافیائی نداشته باشد، نه تنها باید در صدد کاوش های دینی نسبت به معتقدات خویش برآید، بلکه نگران اطرافیان خود هم باشد و از دیگر مکاتب خصوصاً آنانکه رنگ دینی دارند، اطّلاعاتی به دست آورد تا به هنگام نیاز، بتواند در صدد تنویر افکار دیگران برآید.

 

    من از دوستی با جلال کمال استفاده را بردم و از آن زمان به بعد ساعات بسیاری را در فرصت های مناسب با او به سر آوردم و از وی مطالب زیادی آموختم و به راهنمائی او کتاب های بسیاری را در هر دو زمینه ی اسلام و بهائیت مطالعه کردم به طوری که حالا خودم نیز وقتی موردی پیش می آید تا حدّی می توانم از عقائدم دفاع کنم و گاهی نیز قادرم با بهره گیری از جلال، برای دوستان دور از حقیقت خویش، در کمال دلسوزی توضیحاتی از این آموخته ها مطرح کنم؛ به این امید که بتوانم بخشی از وظائفم را در قبال همراهانم در این زندگی پُرطلاتم با همه ی فراز و نشیب هائی که دارد، انجام دهم و در پیشگاه قرآن و اسلام و پیامبر خدا، سرفراز باشم.

 

    به هر حال در آن روزها وقتی جلال از علاقه ام به اینگونه مباحث آگاه شد و شور و شوق زائدالوصفی را در یادگیری و بکارگیری این مطالب در من دید، به من هشدار داد که برای این کار باید مایه بگذاری؛ هم از جهت وقت و هم یادگیری. چنین نیست که با آگاهی اجمالی از آنچه در این ماجرا بر ما گذشت، شخصاً بتوانی جواب گوی دیگرانی همانند فرهاد باشی؛ بلکه به مطالعه ی دقیق و عمیق و آگاهی و تسلّط کم و بیش جامع بر این مباحث نیاز داری.

 

    از این رو، بهتر است تا چنین مقدماتی برایت فراهم نشده است، هیچگاه شخصاً و به تنهائی به میدان طرح چنین بحث هائی نروی. البته من همواره و همه وقت و همه جا، در خدمت تو هستم؛ اما یقین داشته باش که تنها با شنیدن مطالبی از این دست و بدون کسب مهارت های لازم و بی شناخت طرف مقابل و اکتفا به دریافت های خود از مطالب برخی سایت های اینترنتی، شخصاً به جائی راه نخواهی برد. مراجعه به سایت های مربوط شاید به عنوان اولین گام مفید و موثّر باشد؛ اما یقیناً تمام کار نیست و خلاصه در یک کلام: طیّ این مرحله بی هنرهی خضر مکن        ظلمات است، بترس از خطر گمراهی


    به خوبی متوجه این نکته ی اساسی در بیانات جلال شده و این ضرورت را دریافته بودم؛ ضمن اینکه به حال او غبطه می خوردم و مکرّر با خود می گفتم: با اینکه دقیقاً در موقعیت و سنّ و سال و تحصیلات او هستم، چرا تا کنون این چنین از این حقائق ضروری بی خبر بوده ام؟ از این رو، بر حال خودم تاسّف می خوردم؛ اما به هر حال، مرور دوباره بر آنچه در این ماجرا بر من گذشت، انگیزه ای شد تا هرچه زودتر به راهی گام بگذارم که جلال سالها پیش از این، آن راه را با علاقمندی و پیگیری پیموده بود. از آن زمان تا کنون، کوشیده ام که سفارش های وی را در هنگام جداشدن از او، همواره در خاطر داشته باشم و تا سر حدّ توان، آنها را به کار گیرم‌.

 

    اما اینکه چه شد این ماجرا را به کمک او به رشته تحریر در آوردم، حقیقت این است که غرضم از نوشتن این واقعه آن بود که فکر کردم شاید این حرفها برای شما خواننده ی گرامی هم که چون من، در این جامعه زندگی می کنید و احتمالاً گرفتار چنین مسائلی هم می شوید، به کار آید. در این صورت، همه باید جلال و آنان را که جلال ها را پرورش می دهند سپاس گوئیم که به رغم تمامی نابسامانی های اجتماعی، این چنین خویش را در قبال مسائل جاری جامعه ی انسانی مسئول احساس می کنند.

 

    یادآور می شوم که بجاست خوانندگان عزیزی که همراهان فکری فرهاد این داستان اند، یک بار دیگر نوشته را از نو و به دور از تعصّبات جاهلی که خودشان آن را هادم بنیان انسانی می خوانند و همه وقت در آغاز تقویم امری[1] که همراه دارند، بر آن می نگرند، با دقت افزونی بخوانند؛ باشد که به دنبال این مرور دوباره تجدید نظری اساسی در پندارهایشان به عمل آورند و از میانه ی راه به آفاق روشنی باز گردند. امید که چنین شود.



[1] - سال نامه ی بهائیان که معمولاً در صفحه اول آن، تعالیم دوازده گانه ی بهائی درج گردیده است.



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/12/9 ساعت 08:24 توسط بابائی

                                      فردائی که نیامد


    صبح فردای آن روز، زودتر از هر روز، به دانشگاه آمدم و با اندک جستو جوئی،جلال را پیدا کردم. هر دو باهم جلوی پله های دانشکده به انتظار فرهاد به گفتگو پرداختیم. با استفاده از این فرصت، برخی نکات را در زمینه ی سخنان دیروز از وی می پرسیدم و مرتّباً یادداشت های خلاصه ای را نیز که مبنای همین نوشته قرار گرفت به او نشان می دادم و اصلاح می کردم. وقت هم به سرعت می گذشت؛ ولی گوئی فردای فرهاد هنوز نیامده بود؛ زیرا آن روز و حتی چند روز بعد هم به پیدا کردن او موفق نشدیم! این مسأله برای من بسیار عجیب بود؛ ولی به عکس، جلال هیچ اظهار تعجبی از آن نمی کرد؛ گوئی اساساً پیشاپیش چنین چیزی را انتظار داشته است.

 

    بیش از یک هفته از این ماجرا گذشته بود که یک روز صبح من و جلال درحالی که با یکی از دوستان دانشکده مشغول گفتگو بودیم متوجّه عبور فرهاد شدیم. نمی دانم حمل بر تعصّب می کنید یا نه؛ ولی باور کنید که غافل گیرش کردیم و الّا داشت فرار می کرد تا با من و جلال رو به رو نشود، اما دیگر دیر شده بود. بعد از سلام و احوال پرسی، جلال گفت: دوست عزیز، چه شد که فردای تو چنین طولانی شد و بیش از یک هفته به درازا کشید؟ ما در آرزوی دریافت پاسخ های تو، جان به لب شدیم. آیا با بزرگان امر به صحبت نشستی؟ آیا مشکلات مرا آسان کردی؟


    فرهاد که با ناراحتی و رنگ پریدگی چشم گیری صحبت می کرد با نوعی لکنت ناشی از اضطراب گفت: بچه ها، خیلی متاسّفم! از طرف تشکیلات به من دستور داده شد که با شما صحبت نکنم! این را گفت و دستش را از میان دستهای جلال کشید و به سرعت از ما دور شد؛ در حالی که جلال به او می گفت: فرهاد، مواظب باش طرد نشوی؛ چون تماس با ما خطر طرد برای تو دارد! به هوش باش!

 

    از جلال پرسیدم: طرد دیگر چیست؟ او گفت: هیچ، این مدعیان وحدت عالم انسانی هر وقت مصلحت بدانند، حتّی افراد خودی را که تا دیروز با آنان حشر و نشر داشتند، به اندک بهانه ای از داخل جامعه ی خود اخراج می کنند که این نیز یکی دیگر از مظاهر آن تعالیم به اصطلاح جهانی یعنی وحدت عالم انسانس است! شوقی ربانی در باره روابط بهائیان با اینگونه راتدگان اظهار می دارد: با منفصلین روحانی بهائی، سلام و کلام جایز نیست و منفصلین اداری را نباید به مجالس عمومی دعوت کرد.[1] همچنین آمده است: و لکن با نفوس معرِض که اعراضشان ظاهر شده معاشرت و تکلّم و ملاقات جایز نه.[2]

 

    می بینی که پیشوایان بهائی با ایجاد چه حصاری آهنین می کوشند که حتّی با بهائیان دیروز این چنین رفتار نمایند تا به خیال خود، چیزی آنان را از داخل تهدید نکند؛ در عین حال، باز هم با کمال شجاعت با هر که صحبت می کنند می گویند: همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار. سراپرده یگانگی برافراشته شد وحدت عالم انسانی...

 

    هنوز در طول برخوردها و گفتگوهای فراوانی که با اینها داشته ام، نتوانسته ام این تناقض را برای خود حل کنم؛ چرا که حل شدنی نیست و نشان از غیر الهی بودن این مکتب دارد.

 

    بله دوست عزیز، این آقایان نزد افراد غیر مطّلع چنان اظهار فضل می کنند که گوئی سقراط زمانند و بر کرسی درس نشسته؛ اما نزد مسلمانانی که مختصر اطّلاعاتی از معتقدات خود و ایشان دارند، عاجزند و فراری و خائف.

 

    تازه فهمیدم که چرا آن روز، جلال چندین بار در طول سخن به فرهاد می کفت: چون گمان ندارم که در آینده بتوانم این گفتگو را با تو ادامه دهم، همین نشست را غنیمت می دانم و زمام سخن را تا طرح تمامی سوالاتمان در این زمینه رها نمی کنم. راستی که چه پیش بینی جالبی بود و چه درست به واقعیّت پیوست.

 

    در اینجا جلال گفت: آری، آنچه در این مدت تو شاهد آن بودی به واقع ، وصف دو روی یک سکّه است که سخت با هم در تضادند.


    از آن روز به بعد، میان من و جلال، نهال محبّتی تازه ریشه گرفت که برای من بسیار مغتنم بود و بد نیست بدانید حالا هم که مدتها از آن ماجرا می گذرد، فرهاد هر وقت من یا جلال را می بیند، سرش را به سوئی دیگر می کند و راهش را می چرخاند و پای به گریز می گذارد! انگار جلال همانطور که اشاره کردم، به خوبی می دانست که پرورش دهندگان امثال فرهاد چگونه در برابر منطق قوی یک مسلمان آگاه عاجزند و در عین حال، فرهادها عِنان خویش را به دست تشکیلاتی این سان دو چهره داده اند و به رغم آگاهی از ناتوانائی آن در حلّ این مشکلات عقیدتی، همچنان مطیعان بی اراده ی تشکیلات اند. با این همه، خویش را متحرّیان حقیقت می دانند و مخالفان را به سرسختی و تعصّب و تقلید کورکورانه متّهم می دارند!.



[1] - اشراق خاوری، گنجینه حدود و احکام، چاپ ۴، باب ۷۶. متاسفانه از چاپ چهارم به بعد، این مطالب را حذف کرده اند!

 

[2] - مائده آسمانی ۸: ۷۴



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/11/20 ساعت 08:36 توسط بابائی

                                        خیانت بهائیان


    آیه ی دیگری که خواندی قسمت مختصری از آیات سوره ی بقره ی قرآن است. من آن آیه را هم به ضمیمه ی آیه ی جلوتر آن، برایت می خوانم: «و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا، ان الله لا یحب المعتدین. و اقتلوهم حیث ثقفتموهم و اخرجوهم من حیث اخرجوکم و الفتنة اشد من القتل و لا تقاتلوهم عند المسجد الحرام حتی یقاتلوکم فیه فان قاتلوکم فاقتلواهم کذالک جزاء الکافرین». در راه خدا با آنان که به کارزار شما آمده اند، بجنگید؛ اما از حدّ فراتر نروید که خدا متجاوزان را دوست ندارد. آنان را (که به جنگ و کشتن شما آمده اند) در هر جا که یافتیدشان بکشید و آن سان که شما را از دیارتان بیرون کردند، اخراجشان کنید که فتنه به مراتب از کشتار سخت تر است. در مسجد الحرام تا آنها دست به رویتان باز نکرده اند، کارزار مکنید و اگر در آنجا به جنگتان آمدند، شما نیز آنان را بکشید که جزای کافران این چنین است.[1]


     فرهاد عزیز، من مسلّم می دانم که اگر در جلسات درس تبلیغ شما یا جلسات به اصطلاح دعا یا دوره های کلاس های روحی، به این آیه به صورت کامل با توجه به زمینه های قبلی آن خوانده می شد، امروز تو چنین ناآگاهانه سخن نمی گفتی و از این قبیل است تکلیف نوع استدلالی که در اینگونه موارد و موضوعات مشابه، مبلّغان بهائی به شما تعلیم می دهند. از این روست که همه ی تقصیر هم متوجّه تو نیست، بلکه بخش عمده ای به عهده ی آنان است که می کوشند تا شما را به لحاظ فکری، در این جوّ جامد و فضای تیره و تار نگاه دارند و اجازه ی هیچگونه آزاد اندیشی و به قول خودتان، تحرّی حقیقت، البته بطور واقعی را به شما ندهند.


