تبلیغات
بهائیت شناسی z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1397/03/27 ساعت 08:31 توسط بابائی

                                        سرقت از خرازی


    مدتها از رفتن آقا موسی می گذشت، دیگر مبلغی به ده ما نیامده و کم کم داشت سر و صدای مردم در می آمد که چرا محفل مشهد ما را ترک کرده است؟ چرا مبلّغ نمی فرستد؟ در این گیرو دارها بود که مبلّغی به نام آقا میرزا یحیی زنجانی به قریه ما (خیرالقراء) وارد و در خانه من پاتوق انداخت. پس از مذاکرات معلوم شد قصد دارد سه روز در زرگ بماند و سپس باز گردد. لکن چون او را مردی خوش حالت و شیرین زبان و خوش بیان یافتم، تقاضا کردم بیشتر بمانند و ایشان نیز پذیرفتند.

 

    و البته چون سری هم از تریاک و وافور گرم می کرد و چاکر هم مهیا می کردم بر گرمی مجلس ما می افزود. (در آن تاریخ تریاک باندرول دار لوله ای أعلا که از زردی با طلا برابری می کرد، از طرف دولت در اختیار معتادین با قیمتی نازل گذاشته می شد، یک سیر شانزده ریال)


    یکی از شب های سرد زمستان، دو نفری در اطاق گرم پهلوی منقل آتش قرار گرفته، مشغول وافور کشیدن بودیم، قوری هم کنار منقل آتش، گاهی که بستی می زدیم و دهانمان خشک می شد، یک دانه چای پررنگ اعلا با قندهای کلوخی روسی صرف می کردیم. ضمناً دو نفری هرچه اسرار و درد دلی که از اوضاع روزگار داشتیم به عنوان نقل مجلس، برای یکدیگر نقل می کردیم. ضمن صحبت گفتم: جناب میرزا یحیی! از چه تاریخ جنابعالی به سمت مبلّغ در بهائیت مأموریت پیدا کرده اید؟ دوست دارم برایم نقل کنید و خلاصه شرح حال خود را که در چه تاریخ ازوداج کرده اید؟ چند اولاد دارید؟ از محفل چقدر حقوق می گیرید؟ نقل نمائید.


     گفت: جناب میرزا مسیح اللهً! داستان زندگی و شرح حال من مفصل است. پدرم میرزا مجید در کودکی مرا به مکتب فرستاد، قرآن و کتاب گلستان و بوستان سعدی و کتاب حمله حیدری را خواندم؛ بعد هم چنانچه رسم مکتب های قدیم بود، کسانی که می خواستند بچه هایشان بیشتر با سواد شوند، به خواندن مراحل بعدی درسها تشویقاتی می کردند؛ پیش استاد دیگری رفتم. کتاب نصاب الصبیان[1] و مختصری از کتاب امثله[2] و ترسل (خط شکسته) و خط رقومی و هندسه و خط نسخ و نستعلیق یاد گرفتم و به حد کامل آشنائی پیدا کردم و تا سن چهارده سالگی مشغول تحصیل بودم. ضمناً چون پدرم میرزا مجید مردی تهیدست بود و عائله خود را از مختصر دکانی که در کنار بازار زنجان داشت (توتون و تنباکو فروشی) اداره می کرد، نتوانست بیشتر از این مصارف زندگی مرا متحمل شود، برای کمک خرج زندگیم شاگرد قهوه چی شدم، سه سال شاگرد قهوه چی بودم.


    البته بر اثر رفت و آمد اشخاص ولگرد و همه جائی (مخصوصاً یک عده گاری چی به قهوه خانه ما، که در زاویه یکی از محلات زنجان واقع شده بود) و تماس با آنها اخلاق من فاسد شد، به حدی که شرح و بسط آن مناسب نیست؛در همین اوقات بود که پدرم از دنیا رفت. تمام ثروت و اسباب دکان بین من و دو خواهرم تقسیم شد. کلیه سهم ارث من سی و پنج تومان به پول آن زمان بود که تمامی این مبلغ را به فاصله سه ماه با رفقای نااهلم خرج کردم و ضمناً از قهوه خانه خارج شدم و با همان باند فساد شروع کردیم به جیب بری و دزدی. مدتی شغل ما کلاهبرداری و جیب بری خلق خدا بود. اما از آنجائی که دزد و خیانتکار به کیفر کردارش مبتلا می شود، آخرالامر دستگیر شدیم؛ بدین شرح:


     شبی از شبها رفقایم پیشنهاد کردند که یکی از مغازه های خرازی فروشی معتبر شهر زنجان را که برای دستبرد ما مناسب تر از مغازه های دیگر بود خالی کنیم، البته دسته کلیدهای متعدد به این منظور با خود داشتیم که هر نوع قفلی را بتوانیم باز کنیم. وقتی در را باز کردیم، سه نفری داخل دکان شدیم، در را بستیم و کیسه گونی ها را پر از اجناس قیمتی کرده، به دوش کشیدیم که از دکان خارج شویم، یک دفعه متوجه شدیم درب دکان از آن طرف قفل شده، مات و مبهوت کیسه گونی ها را به دوش گرفته، از فرط حیرت و ترس، نه قدرت سرپا ایستادن و نه نشستن و نه راه رفتن، پس از ساعتی در باز شد، پنج نفر پاسبان وارد شدند، دست های ما را بستند و صورت مجلسی تنظیم نموده، و ما را به کلانتری زنجان جلب نموده و پس از تکمیل پرونده و رفتن به دادسرا، به سلامتی شما مدت شش ماه زندانی شدیم.


   بعد از شش ماه از زندان خارج شده و در یکی از کاروانسراهای شهر زنجان به کمک عمویم میرزا عبدالرحمن، دالان دار و قپانچی شدم. آنجا هم به واسطه اینکه سه کیسه ترنجبین، شبانه از یک نفر تاجر سرقت رفته بود، آخرالأمر مال گم شده سر از گریبان خودم در آورد و حاج محمد رضا صاحب کاروانسرا بعد از پانزده روز دالان داری مرا بیرون کرد.


    وقتی مرا از کاروانسرا بیرون کردند، دیگر نتوانستم در شهر زنجان بمانم. رفتم اطراف همدان و در یکی از معادن استخراج سنگ آهن استخدام و سر عمله شدم. چون نسبتاً فعالیتی داشتم، کار من نظر یک نفر از اربابان معدن به نام بمان الله یزدانی جلب نمود. گفت: پسر اهل کجائی؟ گفتم اهل زنجان. گفت احسنتً! احسنت! تا چه میزان سواد داری؟ گفتم مقدار کمی سواد دارم. پرسید: ازدواج کرده ای؟ گفتم: خیر. گفت: پس امشب خانه ما باش. گفتم: بچشم.      

ادامه دارد...


[1] - کتاب لعتی است عربی به فارسی، کوچک و منظوم

[2] - کتاب صرف افعال عربی است که طلاب علوم دینی آن را می خوانند.



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/02/28 ساعت 08:21 توسط بابائی
در پیام رسان ایتا با ما همراه باشید.

http://s9.picofile.com/file/8325793984/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7.jpghttp://s8.picofile.com/file/8316200700/21.jpg
ارسال شده در 1397/02/25 ساعت 08:32 توسط بابائی

                                       اعتقاد مبلغین بهائی


    سید موسی فرمود: آقای رحمانی! مبلغین بهائی از نظر اعتقاد و عقیده داشتن از این ۴ دسته خارج نیستند. دسته اول: تعداد زیادی از مبلّغین حقیقت را فهمیده و برگشته اند، و بلادرنگ ردیه نوشته، بطلان بهائیت را با ادلّه و منطق صحیح آشکار ساخته اند؛ مانند: مرحوم حسن نیکو، نویسنده کتاب فلسفه نیکو که اخیرا در چهار جلد چاپ شده که در زمینه خودش بهترین کتاب است. و نیز مرحوم عبدالحسین آیتی مشهور به آواره، نویسنده کتاب کشف الحیل در سه جلد، و همچنین مرحوم فضل الله صبحی، نویسنده ردیه مشهور «خاطرات صبحی» یا «پیام پدر و...


    افراد دیگری به پیروی از همین دسته اول از کسانی که بعد از برگشتن شان از مرام بهائیت خواستند ردپه بنویسند، بهائیان فوراً متوجّه شده، یا آنان را به انواع دسیسه ها مسموم کردند یا خفه نمودند یا اگر صلاح خود را در کشتن آنها ندانستند، آنان را تحت شرایطی قرار دادند که نتوانند ردیه بنویسند. یکی از دوستانم نقل کرد در سفری که به مصر به ملاقات آقای ابوالفضل گلپایگانی، نویسنده فرائد که با قلم طرارانه و مسموم، آن کتاب را به نفع بهائیت نوشت رفته بودم، دیدم ایشان در حجره ای با مختصر زندگانی فقیرانه ای روزگار می گذرانند؛ ضمناً اضافه کرد یادم نمی رود که ایشان منقلی جلوی خود گذاشته و قوری ای بش (یند) زده هم کنار منقل و یک دانه فنجان کثیف که معلوم بود مدت ها است شسته نشده روی نعلبکی کثیف تر از آن گذاشته بودند، خود او هم زانو بغل زده در حیرت بود، پس از سلام و خوش و بش کردن گفتم: رفیق عزیز این چه وضع است؟! چه می کنی؟


    بلافاصله این آیه را خواند: «خسر الدنیا و الاخرة ذلك هو الخسران المبین»[1] و این آیه ای است که عمر بن سعد ابی وقاص وقتی از کربلا برگشت و ابن زیاد از دادن حکومت ری به وی امتناع ورزید قرائت کرد؛ سپس شروع کرد به گریه کردن و گفت: «ان الافندی رجل سیاسی خدعنا بشیطنته»، عباس افندی مردی سیاسی بود، به تقلبش ما را گول زد. حال فهمیده ام که گول خورده ام. اما آنها قبل از آنکه دست و پائی کنم و به ایران برگردم و ردّیه ای بنویسم، فوراً احساس کردند و چنان شهرت دادند که من به صورت ظاهر آزادم، ولی در حقیقت زندانی ام .خلاصه تمام زحمات مرا فراموش کرده، با پرداخت ماهی یک و نیم لیره انگلیسی که به زحمت زندگانی مرا کفایت می کند، مرا در اینجا متوقف ساخته اند. و باز هم شروع کرد به گریه کردن. مدتی که اشک ریخت دیدم دست بر دست می زند و می گوید آه! آه! دیوانه وار مدتی آه کشید، سپس ساکت شد و دست ها را که با آنها زانوها را بغل کرده بود روی سینه گذاشت. به طوری که دست راست او روی بازوی چپ و دست چپ روی بازوی راست واقع شده بود، با نهایت ناراحتی سر و بدن را به راست و چپ حرکت می داد و حرف نمی زد. به طوری که من خسته شدم. حرکت کردم و خارج شدم. از زیادی حیرانی توجهی به من ننمود. و شاید متوجه شد که من از اطاق خارج شدم.


    دسته دوّم: مبلّغینی چون من قلک زده که به بطلان بهائیت پی برده، هوی و هوسی هم ندارم؛ اما وضع اقتصادی و فشار زندگی مرا وادار کرده که حقوق اندکی بگیرم و زندگی خود را تأمین، و ضمناً به اسم مبلّغ مسافرت هائی هم بنمایم.


   دسته سوّم: یک عده از جوان های عیّاش هستند که فقط به منظور فرو نشاندن شهوت و اعمال غریزه جنسی، خود را در سلک مبلّغین قرار می دهند. بعد که آنها هم پیر شدند، غالبشان می فهمند؛ برگردند با بر نگردند کاری نداریم.


    دسته چهارم: عده ای هستند که قومیت و جاهلیت آنها را وادار کرده که به نفع بهاءالله تبلیغ کنند. و این دسته افرادی هستند که از کوچکی از پستان بهائیت شیر خورده و در بهائیت نشو و نما و پرورش یافته اند. و تحصیلاتی نموده، پس از دوران مقدماتی وارد رشته تبلیغی شده، همان تقلید کورکورانه و تعصّب و جهل و حمق نمی گذارد که سخن حقّی را گوش کنند با استدلالات صحیح را بشنوند، یعنی مثل مشرکین صدر اول اسلام، که به مردمی که روی په اسلام می آوردند می گفتند گوش خود را پنبه بگذارید که سخنان محمد (ص) را نشنوید، این دسته که پنبه تعصّب و جهل و غفلت را در گوش قرار داده، حاضر نیستند گفتار حق را بشنوند. بعد فکر کنند ببینند صحیح است یا نه. و نوعاً چون مطلب حقّی را گوش نداده، یا استدلالات صحیح را مطالعه نکرده اند، نمی توانند مطالب حق را از باطل تشخیص دهند. در نتیجه در هر حالی سنگ تبلیغ بهائیت را به سینه زده، و برای همیشه در جهل و نادانی باقی می مانند. مگر خدای متعال اسباب هدایت آنان را به گونه ای فراهم فرماید.


    به دنبال این تقسیم بندی، اشک حسرت از چشمانش جاری شد و دیگر با من خداحافظی کرد و راه افتاد. من چون این شخص را در زرنگی از طرفی، و راستگونی از دیگر سوی دیدم، احترام زیادی نمودم. هنگام حرکت مقداری تعارفات، هدیه، و سر راهی برایش آوردم. مردم آبادی ما تمام احترامات من را به حساب بهائیت می گذاشتند. آنها نیز سر راهی و کادوی زیادی برایش آوردند. آقا موسی اصفهانی از ما خداحافظی کرد و رفت.


    خواننده عزیز! اگر ملاحظه فرمائید، نگارنده موقعی هم که در سلک بهائیان بودم بر اثر دیدن و شنیدن این مطالب و حقائق، رغبتی به این مسلک و مرام نداشتم. اما عوامل و اسبابی در سر راهم موجود بود که نمی توانستم این سد را بشکنم و خود را خلاص سازم. که شاید بعضی از آن عوامل، جوانی، عقلت، جهالت، نادانی، فراهم بودن اسباب معیشت، عشرت و عدم توجه به حقایق اسلام بود.

ادامه دارد...



[1] - سوره حج، آیه 11




موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/02/22 ساعت 08:37 توسط بابائی

                          اقرار مبلّغین بهائی به بطلان بهائیت


    چند روز از رفتن آقای نبیل زاده گذشت و ما توانستیم نفس راحتی بکشیم. یک روز وقت نهار از مزرعه برای استراحت به خانه برگشتم، بچه ها را در سر کوچه شادان بافتم، جلو در همسرم مرا متوقف کرد و آهسته به گوشم گفت که مهمان عزیزی داریم؛ گفتم کیست؟ گفت: آقا سید موسی اصفهانی، از نخبه ترین مبلّغ های تهران و مشهد، همین طور که داشتم حرف می زدم دیدم مردی از داخل خانه بیرون پرید، دست به گردنم انداخت و شروع کرد سر و صورت مرا بوسه دادن.


    پس از احوال پرسی گفت: آقای رحمانی چند روز قبل، ذکر حضرت عالی در محفل مشهد به میان آمد، آقای نبیل زاده از شخصیت فوق العاده شما تمام سردمداران بهائیت را در مشهد به تعجب وادار کرد، سرانجام در محفل تصمیم گرفتند که من خدمت برسم و سلام احیّای الهی را به عرضتان برسانم و از زحمات فراوان شما در راه بهائیت و ارشاد همگان به نیابت رؤسای محفل، تقدیس و تشکر به عمل آورم. و ...