    با خواندن یک آیه ی دیگر از قرآن کریم، تکلیف کلّی کار را (برای تو و همه ی کسانی که با توسّل به این آیات بریده بریده، می خواهند اسلام را آئینی نظامی و خشن معرفّی کنند) روشن می کنم تا بدانید اسلام شریعت معتدل است. نه هوادار تنها مهرورزیدن خالص و بی جهت است و نه به تنهائی در زمینه های قهری قدم برمی دارد؛ بلکه جامع بین مهر و قهر و جلال و جمال است. آیه ی 195 سوره بقره می فرماید: اگر کسی بر شما تاخت، شما نیز چونان او، بر وی بتازید و پروای خدا را پیشه کنید.


    بد نیست که بدانی قرآن کریم در این زمینه پا را فراتر هم نهادهه و فرموده است: مباد که کینه ی قومی شما را بر آن دارد که از مرز عدالت (نسبت به آنها) در گذرید! شما عدل و داد پیشه کنید که این به پارسا بودن نزدیک تر است.[2]


    با شنیدن این توضیحات شیوا، از خوشحالی در پوسن نمی گنجیدم و در دل، بر جلال درود می فرستادم و او را تحسین و دعا می کردم. در همین اندیشه ها بودم که بار دیگر سخن او مرا به خود آورد که گفت: این منطق روشن اسلام است که دقیقاً با علم و عقل و فطرت انسانی منطبق است[3] و اما پیشوایان بهائی می گویند و می نویسند: زنهار از این که نفسی از دیگری انتقام کشد و لو دشمن خونخوار باشد.[4] آنان که فرمان می دهند: به عالم انسانی مهربانی کنید. بیگانگان را مانند آشنا معامله نمائید و اغیار را به مثابه ی یار.[5]


     در متون اعتقادی چنین کسانی، نباید آن عبارات هراسنده وجود داشته باشد؛ آتش برای دشمنان، تحریم ملاقات مخالفان، تلقّی از مخالف همانند جهنم، عذاب حتمی برای منکران و...


     فرهاد جان، این خلاصه ی سخن من است که وحدت عالم انسانی ادعائی تو، با این مطالبی که رهبرانت به دست داده اند اساساً از اصل، قابلیت طرح و بحث و توجیه ندارد؛ به حدّی که دیدیم حتی سر و صدای خود آنان نیز در آمده است؛ زیرا پس از آنکه گفتند: گرگان خونخوار را مانند غزالان خُتَن و خَتا، مشک معطر به مشام رسانید.[6] مجبور شدند بگویند: مثلاً اگر گرگی را رأفت و مهربانی نمائی، این ظلم به گوسفند است.[7]


    شاید دریافتند که آن اندیشه های برخاسته از تفکر صلح کلّ برخلاف فطرت بشری است و زمان آن سپری شده است، بطوری که امروزه هیچگونه کارائی ندارد؛ ضمن آنکه با این عبارات متناقض، پیروان خویش را در میان امواج خروشان و سهمگین جامعه و بروز افکار و اندیشه های نوخاسته سرگردان و رها کرده اند. عجبا که معدودی از اینان (که نزدیک است غرق شوند و یادشان از خاطره ها محو گردد) باز در همان حال هم می گویند: همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار!


     فرهاد عزیز، به این تصور نباشی که قصدم از این سخنان توهین به تو و عقائد توست؛ هرچند به نظرمی رسد تو چنین صراحت لهجه ای را انتظار نداشتی؛ اما به هر حال، غرضم از این مطالب آن بود که به تو دوست عزیز خود توصیه کنم که آزاد فکر باشی و به حق و واقع، در تحرّی حقیقت بکوشی نه اینکه خوب سخن بگوئی؛ اما از عمل به لوازم نهفته در آن کلمات، فرسنگ ها دور بمانی!


     آخر، این چه وحدت عالم انسانی است که پیشوایان شما، حتی در محدوده ی کوچک خانواده ی خویش، نتوانسته اند به آن جامه ی عمل بپوشانند؟! اینان وحدت خانوادگی را نتوانستند حفظ کنند و تو چگونه ایشان را مبتکران وحدت عالم انسانی شان می خوانی؟ مگر میرزا حسینعلی نوری برادر عزیزش صبح ازل را "یا ایّها الحمیر[8]" (یعنی ای الاغ) نخواند؟! مگر همو برادرش را لقب "عجل[9]" (یعنی گوساله) نداد و در موارد زیادی از کتاب بدیع، به او بد نگفت و نارواها نسبت نداد؟ مگر با عزیه خانم خواهر خود، در نیفتاد؟!


    اینها و ده ها موارد دیگر در این زمینه همه و همه نشان دهنده ی بیهودگی و بی پایگی این به اصطلاح تعلیم بهائی است که بهائیان فراوان شعارگونه از آن سخن به میان می آورند. مگر همین عبدالبهاء نبود که با برادرش میرزا محمد علی موسوم به غصن اکبر درگیر شد و به جان هم افتادند و یکدیگر را دزد، ابلیس، مرکز نقض، شیطان ، مرکز نفی و... خواندند و ده ها تعبیر تند دیگر از این دست[10]؟! بعد هم مگر تو از روابط شوقی و اطرافیانش آگاه نیستی؟


    خلاصه... تو (که خود را در زمره ی روشن فکران می شماری) باید بیشتر تحقیق کنی و منصفانه به داوری بنشینی؛ زیرا مردم جامعه ی ما از نسلی که خود به دست خود برای تدارک آینده ای بهتر و روزگاری روشن تر پرورده اند، انتظاراتی دیگر دارند و این کوته فکری ها و کج اندیشی ها درست در خلاف جهت خواسته های منطقی آنان است. در عین حال، باید مرا ببخشی که زیاد صحبت کردم؛ ولی باز هم تکرار می کنم از آنجا که چندان به ادامه یی این مباحث با تو امید نداشتم، کوشیدم که لااقل یکبار هم شده بطور فشرده، یک سری مطالب مورد نظرم را در این زمینه با تو طرح کنم؛ باشد که مفید و مؤثر افتد.


    آرزو دارم همینطور که سریع حرف های مرا نوشتی، بروی و هرچه زودتر، ضمن تماس با افرادی که به قول خودت، آنان را توانمد و شایسته حلّ مشکلات اخیر می دانی، ره آوردی برای من و صدها انثال من (که مشتاقانه در انتظار دریافت پاسخ اینگونه پرسش ها هستیم) بیاوری.


    در این هنگام جلال کتاب هایش را جمع کرد و در کیفش گذاشت. فرهاد هم (که گفتی ساعت ها چنین لحظه ای را انتظار داشت) موقعیت را برای ختم جلسه بسیار مناسب دید و با خوشحالی خلاصی از این ورطه، از جا برخاست و ضمن خداحافظی نه چندان گرم، قرار فردا را گذاشت و به سردی از ما جدا شد. من و جلال هم با یکدیگر خداحافظی کردیم.


     در حالی که یک بار دیگر آنچه را در این نیم روز داغ برایم اتفاق افتاده بود در خاطره ام مرور می کردم، بر آن شدم که موقتاً ان فکرها را متوقف کنم و باز به مصداق: روز از نو، روزی از نو، به سراغ کتاب های درسی ام بروم و خود را آماده ی گذر از امتحانات پایان ترم کنم.



[1] - بقره : 191 - 192

[2] - مائده : 8

[3] - شاید خواننده ی عزیز در اینجا گمان برد که اگر چنین است و اسلام در عین حال، دستوراتی در قلع و قمع تجاوزکاران و نظائر آنان داده است، پس چرا به مطلب مشابهی از بهائیت در گفتگوهای پیشین اعتراض شد؟ باید وجه داشت که قبلاً نیز اشاره کردیم: اگر اسلام وحدت عالم انسانی را مطرح می کند، نه به مفهوم صلح کلّ و جنبه ی رؤیائی آن است تا بگوئیم: واقعیت ها را نادیده گرفته است و از این رو، ضروری است که چنین دستوراتی هم داشته باشد؛ اما بهائیان، با آن همه عبارات نقل شده در صفحات پیشین (که بر اساس آنها به قول خودشان، به اصطلاح پیام آوران صلح کلّ اند) که نباید عباراتی این چنین متناقض با آن حرف های پیشین خود داشته باشند!

[4] - عبدالبهاء، مکاتیب 3: 161 - 162

[5] - همان : 160

[6] - همان

[7] - همان: 212

[8] - بدیع: 174

[9] - اشراق خاوری، مائده آسمانی، 1: 64

[10] - شوقی ربانی، قرن بدیع، ج 3 (مواضع مختلف)



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/11/14 ساعت 08:25 توسط بابائی


                                    أین الجنة و النّار؟


    در اینجا جلال از کیفش یک جلد کتاب به رنگ آبی بیرون آورد. روی آن نوشته بود: مجموعه ی الواح مبارکه. آن را گشود و ورق زد تا به صفحه ی ۲۱۶ رسید. آنگاه جنین خواند: «أنتم (یا أحبّاءَ الله) كونوا سحاب الفضل لمن آمن بالله و آیاته و عذاب المحتوم لمن کفر بالله و امره». ای محبوبان خدا (ای بهائیان) بر مومنین به خدا و آیاتش، ابر رحمت و بر منکرین و مخالفین او، عذاب حتمی باشید.


    آیا این را هم می خواهی توجیه کنی؟ اگر می خواهی، چگونه؟ شاید مفهوم حقیقی عبارات تو را در تعریف وحدت عالم انسانی در این عبارت از زبان پیشوای بهائیان باید دریافت: قال أین الجنة و النّار؟ قل: الأُولى لقائی و الاُخری نفسک ایّها المشرک المرتاب!. گفت که بهشت و جهنم کجاست؟ بگو: بهشت دیدار و وصول به من است و جهنم و آتش، نفس توست ای مشرک شک کننده.[1]


    بد نیست بروی و رساله ی تسبیح و تهلیل[2] را (که از کتب مورد ونوق جامعه ی بهائی است) بخوانی، براساس دستور مندرج در آن (که در صفحه ی ۲۵ آمده است) بهائیان جملگی باید با دوستان میرزا حسینعلی دوست و با دشمنانش سخت دشمن باشند. آیا این هاست مفاهیم آن وحدت عالم انسانی؟! کدامیک را می خواهی توجیه کنی؟! جامعه ی بهائیت بر این نمونه ها و ده ها موارد مشابه آن چه پاسخی دارد؟


    در اینجا بود که من هم به سخن آمدم و خطاب به فرهاد گفتم: فرهاد عزیز، تو در آغاز سخن می گفتی که انسان ها همه بار یک دارند و برگ یک شاخسار؛ اما (اینطور که جلال با استفاده از مدارک معتبر بهائی می گوید) رهبران شما این چنین برخلاف گفتار سابقت سخن می گویند. جدّاً که این نوع مطالب سبب سرگردانی محققانی می شود که به قصد پژوهش، می خواهند واقعیت هائی را درباره ی اعتقادات شما دریابند. من فکر می کنم که اگر چنین باشد، تمام بهائیان باید یک بار دیگر در عقاید خویش تجدید نظر کلّی به عمل آورند.


    احساس کردم که فرهاد از این اظهارات من چندان خوشش نیامد و حقیقتش این است که به نظر می رسید چیزی هم برای گفتن ندارد. از این رو، همچنان به من خیره ماند؛ گویا پشیمان بود که چرا آن توجیه ناروا را کرد تا چنین گرفتاری ای را به دنبال داشته باشد! قیافه ی او دیدنی بود؛ مانند طاووسی شده بود که بدون توجّه به پاهای نازیبایش، مغرورانه گول ظاهر آراسته و پر و بال رنگین خویش را خورده و حال که به پاهایش چشم افکنده است، همه ی ابّهت و سرافرازی اش به خمودی و سرافکندگی تبدیل شده است.


    او دیگر آن فرهاد دقایق قبل نبود و من در دل (با همه ی خوشحالی که از رسائی و گیرائی کلام دوستم جلال داشتم) دلم به حال فرهاد سوخت. از این ناراحت بودم جوانی نورسته از بینش خویش دست بشوید و بی توجّه در صدد تبلیغ برآید که خود، آگاهی چندانی از واقعیّات آن ندارد و در عین اینکه می گوید: «تعصّب هادم بنیان انسانی است»، متعصّبانه در صدد ارائه ی القائات دیگران (و نه پژوهش های خویش) برآید.