    همین طور که داشت لوخ به پالونم می زد و با به عبارت دیگر هندوانه زیر بغلم می گذاشت، داخل حرفش دویدم و گفتم، جناب مبلّغ اختیار دارید، آن ذرّه که در حساب ناید مائیم. و یا آنجا که عقاب پر بریزد، از پشه لاغری چه خیزد! شما سروران محترم هستید که امر بهائیت را در شرق و غرب رواج داده و فرمان بهاءالله را به جهانیان ابلاغ نموده اید، ما می توانیم فقط مهمان دار خوبی باشیم و جلسه بگذاریم تا شما تبلیغ کنید و خلاصه از این تعارفات شاه عبد العظیمی، فراوان رد و بدل شد. در حالی که می توانم قسم یاد کنم که گفته های هیچ یک از دو طرف حقیقت نداشت.


    در هر صورت پس از پایان یافتن تعارفات و صرف چائی، من بعد از ظهر از کار و کسبم ماندم و وقف خدمت مبلّغ شدم. ضمنا در این فکر فرو رفتم که چرا آقا موسی این قدر از ما تجلیل و بزرگداشت نمود؟ ولی به زودی سرّ مطلب را دریافتم؛ علت آن این بود که آقای نبیل زاده به مشهد رفته قسمتی از اشکالات رد و بدل شده بین من و خود را بازگو کرده است، محفل به هراس افتاده که نکند از بهائیت برگردم، بلافاصله آقاموسی را فرستاده اند تا از من تشویق به عمل آورد. در حالی که من بهائی مؤمنی بودم و غرضم تحقیق بود. اما از جائی که بهائیت نمی خواهد تحقیق کنیم ترسان است.


    خلاصه آن شب را جلسه تبلیغی گذاشتیم و آقا موسی داد سخن داد و جلسه تمام شد و جمعیت رفتند. آن وقت گفتم: جناب آقای سید موسی! اجازه می فرمانید مطلبی را سؤال کنم؟ فرمودند: خواهش می کنم بفرمائید. گفتم: بهاءالله در جواب یک فرد که از ایشان راجع به بهشت و جهنم سؤال کرده اند می گویند: جنت لقاء من است، و جهنم نقس شوم تو، ای مشرک![1] اگر واقعا مطلب چنین است، پس اگر کسی ایشان را ملاقات نکند، بهشتی نخواهد دید؛ آیا واقع مطلب همان است؟ و موضوع دیگر اینکه آیا بهاءالله امام است؟ اگر امام است امام که کتاب نمی آورد، و آیا پیغمبرند؟ که باز خودشان می گویند: خدایم؟؟!!! من نمی فهمم.


    ایشان فرمودند: در خلوت به شما می گویم. شب که خلوت شد، دو نفری در اطاق خواب قرار گرفتیم، درب اطاق را محکم بستند که دیگری وارد نشود، سپس آهسته فرمودند: آقای رحمانی! شما خیال می کنید من عقیده به بهاءالله دارم، بهاء کیست که من او را امام یا پیغمبر بدانیم، برادر عزیز! روزگار است، استیصال است، بیچارگی است، مگر من تاریخ بهائیت را نخوانده ام که بهائیت و بابیت پدیده دست بیگانه و اجانب است، و مطالب نامربوطه این مسلک های باطل نیم خورده شیخ احمد احسانی و سید کاظم رشتی است، که جز عرفان بافی بی مغز چیز دیگری در بساط آنها نیست.


    حقیقت این است که من و امثال من از مبلّغین، از خود بهاءالله باسوادتر هستیم. آری، عباس افندی مقداری مطبوعات مصری را ضبط کرد که بهتر از پدرش توانست مکاتیبی بنویسد. شوقی افندی که تشکیلات بهائی را به سازمان اداری تبدیل کرد، مقداری دوام پیدا کرد؛ و الّا تا به حال بهائیت از بین رفته بود. آقای رحمانی! من مگر دیوانه شده ام که دست از حقائق قرآنی و آیات رحمانی که ضامن سعادت بشریت است و تمام فلاسفه دنیا اذعان و اعتراف به حقائق آن کرده اند بردارم. مگر نمی بینید که هر ماه و هر روز عدّه ای از فلاسفه و پرفسورهای خارجی و اساتید دانشگاه ها با تحقیقات عمیقانه که کرده اند وارد دیانت مقدس اسلام می شود همچون آقای سولاک ملیکیان مسیحی، استاد دانشگاه تهران که فعلا نامشان دکتر محمّد علی ملیکیان است. و مانند لای لرد هدلی انگلیسی که روزنامه دایلی میل، حال او را نقل کرده، و مانند اسناد نشکنتار بارهیابا رئیس سابق دانشکده حیدرآباد که فعلا نامش محمّد عزالدّین» است. و مانند پرفسور عبدالكریم جرمانوس مستشرقی مجارستانی، و آقای پریستلی و محمّد گورناراریکسون سوندی و غیرهم..


    اما من چرا مسلمان نمی شوم، استیصال وادارم کرده آخر برادر! من در این سن و سال، قدرت بر زحمت کشی ندارم، زن و بچه ام خرجی می خواهند. بارم سنگین است. خودم هم ۷ فرزند دارم، دو تا از بچه هایم تحصیل می کنند؛ مخارج دارند، چندی قبل یکی از پسرانم برای تحصیل به اروپا مسافرت کرد. متأسفانه خرج و هزینه زندگی زن و بچه پسرم ایرج که چندی قبل در مسافرتش از نی ریز به شیراز در یک حادثه اتومبیل کشته شد به عهده من است. با همه اینها اگر می توانستم زندگی خود را از راه کشاورزی یا بازرگانی تأمین کنم، دست از تبلیغ مرام باطل بر می داشتم؛ زیرا فعلاً هم پیش وجدان خودم خجل و شرمنده هستم و هم خود را در نزد خدا مسئول می دانم.


    اگر چه فعلاً مبلّغ بهائیان هستم، اما از دین مقدّس اسلام هم در باطن نمی توانم منصرف شوم. یعنی فطرت و وجدانم مرا به سمت اسلام سوق داده، و ندای حقیقت و واقعیت اسلام در سراسر اعضای وجودم طنین انداز است، و اگر فرصتی به دستم برسد و مکان خلوتی دستم برسد و مکان خلوتی پیدا کنم، راز و نیازی با خدای خود دارم. و تا بتوانم فرائض یومیه اسلام را ترک نمی کنم. اما خواهشمندم این حقایق پیش خودتان بماند. بهترین ارمغان من همین است که نصایح و اندرزهائی است که بس نیکو باشد روزی که من مردم، شاید سخنان مرا درک نمائید.


    از این تاریخ به بعد گاهی می دیدم آقای سیّد موسی اصفهانی دو رکعت نماز صبح و نماز ظهر و عصری می خواندند و پس از فریضه الهی، اشکی جاری و انقلاب احوالی در ایشان می دیدم. ضمناً نامبرده را می دیدم که هر زمان کلفت من سفره ی غذا را پهن می کرد، سر را به زیر می انداختند و با قیافه ای آلوده به غم و اندوه، با انگشتان خود زمین را کاووش می دادند. به خلاف سایر مبلّغین که آن بی شرم ها از گوشه و کنار به دست و پای کلفت نگاه می کردند.


    یک روز قبل از حرکت از «زرک» (خیر القراء) دست مرا گرفته، به جانب صحرا بردند. بعد مقداری گریه کردند که بنده هم بر حال رقت بار ایشان گریه زیادی نموده، سپس فرمودند: مسیح الله! من چند روز است نان و نمک شما را خورده ام، اگر این مطلب را به شما نگویم خیانت کرده ام، و خداوند مرا به اشدّ مجازات کیفر کند؛ برادر عزیز! اگر می خواهی دینی برای خود اتّخاذ کنی و دیندار باشی اسلام، اسلام، اسلام، و گرنه برو بی دین باش، در هر صورت آزاد باش. بهائیت دین نیست، ساخته دست خارجی است، و بطلان آن بر همه هویداست. گفتم: آقای محترم! پس این همه مبلّغین دانشمند چه شده که پی به بطلان آن نبرده اند؟ فرمودند: آقای رحمانی! شما از کجا دانستید که مبلّغین بطلان آن را نفهمیده اند؟ و سپس شروع کرد به شرح حال مبلغین و تقسیم کردن آنها بر چهار دسته.

ادامه دارد...



[1] - اشراقات، ص 68



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/02/19 ساعت 08:14 توسط بابائی
                                  فرار از اشکالات متعدد

    عباس افندی با آن همه ظاهر مقدس مآبانه ای که داشت، بیش از این از من پذیرایی نکرد و رفت. با خود گفتم شاید مهمان های خیلی عزیز از جای دیگر آمده اند. آخر شخصیت عبدالبهاء ایجاب می کند که از آمریکا، انگلستان به ملاقاتشان بیایند!! مرد کوچکی نیست! شخصیتی جهانی است
! باز هم یک شخصیت موهومی پیش خودم برای عبدالبهاء ساخته بودم و به حکم دوستی که با عبدالبهاء داشتم کارهایش را پیش خودم به طور معقولانه ای توجیه می کردم.

    تا یادم نرفته بگویم که از اطاق پهلوئی صدای شلیک خنده بلند بود،
شام را صرف کردم. کم کم ساعت ده و یازده شد، به من تعارف خوابیدن کردند، آماده خوابیدن شدم، ولی هنوز هم از اطاق پهلو صدای حرف زدن و خندیدن می آمد. رفتم که بخوابم، به قصد مستراح رفتن از اطاق خارج شدم، از پنجره یواش نگاه کردم ببینم آخر چه خبر است که این همه می خندند و قهقهه می زنند، مگر مهمانها از کجا هستند، ولی افسوس به زودی چیزی دیدم که دیگر از بهائیت چشم پوشیدم و آن شب را تمام به خودم بد و بیراه می گفتم. زحمت ها و رنج های سفر و تهیه آن همه هدایا را برای خودم کار بیهوده و عبث تشخیص دادم، حال خواهید گفت: چه چیزی دیدی؟ عباس را با بدن لخت و چند دختر و... و... و بعد نقل کننده برایم گفت جناب ضیاء المعرفة ناظر این صحنه ها از آن تاریخ هر کسی راجع به بهائیت صحبت کرده، جز فحش چیز دیگری تحویل نگرفته است.

    خواننده عزیز! وقتی که این داستان را از قول ضباء المعرفه، برای نبیل زاده نقل کردم، نبیل زاده گفت
:
جناب رحمانی خواهشی که من از شما دارم این است که این داستان را برای دیگری نقل نکنید؛ آبروی بهائیت در خطر است. یعنی در حقیقت آبروی من و تو که بهائی هستیم در خطر است. همین طور که داشتیم صحبت می کردیم، یک بار متوجه شدم که داستان ضیاء المعرفه، شب را بر ما صبح کرده است؛ دیگر مهر سکوت بر لب زده خوابیدیم.

    وقتی که همه مسلمانها برای نماز صبح از خواب بر می خیزند، نبیل زاده و من به خواب رفتیم، ساعت بازده از خواب بلند شدیم، چائی صرف کردیم
. آقای نبیل زاده که با اشکالات روز قبل رو به رو شده بود، مثل اینکه دیگر هوا را ابری دیده بود، پیشنهاد کرد: آقای رحمانی! شما به دوستان بهائی اطلاع دهید که با آنها خداحافظی کنم، می خواهم بروم. در جواب گفتم: آقای نبیل زادها ما هنوز سوال زیاد داریم، اظهار محبت بفرمائید تشریف داشته باشید سؤالات ما را پاسخ بدهید، استفاده کنیم.

    آقای نبیل زاده گفت: تا من شما را ندیده بودم، مغرور بودم؛ اما حال دیگر من باید از شما سؤالات خود را بپرسم
.
گفتم: اختیار دارید آقای نبیل زاده! شما مبلغ سپّار هستید ، هرچه نباشد جهان دیده اید، باید اظهار محبّت بفرمائید که برای من از کتاب جناب نقطه اولی (جناب باب) مطلب نامفهومی باقی مانده است، مثلا حضرت نقطه اولی در کتاب بیان فارسی صفحه ۹۸۲ می فرماید: « اگر کسی همسرش اولاد نیاورد، می تواند با اجازه شوهرش با دیگری همبستر شود، شاید بچه ای بیاورد»،

    آیا غیرت و مردانگی، اجازه چنین امری را می دهد؟!! و در مورد دیگر، حضرت نقطه اولی در کتاب بیان عربی باب دهم از واحد هشتم می گویند: «اگر در خواب شیطانی شدید اشکالی ندارد. و همچنین اگر جلق بزنید»، در صورتی که امروز اطباء به زبان چنین عملی متفق هستند. و نیز حضرت باب در کتاب بیان فارسی صفحه ۳۰ معتقد است که قیامت هر پیغمبری ظهور پیغمبر بعد از آن پیغمبر می باشد، یعنی ظهور حضرت عیسی قیامت حضرت موسی، و ظهور حضرت محمّد قیامت حضرت عیسی، و همچنین ...،

    بنابراین قیامت و روز بازپسین وجود ندارد، پس معاد که یکی از اصول دین اسلام است چیست؟ و در صورتی که روز رستاخیز وجود نداشته باشد، تکلیف مردمان جنایتکار چیست؟ پس دیگر عدالت خدا چه معنی دارد؟ اگر می خواهی بگویم سؤال دیگر من، موضوع نوزده ماه است؛ تمام دنیا می دانند و قبول دارند که دور سال قمری ۱۲ ماه است، اما ایشان نوزده ماه قرار داده اند. و... هنوز داشتم حرف می زدم که آقای نبیل زاده جلو حرفم را
گرفت و گفت: آقای مسیح اللہ! اگر شما بپذرید که این حرفها را پیغمبری گفته است، دیگر نباید اشکال بکنید.

    گفتم
:
اصلاً به چه دلیل این آقایان پیغمبر بوده اند؟ آیا بهاء معجزه ای، بینه ای، دلیل و برهانی بر نبوتش دارد؟ آقای نبیل زاده همانطور که داشت با افراد ده ما خداحافظی می کرد و دیگر خودش را از شر اشکالات من خلاصی می بخشید، گفت: آقای رحمانی! ایشان «بهاء» چقدر رنج کشیدند، چقدر زحمت دیدند، و در راه ابلاغ رسالت خود چه اندازه خون جگر خوردند، آیا دلیلی محکم تر از این دلیل که گفتم هست؟

    چون دیگر آقای نییل زاده داشت می رفت، نخواستم این جواب بی ریخت و قواره اش را مورد اشکال قرار دهم، ولی در دل گفتم واقعا چه معجزه ای نقل کرد! نظیر معجزه ای که در کتاب راه راست جلد اول از قول حاجی خلیل نقل کردم که حرکت مو را بر سر و صورت «بهاء» معجزه ای قرار داد. برای آخرین لحظه آقای نبیل زاده خاطره چهار روز قبل را که سر و روی خرد و بزرگ و بچه های ده ما را در بوسه غرق کرده بود تکرار کرد و راه افتاد. و ما توانستیم از زحمت میهمان داری جناب آقای مبلغ خلاص شویم
.