    در همین افکار بودم که با اشاره ی مجدّد جلال به خودم آمدم. او می خواست توضیحاتی را از کتابی دیگر بخواند. بنابراین، چنین ادامه داد: فرهاد، تو اگر به همین نوشته ها یا حافظه ات مراجعه کنی، به یاد خواهی آورد که قرآن از مشرکین چگونه سخن گفت؛ همان ها که از گروه های بسیار خطرناک در قبال مسلمانها بودند و به یاد داری که کتاب دینی ما با چه تساهل و سعه ی صدری، در مورد آنان سفارش می کند؛ ولی حال بیا و بشنو که رهبر و مرشد جامعه ی بهائیت، یعنی همان آقای حسینعلی بهاء، درباره ی همین مسأله چگونه داد سخن می دهد: «ثمّ اعلم بأنّ الله حرّم على أحبّاء الله لقاءَ المشرکین و المنافقین». پس بدان که خداوند بر بهائیان حتی ملاقات مشرکین و منافقین را حرام کرده است. این را از صفحه ی ۷۰ جزء اول کتاب رحیق مختوم اشراق خاوری خواندم.

   

    لابد می دانی که از جمله ی این مشرکین ما دو نفر هستیم که در مقابل تو نشسته ایم و به نظر می رسد که حضور تو در جمع ما برخلاف دستورات دینی توست؛ زیرا همین نویسنده در صفحه ی ۵۹۵ می نویسد: «حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفه ی حمراء مذکور و مسطور». وقتی بنا به اعتقاد بزرگانتان، ما شیعیان از جمله ی مشرکین سرسخت عالمیم، دیگر تکلیف نامسلمانان و بی دینان هم روشن خواهد شد که در این طبقه بندی، در کجا جای دارند!


    بعد از شنیدن این توضیحات، فرهاد بار دیگر لب به سخن گشود. اما به خوبی پیدا بود که با زحمت فراوان صحبت می کند. مرتّباً آب دهان را فرو می داد و مانند غریقی که در آخرین دقائق حیات و پیش از غرق شدن، می کوشد تا به وسیله ای برای نجات خویش، چنگ اندازد، چنین گفت: آقا جلال! تو که این چنین عالمانه از کتاب های ما صحبت می کنی و به خیال خود، مطالبی متناقض با وحدت عالم انسانی ردیف کرده ای، آیا هیچگاه قرآن را از سر تا به پا خوانده ای؟ چرا شما مسلمانان به قول ضرب المثل معروف کور خویش و بینای مردمید؟


    تو به من اعتراض می کنی که حضرت بهاءالله ملاقات با مشرکان را حرام کرده اند؛ غافل از آنکه قرآن شما قتل مشرکان را واجب دانسته است و تو از این مسئله دفاع می کنی و به آن می نازی! آیا همین است روح حقیقت جوئی که مرتباً أز آن دم می زدی؟ مگر تو در قرآن نخوانده ای: «همه ی مشرکان را بکشید»[3]؟ آیا در باره ی همین مشرکین در قرآن ندیده ای که می گوید: «ایشان را (هر جا که یافتید) بکشید»[4]؟! اگر بخواهم از این سری آیات قرآن برایت بخوانم، ده ها نظیرش را می توانم ارائه دهم. چطور است که تو به این کُشت و کشتارها اعتراضی نداری؛ امّا برای آنکه رهبران ما ملاقات با اینان را تحریم کرده اند. این چنین جار و جنجال راه می اندازی؟!


     سخن فرهاد اوج گرفته بود و گفتگو کم کم به فریاد نزدیک می شد. دریافت من این بود که او می خواهد کمبود یا نبود منطق خویش را ہا احساسات تند و بلند سخن گفتن و داد و فریاد رأه انداختن جبران کند. تا جائی که این سر و صدا موجب جلب نظر بعضی از دانشجویان حاضر در سالن شد. در اینجا، جلال به میان آمد و به آرامی گفت: فرهاد عزیز، تو هم کمی آرام باش و بیهوده خود را رنج نده. چرا توجّه نداری؟! اول تو بودی که به عنوان یک طرح نو، مسئله ی وحدت عالم انسانی را پیش کشیدی، پیشوایان توند که در این زمینه می گویند: الیوم مقرّب درگاه کبریا نفسی است که حتی ستمگر بیچاره را دستگیر شود و خصم لدود را یار ودود.[5]


    شمائید که می گوئید: «همّت بر آن گمارید که سبب حیات و بقا و سرور و فرح و راحت و آسایش جهانیان گردید؛ خواه آشنا و خواه بیگانه؛ خواه مخالف و خواه موافق». [6]کتاب های شما می گوید: «تا توانید با یکدیگر عشق ورزید و هم دگر را پرستش نمائید و با بیگانگان نیز آمیزش نمائید و هر ملحد عنودی را پرورش نمائید».[7] سرانجام رهبران شمایند که توصیه می کنند: «احبّای الهی باید مظاهر رحمت عامّه باشند و مطامع فیض خواص؛ مانند آفتاب بر گلشن و گلخن هر دو، بتابند و به مثابه ی ابر نیسان، بر گُل و خار هر دو بارند».[8]


     سخن من این است: از رهبران شما که این چنین مطالبی را عنوان می کنند و برخلاف عقلانیت و فطرت انسانی، اینگونه با بی تفاوتی در مورد انسان ها اعمّ از نیک و بد، گُل و خار، وَدود و عَنود و مؤمن و مُلحد صحبت می دارند، عجیب است که (بر اساسی عباراتی که قبلاً برایت خواندم) این چنین بی رحمانه (و در عین و حال متناقض با مطالب اخیر) در باره ی مشرکین و منکرین حسینعلی بهاء و بهائیت سخن بگویند و اظهار عقیده کنند.


     جلال در اینجا رو به من کرد و گفت: دقّت کن، ببین چقدر جالب است! آقایان می گویند: وحدت عالم انسانی از ابتکارات ماست و در اسلام از آن خبری نیست؛ اما وقتی می گوییم رهبران بهائیت برخلاف این ادّعا داد سخن داده اند، می گویند: این چنین عبارات و مطالبی در اسلام نیز هست؛ غافل از اینکه خودشان قبلاً اسلام را فاقد آن طرح دانسته و این را از مختصّات بهائیت دانسته بودند! خوب، اگر چنین است که دیگر جای اعتراضی بر قرآن و اسلام نیست و عنوان کردن مطالبی نظیر آنچه فرهاد از قرآن خواند، در این زمینه موردی ندارد.


    بعد رو به فرهاد کرد و گفت: البته تو خیال نکنی که با آن آیات مقطّع که خواندی، حرفت را به ثبوت رساندی؟ آنها را پاسخ خواهم داد؛ ولی حالا نظرم بر این است که تو بدانی چگونه راه را خلاف رفته ای. فرهاد! متأسّفم که باز هم بگویم: در این زمین نیز بلندگوی عقائد دیگران شده ای و اگر این زحمت را به خود داده بودی و خودت قرآن را می خواندی، متوجه می شدی واقعیّت این نیست که گمان برده ای. در این موقع، جلال قرآن را از کیف خود بیرون آورد و گفت: آیه ای اوّلی که تو خواندی در سوره توبه است. من هم همان آیه را مجدّداً می خوانم؛ منتهی با این تفاوت که کمی دنباله ی آیه را نیز می خوانم و ترجمه می کنم: "قاتلوا المشرکین کافه کما یقاتلونکم کافه" با مشرکین بطور گروهی کارزار کنید؛ چنانکه آنها با شما بطور گروهی نبرد می کنند.[9]


    آیا به نظر تو این حرف غلط است؟ کدام منطق عقلی اجازه می دهد مردمی که مورد حمله قرار گرفته اند، بی هیچ عکس العمل و اقدامی، بایستند و کشته شوند و دَم برنیاورند؛ به استناد اینکه ما به وحدت عالم انسانی معتقدیم؟!


    این اختلاف منطق علم و عقل است و چنین وحدتی برای عالم انسانی هیچگاه خواسته ی اسلام و مسلمان ها نبوده و نیست؛ زیرا برخلاف فطرت و نهاد بشری است. قرآن کریم می فرماید: با آنان که به جان شما افتاده اند و با شما می جنگند، کارزار کنید. آیا این نادرست است؟! اگر آیه، بی جهت و ابتدا به ساکن و بی هیچ ضرورت، قتل مردمی را دستور داده بود، تازه جای بحث و گفتگو و بررسی دقیق داشت؛ ولی ملاحظه کن که مربّیان تو و صدها جوان ساده دل نظیر تو که این مطالب را از آنها تعلیم می گیرند. چگونه دانسته و ندانسته مرتکب خیانت می شوند و کلام خدا را تقطیع می کنند تا منظور واهی خویش را ثابت کنند! زهی بی عدالتی!...

ادامه دارد...



[1] - اشراقات: ۶۸

[2] - اثر عبدالحمید اشراق خاوری.

[3] - توبه: ۳۶

[4] - بقره: ۱۹۲

[5] - عبدالبهاء، خطابات ۱: ۴۰

[6] - عبدالبهاء، مکاتیب ۲: ۲۰۶

[7] - همان: ۱۰۷

[8] - همان: ۲۰۶

[9] - توبه: ۳۶



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/11/8 ساعت 08:32 توسط بابائی

                                                        نار و کوثر


     به هر صورت، جلال در دنباله ی صحبت هایش چنین افزود: فرهاد عزیز، تو ببین که آئین ما چقدر جالب برادری و برابری انسان ها را به طور قاطع و صریح اعلام می کند! آنجا که می فرماید: انسان از روزگار آدم تا امروز چونان دندانه های شانه با یکدیگر برابرند».[1]


    برای اینکه بدانی اسلام گذشته از محدوده ی مسلمانی، برای مطلق انسان ها (تنها به لحاظ این که آدمی اند) ارزش قائل است به این سخن رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم گوش بده که فرمود: «سرآغاز خرد بعد از پذیرش دین، دوستی با همه ی انسان هاست و محبّت ورزیدن به ایشان و گزینش نیکی ها برای همه ی آنان؛ اعمّ از نیکوکار و بدکار».[2] این بیان عالی ارزشمندی انسان ها، بدون توجّه به طبقه بندی آنان به نیک و بد است که پیشوای گرامی الهی ما مطرح می فرماید. پس آقای عبدالبهاء در این راه پیشگام نیست.


     شاید بدانی که یکی از بدترین طبقات مورد سرزنش قرآن، مشرکانند؛ آنان که حق را زیر پای گذاشته و از پذیرش خدای واحد سر باز زده اند و برخلاف منطق علم و عقل با خداپرستان به ستیز پرداخته اند؛ اما قرآن کریم (هنگامی که در باره ی همین اهل شرک سخن به میان می آورد) چنین می فرماید: "ای پیامبر، اگر مشرکی به تو پناهنده شد، او را در پناه خود گیر تا کلام پروردگار را بشنود. آنگاه او را به محل ایمن خودش برسان. یعنی او را تا نقطه ای که از تعرّض مصون باشد. به سلامت همراهی کن".[3]


     انصاف بده که آیا تعابیری زیباتر از اینها که شنیدی، در مسئله ی مورد بحثمان می توان سراغ داد؟ خصوص آنکه این عبارات و صدها نظیرش در محیطی، به لحاظ فرهنگ اجتماعی، منحطّ و خفقان آور بیان شده باشد!


     در جامعه و دورانی که تمامی ارزش های والای انسانی لگدکوب شده بود، این بیانات تنها ایده های خشک و نارسا و قالب های تهی از محتوی نبود؛ بلکه به زودی، فرهنگ و مدنیّتی جهانگیر براساس همین تعالیم پی ریزی شد که مدّت های طولانی جوامعی از مردم جهان در پرتو این راهنمائی های ارزنده، زندگی انسانی به مفهوم واقعی داشتند و از آن زمان که از آنها روی برتافتند، یک یک گریبان گیر مشکلات بنیان کنی شدند که

                   شرح این هجران و این سوز جگر          این زمان بگذار تا وقت دگر


     بگذریم. اگر بخواهم سخنم را در این زمینه تعقیب کنم، به این آسانی ها به پایان نخواهد رسید. از این رو فرهاد جان، فعلاً به همین چند نمونه ی مختصر قناعت می کنم؛ به این امید که توانسته باشم برای تو ثابت کنم که وحدت عالم انسانی به مفهوم اصیل و با رعایت جنبه ی واقعی آن، نه به صورت رؤیا و صرفاً در قالب کلماتی به ظاهر زیبا، طرحی نو و ابتکاری تازه برای جامعه ی انسانی نیست؛ بلکه موضوعی است که در ناربخ سابقه ی طولانی داشته و پیامبران الهی اولین طرّاحان آن بوده اند و برای این مسأله در دیانت اسلام و در زمینه ی عملی کردن آن، کار فراوان صورت گرفته است.