    دیگر آقای نبیل زاده رفت اما چشمان مردم عوام ده ما تا چند کیلومتر آقای نبیل زاده را بدرقه می کردند. و سرانجام مأیوسانه به خانه های خود برگشتند
.
ادامه دارد...

       میرزا منیر نبیل زاده قزوینی             مسیح الله رحمانی
   
http://s9.picofile.com/file/8323831392/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7_%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B1_%D9%86%D8%A8%D8%A8%D9%84_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87.jpg   http://s8.picofile.com/file/8325784600/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD_%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg


موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/02/18 ساعت 16:01 توسط بابائی
کانال بهائیت شناسی را در پیام رسان ایتا پیگیری بفرمائید.

http://s8.picofile.com/file/8323089784/%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7.jpghttp://s8.picofile.com/file/8294416700/1.jpg
ارسال شده در 1397/02/15 ساعت 08:45 توسط بابائی
                                      حضور عبدالبهاء در نماز جماعت

    به مسافر خانه برگشتم. آن شب را با رنج فراوان پشت سر گذاشتم. فردا تصمیم گرفتم که اگر یک ماه هم در حیفا بمانم باید عباس افندی را ببینم و از این مرد شکایت کنم. از آن پس هر روز از صبح تا شام دور و بر خانه عبدالبهاء پرسه می زدم. هر که خارج می شد می پرسیدم حضرت عبدالبهاء تشریف دارند؟ می گفتند: خیر. گاهی به خودم بد و بیراه می گفتم. گاهی خودم را ملامت می کردم و می گفتم: ای کاش تعارفات را رد نمی کردم و با شرط ملاقات تقدیم می داشتم. خلاصه کلاف سر درگم شده بودم. حق هم داشتم، آخر انتظار چنین کاری را نداشتم یک هفته تمام در پریشانی حواس گذراندم. همین جا بود که گفته بهاءالله به یادم آمد که می گوید: «تألله قد ضلت راس الخیط فی امری و صرت متحیراً[1] ».

     روز جمعه فرا رسید، هنگام نماز ظهر دیدم پاشو و بروئی به راه افتاد، کس و کار عباس عبدالبهاء این ور و أن ور می دوند؛ از یکی آهسته پرسیدم چه خبره؟ گفت: حضرت می خواهند نماز تشریف ببرند. خوشحال شده با خود گفتم همین جا می ایستم، هرگاه حضرت خارج شدند، دستش را می بوسم و با او به راه می افتم. در ضمن راه هدایا را گوشزد می کنم. بعد هم در جماعت بزرگی که از اهل بهاء تشکیل می شود در صف اول شرکت می کنم، دیگر ولش نخواهم کرد. ولی به زودی به خود آمدم که در بهائیت نماز جماعت خواندن وجود ندارد، چنانکه سیّد علی محمّد باب می گوید: «فی حرمة صلوة الجماعة الا صلوة المیت فانكم تجتمعون و لكن فرادی تقصدون[2]». یعنی نماز جماعت حرام است، مگر نماز میت؛ پس همانا شما گردهم آئید و لكن قصد فرادی کنید.


     در همین افکار تقریباً مالیخولیائی بودم که در منزل باز شد، عدّه ای دور شخصی که لباس سفید پوشیده و نعلین عربی تمیز و پاکیزه ای به پا کرده و عمامه کوچک ساده و ریشی سیاه و انبوه برای خود ساخته بود محاصره نموده اند، یقین کردم عباس عبدالبهاء خودش است، جلو آمدم «الله ابهی، گفتم، دور و بری ها یک نگاه تند و غضبناکی نمودند و بر سرم فریاد کشیدند که چرا سلام نکردی؟ خجالت بکش، برو گم شو!! گوئی صد خروار آب سرد بر سرم ریختند
!! یعنی چه؟! به ما می آموختند که شما به جای سلام که در اسلام مرسوم است "الله ابهی" بگوئید، حالا چطور شده که به من پرخاش می کنند که چرا سلام ندادم !

     همه این مطالب در آن حال برای من باور نکردنی بود، ولی بعداً به سرّ همه این مطالب پی بردم. در افکار خود دست و پا می زدم که جمعیت از من دور شدند. من هم با عجله پشت سرشان راه افتادم. دوان دوان رفتم تا به مسجد جامع مسلمانان رسیدیم. تعجبم بیشتر شد، یعنی چه! عباس عبد البهاء در مسجد جامع مسلمان ها چه می کند؟! شاید پیش نماز مسلمان هاست؟ باورم نمی آمد. در هر حال وارد مسجد شدم. عباس افندی رفت به صف اول، من هم به سرعت از صف جماعت گذشتم و خود را به هر زحمتی بود در کنار عبدالبهاء جا زدم. دور و بری ها می خواستند مرا دور کنند، ولی نزدیک بود فریاد بکشم آبروشان را ببرم
. آنقدر ناراحت بودم که اگر دست به سرم می زدند فریاد می زدم. آنها هم که هوا را ابری دیدند چیزی نگفتند.


     پیش نماز مسلمان ها آمد، همه اقتدا کردند، عبدالبهاء هم مانند همگان اقتدا کرد. در بین دو نماز، من آهسته به عبدالبهاء گفتم: قربان هدیه های بنده رسید؟ عبدالبهاء غضبناک برگشت و نگاه تندی کرد و انگشت بر دماغ بینی گذاشت و فرمان سکوت داد و آهسته گفت: در اینجا چیزی نگوئید، بیائید منزل. هنوز می خواستم بگویم آقا آمدم راهم ندادند که بلند شد دوباره به نماز ایستاد. صبر کردم نمازش را تمام کرد، گفتم: آقا چیزی مرقوم بفرمائید، راهم نمی دهند. اعتنائی نکرد. چیزی نمانده بود که دشنام بدهم، بد و بیراه بگویم. یکی از دور و بری ها دستم را گرفت، گفت: آقا را ناراحت نکنید؛ حتما تشریف بیاورید من آنجا هستم، به شما اجازه خواهم داد. خلاصه ما را خاموش کردند. دیگر چیزی نگفتم. اما از تمام این صحنه ها رنج می بردم.

     بعد از نماز عبدالبهاء بلند شد راه افتاد، من هم راه افتادم. در بین راه کمی عقب ایستادم و از چند نفر پرسیدم این آقا کیست که تشریف می برد؟ گفتند ما نمی شناسیم. اما آنقدر می دانیم مرد مسلمان خوبی است، هر روز نماز جماعت شرکت می کند. من تا در محولات بودم، فکر می کردم تمام حیفا بهائی هستند، اینجا بود که فهمیدم مردم حیفا، عبدالبهاء را نمی شناسند، و عباس افندی هم سعی کرده است که مردم او را یک فرد مسلمان بشناسند. علت شرکت در نماز جماعت هم همین بوده است. و اصلا بهائیان در اختفا به سر می برند. و تمام با حقّه بازی و دوز و کلک خودشان را نگه داشته اند. مبلّغان به ما می گفتند: شخصیت عبدالبهاء شرق و غرب را گرفته، بر عکس تمام تبلیغ ها و پروپاگاندها چیزی بود که من دیدم.


     به هر حال رفتم تا درب منزل عبدالبهاء، برگشت نگاهی به من کرد و گفت حال برگردید، شب تشریف بیاورید. باز هم مأیوس برگشتم. هنگام غروب آفتاب با هزار یأس و نا امیدی رفتم در زدم، در را باز کردند، وارد شدم، تشکیلاتی دیدم که نمی توان وصف کرد!! وضع فلاکت بار خودم را دیده بودم، حالا خود را در این کاخ مجلّل می دیدم، هوش از سرم رفت!! آیا این خانه عبدالبهاء است؟ با آن وضع زاهدانه ای که امروز دیدم! این همه تجملات را از کجا آورده است؟ آخر عبدالبهاء با این وضع کی از حال فقرائی مثل من خیر دارد؟ ای کاش ! ابدأ راهم نمی دادند. در همین افکار مرا به اطاق پذیرائی وارد کردند هنگام شام خوردن رسید، عبدالبهاء با وضع بسیار مرتبی آمد و نشست، حال من و بهائیان منطقه محولات را پرسید؛ خوش آمدی گفت و با کمی عذر خواهی به بهانه اینکه گرفتارم، مهمان دارم، پا شد و رفت و من یخم زد.

ادامه دارد...


[1] - آثار قلم اعلی، ج 4 ص 329

[2] - بیان فارسی، ص 324



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/02/12 ساعت 08:39 توسط بابائی
                                                                 اغنام الله!

    از گفتار مبلّغ بهائی فهمیدم که این آقا هم حقیقت مطلب را درک کرده، ولی مصلحت زندگیش اجازه نمی دهد که از بهائیت دست بردارد، و چون آقای نبیل زاده را اهل حال یافتم، گفتم: آقای نبیل زاده یکی از افراد معتقد به بهائیت، داستانی برایم تقل کرده است، اگر اجازه می دهید برایتان نقل نمایم، آقای نبیل زاده خیال کردند داستان راجع به فضیلت بهاءالله می خواهم چیزی نقل کنم، فورا گفتند: بسیار خوب! بفرمائید، استفاده می کنم و من چنین شروع کردم:

    آقای ضیاء المعرفه نقطه پرور محولاتی روزی بیان می داشت که: آقای محمدجعفر نقدی که از مومنین به بهائیت است و شیفته ملاقات عباس عبدالبهاء بوده، برایم نقل کرد که مدت ها بود آرزوی ملاقات عبدالبهاء (عباس افندی) را در سر می پروراندم، و چه شب ها که به خاطر ملاقات حضرتش نمی خوابیدم، و گاهی در خانه خلوت کرده و به آرزوی دیدارش اشک می ریختم و نذر و نیازها می کردم و با خود می گفتم اگر سرم به قدم حضرت عبدالبهاء می رسید سر به آسمان می سائیدم.


    شب و روز در این افکار و به آرزوی ملاقات عبدالبهاء وقت می گذرانیدم تا سرانجام توانستم با فروختن گاو و گوسفندهایم پولی برای رفتن به حیفا تهیه کنم. البته تنها خرج مسافرت و کرایه ماشین نبود، بلکه مهم تهیه مقدار زیادی سوغات و تعارف، و هدیه و به اصطلاح کادوهائی بود که می بایست فراهم آورم. بدیهی است که بعد از مدتی می خواستم به پابوسی امام اول بروم؛ دست خالی نمی شد راه افتاد. به اصطلاح از جائی به جائی می رفتم و به ارض اقدس حیفا مسافرت می کردم. آنچه که برای سفر و پابوسی فراهم کردم به قرار ذیل بود.


١- سه من زعفران

2- ۹ طاقه پارچه عبای نائینی اعلا

3- ۱۹ انگشتری عقیق که بر روی نگین آنها این جمله حکاکی شده بود (قل الله حق و أن ما دون الله خلق و کل له عابدون) قیمت هر انگشتر۷۰ تومان پول نقره بود.

4- ۵ من مغز پسته رفسنجان

5- ۳ توپ مخمل کاشان

6- 60 شیشه عطر قمصر کاشان


    شاید هیچ کس هدایائی این چنین تا آن تاریخ فراهم نیاورده بود. خدا گواه است زندگانیم را فروختم و راه افتادم. با خود فکر می کردم هنگامی که چشمم به جمال عباس عبدالبهاء روشن شود، بلافاصله مرا در خانه مخصوص جای خواهد داد و می توانم صبح و شب در خدمت عبدالبهاء حضور یافته و از احکام بهائیت استفاده نمایم. در طول راه در این خیالات واهی و باغ های زرد و سرخ و خیالی راه می پیمودم تا اینکه به حیفا رسیدم، ابتدا در مسافرخانه ای اطاقی گرفتم. با خود گفتم عجالتاً اطاقی می گیرم، ولی بعد از تقدیم تعارفات مرا با سلام و صلوات به منزل شخصی عبدالبهاء خواهند برد تا هروقت که خواسته باشم در حیفا بمانم راحتم... و با خود می اندیشیدم که تمام حیفا بهائی هستند و از هر کسی آدرس امام اول را بپرسم، با افتخار مرا راهنمائی خواهد کرد.

    فردای آن روز از مسافرخانه خارج شدم، کنار خیابان ایستاده و ماشین کرایه ای سوار شدم، راننده پرسید کجا می روی؟ گفتم: 
به بیت اشرف، محضر امام اول، حضرت عبدالبهاء غصن اعظم، و بالاخره آنچه از القاب که مبلّغین در محولات به من آموخته بودند تحویل راننده دادم؛ با خود می گفتم راننده افتخار هم خواهد کرد که مرا برساند، ولی برخلاف انتظار، راننده گفت من این آقا را نمی شناسم، تعجب کردم، یعنی چه؟ چطور می شود آوازه بهائیت شرق و غرب را گرفته باشد و این آقا خانه عباس عبدالبهاء را نداند، گفتم: آقای راننده مگر شما اهل حیفا نیستید؟ گفت: چرا. گفتم: پس چگونه آدرس عبدالبهاء را نمی دانید؟ راننده ناراحت شد و گفت: آقا پرحرفی نکن؛ برو پانین من کار دارم، مگر من آدرس هر بی سر و پائی را می دانم!؟

    با ناراحتی از ماشین پیاده شدم، بارها را به گاری دستی گذاشتم، از خیابانی به خیابانی و از کوچه ای به کوچه ای، جویان و پرسان می رفتم تا بالاخره به یک بهائی برخورد کردم، گفت: من می دانم کجاست؛ مرا راهنمائی کرد تا به در منزل رسیدیم. سر و وضع منزل درهم ریخته بود. هرگز باور نمی کردم خانه عبدالبهاء باشد. ولی چون از خستگی می خواستم به زمین بیفتم به ناچار درزدم، بعد از چند دقیقه یک فرد نخراشیده جلو در سبز شد، با صدائی خشن و لحنی تند گفت: کجا کار داری ؟ گفتم می خواستم دست عبدالبهاء را ببوسم و به حضورشان شرفیاب شوم، دیدم ناراحت شد
.


    می خواست چیزی بگوید، عجله کردم گفتم: مقداری هدیه هم خدمت ایشان آورده ام، کمی از خشم پائین آمد دستش را دراز کرد و گفت: لطفأ مرحمت کنید و تعارفات را از دستم گرفت، دیگر بدون اینکه به من توجهی کرده باشد در را بست و گفت بفرمائید: قبول است. من جلو در منزل یخم زد، متحیر ماندم یعنی چه، مگر نوکر پدر این آقا بودم، اصلا چرا این آقا نپرسید من کی هستم؟ چرا تعارف به خانه نکرد؟ چرا نگفت از کجا آمده ای؟ و... و...

    صد تا چرای دیگر از خودم می پرسیدم، ولی سرانجام جواب همه این حرف ها این بود که برو احمقت نموده اند، مسخره ات کرده اند، خلاصه خرت گرفته اند. مگر نشنیده ایم که بهاءالله ما را گوسفندان خدا لقب داده است!! بعد از نیم ساعت چه کنم، چه کنم، برگشتم
. با خود گفتم مگر عبدالبهاء از حال من اطلاع ندارد؟ مگر او امام نیست؟ باز به خود جواب می دادم، از کجا معلوم که امام باشد؟ خشم و بغضی راه گلویم را گرفته بود، مثل آدم های دیوانه داخل خیابان با خودم حرف می زدم. مردم همه به من متوجه شده بودند و به قیافه ام می خندیدند!!
ادامه دارد...



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/02/9 ساعت 08:38 توسط بابائی
                                                   مشرّف شدن بهائیان
  
    دیگر هنگام غروب فرا رسید، آقای نبیل زاده به من گفت: آقای رحمانی، آهسته آهسته به سمت ده راه بیفتیم تا زودتر برسیم که مجلس تشکیل می شود و مردم معطل می شوند. با خود گفتم عجب احمقی است! تمام اشکالات مرا بدون جواب گذاشته، می خواهد برود یک مشت زن و مرد عوام و بی سواد را به بهائیت تبلیغ کند. ولی به ظاهر از خشم محفل ترسیدم که نکند نبیل زاده برایم پاپوشی درست نماید و ما را از چشم محفل بیندازد. در آن زمان که من به آغوش گرم اسلام و مسلمین برنگشته بودم، خودم را بدون افراد بهائی غریب تصور می کردم و وحشت داشتم که مبادا به غربت گرفتار شوم. حق هم داشتم، ما را ترسانده بودند که طردتان می کنیم ( از بهائیت بیرونتان می کنیم) ما فکر می کردیم که ما را یقیناً از زمین خداوند خارج خواهند کرد
.


    بهرحال عصر با صفائی بود، از کنار صخره های قسمت بالای ده گوسفندان در حرکت بودند. صدای زنگوله گوسپندان و جست و خیزشان بر فراز قلوه سنگ ها منظره بسیار جالبی داشت. ولی من تمام حواسم به این بود که شاید آقای نبیل زاده از گفته های من ناراحت شده باشد. پس از پیمودن راه به منزل رسیدیم. در کنار سماور نشستیم و پس از چای خوردن به تدریج افراد ده ما "الله ابهی" گویان، یکی بعد از دیگری وارد شدند. آقای نبیل زاده بر متكای قهوه ای رنگی تکیه داده و منتظر بود که همه افراد برسند، آنگاه سخنرانی خود را آغاز نماید. تقریبا همه افراد رسیده بودند که یکی از حضار مؤدبانه با صدای لرزان که حاکی از ترس بود گفت: آقای نبیل زاده از وضع بهائیت در دنیا صحبت کنید.

    آقای نبیل زاده که دنبال چنین سؤال و فرصتی می گشت، بلافاصله شروع کرد و خطاب به شخص سؤال کننده گفت: آقای محترم! شما باید افتخار کنید که چنین دینی دارید که شرق و غرب عالم را فراگرفته، ایالات متحده آمریکا عن قریب همه بهائی خواهند شد. شوروی تصمیم دارد دست از کمونیستی بردارد و قوانین و مقررات بهائیت را بپذیرد. و امروز کتابی در دنیا به خوبی کتاب اقدس یافت نمی شود!! (خواننده محترم! فراموش نشود که اشکالات من همه از کتاب اقدس بود)
.


    آقای نبیل زاده داد سخن می داد، حضار از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند. در حقیقت چاخانهای مبلّغ باورشان شده بود. ولی من در قلبم می گفتم اگر راست میگوئی، جواب اشکالات مرا بده که این حرف های پوچ یک شاهی ارزش ندارد. همینطور که سخن می گفت دست ها را به میز می کوبید، یکی از شنوندگان از مبلّغ خواست که به او اجازه سؤال بدهد، نبیل زاده ساکت شد و آن مرد برخاست و گفت
: آقای نبیل زاده آیا ما بهائیان کتاب های سید علی محمد نقطه اولی را قبول نداریم؟


    نبیل زاده بدون اینکه بداند مقصود سوال کننده چیست، گفت:
آری، چرا قبول نداشته باشیم، حضرت بهاءالله قبول دارند و در کتاب اقتدارات می فرمایند: «مخصوصا بیان فارسی در این ظهور امضاء شده است... هنوز حرف می زد که یارو داخل حرفش دوید و گفت: پس اینکه مسلمانها برما اشکال می کنند که سیّد باب در کتاب بیان فارسی فرموده اند: باید تمام کتاب ها را نابود کرد و از بین بردن جوابش چیست؟

    آقای نبیل زاده با لحنی که خالی از تمسخر نبود گفت: در ظهور حضرت نقطه اولی و بها، نیازی به کتب دیگر نیست... هنوز داشت حرف می زد که سؤال کننده گفت:
آقای مبلّغ ایشان فرموده اند: تمام کتب را باید محو کرد، امروز اگر کتاب های کتابخانه های دنیا را از بین ببریم، پس تکلیف دانشگاهها چه می شود؟ آیا دیگر می توانیم دکتر، مهندس، معمار، استاد، معلم، دبیر و... داشته باشیم؟ مگر در کتاب های نقطه اولی و بهاءالله چیزی در مورد این علوم هست که استفاده کنیم؟ فرضاً اگر روزی بهائیت موفق شود و به این حکم کتاب سوزی عمل کند، آیا بشر به قرن حجر بر نمی گردد؟..

    او همچنان این ضررها را توضیح می داد، در حالیکه نبیل زاده تمام حواسش متوجه او بود و از نگاه های غضبناک آقای نبیل زاده محکومیت و بلاتکلیفی می بارید، و در زوایای فکرش دنبال فلسفه تراشی و مغلطه بازی می گردید که چگونه از عهده این سؤال برآید و چگونه به اصطلاح معروف ماست مالی کند، ولی شانس آورد قبل از اینکه به جواب های بی سر و ته خود بپردازد و جهالت خود را بر همگان ثابت نماید، مردم عوام از گوشه و کنار محفل فریاد بر داشتند: «خفه شو، خفه شو، خفه شو، بنشین به پیغمبران خدا اشکال می گیری، مگر تو ایمان نداری، که اینها پیغمبرند و از طرف خدا آمده اند و


    آقای نبیل زاده قال و قیل عوام را برای خود دلیل محکم تشخیص داد و فریاد کشید که گفته انبیاء سراسر حکمت است، به آسانی نمی شود فهمید، تأمّل و دقت لازم دارد، اشکال نمودن بر نصوص مقدس از بی ایمانی است. شما فرد مؤمنی هستید، این حرف ها چیست که می گوئید، اگر می دانستم اینگونه حرف های مفت می زنید ابدأ به ده شما نمی آمدم و ... من که ناظر تضییع حق شخص سؤال کننده بودم و می خواستم از طرف او دفاع کنم، اما از سوئی وحشت داشتم که به سرنوشت او گرفتار شوم، با لحن صلح دهنده بلند شدم و گفتم
:


    آقای نبیل زاده! ایشان قصد اعتراض بر نصوص مقدسه نداشتند، می خواستند جواب این مطلب را بدانند که در مقابل اشکال مسلمان ها درمانده نشوند، هدف اشكال و انتقاد نبود. ناراحت نباشید
. از این قبیل سؤال ها برای من هم هست.
مثلا حضرت نقطه اولی در باب هفتم از واحد هفتم بیان فارسی صفحه ۲۴۶ مطلبی را می گویند که برای من واقعاً مشکلی شده است و معنای آن را نمی فهمم، اگر جواب می فرمائید بگویم، به شرط اینکه حاضرین هیچ کدام در جواب دخالت نکنند.

    نبیل زاده گفت: بپرسید
.
گفتم: ابتدا سوال دیگری می کنم که مربوط به همان مطلب است، جواب مرحمت کنید، آنگاه مطلب کتاب بیان را می خوانم، بفرمائید «من یظهره الله» یعنی چه و مقصود چه کسی است؟

    آقای نبیل زاده مؤدبانه فرمودند: معنایش این است کسی که او را خدا ظاهر می گرداند، و مقصود حضرت بهاءالله است. گفتم: خیلی متشکرم حال عبارت کتاب بیان را می خوانم: اگر کسی به حضور من یظهره الله (همان بهاءالله) برسد، باید که از او درخواست فضل نماید. اگر بخواهد تا من یظهره الله دست بر آن شخص بگذارد، باید آن شخص خودش را مشرّف نماید، و نحوه مشرّف شدن این است که مقعدش را به خاک کفش و نعلین من یظهر الله بساید... هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای شلیک خنده حضار بلند شد
.


    مسخره آن وقنی شد که گفتم
: آقای نبیل زاده شما خودتان اگر بهاء را درک می کردید، چه کار می کردید؟ باید شلوارت... و باید... را به خاک نعلین بهاءالله می گذاشتی؟


    خنده عجیبی همراه با خشم درهم آمیخت. اعتراض از هر سو درگرفت. ولی آقای تبیل زاده شهامت کرده، گفت: تقاضا دارم آقایان ساکت باشند و آرامش را رعایت فرمایند. غوغا که فرو نشست دوباره شروع کردم: ما شنیده بودیم که مردم به خاطر احترام پادشاهان و بزرگان، پیشائی ادب بر زمین می گذاشتند، اما نشنیده بودیم که مقعدشان را بر خاک بمالند.

     مجلس دوباره متشنج شد و درهم ریخت، در این لحظه بود که آقای نبیل زاده میز سخنرانی را ترک کرد و افراد هم تقریبا ناراحت شدند و آخرین حرف آقای نبیل زاده این بود که: آقای رحمانی مطلب دیگری در کتاب بیان نبود که شما فقط این مطلب را مطرح کردید.

    شب، ساعت ده و نیم شده بود و آقای نبیل زاده اجازه مرخصی داد و همگان رفتند، موقعی که تنها ماندیم گفت
: آقای رحمانی! سر و گوش افراد را باز نکنید و به زندگی افرادی مثل ما لطمه نزنید، بگذارید چند صباحی زندگی کنیم و...

ادامه دارد...


موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/02/8 ساعت 08:36 توسط بابائی
در پیام رسان ایتا هم با ما همراه باشید.

http://s8.picofile.com/file/8323089784/%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7.jpghttp://s9.picofile.com/file/8302269784/6.png
ارسال شده در 1397/02/5 ساعت 08:10 توسط بابائی

                                     اشکالات بی جواب


    خلاصه اینکه اگر کسی در مرتبه صدم زنا کند، باید هم وزن تمام دنیا که بالغ بر۰۰۰ و ۰۰۰ و ۰۰۰ و ۰۰۰ و ۰۰۰ و ۰۰۰ و ۹۵۵ و ۵ تن می باشد بپردازد. که اگر کسی برای صد و یکمین بار زنا نماید، باید از کرات دیگر طلا بیاورد، البته که در همان صدمین بار هم، در صورتی امکان دادن جریمه هست که تمام حجم کره زمین تبدیل به طلا بشود. (و اینک چون ما قدرت آوردن طلا از کرات دیگر را برای بهاء نداریم در همین بار صدم مهر اختتام می کوبیم.

    حساب دقیقی را که نوشته شده بود، آقای نبیل زاده با تعجب نگاهی کرد و بدون اینکه دیگر مذبوحانه خواسته باشد جواب بدهد، گفت: اگر باور داشته باشی، بهاء هنگام صدور این حکم، دقیقة حساب را بررسی نکرده است. هنوز داشت جواب عذر بدتر از گناه را توضیح می داد، گفتم: آقای نبیل زاده! مگر شما نمی گوئید کتاب اقدس از طرف خداست؟ آیا خدا هم فکر این مشکل را نکرده بود؟ اگر ناراحت تشوید، من می گویم بودن چنین حکمی در کتاب اقدس، دلیل است که این کتاب از طرف خدا نیست. ایشان جواب دادند که آقای مسیح الله! ما را به این حرف ها چه کار؟ ما باید ایمان داشته باشیم.


    زیرا عبدالبهاء در کتاب مکاتیب جلد ۲ صفحه ۲۴۷ می گوید: «فقط ایمان داشته باشید و حق چون و چرا ندارید». در جواب ایشان گفتم: اتفاقا سؤالات پیچیده ای بعد از این هست، مثل اینکه بهاءالله در همین کتاب اقدس، در مورد زن هائی که بر انسان حرام است می گوید فقط زن پدر (به اصطلاح نامادری) بر پسر حرام است و دیگر حکم مادر اصلی، عمه، خاله و خواهر را مسکوت گذاشته و چیزی در مورد حلال بودن یا حرام بودن آنها نگفته اند؛ به نظر شما ازدواج با خواهر، عمه، خاله، که در شریعت اسلام حرام است. در دیانت بهائی نیز حرام می باشد؟ آقای نبیل زاده با کمی تأمل و تأنی و منّ منّ کردن گفت: دستور این گونه احکام که توضیحی ندارد، مربوط به بیت العدل است.

 

    گفتم: مگر اعضای بیت العدل، همان 9 نفر می توانند حکم صادر نمایند؟ مگر بر آنها از طرف خداوند، وحی و جبرئیل نازل می شود؟ گفت: خیر. گفتم:  پس آنها از کجا می توانند حکم چیزهائی را که حسینعلی بهاء آنها را نگفته است، بیان کنند؟ از این گذشته، اگر به دستورات سید علی محمد باب، در کتاب الجزاء نگاه کنیم، ایشان صریحاً می گویند: ازدواج با خواهران جائز است. با توجه به گفته سید باب که ازدواج خواهر و برادر را جائز می داند، آیا نمی توان گفت که بهاءالله هم نظرش به حلال بودن ازدواج با خواهر و خاله و عمه است؟

     اینجا بود که آقای نبیل زاده مانند دانه اسپندی که از روی آتش بپرد، به پا خاست و با عصبانیت گفت: خوب جایز باشد، اشکالش چیست؟ و سپس به طرف ده راه افتاد، گفتم: آقای نبیل زاده! چرا ناراحت شدید، من که حرف بدی نگفتم، من که از روی کتاب مطالب را خواندم، چرا عصبانی شدید؟ مگر تحقیق گناه دارد؟ مگر ما خودمان نمی گوئیم در بهائیت باید تحقیق باشد و تقلید صحیح نیست؟ خوب اگر می خواهید که کورکورانه بهائی باشیم دیگر سوالی نخواهم کرد و سکوت کردم.

    نبیل زاده که دید من ناراحت شدم و احتمال هم می داد که شب به خانه راهش ندهم و از طرفی ممکن است به محفل شکایت کنم با کمی تبسم گفت: آقای رحمانی، خواهش می کنم سؤالات خود را ادامه بدهید، (برخلاف اینکه گفته بود سوال های شما را جواب می دهم گفت:) ولی توقع نداشته باشید که من تمام سوالات شما را بتوانم پاسخ دهم، و اگر عهد می کنی که در جائی نگوئی و آبروی ما را نریزی، می گویم که بهاءالله خودش هم برای این سؤالات پاسخی ندارد. اما خوب شما معلوم است که اهل دقت، و فردی نکته سنج هستید، من از تحقیقات شما استفاده می کنم


    گفتم: آقای نبیل زاده مگر من أول روز به شما نگفتم که منظورم دست انداختن شما نیست، من خودم بهائی و بهائی زاده و دارای لوح صادره از خود شوقی هستم، بنابراین ما خودمان می خواهیم جوابی برای اشکالات مسلمانان پیدا کنیم.