      فرهاد خاموش در خود فرو رفته بود. خوشبختانه در این مذت کم، کسی مزاحم ما نشد. جلال (که سکوت فرهاد و اشتیاق مرا دید) به ادامه تشویق شد: ... به یاد داری که ساعتی پیش و در آغاز این گفتگو، برایت روشن کردم که این نکته یعنی "عدم اختصاص این تعالیم از جمله وحدت عالم انسانی به بهائیت" عیناً واقعیتی است که یکی از پیشوایان شما هم صریحاً بدان اعتراف می کند؛ هر چند در یک طرّاحی ناقص و نارسا و ناآگاهانه، می گوید: باید همّت را بگماشت تا بی خردان از تعصّبات جاهلیّه ی دینی و جنسی و اقتصادی و حتی وطنی نجات یابند از جمیع قیود آزاد گردند و به وحدت عالم انسانی تعلق تام یابند.[4] به راستی، آیا اندیشیده ای که این طرح تا چه حد واقعی و در دسترس و با واقعیات خارجی منطبق است؟!


      سخن جلال که به اینجا رسید، متوجّه شدم فرهاد خیال رفتن دارد. من هم به سرعت برای جلوگیری از عزیمت او، فوراً برنامه ی ناهار را جور کردم تا سبب ماندن بیشتر فرهاد شود و این خود، موجب شد که اوّلاً در این فرصت، کمی از ناراحتی فرهاد کاسته شود و ضمناً عاملی بود که می توانست به ادامه ی بحثمان نیز کمک کند. اتفاقاً همین هم شد که من تصوّر می کردم. بعد از ناهار مجدّداً جلال رشته ی سخن را به دست گرفت و گفت:


     خوب بچه ها، ظاهراً ناهار فرصتی برای تجدید نیرویمان بود؛ هم برای من که باز هم خیال سخن گفتن دارم و هم برای شما به خصوص تو فرهاد عزیز که می بینم قسمت های زیادی از حرف های مرا نوشته ای و چون قصد مراجعه و پرسش داری، قبلاً باید بگویم که بخش اخیر صحبتم به مراتب برای تو جالب تر خواهد بود، زیرا من می خواهم با یک مرور سریع و گذرا و اجمالی بر بعضی آثار بهائی این را به اثبات برسانم که اساساً در بهائیت، یک سلسله عبارات وجود دارد که صریحاً همین وحدت عالم انسانی ادّعائی را هم نقض می کند و من تا این زمان که با تو سخن می گویم، با بسیاری از مبلّغین بهائی این مطلب را مطرح کرده ام که متأسّفانه جوابی روشن نیافته ام. از این رو، بر آن شده ام که همه جا بگویم: بهائیت همانند سکّه ای دو روست که هر دو روی آن با یکدیگر به سختی در تناقض و تعارض اند. برای اینکه تو نیز بر این ستیز جاری، آگاهی یابی، بد نیست به مطالبی که بعد از این برایت می گویم بیشتر توجه کنی.


     آقا فرهاد، شاید باور نکنی، اول کسی که در بهائیت برخلاف جهت وحدت عالم انسانی حرکت کرده است همان پیشوائی است که شما صدور این تعالیم را به او نسبت می دهید. مقصودم جناب میرزا حسینعلی نوری است؛ همان کسی که وی را حضرت بهاءالله می خوانند. تو حتماً در جلسات و محافل بهائی هنگام خواندن مناجات بوده ای و در این صورت، کتاب "ادعیه ی حضرت محبوب" را خوب می شناسی، در ص ۱۹۶ این کتاب، در لوح احمد، از قول این پیشوا چنین آمده است: "كن كشعلة التار لأعدائی و كوثر البقاء لاحبّائی" بر دشمنانم همچون شعله های آتش، سوزاننده و بر دوستانم چون چشمه ی آب، دوام بخش باش. آیا این است مفهوم آن عبارات دلفریبی که تو در آغاز گفتگویمان، به نام یک طرح نو برای جهان پُرآشوب، از آن دّم می زدی؟ آیا "همه باریک دارید و برگ یک شاخسار" همین است و بس؟ یا بالعکس، ملاک دسته بندی در برخورد، دوستی و دشمنی با پیشوای بهائیان است؟!


     در اینجا، فرهاد به میان سخن جلال آمد و گفت: جلال، متأسّفم که باید صریحاً به تو بگویم که بسیار متعصّبی و برای اثبات یک مطلب واهی، حاضری حتّی عبارات را هم نا صحیح معنی کنی تا موضوعی را به خیال خودت ثابت کنی! تو در معنی عبارتی که خواندی، اعمال غرض کردی، حسینعلی بهاء خطاب به احمد در این لوح می فرماید: تو برای دشمنان من چونان چراغ راهی شعله افروز باش و مانند پرتو آتش راه اینان را روشن کن و همانند شعله ی آتش جان بخش برای کسانی باش که در برودت اعراض و انکار من افتاده اند.


     تو به این سادگی، عبارت را به خیال خودت ترجمه می کنی و بعد هم به ما و عقائدمان افترا می بندی! آیا این از انصاف به دور نیست؟! آیا این است رسم مسلمانی؟ به فکر افتادم و در چھره ی جلال خیره ماندم. سایه ی کدورتی عمیق در چهره اش به چشم می آمد. از خود پرسیدم: به خاطر صحّت مطالب فرهاد است؟ با آنکه رشته ی تحصیلی ام ادبیات نبود، به خوبی دریافته بودم آنچه را فرهاد به جلال نسبت می داد، عیناً در مورد خودش صادق بود که عبارتی به این سادگی را این چنین به دلخواه به ترجمه و تفصیل کشانید. در همین افکار بودم که جلال با آغاز مجدّد صحبتش مرا به خود آورد.


     فرهاد عزیز، به قول معروف: جانا سخن از زبان ما می گوئی. آیا من در ترجمه ی عبارت دست بردم یا تو بودی که برخلاف دستور پیشوایانت (که ابواب تأویل و تفسیر را مسدود کرده اند و فرمان داده اند به صریح عبارات و معنی مصطلح قوم توجه کنید[5]) به خیال خود آن عبارت را ترجمه و تفسیر کردی. البته من تو را در این برداشت غلط چندان هم مقضر نمی بینم؛ زیرا با کمال تأسّف باید بگویم که شما جوانان بهائی، بدون هیج تحقیق ریشه ای، معمولاً بلندگوی عقائد و نظرات دیگران شده اید. هر آنچه را در جلسات تبلیغی و احتفالات فرا می گیرید، بدون چون و چرا می پذیرید و در خارج، تحویل این و آن می دهید؛ حال آنکه این شرط تحری حقیقت نیست.


     تو باید بدانی واژه های نار و کوثر دو لغت عربی و هر دو از اصطلاحات متون اسلامی است و در معنی کاملاً با یکدیگر مخالفند، اوّلی سمبل عذاب و دومی نشانگر لطف و رحمت الهی است. از طرفی، اعدا و احبّا نیز دو لغت عربی است که به معنی دشمنان و دوستان و متضادّ یکدیگرند. در این عبارت کوتاه برای دو طبقه ی متضادّ، دو پاداش متضادّ (در عین حال، متناسب با هر یک) بیان شده است؛ برای اعدا، نار و برای احبّا کوثر، این را به هر که مختصری زبان عربی بداند نشان دهی، این چنین ترجمه خواهد کرد که من برایت گفتم. نمی دانم «شعله افروز راه»، «شعله ی جان بخش» و «آتش برودت اعراض» و ... را تو از کجای این عبارت کوتاه بیرون آوردی؟! به خصوص اینکه بنا به گفته ی پیشوایت در کتاب اقدس، صفحه ی ۱۰۲، با این گفتار، خویش را در زمره ی تحریف کنندگان به اصطلاح کلام خدا قرار دادی؛ زیرا او در این کتاب می گوید: إنّ الذی یأوِّل ما نزل مِن سماء الوَحی و یُخرجه عن الظّاهر إنّه مِمَّن حرّف كلمة الله العلیا و کان من الاخسرین فی کتابِ مبین. هرکس آنچه را از آسمان وحی نازل شده تأویل و معانی آن را از ظاهر آن خارج کند، در شمار آنهائی است که کلام بلند پایه ی پروردگار را دگرگونه کرده اند و در کتاب مبین، از زیانکاران است.


     تاسّف من از این است که تو با عنوان کردن آن توجیهات ناروا، به گفته ی مکتب عقیدتی خود، بیهوده در زمره ی زیانکاران و آنان که کارشان واژگون کردن کلام خداست قرار گرفتی! از اینها گذشته تو خیال کرده ای در سرتاسر آثار بهائی همین یک مورد ناقض وحدت عالم انسانی است که اگر توجیه کنی، دیگر راحت خواهی شد و مطلب تمام می شود؟ حالا که سخن به اینجا رسید، بد نیست به چند نمونه ی دیگر از این ردیف مطالب توجّه کنی تا دیگر از این سلسله توجهات بی مورد درگذری.

ادامه دارد...



[1] - بحارالانوار، 22: 348

[2] - المحجة البیضاء، 3: 364

[3] - توبه 6

[4] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳۱۷:۳.

[5] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۲: ۲۴۷ - ۲۴۸: الیوم تكلیف جمیع یاران الهی در بساط رحمانی این است که ابواب تأویل و تلویح و تشریح را به کلّی مسدود نمایند. کلمه ای از تلویح و تأویل و تشریح نیفزائید. و به صریح عبارت این عبد اکتفا نمائید و به قدر خردلی تجاوز ننمائید.

    در همین زمینه، پدر وی، میرزا حسینعلی بهاء هم اظهار می دارد: الیوم به نصّ نقطه بیان (روح ماسوی فداه) حرام است بر مستظلّین شجره ی بیان که حرفی از کلمات الله را تأویل نمایند و یا تفسیر کنند، چه که احدی مطّلع نه، مگر نفس ظهور (میرزا حسینعلی نوری، کتاب بدیع: ۲۱)



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/11/5 ساعت 08:29 توسط بابائی


                                       الفضل للمتقدّم

    فرهاد چنان محکم صحبت کرد که راستش من اندکی ترسیدم. از طرفی هم، سخت آزرده خاطر شده بودم و با خود می گفتم: درست است که چه بسا کسی در دین خود، داناترین نباشد؛ امّا آیا این منطقی است که انسان در صدد معرّفی و تبلیغ فکری برآید؛ آن وقت تا از او یکی دو سؤال می شود، به عذر بی اطّلاعی بگوید: می روم و از بزرگترم سؤال می کنم؟ آخر چرا تا وقتی خود، آن را به درستی نشناخته است، در صدد ارائه اش به دیگران براید؟

 

    به هر صورت، فرهاد می کوشید تا طوری وانمود کند که سخنان جلال به سهولت پاسخ داده خواهد شد؛ ولی من احساس کردم که بیشتر به خاطر من این ژست را به خود گرفته است و به نظر می رسد که لااقل نمی خواهد من به بی پایگی حرف ها و حرکت هایش در این گفتگو آگاهی یایم. بار دیگر جلال رشته ی سخن را به دست گرفت: فرهاد خان عزیز! متأسفم... با اینکه شما بنا به رهنمود پیشوایتان می گوئید: در موضوعات باید "تحرّی حقیقت" و حقیقت جوئی کرد و قبل از تحقیق کامل، نباید چیزی را پذیرفت، درعین حال، تو به هیچ وجه به این قانون عامل نیستی! با این همه، مانعی ندارد. بد نیست حال که خیال مراجعه به بزرگانتان را داری، من مطالب دیگری نیز در این زمینه دارم؛ اجازه بده آنها را هم برایت مطرح کنم.

 

    همان طور که در آغاز گفتگو، از یکی از کتاب هایتان برایت خواندم، قرآن و پیشوایان اسلام قرن ها پیش موضوع وحدت عالم انسانی را مطرح کرده اند؛ آن هم با نقشه ای عالمانه و اجرائی برای پیاده شدن این طرح. همه می دانند که اسلام، در یک گام عملی، سیّد قرشی و سیاه حبشی و سلمان پارسی را، بدون توجّه به امتیازات موهوم آن روزگاران، در کنار هم و در یک صف واحد قرار داد و در یک خطاب به سراسر جهانیان اعلام کرد: «ای انسان ها! ما شما را از یک پدر و مادر آفریدیم و به قبیله ها و ملت ها (ی مختلف) تقسیم کردیم تا یکدیگر را بشناسید. به درستی که گرامی ترین شما نزد پروردگار، پارساترین شماست».[1]

 

    فرهاد جان، می بینی که قرآن همه ی آدمیان را در یک ردیف قرار داده است و تنها وجه برتری آنان را بر یکدیگر پروا پیشگی و پرهیزگاری می داند. قرآن برای عموم انسان ها (با صرف نظر از اینکه دارای چه دین و مذهبی باشند) ارزش قائل است؛ مگر آنکه خود کفر و نفاق پیشه کند. کتاب خدا قرآن کریم می فرماید: "هر کس رشته ی حیات انسانی را (بی آن که به کیفر باشد) قطع کند، گوئی تمام انسان ها را نابود کرده است و آنکه یک تن را حیات بخشد، به سان این است که جهانیان را هستی بخشیده است".[2]

 

    ملاحظه می کنی که قرآن ارزش هر فرد بشر را معادل تمامی جامعه ی انسانی به حساب آورده است؛ البتّه به حکم قصاص، به ازای یک تن، یکی مجازات می شود.