    گفت: خوب بفرمائید. گفتم: جناب نبیل زاده! آیا ما قبول نداریم که کتاب اقدس از طرف خداوند بر بهاءالله نازل شده است؟ گفت: چرا. گفتم: حال در این حکم دقت کنید و ببینید آیا این حکم می تواند از طرف خدا باشد، و سپس چنین خواندم: برای قسمت اول این دستورالعمل که ازدواج با خواهر و خاله و عمه باشد، جوابی جز حلال بودن نیافتم. قسمت دوم حکم که می گوید: من خجالت می کشم که حکم پسر بچه ها را بگویم، معنایش چیست؟ با فرض اینکه این حکم را خداوند فرموده باشد، چند سؤال پیش می آید:


    خداوند در موقع صدور این حکم، گفته: من خجالت می کشم، حال باید دید که خداوند از جایز بودن خجالت می کشید یا از جایز نبودنش. در صورتی که جایز نباشد، خجالتی ندارد، می گوید حرام است، هزاران حکم صادر فرموده، به همین یک حکم که رسیده، خدا خجالتش گرفته، گفته خجالت می کشم، این سخن از ذات مقدس خدا به دور است، و اگر بگوئیم از جایز بودنش خدا خجالت کشیده است ، این امر محال است. زیرا خداوند در تمام کتب انبیاء قبل، این عمل خلاف انسانی را حرام نموده، چنانکه در قرآن مجید، علت خراب شدن شهر لوط و از بین بردن قوم لوط را همین عمل خلاف انسانی می داند. در زمان بهاءالله چه مصلحتی ایجاب کرد که این عمل جایز باشد؟


     آری، ممکن است بگوئیم این حکم خداوند نیست و این دستور از مغز حسینعلی بهاء صادر شده، اما چرا ایشان از بیانش خجالت کشیده اند. این مطلبی است که علتش را در تاریخ زندگی بهاءالله باید جستجو کرد. من دیگر ساکت شدم، زیرا از گفتن چنین حرف ها پیش نبیل زاده داشتم آدم مغرضی جلوه می کردم.


     آقای نبیل زاده با خنده ای که حکایت از یک خشم درونی می کرد، گفت: آقای رحمانی! خواهش می کنم جسارت به حضرت بهاءالله نفرمائید؛ این حکم را ایشان فرموده اند و ما باید همین طور بپذیریم. اگر ایرادی بود به بیت العدل بنویسیم تا جواب دهند. مگر نمی دانی که جناب عباس عبدالبهاء در کتاب مکاتیبشان فرموده اند: «امروز تکلیف یاران الهی در بساط رحمانی این است که آنچه دیده و شنیده و فهمیده اند از عقیده بنهند، و آنچه صریح وضوح بیان این عید است بپذیرند و هیچ چون و چرا نداشته باشند»[1]...


    هنوز داشت حرف می زد که جلو حرفش پریدم و گفتم: یعنی ما عقل نداریم، یعنی فرمان های خلاف عقل را نادیده بگیریم، همانطور که بهاءالله ما را اسم گذاری کرده اند اغنام الله[2] باشیم، و به هر طرف که راندند برویم، در این صورت ما بهائیان نباید بگوئیم تحرّی حقیقت (جستجوی حق) یکی از اصول بهائیت است، و به این طریق که شما می فرمائید تقلید کورکورانه است.

    خواننده عزیز! ملاحظه می کنید که جناب نبیل زاده چطور مغلطه وار جواب دادند و چگونه خود را از صحنه بحث کنار کشیدند. البته باید انصاف داد که این اشکالات پاسخی ندارد. شاید هم از خود حسینعلی بهاء یاد گرفته است که وقتی از وی پرسیدند چرا علی محمد باب دوران داوود پیغمبر را قبل از حضرت موسی می داند، در حالی که همه می دانند داوود نبی بعد از حضرت موسی بود، در جواب گفت: خجالت بکشید اعتراض منمانید؟[3]

ادامه دارد...


[1] - مکاتیب، ج 2 ص 247

[2] - اغنام الله یعنی گوسفندان خدا

[3] - اشراقات، ص 18



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/02/2 ساعت 08:20 توسط بابائی

                                    حکم زنا در بهائیت


    یک روز همانطور که داشتیم قدم می زدیم، فرصت را غنیمت شمرده و مشکلات زیادی را از آقای مبلّغ پرسیدم، چون جواب ها فوق العاده جالب بود، اینک نقل می کنم و قطعا برای خواننده عزیز هم جالب خواهد بود پرسیدم جناب نبیل زاده! لابد در جریان هستید که ما با مسلمان ها رفت و آمد داریم، گاهی آنها برما اشکالاتی وارد می نمایند که از جواب آنها عاجز و درمانده می شویم، اجازه می خواهم که هم اکنون من در نقش یک فرد مسلمان آن سؤال ها را از شما بنمایم و جواب هائی که مرحمت می فرمائید یادداشت می کنم، بقینا در آینده، برای ما از نظر بحث با مسلمانها صد در صد مفید خواهد بود، نبیل زاده مغرورانه گفت: «هرچه می خواهد دل تنگت بگو» و اضافه فرمودند که مگر امکان دارد که کسی بتواند به بهائیت اشکال بگیرد ؟!!...

    من که با تمام مغلطه بازی هائی که بلد بودم گاهی در جواب اشکالات مسلمان ها می ماندم، وقت را غنیمت شمرده پرسیدم: آقای نبیل زاده مسلمان ها می گویند بهاءالله در کتاب اقدسش دستور داده اند که اگر کسی زنا نماید، باید فقط ۹ مثقال طلا آن هم به بیت العدل بهانیان جریمه بدهند، در صورتی که در قرآن مجید کیفر مرد و زن زنا کار صد ضربه شلاق و یا سنگسار کردن است، و میگویند این حکم کتاب اقدس هرگز قابل عمل نیست، زیرا: اولاً: تعیین نکرده که این زن و مرد چگونه زن و مردی باشند به علاوه همان طوری که مرد باید ۹ مثقال طلا بدهد، زن هم باید 9 مثقال طلا بدهد، از این گذشته تفصیلی در این حکم نداده که آیا هردو براین کار رضایت داشته باشند، یا مجبور شده باشند، یا یکی از دو طرف مجبور باشد، و اشکالات دیگری که بعدا توضیح می دهم.

     آقای نبیل زاده که هرگز حساب این حکم بهاءالله را تا کنون به این دقت نکرده بود، کمی در فکر فرو رفت و سپس گفت: جناب رحمانی در دین اسلام مجازات و تنبیهات بدنی بوده است، برای همان حکم شلاق و یا سنگسار کردن است؛[1] اما در بهائیت، تنبیه، روحی است، برای همین حکم پرداخت جریمه نقدی نمودند.
گفتم: جناب نبیل زاده! قسم به بهاء الله می خورم! خودت هم می دانی که غرضی در کار نیست، می خواهم بفهمم. گرچه یک مسلمان اگر این اشکال را بر ما داشته باشد، می گوئیم قصد دست انداختن ما را دارد، اما پرسش های من به منظور درک حقائق است... هنوز داشتم حرف می زدم که آقای نبیل زاده گفت: خواهش می کنم آقای مسیح الله تمام سوالات را بفرمائید بدون هیچگونه ناراحتی جواب خواهم داد. گفتم: آقای نبیل زاده در این حکم کتاب بهاءالله چندین اشکال است:

    اولاً: فرمودید دادن پول تنبیه روحی است و در سنگسار کردن تنبیه جسمی، قبول ندارم، زیرا اگر کسی را در حضور مردم شلاق بزنند، علاوه بر اینکه جسمش را آزرده اند، روحاً هم او را تنبیه کرده اند، و اگر سنگسار نمایند، شخصی از بین برود، جای تنبیه جسمی یا روحی باقی نمی ماند.

    ثانیاً: اگر در این حکم کتاب اقدس، فرقی بین صورت رضایت طرفین و اجبار نگذاشته است، حال اگر این عمل خلاف عفت به زور نسبت به ناموس کسی صورت گرفت، باز هم آن زن باید همین 9 مثقال طلا را بدهد؟ در صورتی که این کار به اصطلاح قوز بالای قوز است.

    ثالثاً: تمام زنها که کارمند و کارگر نیستند، و زندگیشان را شوهرشان اداره می کند، اگر چنین خلافی پیش آید، زن باید این پول را از کجا تهیه کند؟ مگر اینکه برای تهیه کردن این پول، با عرض معذرت یک کار خلاف دیگری انجام دهد، مثلا دست به سرقت بزند و ... بالاخره هم موفق نخواهد شد که این پول را حتی برای همان مرتبه اول فراهم نماید. و یا با کمال شرمندگی باید به شوهرش بگوید چون من این عمل خلاف را انجام داده ام شما جریمه را بپردازید.

    رابعاً: عمل خلاف بین یک زن و مرد صورت گرفته، چرا بایستی پول ها را به بیت العدل[2] بپردازند؟ ضمنا در آمد زندگی افرادی که بر ما ریاست روحانی دارند، نا مشروع می شود.

    خامساً: اشکال بزرگتر اینکه اگر یک زن و مرد این عمل خلاف عفت را چند بار تکرار کردند، دیگر قدرت مالی ندارند که جریمه پرداخت نمایند؛ در این صورت تکلیفشان چیست؟ آقای نبیل زاده، خود به یاد دارید که بهاءالله در کتاب اقدس می گویند: «اگر کسی یک بار زنا نماید، باید ۹ مثقال طلا بدهد، اگر دو بار باشد، ۱۸ مثقال، اگر سه بار باشد، ۳۶ مثقال». به همین ترتیب، اگر کسی در بهائیت ده بار زنا نماید، باید هفت من و هشت سیر طلا به بیت العدل بپردازد!!

    در این لحظه ما به سایه درختان سبز کنار قنات دهمان رسیده بودیم، آقای نبیل زاده، رشته سخن را از دستم گرفت و گفت: جناب مسیح اللا چند دقیقه ای زیر سایه درختان استراحت کنیم. شاید می خواست از این پرسش های پیچیده من خلاصی یابد. با به اصطلاح شانه خالی کند؛ ولی غافل از اینکه من کسی نبودم که از سؤالم بگذرم. به هر صورت زیر سایه درختان نشستیم و بلافاصله من کاغذی از جیب در آورده، قلم را به دست گرفته، و شروع به حساب کردن نمودم. نبیل زاده پرسید: آقای مسیح الله می خواهی چه بنویسی؟ گفتم: می خواهم جریمه زنا را حساب کنم. و بعد از پانزده دقیقه صورت ذیل را جلوی آقای نبیل زاده گذاشتم.

اگر کسی دست به عمل خلاف عفت بزند در مسلک بهائیت باید جرائم ذیل را به بیت العدل بپردازد:


مرتبه اول =  ۹ مثقال طلا

مرتبه دوم =  ۱۸ مثقال طلا

مرتبه سوم =۳۶   مثقال طلا

مرتبه چهارم  = چهار و نیم سیر طلا

مرتبه پنجم = ۹ سیر طلا

مرتبه ششم = ۱۸ سیر طلا

مرتبه هفتم =۳۶  سیر طلا

مرتبه هشتم =  یک من و ۳۲ سیر طلا

مرتبه نهم = سه من و ۲۴ سیر طلا

مرتبه دهم = هفت من و هشت سیر طلا


مرتبه بیستم = ۷۲ من و ۳۲ سیر و ۷۳ خروار

مرتبه سی ام  = (۱۵۱۰ ماشین ۱۵ تنی) ۲۲ و ۸ و ۲۲۶۴۹

مرتبه چهلم =۱۵۴۶۲۴۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاهم = ۱۵۸۳۳۴۹۷۶۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و یکم = ۳۱۶۶۶۹۹۵۳۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و دوم = ۶۳۳۳۳۹۹۰۴۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و سوم =۱۲۶۶۶۷۹۸۰۸۰  ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و چهارم = ۲۵۳۳۳۵۹۶۱۶۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و پنجم =۵۰۶۶۷۱۹۲۳۲۰  ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و ششم = ۱۰۱۳۳۴۳۸۴۶۴۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و هفتم = ۲۰۲۶۶۸۷۶۹۲۸۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و هشتم = ۴۰۵۳۳۷۵۳۸۵۶۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و نهم = ۸۱۰۶۷۵۰۷۷۱۲۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه شصتم =۱۶۲۱۳۵۰۱۵۴۲۴۰  ماشین ۱۵ نئی

مرتبه شصت و یکم = ۳۲۴۲۷۰۰۳۰۸۴۸۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه شصت و دوم = ۶۴۸۵۴۰۰۶۱۶۹۶۰ ماشین ۱۵ تنی

   

     و بالاخره برای بار شصت و سوم آنقدر ماشین ۱۵ تنی طلا خواهیم داشت که اگر این ماشین ها را در روی تمام خشکی های کره زمین قرار دهیم (مساحت تمام خشکی های کره زمین روی هم بالغ بر۰۰۰  و ۰۰۰ و ۶۰۰ و۱۴۸ می باشد) باز هم تمام آنها جا نمی گیرند و باید بار طلای ۸۰۰ و ۵۰۸ و ۰۱۸ و ۹۶۲ و ۴۵ ماشین ۱۵ تنی را به کشتی های بارکش خالی کرده و از راه اقیانوس ها به بیت العدل اعظم بیریم و این هم حسابش:

مرتبه شصت و سوم = ۱۲۹۷۰۸۰۱۲۳۳۹۲۰ ماشین ۱۵ تنی

    البته در این محاسبه، سطح هر ماشین پانزده متر مربع در نظر گرفته شده است و این را نیز توجه داشته باشید که اگر تمام روی کره زمین را از کوه و خانه و شهر، و همه را با خاک یکسان کرده و آنها را پر از ماشین نمایند، دیگر راهی برای بردن ماشین ها به بیت العدل نخواهد بود و حتی خود بیت العدل اعظم نیز باید با خاک همسان شود.

ادامه دارد...

میرزا منیر نبیل زاده قزوینی

http://s9.picofile.com/file/8323831392/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7_%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B1_%D9%86%D8%A8%D8%A8%D9%84_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87.jpg

[1] - در صورتی که زن، شوهر و مرد، زن نداشته باشند، صد ضربه شلاق و در صورتی که زن، شوهر و مرد، زن داشته باشند هر دو نفر سنگسار می شوند.

[2] - بیت العدل محلی است که ۹ نفر بر تمام افراد بهائی ریاست دارند.



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/01/29 ساعت 08:32 توسط بابائی

                                    میرزا منیر قزوینی


    مسیح الله رحمانی یکی از بهائیانی است که عمری را در این فرقه ضالّه گذرانده است اما وقتی تناقضاتی را در این آئین من درآوردی و همپنین در رفتار رهبران بهائی مشاده نمود و اشکالات متعددی که در این آئین ساختگی با آن برخورد نمود و جوابی برای آنها پیدا نکرد، با اعلام تبرّی از بهائیت به آغوش اسلام بازگشت و کتابی را در این زمینه به رشته تحریر در آورد. متن زیر گفتگوی وی با یکی از مبلّغین طراز اول فرقه بهائیت است که در چند قسمت از نظر شما خوانندگان عزیز می گذرد.