 

    دوست عزیز، قرآن در گامی دیگر و در کادری محدودتر، با اهل کتاب صحبت می دارد و ایشان را به سوی وحدت از راه دقّت و توجّه به مشترکات در عقیده، دعوت می کند: "بگو: ای اهل کتاب، به سوی آنچه میان ما و شما مشترک است بیائید: جز خدا، معبودی دیگر را نپرستیم و به او شرک نورزیم و یکدیگر را به خدائی نگیریم".[3]

 

    اگر بخواهم در این زمینه با تو مفصّل صحبت کنم، گفتگویمان به درازا خواهد کشید. فقط می خواهم به طور اجمال بگویم: آنچه در ذهن و فکر تو به نام تعالیم نو و ابتکاری القا شده است، از جمله همین وحدت عالم انسانی، نه تنها تازگی ندارد، بلکه تجدید همان فرموده های قرآن کریم و پیشوایان اسلام است که در قالب های جدید؛ اما پیچیده و نامأنوس، ارائه گردیده است و از این رو، در واقع به تخریب اذهان نزدیک تر است تا تجدید ادیان و اگر اینگونه آموزه ها نشانه ی ارزشمندی مکتبی می شود، ناچار و به دلیل "الفضل للمتقدّم"، باید سراغ بنیانگذار این ها برویم. پیامبر ما بارها می فرمود: «عرب را بر عجم و پارسی را بر تازی و سیاه و سفید را بر یکدیگر، جز به پرهیزگاری، هیچ برتری نیست».[4]

 

    اگر می خواهی مفهوم واقعی و در عین حال عملیِ وحدت عالم انسانی را بیابی و بدانی که اسلام تنها ایده ای نارسا و خشک و عباراتی توخالی نیست؛ بلکه هرجا صحبت کرده، طرح ها و نمونه های عملی جالبی نیز ارائه داده است، بد نیست به فرمان گُهربار امیرالمؤمنین علیه السّلام به مالک اشتر (آن هنگام که وی را به استانداری مصر می فرستاد) توجّه کنی تا حقیقت بر تو جلوه ی بیشتری نماید. ان حضرت خطاب به مالک درباره ی مردم مصر و تقسیم بندی آنان در عهدنامه ی خویش می نویسد: «مالک...! مردم دو گونه اند: یا برادران دینی تواند یا همنوعان تو"[5] و نیز می نویسد: «باید که قلب تو را پوششی از مهر و محبّت و لطف نسبت به تمامی مردم فراگیرد. چونان چونان درندگان، به آنان زیان مرسان؛ به طوری که خوردن آنان را غنیمت شماری».[6]

 

    فرهاد عزیز، باور کن هر چه می خواهم حرفم را در این زمینه قطع کنم، دلم راضی نمی شود؛ گو اینکه وقت ناهار است و از طرفی دیگر، هنگامه ی امتحانات؛ اما هم ناهار را می شود دیرتر خورد و ظاهراً یکی دو ساعت صرف وقت هم ضرری به درسی نمی زند؛ زیرا من بعید می دانم که دیگر بتوانم این صحبت ها را در این سطح با تو ادامه بدهم. از این رو، دلم می خواهد که امروز مفصّل تر با تو صحبت کنم.

 

    حرف های جلال گُل انداخته بود و مرتّباً سخن می گفت و همراه با صحبت های او، من بودم که گُل از گُلم می شکفت و به عکس من، فرهاد سخت گرفته به نظر می آمد. در عین حال، مطلبی برای من از بیانات اخیر جلال تولید ابهام می کرد و آن این بود که او در طول گفتگو، چند بار به فرهاد گفت: بعید می دانم که دیگر بتوانم این صحبت ها را با تو ادامه دهم و همین را عاملی برای ادامه ی سخن قرار داده بود.

ادامه دارد...



[1]- حجرات ۱۴

[2] - مائده ۵

[3] - آل عمران 65

[4] - بحارالانوار، 22: 348

[5] - نهج البلاغه، نامه ی ۵۳

[6] - همان



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/10/29 ساعت 08:44 توسط بابائی

                                        تماس با بزرگان

    سخن که به اینجا رسید، فرهاد سخت عصبانی به نظر می رسید؛ به عکس من که بی نهایت خوشحال بودم. زیرا مساله ای را که مدّت ها ذهنم بدان مشغول بود، این چنین به سهولت حل شده می دیدم. ضمن اینکه از تسلّط جلال هم بدان مطالب شگفت زده شده بودم. در عین حال، پس از پاسی اندیشیدن، به زحمت به زبان آمد و گفت: دوست عزیز، اجازه بده که بی پرده بگویم: سخت تنها به قاضی رفته ای و اگر آشنائی بیشتری با متون بهائی داشته باشی، هیچ گاه این چنین یک طرفه قضاوت نخواهی کرد؛ زیرا رهبران خردمند ما با بینش الهی خویش، چنان طرح های عالمانه ای برای عملی شدن این موضوع داده اند که در حدّ خود بی نظیر است؛ مثلاً حضرت عبدالبهاء در جلد سوم کتاب مکاتیب خود، در این باره رهنمود داده اند...

 

     در این موقع، جلال همان جلد مکاتیب را (که در کیف داشت) بیرون آورد و به دست فرهاد داد. وی که شاید انتظار چنین صحنه ای را نداشت و به نظر می رسید تا کنون این کتاب را ندیده است، به هر زحمتی بود، پس از دقایقی چند... و ورق زدن نسبتاً طولانی و پس و پیش رفتن مکرّر... قسمتی از آن را چنین خواند: بیگانگان را مانند آشنا معامله نمائید و اغیار را به مثابه یار نوازش فرمائید. دشمن را دوست ببینید و اهرمن را ملائکه شمارید. جفا کار را مانند وفادار به نهایت محبت رفتار کنید و گرگان خون خوار را مانند غزالان ختن و ختا مشک معطّر به مشام رسانید.[1]


     حال دیگر نوبت من است که به تو بگویم: آقا جلال! چرا شما و دوستانتان (که این مطالب را به شما می آموزند) آثار ما را به طور جمعی مطالعه نمی کنید و این چنین غیر منصفانه و براساس غرضں و تعصّب، سخن می گوید؟! در این موقع که صدای فرهاد اوج می گرفت، جلال دوباره به میدان سخن آمد و گفت: فرهاد عزیز! بد نیست که قسمتی از صفحات دیگر همین کتاب را هم من برای تو بخوانم تا بهتر معلوم شود که چه کسی تنها به قاضی می رود و از روی تعصّب سخن می گوید و نادانسته بلندگوی القائات دیگران می شود. در این جا آمده است: با شخص ظالم و یا خائن و یا سارق نمی شود مهربانی نمود؛ زیرا مهربانی سبب طغیان او می گردد نه انتباه او. کاذب را آنچه ملاطفت نمائی بر دروغ می افزاید. مثلاً اگر گرگی را رأفت و مهربانی نمائی، این ظلم به گوسفند است.[2]

 

    از این حضور ذهن جلال بسیار متعجب بودم که چقدر به جا و با تسلّط نسبت به مدارک و کتب بهائیان، سخن می گوید و در دل، این همه آمادگی او را تحسین کردم. بد نیست که یادآور شوم: من چندان حافظه ای ندارم که این مطالب را عیناً با خصوصیّات دقیق بتوانم ثبت و ضبط کنم آن روز فقط به نوشتن کلّیات و شماره ی صفحات کتب مورد استفاده و استناد، قناعت کردم و وقتی تصمیم گرفتم جریان این گفتگو را برای شنا بنویسم، مجبور شدم بار دیگر به جلال مراجعه و نوشته هایم را با نظر او و تطبیق مدارک نقلی با کتب اصلی تنظیم کنم و برای این کار ساعت ها وقت او را گرفتم. او هم الحق و الانصاف هیج مضایقه ای نکرد و هر کاری را که در این باره می توانست و لازم می دید، برای باروری هرچه بیشتر این گزارش انجام داد...

 

    بگذریم. جلال متن فوق را یک بار دیگر هم خواند و از فرهاد پرسید: خلاصه، تکلیف کار را روشن کن که کدامیک از این دو طرح، قابلیّت اجرا دارد و باید عملی شود؟ فکر نمی کنی که در میان این دو عبارت کاملاً متناقض، آدم سرگردان و حیران باقی می ماند و نمی داند که سرانجام کدامیک را باید انتخاب کند؟ به من جواب بده: این به کدام مطلب درست است که انسان، ظالم و عادل را به یک دید بنگرد؟ آیا نظامی که خادم و خائن را در رتبه ی هم قرار می دهد. قابلیّت اداره ی انسان ها را دارد. با این خوش بینی های واهی جز تخطئه ی همه ی ارزش های مالی انسانی، ثمره ای به دنبال دارد؟! آیا نباید واقع بین بود و یار و اغیار و اهرمن و ملائکه را (درست آن طور که هستند) و مطالعه کرد؟! باید قبول کنیم که اساساً الگوهای نابخردانه ی «صلح کل»[3] جز پای مال کردن ارزش ها و ایجاد بدبختی برای جامعه بهره ای به بار نمی آورد.

 

     فرهاد جان، بالاخره امروز باید برای من روشن کنی که آیا در هر دوری، امر به الفت بود و حکم به محبت؛ ولی محصور در دایره ی یاران موافق بود نه با دشمنان مخالف؛ اما الحمدلله که در این دور بدیع اوامر الهیّه محدود به حدّی نه و محصور در طایفه ای نیست و جمیع یاران را به الفت و محبّت و رعایت و عنایت و مهربانی به جمیع امم امر می فرماید. حال احبّای الهی به موجب این تعالیم ربانی قیام کنند.[4]

 

     یا (چنانکه پیش از این اشاره شد) این نگاه واقع گرایانه ی همه ی ادیان به موضوع انسان و انسانیّت بوده است؟ جالب این است که هر دو نظر کاملاً متناقض در آثار شما به چشم می خورد؛ به طوری که انسان دچار حیرانی و سرگردانی می شود که کدامیک صحیح است! خلاصه فرهاد عزیز، انسان باید بکوشد که به لحاظ فکری، روی پای خویش بایستد و همواره در صدد تبلیغ تفکّراتی برآید که ابعاد گوناگون آن را به خوبی شناخته است و الاً اگر بلندگوی افکار ناشناخته ی دیگران شود و القائات بی دلیل دسته ای را بپذیرد، این چنین گرفتاری ها را نیز به دنبال خواهد داشت.

 

     باور کنید هیچ وقت این قدر خوشحال نبودم از این که اتّفاق ساده ای موجب شده است در صحنه ای که موافق و مخالف، هر دو به گفتگو نشسته اند شرکت کنم و از ثمرات مطالعات و تحقیقات آنها بهره گیرم؛ به خصوص که می دیدم مدارک و مآخذی از جامعه ی بهائیت در برابر من است که معتبر به نظر می رسد و مسلّماً به این سادگی در جای دیگری به دستم نمی افتد. به هر صورت، شادمان بودم و به قول معروف، در پوست خود نمی گنجیدم. در انتظار دنباله ی گفتگو لحظه شماری می کردم که فرهاد مجدّداً شروع به سخن کرد و گفت: جلال، فکر نکن که مطلب آن چنان است که تو تصوّر کرده ای. این مطالب همه پاسخ دارد و من به زودی ضمن تماس با بزرگانمان، جواب این سخنان را (که خیال کرده ای بنیان های عقیدتی مرا سست می کند) برایت خواهم آورد. گمان نکنی من بیدی هستم که با این مختصر بادها به لرزه در می آیم! همین فردا جوابش را خواهم آورد و تو خواهی دانست که این ها همه القائات دشمنان ما و آنهائی است که با این کارها، می خواهند در راه گسترش امر بهائی در مهد امرالله سنگ اندازی و مانع تراشی کنند و متأسّفم که با صراحت بگویم: تو هم در همین راه گام گذاشته ای.

ادامه دارد...