    ما طبق معمول دهمان، هر روز هنگام غروب آفتاب از خانه ها خارج و در سر کوچه ها با یکدیگر به صحبت مشغول می شدیم، به همین قرار یک روز هنگامی که خورشید اشعه کمرنگ طلائی خود را داشت از دشت و صحرا جمع می کرد و لاشه خسته خود را به زحمت می خواست در پشت کوه های واقع در غرب آبادی مان پنهان نماید، از صحرای دور مسافری دیدیم که با شتاب به سمت ده در حرکت است.

    ده ما نسبتاً در بلندی قرار گرفته و مشرف بر مرکز بخش بشرویه است؛ هرگاه مسافری از بشرویه به سوی آبادی ما در حرکت باشد، به خوبی می توان دید. من آمدن مسافر چابک تاز را به دیگران اعلام کردم. همه افراد به دقت نگاه کردند و سخن مرا یک صدا تصدیق نمودند. ما آن شب دیر به خانه ها برگشتیم تا مسافر برسد و ببینیم چه کاره است، چون احتمال زیادی بود که برای ما مبلّغ برسد و ما را از بیانات شیرین و شیوای خود بهره مند نماید. اتّفاقاً حدس ما درست از کار درآمد؛ مسافر تازه وارد، مبلّغ زبردستی بود به نام میرزا منیر نبیل زاده که محفل مشهد وی را برای تبلیغ به ده ما فرستاده بود.

    ما همانطور که دسته جمعی ایستاده بودیم، ناگاه کسی از پائین ده فریاد برداشت آقا مسیح الله مبلغ.... این فریاد که از صدای اذان در ماه مبارک هنگام افطار فرح انگیزتر بود، ناگاه همه را بی اختیار به طرف مسیری که مبلّغ می آمد شتابان راه انداخت. سر از پا نمی شناختیم. هرکسی سعی می کرد زودتر جمال دلارای مبلّغ را ببیند. و یا زودتر با مبلغ احوال پرسی نماید و بعدها افتخار کند که من اول کسی بودم که دست به دست مبلغ دادم. ولی در عین حال همه به حال احترام پشت سر من می آمدند. گویا حق ریاست مرا حفظ می کردند.

    گرچه هوا با رفتن خورشید تاریک می شد، ولی ماه از سوی دیگر، تاریکی شب را نهیب می داد که کناری برود، گویا آن شب استثنائی بود. با اینکه آخر ماه نوزده روزه بهائیان و در حقیقت باید تاریک می بود، اما به خاطر ورود مبلّغ و خوب انجام گرفتن تشریقات و مراسم استقبال، ماه می درخشید و زیر سایه درختان در مهتاب روشن منظره شاعرانه ای به وجود آمده بود.

    همین طوری که قدم بر می داشتم، فکر می کردم که جناب مبلّغ که باشند. باز با خود می اندیشیدم هر که باشند از مشهد فرستاده شده، و فرد واردی است؛ لابد به سادگی جواب تمام مشکلات را می دهد و ما را راهنمائی خواهد کرد. در همین افکار بودم که ناگاه رشته خیالات و افکارم پاره شد، سر پیچ جاده ناگهان مبلّغ در برابر ما سبز شد.

     فریاد الله ابهی، الله أبهى[1] سکوت دامن صحرا را درهم شکست. ابتدا مبلّغ با من دست داد و پس از احوال پرسی مختصری جمعیت فرصت ندادند، من خودم را کنار کشیدم، زن و مرد، خرد و بزرگ دور مبلّغ قرار گرفتند، صدای بوسه زدن مبلّغ به سر و صورت افراد، تنها صدائی بود که به گوش می رسید. من مادر مرده هم در کناری نقشه تهیه جوجه پلوی مبلّغ را در قلب خود می کشیدم، خدایا این دل شب از کجا برنج بیاورم؟ از کجا جوجه تهیه کنم؟ چه وقت بپزد! آخر ده که چلوکبابی ندارد، قصابی ندارد؛ از طرفی حق هم داشتم که بترسم، چون سفرهای قبل، مبلّغین در مورد غذای ناباب، بس که به ما حرف مفت زده بودند، به اصطلاح چشم ترسیده شده بودم.

     یکی از خصوصیات مردم آبادی ما این بود که تمام مبلّغین را نماینده خدا می دانستند، و با اینکه جا نداشت دست آقای مبلّغ را ببوسند، زن و مرد دستش را از روی اخلاص بوسه می زدند؛ مبلّغ هم متقابلا نامردی نمی کرد، صورت تمام افراد را بوسه می داد، اما به چه نیت! خدا آگاه است، به قصد... باز هم چه عرض کنم. چند لحظه ای شاهد استقبال پرشور بودم، آنگاه که احوال پرسی ها داشت تمام می شد، جلو آمدم و به جناب مبلّغ تعارف کردم که بفرمائید، شما خسته هستید استراحت نمائید، مردم را از دور مبلّغ برکنار نموده، گفتم اجازه بفرمائید آقای مبلّغ از راه دور آمده اند، فعلاً استراحت نمایند، هنوز مدتی تشریف خواهند داشت، بعد به زبارتشان خواهید آمد.

    با هزار احترام و تجلیل، آقای نبیل زاده را وارد منزل کردم، چون خانه من پاتوق مبلّغین به شمار می آمد، لذا همیشه آماده پذیرائی تازه واردین بهائی بود. ناگفته نگذارم که چون جای مبلّغین در خانه من گرم و غذاشان چرب بود، مدت توقّفشان طولانی می شد، گاهی تا چهل روز ادامه پیدا می کرد. از جمله همین آقای نبیل زاده، توقّفشان طولانی گردید و من به حکم مهمان نوازی و از طرفی به قصد قربت و نیت خیری که در پذیرائی مبلّغین داشتم، برای اینکه دل آقای مبلّغ گرفته نشود، گهگاهی او را برای تماشا به دامن صحرا به سیر و سیاحت در سبزه زارهای دور و بر می بردم. قدم زنان و صحبت کنان ساعت ها گردش می کردیم. من سعی می کردم که وقت بیهوده تلف نشود، نوعاً سؤالاتی راجع به دستورالعمل آقای حسینعلی بهاء و احکام صادره ایشان در قرن برق و بخار می نمودم.

ادامه دارد...


[1] - فرقه ضالّه بهائیت به جای سلام که تمام مردم دنیا در هنگام ملاقات یکدیگر به کار می برند، می گویند: الله ابهی.



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/01/28 ساعت 08:43 توسط بابائی
بهائیت شناسی را در تلگرام و ایتا دنبال کنید.

http://s9.picofile.com/file/8302269818/7.jpghttp://s8.picofile.com/file/8323089784/%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7.jpg
ارسال شده در 1397/01/25 ساعت 08:29 توسط بابائی

                   افشاگری خواهر حسینعلی بهاء


    میرزا حسینعلی نوری وقتی ادّعای مظهریت نمود و خود را موعود ملل نامید، برای هماهنگی با انبیای الهی تظاهر به أمّی بودن نمود و در تمام کتاب هائی که به رشته تحریر در آورد، خود را بی سواد قلمداد نمود. اما خواهرش عزّیه که دعوی او را باطل شمرده و ادّعای او را تکذیب کرد، در آثارش مطالبی از رازهای پشت پرده را عیان نمود که از جمله آنها موضوع تحصیل برادرش حسینعلی نوری است.


    عزّیه خانم نوری در کتاب تنبیه النّائمین صفحه 44 سطر 8 می نویسد: « هو الّذی بعث فی الأمیین رسولاً منهم یتلوا علیهم آیاته و نفرموده اند هو الّذی بعث من الدراویش و العرفاء و الادباء و الصوفیه رسولاً منهم" آن هم بعد از شصت هفتاد سال که با همه عرفا و دراویش اوقات صرف نموده و با تمام شعرا و حکماء طبیعی شب و روز محشور بوده قریب بیست سال با علمای بیان و اهل لسان خاصه بدیع معاشر بوده و آیات بدیعه که از سماوی الوهیت نازل شده همه را ضبط و در لوح خاطر ثبت نموده که هنگام فرصت به عامیان عمیا طینت بنماید و زبان من یظهری گشاید».


    با همه این افشاگری ها چطور میرزا حسینعلی نوری در لوح سلطان خطاب به ناصرالدّین شاه قاجار ابراز می دارد که من از علوم متعارفه پیش مردم نخوانده ام و به مدارس وارد نشدم در حالی که خواهرش می نویسد او تحصیل کرده و أمّی نیست و چه کسی نزدیکتر از خواهر است که این چنین برادرش را رسوا نماید.


    پیروان میرزا یحیی صبح ازل نیز از قول میرزا یحیی نوری بر این حقیقت معترفند که ادعای أمی بودن حسینعلی نوری کذب محض می باشد و دلیل روشن بر تحصیل حسینعلی نوری این است که پدرش میرزا بزرگ نوری یکی از درباریان قاجار و از اشرافیان بوده که تمام خواهران و برادران حسینعلی را تحصیل کرده بار آورده چگونه ممکن است حسینعلی را که فرزند ارشد وی بوده بی سواد بار آورده باشد؟


برای دیذن کتاب تنبیه النّائمین روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : تحصیلات حسینعلی بهاء , 
ارسال شده در 1397/01/22 ساعت 08:35 توسط بابائی

                                   توقیعی دیگر از باب


    محمّد بیک چاپارچی به همراه سوارانی که مأمور آوردن علی شیرازی مدّعی بابیت از اصفهان به طرف تهران بود، در آخرین روز از سال 1225 شمسی وارد کاشان شد. طبق نقل تاریخ فرقه ضاله بهائیت، میرزا جانی کاشانی که به وسیله ملاحسین بشرویه ای به باب ایمان آورده و بابی شده بود، از محمّد بیک درخواست نمود تا شب عید نوروز سال 1226 شمسی علی محمد شیرازی را در منزل خویش میهمان نماید.


     محمّد بیک که هیچگاه حاضر نشد فرد زندانی را از مقابل دیدگان خود دور نماید و به دست شخصی غیر از مأمورین خویش بسپارد، با گرفتن پول و اموالی قبول نمود تا شب عید نوروز علی محمّد شیرازی به خانه میرزا جانی کاشی رفته و صبح فردا نزد آنان برگردد. علی محمّد باب نیز به پاس تشکر و قدردانی از زحمات میزبانش نامه ای برای وی به رشته تحریر در آورد.


     عبدالحمید اشراق خاوری در کتاب تلخیص تاریخ نبیل صفحه 190 سطر 10 می نویسد: « توقیعی را که در آن شب حضرت اعلی به افتخار میزبان خود نازل فرمودند، در خاتمه اش بیانی به این مضمون مندرج بود " از خدا خواهم که قلب تو را به نور معرفت الهی روشن کند و لسان تو را گویا فرماید تا به خدمت امرش پردازی و به اعلاء کلمه اش موفق شوی...».


     با توجه به اینکه پیروان علی محمّد شیرازی مدّعی أمّی بودن و بی سوادی وی هستند، چطور علی محمّد شیرازی در آن شب نامه ای با خط خویش نوشت و به میرزاجانی تقدیم کرد؟


برای دیدن کتاب تلخیص تاریخ نبیل روی ادامه مطلب کلیک کنید.





موضوع : علی محمد شیرازی , 
ارسال شده در 1397/01/19 ساعت 08:42 توسط بابائی

 

                       اعتراف بهاء به خاتمیت پیامبر اسلام

 

    هر چند میرزا حسینعلی نوری مازندرانی در کتاب هایش خود را پیامبر نامید تا آنجا که خلفش عبدالبهاء او را در ردیف انبیای اولوالعزم بر شمرده است و بهائیان که به تعبیر حسینعلی اغنام الله هستند، آنان نیز حسینعلی را پیامبری از پیامبران الهی می دانند و معتقدند که پیامبر اسلام آخرین پیامبر خدا نیست! اما خود میرزا حسینعلی نوری اعتراف و اقرار کرده که پیامبر اعظم حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم آخرین پیامبر و فرستاده الهی است.


    وی در کتاب اشراقات صفحه 293 سطر 2 می نویسد: « الصّلاة و السّلام علی سید العالم و مربی الأمم الذی به انتهت الرسالة و النبوة و علی آله و اصحابه دائماً أبداً سرمداً» یعنی درود و سلام بر سرور جهان و مربی امت ها که رسالت و نبوت به او پایان گرفت و بر خاندان و یارانش درود همیشگی و پاینده و جاودان یافت.


    با این اعتراف صریح حسینعلی نوری، آدمی به شگفتی می افتد که وی چگونه به خود اجازه داده تا دین سازی کند و از نسخ قرآن و شریعت اسلام دم زند و احکام و شرایع جدیدی پیش پا افتاده و ساده ای بیاورد و خود را پیامبر بنامد؟

    آیا توجیهی برای این عبارت صریح وی وجود دارد که مبلغین بهائی به شرح و توضیح و تأویل این عبارت حسینعلی نوری می پردازند؟ با اینکه تفسیر و شرح عبارت رهبران بهائی فقط بر عهده ولی امرالله می باشد که بعد از مرگ شوقی و در این زمان بیت العدل فاقد آن است.

 

برای دیدن کتاب اشراقات روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : نقد ادعاهای بهاء , 
ارسال شده در 1397/01/18 ساعت 08:40 توسط بابائی
با ما در پیام رسان ایتا و تلگرام نیز همراه شوید.

http://s8.picofile.com/file/8323089784/%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7.jpghttp://s8.picofile.com/file/8294416700/1.jpg
ارسال شده در 1397/01/15 ساعت 08:32 توسط بابائی

                                  اصول و تعالیم بهائی


   با سرنگونی حکومت امپراطوری عثمانی در سال 1287 شمسی و برقراری حکومت مشروطه در ترکیه، زندانیان سیاسی که در زندان ها بسر می بردند، از زندان آزاد گشتند که از جمله آنان عباس عبدالبهاء رهبر دوم فرقه ضاله بهائیت می باشد. وی پس از آزادی از زندان، شروع به صدور الواح و مناجات کرده، اغنام الله را به اتحاد و یگانگی دعوت و به تبلیغ آئین گمراه بهائیت مشغول گردید.


    یکی از مهمترین فعالیت عبدالبهاء بعنوان جانشین حسینعلی نوری، نشر امر[1] در بلاد غرب بود. وی از سال 1289 تا 1292 شمسی از طریق مصر به اروپا و آمریکا رفت، با آداب و رسوم مردم غرب از نزدیک آشنا شد، با فرهنگ و اندیشه های جدیدی روبرو شد که نتیجه عملی این برخورد، اصول و تعالیمی بود که بر جامعه بهائی اعلام داشت. فرقه ضاله بهائیت به این تعالیم افتخار کرده و آن را نقطه قوّت و نشان هماهنگی آئین بهائیت با تمدّن جدید و فرهنگ پیشرفته آن به حساب می آورند و به وسیله آن اعلام می دارند که  بهائیّت از ادیان امروزی و جدید می باشد.