[1] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳، ۱۶۰

[2] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳، ۲۱۱ - ۲۱۲

[3] - به معنای منفی آن، یعنی همه کس و همه باورها را (اگرچه در جنگ هم و متضاد با هم) درست و حق دانستن؛ بی هیچ دافعه ای. وگرنه خیرخواه همه بودن و برای دیگران هدایت خواستن مفهوم مثبت و درستی است.

[4] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۱، ۳۰۵



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/10/26 ساعت 08:15 توسط بابائی

                                       سر میز ناهار


     فردا صبح، راهی دانشگاه شدم تا پروژه ای را که آماده کرده بودم به استاد تحویل دهم. بعد از انجام این کار (که مدّتی هم به طول انجامید) به طرف غذاخوری دانشگاه راه افتادم تا بلکه با یکی از دوستانم (که در ترم گذشته، این درس را داشته است) دیداری تازه کنم و کمی هم در مورد چگونگی امتحان... از او بپرسم؛ ضمن آن که با نزدیک شدن ظهر، غذائی هم بخورم.


    وارد سِلف شدم و به جستجوی چهره ای آشنا پرداختم. در گوشه ای از سالن، جلال و فرهاد را دیدم. احساسی کردم انگار در عالمی دیگر هستند و اصلاً به هیاهوی اطراف خود توجهی ندارند. جلوی جلال، چند کتاب روی هم ریخته بود که قیافه ی کتاب درسی نداشت و همین طور مشغول حرف زدن بود. گاه گاهی یکی از آنها را بر می داشت و مطالبی از آن را می خواند و بعد کنار می گذاشت.

 

     این منظره، بگونه ای جلب نظرم را کرد که اساساً از یاد بردم که چرا به این جا آمده ام قرار بود سراغ یکی از دوستانم بروم و در مورد پروژه و امتحان از او سؤال کنم و بعد هم ناهار بخورم؛ اما همه ی این ها را از یاد بردم و به طرف میزی که جلال و فرهاد نشسته بودند، راه افتادم. خیلی عجیب بود! می دانید چرا؟ چون اولین قسمت از سخنان آن دو را که شنیدم، در آن، "وحدت عالم انسانی" به گوشم خورد! ناگهان به یاد ماجرای مترو افتادم. حالا یادم آمد که عبارت "وحدت عالم انسانی" را اوّلین بار کجا دیده بودم، دیروز هنگامی که برای تحقیقات پروژه به سایت کامپیوتر دانشکده رفته بودم، جلال و فرهاد را در آنجا یافتم. فرهاد سایتی را به جلال نشان داده بود و هر دو مشغول صحبت در باره ی آن بودند، هنگامی گه از کنارشان می گذشتم، چشمم به مونیتور و عبارت "وحدت عالم انسانی" افتاده بود.

 

     به هرحال، با سابقه ای که از روحیّات جلال داشتم و این که او را پسر مطّلع و خوب و در عین حال دین داری می شناختم، با قدم های سریع، جلوتر رفتم. ضمن سلام و معذرت خواهی، گفتم: دوستان عزیز با این که فصل امتحانات است و همه به فراخور خود درگیری هائی داریم، راستش دیروز تا حالا، حوصله ام سرآمده؛ زیرا جمله ای را شنیده و دیده ام که از مفهوم واقعی آن چندان آگاهی ندارم منظورم همین "وحدت عالم انسانی" است. آن طور که از دور شنیدم موضوع سخن شما هم هست. مایل ام من هم پیش شما بمانم و در بحثتان شرکت کنم؛ شاید چیزی دستگیرم شود.

 

     جلال خیلی زود مرا پذیرفت ولی فرهاد کاملاً نشان می داد که چندان تمایلی به حضور من ندارد. گفتی که با نگاه یا به زبان بی زبانی فریاد می زد: تو دیگر کجا بودی که این جا پیدا شدی؛ البته اصلاً به رو نیاورد. به اعتبار تعارف و دعوت صمیمانه ی جلال، نشستم و به زودی همراه با آن دو، محیط و اطرافیانمان را به فراموشی سپردیم. تا آنجا که یادم است، فرهاد می گفت: دوست عزیز، آخر تو چه می گوئی؟ کیست که این تعالیم را ببیند و سر تعظیم فرود نیاورد؟ آیا غافلی که وحدت عالم انسانی چه جهشی در میان اجتماعات پراکنده ی بشری، با این همه آرای متشتّت، به وجود آورده است؟! تمام روشنفکران جهان (که امروز در پرتو دیانت بهائی زندگی می کنند) با دیدن این سر فصل و صدها نظائرش (که در آثار امری فراوان است) کُرنش کرده و ایمان آورده اند و امروز، به عنوان مشعل داران برادری و برابری انسان ها (همان انسان هائی که به تعبیر یکی از رهبران ما، همه بار یک دارند و برگ یک شاخسار) به گوشه و کنار جهان مهاجرت می کنند و توده های دردمند جهان را به سوی این تعالیم حیات بخش فرا می خوانند و...

 

     تازه فهمیدم که "وحدت عالم انسانی" مربوط به بهائیان است و به قول فرهاد، بزرگانی که بهائی شدند تنها در پرتو این تعالیم و از جمله وحدت عالم انسانی، چنین سعادتی را یافته اند!! خوشحال شدم که معمّا کم کم در حال حل شدن است. فرهاد مجدّداً شروع به صحبت کرد و این طور ادامه داد: جلال عزیز، تعصّب به خرج نده! بیا تا با هم در تأیید آن چه قبلاً گفتم، قطعه ای از عبارات یکی از بزرگان امر مقدس بهائی را در این زمینه بخوانیم تا یقین کنی که من سخنی به گزاف نگفته ام.

 

     فرهاد دست برد و از داخل کیفش یک جزوه ی کوچک کپی شده بیرون آورد. چند بار صفحات آن را ورق زد و جلو و عقب رفت و سرانجام، از قسمتی از آن، چنین خواند: جمیع می گفتند: تعالیم حضرت بهاءالله فی الحقیقة مثل ندارد. روح این عصر است و نور این قرن، نهایت اعتراض این بود. اگر نفسی می گفت: در انجیل هم شبیه این تعالیم هست، می گفتیم: از جمله ی این تعالیم وحدت عالم انسانی است. این در کدام کتاب است؟ نشان بدهید.[1] این تعالیم پیش از ظهور بهاءالله کلمه ای از آن در ایران مسموع نشده بود. این را تحقیق فرمائید تا بر شما ظاهر و آشکار شود.[2]


     فرهاد می خواست باز هم ادامه دهد که جلال با اشاره ای، او را به سکوت فراخواند و کتابی را از میان چند جلد کتاب که روی میز داشت، بیرون آورد و گفت: فرهاد جان، اجازه بده. این همان کتابی است که تو مطلب خود را به نقل از آن از روی آن جزوه ای کپی شده خواندی. چقدر خوب بود که دوستان بهائی (عوض اینکه نوشته های دست سوم و چهارم را بخوانند) به کتاب های دست اوّل و آثار اصلی رهبران خویش مراجعه می کردند و به اصطلاح، آب را از سر چشمه و قبل از کدر شدن آن بر می داشتند. آن وقت حقائقی بسیار برایشان معلوم می شد.


     مطلبی که تو خواندی از صفحه ی ۷۸ این کتاب بود. براساس آن، نویسنده اظهار داشته بود که وحدت عالم انسانی تنها و تنها از تعالیم مخصوصه ی بهائیت است؛ ولی بیا تا با هم چند جمله ای از مجلّد دیگر همین کتاب خطابات را که تحت عنوان «خطابات حضرت عبدالبهاء جزء اول» چاپ شده در صفحه ی ۲۱۰ بخوانیم که همین آقای نویسنده اظهار می دارد: جمیع مظاهر مقدّسه خدمت به حقیقت فرمودند و تعالیم کل (آنها) توحید عالم انسانی و الفت و محبّت و یگانگی (بود)

 

     ملاحظه می کنی که درست بر خلاف آنچه شما نقل کردید، در این جا ذکر شدہ آست. ولی آیا به همبین تنھا باید قناعت کرد؟ مسلماً خیر. ببین، باز در صفحه های ۲۱۳ - ۲۱۴ این کتاب هم چنین می خوانیم: جمیع انبیای الهی مظاهر حقیقت اند. حقیقت وحدت عالم انسانی است. انبیای الهی جمیعاً منادی حقیقت بودند.

 

     قیافه ی فرهاد پس از شنیدن این جملات، خیلی دیدنی بود. او که تا چند لحظه ی پیش با کمال اطمینان، وحدت عالم انسانی را از تعالیم مختصّ بهائیان خوانده بود. اینک به سادگی می دید پیشواى او برخلاف این ادّعا سخن گفته است، امًا جلال مهلت تفكر بیشتری به فرهاد نداد! بار دیگر همان کتاب قبلی را باز کرد و چنین ادامه داد: فرهاد جان، خوب است بار دیگر صفحاتی از این کتاب را با هم مرور کنیم، این مطلب را از صفحات ۱۸ - ۱۹ آن برایت می خوانم: جمیع انبیای الهی در وحدت عالم انسانی کوشیدند و خدمت به عالم انسانی کردند؛ زیرا اساس تعالیم الهی وحدت عالم ائسائی است، حضرت موسیٰ خدمت به وحدت انسائی نمود، حضرت مسیح وحدت عالم انسانی تأسیس کرد. حضرت محمّد اعلان وحدت انسانی نمود. انجیل و تورات و قرآن اساس وحدت انسانی تأسیس نمودند، حضرت بهاءالله تجدید تعالیم انبیا فرمود.

 

     با همه ی این حرف ها و درست در مقابل این سخنان، از قول پیشوای دوم شما بهائیان می خوانیم: این تعالیم پیش از ظهور بهاءالله کلمه ای از آن در ایران مسموع نشده بود، این را تحقیق فرمائید تا بر شما ظاهر و آشکار شود.[3]

 

     ضمناً باید متوجه باشی که پدر نویسنده ی همین کتاب یعنی به قول شما بهاءالله در یکی ار آثارش (كه متأسّفانه الآن همراهم نیست) اظهار می دارد: تناقض را در ساحت أقدس مظاهر مقدّسه ی الهیّه راه نبوده و نخواهد بود.[4] یعنی مردان الهی دو گونه سخن نمی گویند. هرچند این هم سخن تازه ای نیست و قرآن، سالیانی پیش تر، به عنوان یک محک ارزنده برای شناخت هرچه بهتر انبیا از آنان که به دروغ مدّعی چنین مقاماتی می شوند، فرموده بود: « آفلا یتدبّرون القرآن؟ و لو کان من عند غیر الله، لوجدوا فیه أختلافاً كثیراً!».[5] آیا در قرآن اندیشه نمی کنند؟! اگر از جانب غیر خدا بود، در آن تناقض فراوان یافت می شد!.


     و بدینسان معیاری ارزشمند در تشخیص حق و باطل به دست داده بود. به هر صورت، داوری را به عهده ی عقل و وجدان تو می گذارم تا ببینی شخصی که زمام تنظیم افکارش را، حتّی برای تنظیم چند صفحه و ایراد چند جمله خطابه و سخنرانی در دست ندارد، آیا می تواند به پیشوائی دینی برگزیده شود؟

ادامه دارد...



 [1]- عباس عبدالبهاء، خطابات؛ ۷۸

[2] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳؛ ۱۱۴

[3] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳، ۱۱۴ 

[4] - بهاءالله، کتاب بدیع، 126

[5] - سوره مبارکه نساء، آیه شریفه 83



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/10/23 ساعت 08:25 توسط بابائی

                                           آغاز داستان

    آن روز هم مترو مثل همیشه شلوغ بود. بلندگوی ایستگاه اعلام کرد که قطار در حال رسیدن است و از مسافران خواست که پشت خط قرمز قرار گیرند؛ اما کسی گوشش بدهکار نبود. همه در فکر آن بودند که هرچه زودتر وارد قطار شوند تا جائی برای نشستن بیابند. بالاخره قطار وارد ایستگاه شد و آرام آرام توقف کرد. من نیز همراه با خیل جمعیت، وارد واگن شدم.


     آن قدر فکرم مشغول بود که به هُل دادن پشت سری ها و لگد مال شدن کفش هایم توجهی نداشتم، آخر، ایام امتحانات بود و اوج تلاش و تکاپوی دانشجویان برای کسب یکی دو نمره بیشتر و پاس کردن درس. من هم برای همین یکی دو نمره، صبح در دانشگاه بودم تا برای امتحانی که پیش رو دارم، از منافع موجود در اینترنت، پروژه ای تحقیقاتی آماده کنم. از صبح تا عصر کلی سایت و مطلب را از پیش چشمانم گذراندم و آنهائی را که مناسب دیدم، بر روی حافظه ی فلش ذخیره کردم تا در خانه، جمع بندی کنم و فردا صبح یا بعدالظهر، به استاد تحویل دهم.


    خوشبختانه جائی برای نشستنم پیدا شد! در این افکار غرق بودم و چندان توجهی به افراد و اطراف نداشتم که ناگاه صدای عجیب زنگ موبایل کنار دستی ام برخاست. بی اختیار توجهم به او جلب شد. تلفن همراهش را از جیب در آورد و یک جمله ی عربی شبیه این جمله "الله ابهی" بر زبان راند. بعد افزود: من الآن در مترو هستم و نمی توانم با تو صحبت کنم؛ بعداً زنگ می زنم. این را گفت و مشغول خواندن کتابی شد که در دست داشت.


     من که از شنیدن آن جمله ی عربی، حسّ کنجکاوی ام تحریک شده بود، زیر چشمی نگاهی به کتاب انداختم. ابتدا پنداشتم از همان کتابهای متروست؛ امّا کمی که دقّت کردم دانستم حدسم درست نبوده است. چون شکل و شمایل کتاب و حروف آن با کتاب های معمولی فرق داشت. داشتم پنهانی کتاب را می دیدم، امّا احساس کردم مسافر کنار دستی  خیلی هم بدش نمی آید من از محتوای آن آگاه شوم؛ چون طوری که طبیعی جلوه کند، کمی جابجا شد و کتاب را بیشتر گشود تا من هم بتوانم بخوانم. من هم از خدا خواسته، شروع به خواندن سطور ابتدای صفحه کردم: در بین اصول و مبادی بهیّه ی قیّمه (که در الواح مقدّسه ی مذکوره مسطور است) اعظم و اتمّ و اقدم و اقوم آنها، اصل وحدت و یگانگی عالم انسانی است...


     هرچند ادبیات این نوشته برایم کاملاً نامأنوس بود، از آن میان، وحدت و یگانگی عالم انسانی به نظرم آشنا آمد؛ گوئی قبلاً این عبارت را در جائی دیده بودم؛ گرچه مفهوم روشنی از آن در ذهن نداشتم. در همین حین، شنیدم که بلندگوی واگن اعلام می کند که به ایستگاه مقصد رسیده ایم و باید پیاده شد... که چنین کردم.


    شب که به خانه رسیدم، سرگرم جمع بندی کارهای پروژه ام شدم و به هر زحمتی بود، تا دیر وقت، مجموعه ای را آماده ی ارائه کردم. عبارت یاد شده همچنان فکرم را مشغول کرده بود. با خود می گفتم: "وحدت عالم انسانی" یعنی چه؟ وقتی در واژه های این عبارت اندیشه می کردم، از خویش پرسیدم: آیا مدینه ی فاضله ی حکمای یونان بنا شده یا نظر جمعی از فلاسفه معاصر، دائر به از میان برداشتن مرزها، عملی شده است یا شهر اورویل[1]  شکل گرفته است؟ این ها را جسته و گریخته، شنیده بودم. خلاصه با این افکار خوابیدم و خوشبختانه دیگر در خواب گرفتار این مسأله نشدم.

ادامه دارد...



[1] - ظاهراً مدّتی است که این شهر با الهام از یکی از فلاسفه ی معاصر به نام شری اوروبیندو (1872 – 1950 م) در جنوب مَدرس در هندوستان با نام اورویل بنا شده است و از قرار اعلام شده، سازمان علمی و فرهنگی ملل متّحد (یونسکو) از این پروژه حمایت می کند. گویا در آن شهر، قوانینی حاکم است که به نوعی با این واژه ی مورد بحث نزدیک است. از جمله ی آثار این فیلسوف کتابی به نام کمال مطلوب در وحدت انسانی است که در فاصله ی سال های 1915 تا 1918 م نگاشته و در زبان فارسب، به صورت مقالات در ماه نا مه ی آریا منتشر شده و سپس به صورت کتابی مستقل به چاپ رسیده است.



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1392/02/30 ساعت 08:19 توسط بابائی

                         

                                           تردید و دودلی

  

      از ماشین پیاده شدم در حالی كه گیج و مبهوت بودم آقای منصوری با مهربانی از من خداحافظی كرد و رفت، بهت زده به خانه رفتم كمی كه فكر می كردم كاملاً به او حق می دادم. مسائلی كه او عنوان می كرد بارها به ذهن خودم رسیده بود اما به افكارم انسجام نداده بودم و نمی توانستم همه چیز را در كنار هم قرار دهم و ذهنم را متمركز كنم احتیاج به مطالعه بیشتری داشتم، حس می كردم حقایقی در پشت پرده هست كه من از آنها غافلم.


     هیچ دست آویزی جز درگاه خدا نداشتم ( اگرچه هنوز خدایم بهاء بود اما در ضمیر ناخودآگاهم حقیقتاً خدای فطرتم را می خواندم كه هادی است)  مطمئن بودم یاری جستن از او حقایق را بر من روشن می سازد و مرا از این همه شك و تردید رهائی می بخشد باز به او پناه بردم و التماسش كردم كه مرا از این همه دو دلی و تردید رهائی داده و به حقیقت برساند.


     به خانه كه رسیدم به پدر و مادرم گفتم آقای منصوری مرا رسانده، به اندازه ای ناراحت شدند كه گوئی بزرگترین خطا از من سر زده است و از من قول گرفتند كه دیگر هیچوقت با او حرف نزنم و قرار شد این مسئله بین خودمان بماند و به كسی هم نگویم. به پدر و مادرم گفتم:  مگر آقای منصوری چه كار كرده كه طرد روحانی شده؟ گفتند: او دشمن خداست.


     یك روز در بین جمع پشت تریبون حضیره القدس رفت و با صدای بلند حرفهای خیلی خیلی نابجائی زد. از حضرت بهاء الله تا حضرت ولی امر الله را به باد ناسزا گرفت و همه چیز را تكذیب نمود به همین دلیل از طرف بیت العدل حكم طردش اعلام شد. حالا هم او خیلی خطرناك است هرگز به او نزدیك نشو...

ادامه دارد

 



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1392/02/28 ساعت 08:36 توسط بابائی

                                       تلنگر


      ابوالفضل گلپایگانی یك سری دلایل برای حقانیت بهاء آورده كه پر از دروغ است. او حتی آیات قرآن را تغییر داده تا بنفع خودش بهره برداری كند اگر متوجه شوی كه او آیات خدا را تحریف كرده و تغییر داده تا به مقصودش برسد باور می كنی كه این فرقه یك فرقه دست ساز و از بیخ و بن دروغ است؟ مثلاً دركجای قرآن آمده كه در قیامت خدا رؤیت می شود كه بها گفته من همان خدا هستم كه اكنون قابل رؤیت شده؟ من كمی فكر كردم و گفتم: امكان ندارد چنین كاری كرده باشد. ما می دانیم كه قرآن تحریف نشده و حقیقت قرآن همان است كه امروز در دست مردم است. گفت: اما او بعضی از آیات را تغییر داده تا به نفع خودش بتواند از آن استفاده كند. یك بار با پویا به خانه ما بیا تا به تو ثابت كنم.


    دیگر داشتیم به خانه می رسیدیم او باز هم مرا به تفكر توصیه كرد و گفت: سعی كن انسان آزاد و رهائی باشی مثل اسمت، حیف از تو و خانواده تو كه اسیر این تشكیلات هستید در ضمن به كسی نگو كه با من حرف زدی می دانی كه من طرد روحانی شده ام، دیگر نمی گذارند كه با من ارتباط بگیری. ناگهان مثل برق زده ها خشكم زد، من با كسی كه طرد روحانی شده حرف می زدم. به دستور بهاء و عبد البهاء با كسی كه طرد روحانی شده حق یك كلمه صحبت كردن نداشتیم حتی جواب سلامش را نباید می دادیم چون در این صورت خود ما هم طرد روحانی می شدیم،


     یادم آمد وقتی آقای منصوری برای عرض تسلیت و ادای احترام به منزل یكی از بهائیان می رود تا در تشییع جنازه یكی از افراد بهائی شركت كند هیچ كس پاسخ سلام او را نمی دهد و آنقدر به او بی محلی می كنند تا بر می خیزد و از آنجا خارج می شود این حركت از قومی است كه خود را منادی صلح و دوستی می دانند و ادعای انسانیتشان به آسمان سر می زند،


    قومی كه یكی از احكام دوازده گانه شان این است كه دین باید سبب الفت و محبت باشد، حال چگونه همین دین انسانها را به خاطر عقایدشان به جان هم می اندازد و فرزند را از پدر و مادر و خانواده اش می گیرد و همسران را با سنگدلی تمام از یكدیگر جدا می كند؟ درحالی كه یكی دیگر از احكام دوازده گانه شان كه در درس اخلاق آموزش می دهند این است كه دین باید مطابق علم و عقل باشد اگر كسی عقل و منطقش بر مبنای این مكتب نبود باید با او حرف نزنند و او را از خانه و كاشانه اش بیرون كنند!

ادامه دارد



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1392/02/25 ساعت 08:17 توسط بابائی

                                 واقعیتی تلخ از درون بهائیت


    مثلاً از باب نمونه بگویم: یکی از احکام حسینعلی بهاء تعدد زوجات است، خودش چهار تا زن داشته و گرفتن چهار زن را نیز جائز دانسته است. اما عبدالبهاء كه خود همانند پدر چهار زن داشته اما به بهائیان فقط گرفتن یك زن اجازه داده و حكم پدرش را لغو كرده است. آنچه برای خودش حلال بوده برای پیروانش حرام كرد. بعد از عبدالبهاء نوه دختری اش شوقی نیز هر حكمی را كه دوست داشت و  دلش خواست، تغییر داده و بسیاری از احکام را نیز لغو كرده است و حالا هم اعضای بیت العدل كه نه نفر هستند، برای بهائیان حكم صادر می كنند.


    فرق یک بهائی با مسلمان این است كه یک فرد مسلمان به جز خدا و پیامبر و امامان كسی را مصون از خطا نمی داند، اما بهائیان اعضای نه نفره تشکیلات را مصون از خطا می دانند و حكم آنها را حكم خدا تلقی می کنند در حالی كه آنها خودشان فاسدند، اما هر روز تعالیم جدیدی صادر می كنند. آیا تا بحال هیچ فكر كرده ای دلیل این همه تلاش تشكیلات برای سرگرم كردن جوانان بهائی چیست؟ این همه هراس آنان از ارتباط جوانان بهائی با مسلمانان برای چیست؟ برای اینكه نمی خواهند كسی به حقیقت پی ببرد.


    پیام جدیدی كه از طرف بیت العدل رسیده حتماً شنیده ای، در این پیام یادگیری موسیقی و پرداختن به آن مورد تأكید قرار گرفته است. احكام خدائی را ببین که به جای اینكه تعالیم انسان سازی را صادر کند تا جامعه چند میلیاردی را اصلاح کند، آنها را به رقص و آواز فرا می خواند! چون این موسیقی وسیله ای است كه به تنهائی می تواند شما را از حقایق دور نگه دارد. بهترین سرگرمی ممكن كه می تواند جوانان را به خود جذب كند و آنان را سرگرم خویش سازد تا به جای خدمت به عالم بشریت چشم و گوش بسته همانند گوسفندانی بی فکر مطیع محض تشکیلات شوند تا به حقایق درون تشكیلات پی نبرند پرداختن به موسیقی و یادگیری آن است.


    صحبت های دائی پویا که مانند رگباری اعتقادات و باورهای مرا نشانه می گرفت، واقعیتی بود که من جوابی برای آن نداشتم، اما من که یک بهائی سرسختی بودم و نمی خواستم در برابر او کم آورده باشم، گفتم: خوب موسیقی روح انسانها را نشاط می آره، اما آقای منصوری سوالی پرسید که دیگر نه من و نه هیچ فرد بهائی جوابی برای آن نداشتیم. وی ادامه داد، شما كدام دین را پیدا می کنی که مراسم و خدمات مذهبی اش اجباری باشد؟ این همه اجبار برای ارائه خدمت و عهده دار شدن مسئولیت های گوناگون هر فرد بهائی برای چیست؟ تا بحال هیچ در این زمینه فکر کرده ای؟


    برای این است كه نمی خواهند كسی فرصتی برای فكر كردن داشته باشند. خانم رها توصیه می كنم به تاریخ بیشتر مراجعه كنی، نه تاریخ دروغینی كه اینها به خوردتان می دهند. تاریخ حقیقی پیدایش این آئین و مكتب را بخوان تا ببینی اینها ریشه در كجا دارند و اصلاً چگونه بوجود آمده اند. هرگز كوركورانه یك مكتبی را قبول نکن و نپذیر. فرق تو با یك بت پرست چیست؟ امروزه دیگر بت پرستی از بین رفته، اما مذهب شما از بت پرستی بدتر است. سعی کن كتاب های صبحی به نام خاطرات صبحی و كتاب كشف الحیل آقای آواره را بخوانی، تا بیشتر متوجه حرف های من شوی. همه مبادی و احكام بهائیت با هم در تناقض است.