     عبدالبهاء که این تعالیم را از لابلای نوشته ها و گفتارهای پدرش حسینعلی نوری استخراج نموده، به عنوان تعالیم دوازدگانه برای آئین بهائی پایه گذاری نمود. وی در عظمت پوشالی این تعالیم در کتاب مکاتیب عبدالبهاء جلد 3 صفحه 276 سطر 4 می نویسد: «اگر نفسی از عقلا بر تعالیم الهی اطلاع یابد و منجذب گردد، نتایج عظیمه بخشد. زیرا تعالیم جدیده روح این عصر و نور این قرن است؛ از جمله تحرّی حقیقت است، که هادم بنیان تقالید است. از جمله وحدت عالم انسانیت که جمیع بشر اغنام الهی و خدا شبان مهربان و به جمیع اغنام خود در نهایت لطافت. و از جمله صلح عمومیست و این علاج فوری هر مرض در این عصر نورانی. و از جمله دین باید سبب الفت و محبّت گردد، اگر چنانچه سبب بغض و عداوت شود، ثمری ندارد. از جمله تطبیق علم و عقل و دین. از جمله ترک تعصبات دینیه و تعصبات مذهبیه و تعصبات جنسیه و تعصبات ترابیه و تعصبات سیاسیه است. از جمله عدل و مساوات بلکه مواسات اغنیاء با فقرا از روی طوع و رغبت نه جبر و شدت. از جمله مسئله اقتصاد و این مفصل و از جمله مساوات رجال و نساء باستثناء در بعضی مسائل. از جمله عدل و حق. از جمله توحید لسان. از جمله تعلیم عمومی. از جمله تأئید روح القدس و امثال ذلک. این تعالیمی است که روح این عصر است و سبب سرور قلوب خیرخواهان عالم انسانی».


    بسیاری از این تعالیم زائیده افکار عبدالبهاء بوده و در آثار حسینعلی نوری یافت نمی شود. زیرا برخی از این تعالیم نه تنها براساس اندیشه های حسینعلی بهاء نبوده است، بلكه در مواردی مانند برابری حقوق زن و مرد، مخالف با تفكّر حسینعلی نوری می باشد.


    برخی دیگر از این تعالیم نیز در دوره های اسلامی و پیش تر نیز وجود داشته و بسیار علمی تر و منطقی تر از آنچه عبدالبهاء در سخنانش ادعا می كند، در باره آنها بحث و گفتگو شده است. اما بهائیان این اصول را اساس عقاید خود و نشان هماهنگی بهائیت با تمدن جدید و فرهنگ پیشرفته دنیا دانسته، برای این اصول تبلیغات گسترده ای به راه انداخته به طوری كه گویا تنها راه رسیدن به زندگی سعادت مندانه، عمل به این تعالیم و آموزه ­ها می باشد. آنان بهائیت را از ادیان امروزی و جدید می شمارند که برای عصر اتم و تکنولوژی، به بشر ارزانی شده است. این تعالیم که به تصریح آثار امری، دوازده مورد می باشد، منشأ اصلی آن خطابات عبدالبهاء است که از سخنرانی وی در غرب و مکتوبات او تنظیم شده که عبارتند از:


۱- تحرّی حقیقت

۲- وحدت عالم انسانی

۳- وحدت اساس ادیان

۴- تطابق دین با علم و عقل

۵- دین سبب الفت و محبت است

۶- تعصبات هادم بنیان انسانی

۷- وحدت لسان و خط

۸- تساوی حقوق رجال و نساء

۹- تعلیم و تربیت عمومی اجباری

۱۰- بیت العدل اعظم

۱۱- تعدیل معیشت عمومی

۱۲- عالم محتاج نفثات روح القدوس


در نقد این تعالیم بطور اجمال می گوئیم.


    اولاً، بعضی از این تعالیم، تکراری است و فرقه ضاله بی جهت تعداد آن را زیاد نموده اند؛ مانند تعلیم اول و ششم که هر دو در واقع یک مطلب را می رسانند. همچنین تعلیم دوم و پنجم که لازم و ملزوم یکدیگر می باشند.


    ثانیاً، بعضی از این تعالیم، تعلیم نیست بلکه جمله خبریه می باشد، مانند تعلیم سوم و دوازدهم که هر چند حرف درستی است، اما پیامی را در بر ندارد تا مشکلی از جامعه بشری برطرف نماید. همچنین تعلیم دهم که بحث داخلی بهائیت است و در صورت وجود بیت العدل، عدالت نیز در جامعه بهائی برقرار شود، نه جامعه جهانی.


    ثالثاً، بعضی از این تعالیم بی پایه و اساس و نادرست می باشند، مانند تعلیم هفتم (وحدت لسان و خط)؛ زیرا لسان و زبان یک موجود زنده ای است که به مرور زمان رشد می کند و به تکامل می رسد. بنابراین اگر منظور عبدالبهاء این باشد که همه مردم دنیا در کنار زبان متداول خود، یک خط و زبان مشترک نیز داشته باشند مانند زبان و خط انگلیسی که زبان و خط بین المللی محسوب می شود، حرف خوبی است. اما زبان مشترک غیر از وحدت لسان و خط است که امر محال می باشد و با فرهنگ تکاملی بشر نیز سازگاری ندارد.


    همینطور تعلیم هشتم (تساوی حقوق رجال و نساء) نیز حرف نادرستی است، زیرا هر کدام از زن و مرد، دو فیزیولوژی و روانشناسی جدائی داشته، در خلقت نیز با هم اختلاف دارند. بنابراین تساوی دانستن حقوق آنان نیز حرف صحیحی نمی باشد. دین مبین اسلام به تعادل حقوق بین زن و مرد معتقد می باشد نه تساوی حقوق، زیرا حقوق افراد مطابق شئونات و مراتب آنان در جامعه محسوب می شود، هر چند زن و مرد در انسانیت تفاوتی ندارند، اما حقوق هرکدام به کاربری آنها در جامعه بستگی دارد و آن نیز متفاوت است.


     همچنین تعلیم چهارم (تطابق دین با علم و عقل) نیز حرف درستی نمی تواند باشد، زیرا علم هیچگاه ثبات نداشته و همیشه در حال تغییر و تبدّل می باشد، براین اساس دین با کدام علم باید مطابق و همراه باشد؟ دین الهی می بایست با علم واقعی مطابقت باشد نه علم تجربی که روزگاری به آن علم گفته می شود، اما با گذشت زمان به آن خرافات گویند. و اگر منظور عبدالبهاء از تطابق دین با عقل، عقل فطری و جبلّی باشد که انسان های اولیه نیز از آن برخوردار بودند؛ این حرف درستی است و دین الهی نیز با آن مطابقت دارد، زیرا چنین عقلی، حسن و قبح اشیاء را درک می کند و اگر منظور از عقل، عقل فنی باشد؛ در اصول آن، بین عقلا و حکمت مشاء و اشراق اختلاف است. زیرا احکام و جزئیات آن، با عقل بشر قابل تبیین نیست. به خاطر اینکه احکام الهی تعبّدی بوده و به عقل هیچکس در نمی آید تا توجیه عقلائی داشته باشد.


    رابعاً، بعضی از این تعالیم به شعار بیشتر شباهت دارد تا تعلیم، و با شعار چیزی درست نمی شود؛ مانند تعلیم اوّل (تحرّی حقیقت) و دوّم (وحدت عالم انسانی) و چهارم (تطابق دین با علم و عقل) و پنجم (دین سبب الفت و محبّت است) و ششم (تعصّبات هادم بنیان انسانی) و هفتم (وحدت لسان و خط) و نهم (تعلیم و تربیت عمومی اجباری) و یازدهم (تعدیل معیشت عمومی). رهبران فرقه ضاله بهائیت هیچگاه راهکاری ارائه نداده اند تا چطور می توان این شعارها به مرحله اجرا در آورد؟


    خامساً، بعضی از این تعالیم حرف نو و جدیدی نیست که بهائیان مدّعی آن هستند، بلکه این تعالیم در تمام ادیان الهی وجود داشته و دارد، مانند تعلیم اول (تحرّی حقیقت) و سوّم ( وحدت اساس ادیان) که همه ادیان آسمانی عامل این وحدت بوده و تحرّی حقیقت نیز اساس همه ادیان الهی از جمله اسلام می باشد. همچنین تعلیم چهارم (تطابق دین با علم و عقل) را در فرمایشات امام کاظم علیه السلام می بینیم. همچنین تعلیم ششم (تعصّبات هادم بنیان انسانی) نصّ قرآن کریم می باشد که خداوند متعال کفّار را بر تعصّب بی موردشان مذمّت می کند. همچنین تعلیم پنجم (دین سبب الفت و محبت است) و هشتم (تساوی حقوق زنان و مردان) و نهم (تعلیم و تربیت عمومی) و یازدهم (تعدیل معیشت عمومی) صریح قرآن کریم و دستور پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم می باشد، که خداوند متعال آخرین کتاب خویش را با جمله إقرا و قلم شروع فرمود. و همچنین تعلیم دوازدهم (عالم محتاج نفثات روح القدوس است) نیز صریح تعالیم همه ادیان آسمانی اعم از یهود، مسیحیت و اسلام می باشد.


    سادساً، این تعالیم با روش عملی بهائیان سازگاری نداشته بلکه عملکرد رهبران بهائی و پیروان آنها در مقابل این تعالیم قرار دارد که در ادامه به تمام آنها اشاره خواهیم کرد.


[1] - در بهائیت به تعالیم بهائیت «امر» گفته می شود و مقصود از نشر امر، انتشار و تبلیغ تعالیم و تفکرات حسینعلی نوری مازندرانی معروف به بهاءالله است.


برای دیدن کتاب مکاتیب عبدالبهاء روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : نقد تعالیم دوازده گانه , 
ارسال شده در 1396/12/27 ساعت 08:46 توسط بابائی

                                      اشتباه عبدالبهاء


     فضل الله مهتدی صبحی داستان سرای معروف و پایه ‌گذار سنت قصه ‌گوئی برای کودکان در رادیوی ایران از بهائیانی بود که با کشف حقیقت از این فرقه جدا شد و اعلام برائت نمود. وی که در یک خانواده بهائی در کاشان متولد شد، پس از پایان جنگ جهانی اول، برای ملاقات با عبدالبهاء به حیفا رفت و پس از دیدار با وی بواسطه خط خوشی که داشت، مورد توجه عبدالبهاء واقع شد، تا آنجا که عبدالبهاء او را به عنوان منشی و کاتب مخصوص خود برگزید.


     صبحی که مدت دوازده سال کاتب عبدالبهاء بود در کتاب پیام پدر صفحه 88 سطر 1 می نویسد: «پاسخ نامه های بهائیان از سوی عبدالبهاء به دست من بسیار به سود بهائیان بود. زیرا من بسیاری از لغزشهای عبدالبهاء را که به زیان آنها تمام می شد، جبران می کردم. نمونه ای بیاورم که خوب بدانید... روزی پدرم گفت: در خانه ای که دو سه نفر بهائی با هم می زیستند، همه با هم نامه ای به پیشگاه عبدالبهاء نوشتند. که در پائین نامه نام یکایک آنان نوشته شده بود. از نام ها که نوشته بودند، این نام بود: میرزا مؤمن، آقا بیگم زن میرزا مؤمن و زیر نام میرزا مؤمن نام میرزا نبی خان نوشته بود. این نامه به دست عبدالبهاء رسید و چون خواست جواب نامه را بدهد و نام یک یک را بنویسد، پرت شد. به جای اینکه بنویسد آقا بیگم زن میرزا مؤمن، نوشت آقا بیگم زن میرزا نبی خان. این پاسخ چون به تهران رسید، غوغائی به پا شد. هیچکس نگفت این لغزشی بوده که از خامه ی عبدالبهاء سر زده، همه گفتند بی گمان آقا بیگم در نهان با میرزا نبی خان است همچنانکه عبدالبهاء نوشته است. بیچاره میرزا مؤمن که زمین گیر بود، داد و فریاد به راه انداخت و کشان کشان خود را از خانه بیرون برد. آن دو هم شرمنده شدند و هم دچار شگفتی و یارای اینکه بگویند چنین چیزی نبوده نداشتند».


    ملاحظه می فرمائید که به زعم ادعای بهائیان که رهبران و سران بهائی را مصون از خطا و اشتباه می دانند تا آنجا که مقام عصمت نیز برای آنان قائل هستند، عبدالبهاء همانند پدرش میرزا حسینعلی نوری عاری از خطا و اشتباه نبوده و چنین خبط بزرگی را در زندگی اش مرتکب شد. از این دست اشتباهات در زندگی رهبر دوم فرقه ضالّه بهائیت به وفور یافت می شود.


برای دیدن کتاب پیام پدر روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : جهالت سران بهائی , 
ارسال شده در 1396/12/24 ساعت 08:33 توسط بابائی

                                    آیات دیگر خاتمیت 

            

    برخلاف آنچه که مخالفین خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مانند فرفه ضاله بهائیت فکر می کنند که تنها آیه شریفه ۴۰ سوره مبارکه احزاب خاتمیت پیامبر اعظم را مطرح کرده و آن را توجیه می کنند، آیات فراوان دیگری نیز وجود دارد که مسئله خاتمیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بیان نموده است‌.


    از جمله این آیات، آیه شریفه ۱۹ از سوره مبارکه انعام است که پیامبر اسلام صلوات الله علیه و آله و سلم را پایان بخش همه انبیاء الهی و قرآن مجید را به عنوان آخرین کتاب آسمانی معرفی نموده است."قُل... اُوحِیَ اِلَیّ هَذَا القُرآنُ لِاُنذِرَکُم بِهِ وَ مَن بَلَغَ". بگو ای پیامبر که این قرآن به من وحی می شود، تا من به وسیله این قرآن هم شما را انذار کنم، و هم "مَن بَلَغ" را (کسانی که در آینده می آیند). این تبلیغ انذار "مَن بَلَغ" ادعای عمومیت دعوت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم را می رساند که پیامبر اسلام صلوات الله علیه و آله پیامبر تمام زمانهاست و دین مبین اسلام نیز دین ابدی می باشد.


    نتیجه اینکه امت پیامبر اسلام صلوات الله علیه و آله محدود به زمان خاصی نیست و تا روز قیامت ادامه دارند. بنابراین"وَ مَن بَلَغ" عطف بر"کُم"در کلمه "لِاُنذِرَکُم" می باشد که آیندگان را نیز شامل می شود و این همان مسئله خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است.


    در ذیل آیه شریفه معنای تاویلی است که ممکن است دستاویز مخالفین قرار بگیرد و آن اینکه "وَ مَن بَلَغ" عطف بر فاعل "لِاُنذِرَکُم" گرفته شود که فاعل اول "اُنذِرَ" پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم است که با قرآن مردم را انذار می کند و فاعل دوم ائمّه معصومین می باشند که از امیر المومنین سلام الله علیه تا امام زمان عجل الله تعالی فرجه نیز امت پیامبر را به وسیله قرآن انذار می کنند.


    معنای دیگر خاتمیت که در ترجمه اول بود، با این تاویل بر نمی آید و این معنای تاویلی با معنای تفسیری آیه نیز قابل جمع نیست. اما مبلّغبن بهائی از این تاویل سوء استفاده کرده رهبران خویش را نیز در زمره انذار کننده گان قرار می دهند و بدین ترتیب قائل به نبوت و مظهریت برای میرزا حسینعلی نوری هستند.


http://s8.picofile.com/file/8320389534/%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86.jpg



موضوع : خاتمیت پیامبر اعظم (ص) , 
ارسال شده در 1396/12/21 ساعت 08:28 توسط بابائی

                                 جستجوی موعود در شیراز!