ادامه دارد... 



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1392/02/20 ساعت 08:37 توسط بابائی

                                            حقیقت بهائیت


     خانم رستگار شما می توانی افرادی را در این فرقه پیدا کنی که واقعاً در عمل پایبند به آداب و احکام این آئین باشند؟ البته به استثناء خانواده خودتان كه خون سادات در رگهایتان جاریست و از اغفال شدگان هستید. خیلی سریع گفتم: خوب در بین مسلمانان نیز مسلمان واقعی نادر است. و تازه مسلمانها نیز اكثراً کارهای خلاف انجام می دهند.

 

    آقای منصوری گفت: اولاً مسلمانان تعدادشان خیلی زیاد است و یک اقلیت محدود بحساب نمی آیند، ثانیاً بهائیان با اینکه تعدادشان بسیار اندک است، در بین آنان بیشتر تخلفات حلال شمرده شده و اکثریت آنان نیز اهل کارهای خلاف می باشند. اما در بین مسلمانان افراد مؤمن، متدین، دیندار، علما و بزرگانی هستند که آنها پاک و مبری از آلودگی و گناه اند. هرچند تعدادی از مردم مسلمان خصوصاً جوانانشان که اهل مطالعه نیستند یا معلومات دینی آنان کم است، توسط شیاطین جنی و انسی از جمله همین فرقه منحرف که در جامعه ایرانی وجود دارد، پیرو هواهای نفسانی شده، بیشتر دچار انحراف می گردند.

 

    قطعاً شما تصدیق می کنی در بین بهائیان، هر چه افراد بهائی مطالعه مذهبیشان بیشتر شود، انحراف اخلاقیشان نیز بیشتر می شود. و در بین بهائیان، سران بهائی و تشكیلات بیش از افراد دیگر مرتكب گناه و آلودگی می شوند. به خاطر اینكه مكتبشان الهی نیست. انسان ساز نیست. چون یك عده افراد مفت خور دنیاپرست و جاه طلب آن بالا نشسته و برای من و شما تصمیم گیری می کنند.
پولی كه آنها به جیب می زنند، هیچ كمپانی و هیچ سازمانی قادر به چنین در آمدی نیست. چون برایشان سود آور است كه چنین تشكیلاتی را براه انداخته، و در صدد بهائی کردن جوانان این مرز و بوم هستند، تا آمار بهائیان بالا رود.

 

    تشکیلات بهائیان را اجبار می كنند، با قلب و روح و فطرت ذاتی آنان بازی می كنند، تا چشم و گوش بسته تابع سازمان باشند. در حالی که انسان ذاتاً به دنبال معنویت و خدا جوئی است. اما آنها برای این بندگان ساده لوح خدا ساخته اند، بت ساخته اند و آنها را به استعمار و استثمار كشیده اند. اما شما سعی كن كمی با هوش باشی. اگر كمی دقت كنی می بینی مانند آئین و مكتب شما، هزاران مكاتب دیگر در كشورهائی مانند چین، ژاپن، تبت، هندوستان و همچنین در کشورهای آفریقائی وجود دارد که پیروانشان عاشقانه از آن پیروی می کنند. اما بدبختانه شما بهائیان اسیر تاری هستید كه تشكیلات به دورتان تنیده که نمی توانید از آن خارج شوید. بخاطر اینكه شما حتی اجازه مطالعه کتابی غیر از كتاب های دیكته شده از جانب تشكیلات را هم ندارید. اگر كمی مطالعه داشتید، از خودتان می پرسیدید كه این دینی كه ادعا می كنند از طرف خدا آمده چه برتری نسبت به دین اسلام دارد؟ كدامیك از احكام و تعالیمش بهتر از احكام اسلام است؟ اصلاً اسلام چه چیزی كم داشت كه باید دین دیگری می آمد؟


    من خودم یكی از مبلغین به نام همین شهر بودم. هیچكدام از افرادی که جزء اعضای محفل محلی بوده و هستند، به اندازه من سواد و معلومات امری نداشتند. فعالیتی كه من در زمان بهائیگری داشتم، هیچكدام از آنان نداشته و ندارند. اما با مطالعه کتب اسلامی و آثار مطرودین این فرقه و حقائقی که آنان از پشت پرده تشکیلات بیان کرده اند، فهمیدم سخت در اشتباهم. تشکیلات كسی را به نام بهاء پیامبر خدا و خدای ما قرار داد که ما چشم و گوش بسته باید از وی اطاعت کنیم. شما می دانید که الان تمام احكام بهائیان از اسرائیل می آید. پیامبری كه در طول یك قرن تمام احكام و تعالیمش توسط پسر و نوه و نتیجه اش كاملاً تغییر كرده و در مرتبه آخر هم مركزی به نام بیت العدل دستور دهنده و صادر كننده احكامی شود که حسینعلی بهاء نگفته باشد، چنین شخصی پیامبر نیست.


ادامه دارد...



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1392/02/14 ساعت 09:30 توسط بابائی

                               

چرا ظهور و نبوت باب فقط 9 سال طول كشید؟                       

   

    با صحبت هائی که آقای منصوری دائی پویا می کرد، دیگر مجالی برای جواب دادن من باقی نمانده بود. چون از این جوابها زیاد شنیده بود؛ قبل از اینكه من مترصد پاسخی باشم، خودش به پاسخ بهائیان اشاره می كرد و آن پاسخ را با پاسخ دندان شكن دیگری رد می كرد. حس كردم در یك فرصت كوتاه قصد دارد هر آنچه می داند به من بفهماند. گویا برای گفتن حرفهایش وقت زیادی نداشت؛ همه چیز را با عجله می گفت. مدتی كه صحبت كرد، گفتم: آقای منصوری مسئله اصلی كه شما را از بهائیت متنفر كرد چه بود؟


    منتظر بودم تا بگوید از رفتارهای ناشایست بهائیان دلخور شده ام، همان چیزی كه مدتی بود مرا نیز آزار می داد و باعث تردید من شده بود. می خواستم به او بگویم: رفتار بهائیان را نباید به پای دین بنویسد. اما او اساسی تر از این چیز ها صحبت می کرد و انتقاد او نسبت به بهائیان ریشه ای بود. صدای تأثیر گذار و پر جاذبه ای داشت؛ و از چهره اش هیچگونه كینه و عقده شخصی حس نمی كردم. بیک باره سکوت را شکست و گفت: شما تا بحال از خودت پرسیده ای چرا ظهور و نبوت باب فقط نه سال طول كشید و اینچنین به سرعت از بین رفت؟ مگر خود بهائیان نمی گویند: هر ظهوری كه دروغ باشد دوام ندارد؟ گفتم: او مبشر ظهور حضرت بهاءالله بود و دلیلی نداشت كه نبوتش زیاد طول بكشد. گفت: اگر این طور است، پس چرا در كتاب خودش این همه احكام و تعالیم جدید صادر كرد؟ آیا فقط برای نه سال آن همه دستورات و احكام صادر می شود؟


    اشكال شما بهائیان این است كه كتاب بیان عربی و حتی بیان فارسی علی محمد شیرازی و سایر كتابهای ایشان را مطالعه نكرده اید. یعنی سران تشكیلات به شما اجازه مطالعه آنها را نمی دهند، چون در این صورت متوجه خواهید شد كه اصلاً باب مبشر حسینعلی بهاء نبوده بلكه خودش ادعای مهدویت و پیامبری كرد وگفت: دو هزار سال بعد من یظهره الله ظهور خواهد کرد. و حسینعلی بهاء وقتی دید اگر پیروان باب این مسئله را بدانند به او شك خواهند کرد، تمام كتابها و نوشته جات علی محمد باب را به دریا ریخت وگفت: هنوز مردم قادر به درك این كتابها و دستورات الهی نیستند. اما نوشته های علی محمد باب در دست مردم هنوز باقی است، اگر می خواهی حقیقت را درك كنی، بیان فارسی و عربی و سایر كتابهای باب را پیدا كن و مطالعه کن؛ مطمئن باش که از بهائیت خارج می شوی. گذشته از اینكه متوجه بطلان بهائیت نیز خواهی شد. بلكه متوجه می شوی خود باب هم دست نشانده ای بود كه فریب استعمار را خورد. او به حدی هذیان گو بود كه اگر آثار او به دست هر شخص بهائی برسد، خواهد گفت: اگر بشارت دهنده بهاء این فرد است، پس خود بهاء هم قطعاً باید كذب محض باشد. بعد گفت: شما هیچ فكر کردی چرا در بین بهائیان، كسانی كه گفته ها و عملكردشان یكی باشد نادرند؟


ادامه دارد...



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1392/02/10 ساعت 09:07 توسط بابائی

                                                 دیداری در خیابان

 

    آنچه که در زیر می خوانید، حاصل ملاقات غیر منتظره خانم رستگار با آقای منصوری در یک خیابان است. هر دو از بهائیانی بودند که در شهر سنندج زندگی می کردند، آقای منصوری که با تحقیق و تفحص در آئین بهائیت، پی به بطالت این آئین جدید برده بود، حقیقت مطلب را دریافت و به آغوش اسلام بازگشت و بدین خاطر مورد طرد بهائیان واقع شد، اما خانم رستگار هنوز یک فرد بهائی محسوب می شد و در جلسات و محافل محلی بهائیان نیز حضوری فعال داشت. این بخش اول داستان است که خدمت شما ارائه می شود.

 

    چند دقیقه ای بود که كنار خیابان منتظر تاكسی بودم، هر تاکسی که رد می شد پر بود از مسافرین. دیگه داشت حوصله ام سر می رفت که ناگهان دیدم پیكان سفید رنگی از مقابلم رد شد و چند متر جلوتر ترمز كرده ایستاد، به عقب برگشت و  از من تقاضا کرد تا سوار شوم. راننده پیکان مردی در حدود چهل و پنج ساله با كت و شلوار كرم رنگ که به ظاهر مرتب و متشخص به نظر می رسید، با اصرار از من خواست تا سوار شوم. مسیرم را به او متذکر شدم. گفت: خانم رستگاری چرا سوار نمی شی گویا مرا نشناختی؟ مگر شما خانم رها نیستی؟ گفتم بله و با حال تعجب سوار ماشین شدم. راننده لبخند محبت آمیزی گوشه لبش بود؛ ابتدا حال پدر و مادرم را پرسید، بعد هم به من گفت: از درس اخلاق بر می گردی؟ گفتم: شما از احباء هستید؟ گفت: من منصوری هستم، دائی پویا. نشناختی؟ چرا این همه به خودت زحمت می دهی و در این کلاس ها شرکت می کنی؟ واقعا این زخمات برای چیست؟ گفتم: در راه عشق به حضرت بهاءالله. گفت: تو بهاءالله را می شناسی، می دانی او كیست؟ یا فقط به خاطر تعریف های دروغینی كه در باره او گفتند و تو شنیدی، همه زندگیت را وقف او كردی؟ گفتم: من او را نمی شناسم و فکر هم نمی کنم كسی بتواند بحقیقت معرفت او نائل شود؛ چرا که او فراتر از ذهن كوچك ماست. گفت: تو او را با خدا اشتباه گرفتی، زیرا این حرف ها در باره خدا سزاوار است. گفتم: او با خدا فرقی نمی كند. گفت: اگر فرق نمی كند، شما برایم بفرمائید: حسینعلی بهاء چه خصوصیتی دارد كه فكر می كنی او با خدا فرقی نمی كند؟


    با این سخنان یك باره به خود آمدم، دیدم حرف هایش منطقی و درست است. زیرا واقعاً من بهاء را نمی شناختم، خانواده و معلمین ما او را به حدی از ذهن ما دور نگه داشته بودند كه ما حق نداشتیم در باره او سوالی بپرسیم. لحظه ای احساس كردم من بتی بنام حسینعلی بهاء را می پرستم، زیرا من عكس او را هم ندیده بودم، زیرا كسی از بهائیان اجازه نداشت عكس او را ببیند و تماشا کند، در حقیقت من او را می پرستیدم بدون اینكه بدانم چرا باید چشم و گوش بسته از او اطاعت کنم.


    من شنیده بودم كه در قرآن مسلمانان آیه ای هست که روز قیامت خدا برای رستگاران قابل رؤیت خواهد بود، و خدا نزد آنان خواهد آمد. لذا ما گمان می کردیم که خدا به شكل انسانی به نام بهاءالله ظهور كرده و بهاء در واقع وجود مادی و جسمی خداست. با سخنان دائی پویا به فكر فرو رفتم اما سعی كردم همچنان در جبهه مخالف باشم تا چیزهای بیشتری دستگیرم شود.


ادامه دارد...



موضوع : گفتگو با بهائیان ,