    موقع خروج از بیت، سید جوان به ملاحسین گفت: به مسجد ایلخانی نزد همراهانت برگرد و راجع به امشب کسی را آگاه نکن و در آنجا بمان و به تدریس مشغول شو. جناب ملاحسین نیز طبق دستور آن حضرت به مسجد ایلخانی نزد رفقا و همراهان خود رفت و در آنجا جمعی از پیروان شیخ و سید چون از ورود ایشان مطلع شدند، گردش جمع شده و برای استفاضه از محضرش حاضر گشتند. ایشان هم اهتمام نموده مجلس درس و وعظ برپا کرده کتاب شرح الزیاره جناب شیخ احمد احسائی را تدریس و تبیین و تشریح می نمود.


    حضرت نقطهٔ اولی نیز گاهی اوقات در مجلس درس جناب ملاحسین حاضر شده و ما بین حاضرین مجلس قرار می گرفتند و بعضی از شب ها حضرت نقطه اولی مبارک غلام خود را می فرستادند و جناب ملاحسین را به منزل خویش فرا می خواندند. مدت چهل شبانه روز بر این منوال گذشت و جز ملاحسین احدی از آن سرّ الهی واقف و آگاه نبود. در این مدت تفسیر سوره یوسف که قیوم الأسماء نیز نامیده شده کامل و موجب اتمام حجت بر خلق گردید.


    یک شب حضرت نقطهٔ اولی به ملاحسین گفت: به زودی سیزده نفر از دوستان تو خواهند آمد، دعا کن آنها نیز از صراطی که از موی نازکتر و از شمشیر برنده تر است، بگذرند. صبح آن شب که ملا حسین از منزل آن حضرت مراجعت نمود، مشاهده کرد که جناب ملاعلی بسطامی به اتفاق دوازده نفر از همراهان که همه ازشاگردان سید کاظم رشتی بودند به شیراز آمده و وارد مسجد ایلخانی شدند. جناب ملاحسین با دیدن آنها خوشحال شد و با کمال محبت به پذیرائی از آنها مشغول شد.


    بعد از چند روز دوستانش به او گفتند: ما همه به تبعیت از شما به تفحص و جستجو قیام نمودہ و در پی شما به شیراز آمدیم. ما تو را به اندازه ای صادق و راستگو می دانیم که اگر خودت ادّعا می کردی که قائم موعود هستی، بی درنگ ادعای تو را قبول می کردیم و الحال چنین استنباط می کنیم که شما پی به مقصود برده و دوره انتظار بسر آمده است؛ بدین جهت از تو می خواھیم که ما را از این حیرت و سرگردانی نجات دهی و حاضریم هر که را قبول کنی ما نیز قبول کنیم!


     ملاحسین که آمادگی آنها را مشاهده کرد، حرف آنان را تائید کرد و گفت: از اولین ساعتی که من به جستجوی حضرت محبوب پرداختم با خود عهد کردم که جان خود را در راهش نثار کنم و خون خویش را در سبیل محبتش برخاک بریزم، الحمدلله که بصرف فضل و کرم خویش ابواب رحمتش را بر ما گشود و من نظر به امر و فرمان آن حضرت در این شهر به تدریس مشغول شده ام. بعد از آن در هنگام طلوع آفتاب جناب ملا حسین و ملا علی متفقاً به بیت مبارک شتافتند.


     وقتی به منزل آن حضرت رسیدند، مبارک غلام آنحضرت را دم در منتظر یافتند که به آنها خوش آمد گفته به داخل بیت راهنمائی نمود. ملاعلى به حضور مبارك رسیده و با کمال اطمینان خاطر بدون احتجاج به صرف نورانیت ضمیر ایمان خود را عرضه داشت و باقی همراهان او نیز هر یک به طریقی از مکاشفه روحانی و توسل به دعا و مناجات و راز ونیاز بسر منزل مقصود راه یافتند و بهمراهی جناب ملاحسین به حضور حضرت نقطه اولی مشرف گشته ایمان خود را عرضه داشتند.


     بدین طریق هفده نفر از حروف حیّ مجتمع شده و اسامی آنان در لوح محفوظ الھی مثبوت گشت. شبی حضرت اعلی به ملا حسین فرمود: یک نفر دیگر باقیست که هیجده نفر حروف حی تکمیل شود و او نیز فردا وارد شیراز خواهد شد. روز بعد وقتی جناب ملا حسین در حضور مبارک به طرف منزل می رفتند در اثناء راه جوانی تازہ از راہ رسیده به ملاحسین برخورد نمود و او را درآغوش کشید و از چگونگی حال او و کیفیت تحقیق و تجسس آن محبوب عالمیان پرسش نمود.


     آن جوان چون حضرت اعلی را قبلاً در کربلا زیارت نموده بود به طرف آن حضرت (که در آن حین از آنجا عبور می کرد) اشاره نموده گفت: من این امر عظیم را از این سید بزرگوار برکنار نمی بینم. ملاحسین با مسرتی زائد الوصف بی اختیار این بیت بر زبانش جاری شد: دیده ائی خواهم که باشد شه شناس، شاه را بشناسد اندر هر لباس.


    جناب نقطه اولی به ملا حسین فرمودند: تعجب مکن ما در عوالم روحانی با این جوان مرابطه و مکالمه داشته و منتظر ورودش بودیم. این جوان جناب ملا محمد علی بار فروشی بود که به قصد زیارت و حج خانه خدا رهسپار طریق فارس گردیده و موقعی به شیراز رسید که ملا حسین و سایر اصحاب در شیراز بودند و با ایمان او حروف حی کامل گردید و بعداً به لقب قدّوس شهرت یافت. هر چند آخر از همه حروف حی بیان مشرف گشت ولی بر همه آنها تقدّم یافت. سن ایشان در ھنگام ورود به شیراز بیست  و دو سال بود.

 

    از بیں هیجده نفر حروف حی فقط جناب قرة العین بود كه به شیراز نرفته و نعمت تشرف نصیبش نگردید ولی از جهت ایمان و عرفان که غائبانه حاصل نمود و فضل و کمال و فداکاری و شهامت و شجاعت به مقامی اعلی و ارفع رسید که گوی سبقت را از رجال ربورد.


    جناب قرة العین که بعداً به لقب طاهره شهرت یافت، بعد از وفات جناب سید رشتی در کربلا ساکن و محضر درس دائر نموده عده ای از تلامیذ جناب سید از محضرش استفاده می نمودند تا وقتی که ندای حضرت باب از شیراز بلند گردید.

 _________________________________

منابع:

کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری ۵۲ - ۵۸

 کتاب حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی ۱۲۲ - ۱۲۹ 



موضوع : تاریخچه بهائیت , 
ارسال شده در 1396/12/18 ساعت 08:37 توسط بابائی

                                          پایان ماجرا


    از همان روز دانستم که یک مسلمان اگر می خواهد به حق، مسلمان باشد و اسلامش صورت منطقه ای و جغرافیائی نداشته باشد، نه تنها باید در صدد کاوش های دینی نسبت به معتقدات خویش برآید، بلکه نگران اطرافیان خود هم باشد و از دیگر مکاتب خصوصاً آنانکه رنگ دینی دارند، اطّلاعاتی به دست آورد تا به هنگام نیاز، بتواند در صدد تنویر افکار دیگران برآید.

 

    من از دوستی با جلال کمال استفاده را بردم و از آن زمان به بعد ساعات بسیاری را در فرصت های مناسب با او به سر آوردم و از وی مطالب زیادی آموختم و به راهنمائی او کتاب های بسیاری را در هر دو زمینه ی اسلام و بهائیت مطالعه کردم به طوری که حالا خودم نیز وقتی موردی پیش می آید تا حدّی می توانم از عقائدم دفاع کنم و گاهی نیز قادرم با بهره گیری از جلال، برای دوستان دور از حقیقت خویش، در کمال دلسوزی توضیحاتی از این آموخته ها مطرح کنم؛ به این امید که بتوانم بخشی از وظائفم را در قبال همراهانم در این زندگی پُرطلاتم با همه ی فراز و نشیب هائی که دارد، انجام دهم و در پیشگاه قرآن و اسلام و پیامبر خدا، سرفراز باشم.

 

    به هر حال در آن روزها وقتی جلال از علاقه ام به اینگونه مباحث آگاه شد و شور و شوق زائدالوصفی را در یادگیری و بکارگیری این مطالب در من دید، به من هشدار داد که برای این کار باید مایه بگذاری؛ هم از جهت وقت و هم یادگیری. چنین نیست که با آگاهی اجمالی از آنچه در این ماجرا بر ما گذشت، شخصاً بتوانی جواب گوی دیگرانی همانند فرهاد باشی؛ بلکه به مطالعه ی دقیق و عمیق و آگاهی و تسلّط کم و بیش جامع بر این مباحث نیاز داری.

 

    از این رو، بهتر است تا چنین مقدماتی برایت فراهم نشده است، هیچگاه شخصاً و به تنهائی به میدان طرح چنین بحث هائی نروی. البته من همواره و همه وقت و همه جا، در خدمت تو هستم؛ اما یقین داشته باش که تنها با شنیدن مطالبی از این دست و بدون کسب مهارت های لازم و بی شناخت طرف مقابل و اکتفا به دریافت های خود از مطالب برخی سایت های اینترنتی، شخصاً به جائی راه نخواهی برد. مراجعه به سایت های مربوط شاید به عنوان اولین گام مفید و موثّر باشد؛ اما یقیناً تمام کار نیست و خلاصه در یک کلام: طیّ این مرحله بی هنرهی خضر مکن        ظلمات است، بترس از خطر گمراهی


    به خوبی متوجه این نکته ی اساسی در بیانات جلال شده و این ضرورت را دریافته بودم؛ ضمن اینکه به حال او غبطه می خوردم و مکرّر با خود می گفتم: با اینکه دقیقاً در موقعیت و سنّ و سال و تحصیلات او هستم، چرا تا کنون این چنین از این حقائق ضروری بی خبر بوده ام؟ از این رو، بر حال خودم تاسّف می خوردم؛ اما به هر حال، مرور دوباره بر آنچه در این ماجرا بر من گذشت، انگیزه ای شد تا هرچه زودتر به راهی گام بگذارم که جلال سالها پیش از این، آن راه را با علاقمندی و پیگیری پیموده بود. از آن زمان تا کنون، کوشیده ام که سفارش های وی را در هنگام جداشدن از او، همواره در خاطر داشته باشم و تا سر حدّ توان، آنها را به کار گیرم‌.

 

    اما اینکه چه شد این ماجرا را به کمک او به رشته تحریر در آوردم، حقیقت این است که غرضم از نوشتن این واقعه آن بود که فکر کردم شاید این حرفها برای شما خواننده ی گرامی هم که چون من، در این جامعه زندگی می کنید و احتمالاً گرفتار چنین مسائلی هم می شوید، به کار آید. در این صورت، همه باید جلال و آنان را که جلال ها را پرورش می دهند سپاس گوئیم که به رغم تمامی نابسامانی های اجتماعی، این چنین خویش را در قبال مسائل جاری جامعه ی انسانی مسئول احساس می کنند.

 

    یادآور می شوم که بجاست خوانندگان عزیزی که همراهان فکری فرهاد این داستان اند، یک بار دیگر نوشته را از نو و به دور از تعصّبات جاهلی که خودشان آن را هادم بنیان انسانی می خوانند و همه وقت در آغاز تقویم امری[1] که همراه دارند، بر آن می نگرند، با دقت افزونی بخوانند؛ باشد که به دنبال این مرور دوباره تجدید نظری اساسی در پندارهایشان به عمل آورند و از میانه ی راه به آفاق روشنی باز گردند. امید که چنین شود.



[1] - سال نامه ی بهائیان که معمولاً در صفحه اول آن، تعالیم دوازده گانه ی بهائی درج گردیده است.



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/12/17 ساعت 08:35 توسط بابائی
در پیام رسان سروش نیز با بهائیت شناسی همراه شوید.

http://s8.picofile.com/file/8316200726/22.jpghttp://s8.picofile.com/file/8316200468/14.png
ارسال شده در 1396/12/15 ساعت 08:31 توسط بابائی

                                در بدشت چه گذشت‌؟

    در بدشت (نزدیک شاهرود) اعلام نسخ اسلام بود. قرة العین در انجمن بابیان می‌گفت‌: «ای یاران‌، این روزگار «ایام فترت‌» است‌. امروز تكالیف شرعیه ساقط شده است‌. روزه و نماز كاری بیهوده و احمقانه است‌. هنگامی كه علی محمد باب اقالیم هفتگانه را مسخر كرد و ادیان مختلف را یكی گردانید، آن وقت شریعتی تازه خواهد آورد و هر تكلیفی كه بیاورد بر مردم روی زمین واجب خواهد بود. بنابراین امروز زحمت تكلیف را برخود روا مدارید، بلكه زنان و اموالتان را با یكدیگر شریك و سهیم سازید كه در دوره فترت بر این امور عقوبتی نخواهد بود.

    بنابر همین تفكر، قرة العین همه مجتهدان و روحانیون را واجب‌ القتل می‌دانست چنان كه عمویش ملا محمد تقی را كه شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی را تكفیر كرده و علی محمد و فرستادگانش را هم لعن می‌فرستاد و آنها را تكفیر می‌كرد، تهدید كرده و می‌گفت‌: «دهانش را پرخون می كنم‌» سرانجام هم به دستور او چند نفر از بابیان عمویش را در مسجد قزوین با ضربات چاقو به قصد قتل‌، مضروب كردند. ملا محمد تقی برغانی در همان روز از دنیا نرفت و تا سه روز بعد زنده ماند. او برای اینكه فتنه و آشوبی نشود، وصیت كرد تا به كسی تعرض نكنند؛ زیرا او قاتلین را بخشیده است اما با این وجود حكومت وقت به خاطر ملاحظه افكار عمومی قاتلین را دستگیر و روانه تهران كرد و قرة‌ العین هم تحت نظر گرفته شد.

    در این زمان میرزا حسینعلی نوری برای نجات زندانیان دست به كار شد و با پول و رشوه زیادی كه داد توانست زمینه فرار میرزا صالح كرمانی را فراهم كند. اما كلانتر تهران آگاه شد و میرزا حسینعلی را به زندان انداخت اما آشنایان میرزا، مانند «آقاخان نوری‌» و برادرش جعفر قلی خان وساطت كردند و او آزاد شد. وقتی قاتلین «ملا محمّد تقی قزوینی‌» دستگیر می‌شدند، میرزا هادی فرهادی كه یكی از آنها بود، فرار كرد و به تهران رفت‌. او خبر مراقبت حكومت از قرة العین را به بابیان كه حسینعلی نوری در رأس آنها بود، رساند و تصمیم بر این شد كه میرزا هادی به هر ترتیب شده خود را به قزوین برساند، قرة العین را ربوده و به تهران بیاورد. میرزا هادی به قزوین بازگشت و به كمک زنان فامیلش توانست قرة العین را فراری دهد. آنها مستقیم به «اندرمان‌» در نزدیكی شاه عبد العظیم رفتند و نامه ورودشان را به حسینعلی نوری دادند.

    در جمادی الاول سال 1264 هـجری قمری حاجی میرزا آقاسی، فرمان داد تا علی محمد شیرازی را از ماكو به چهریق كه قلعه‌ای در نزدیكی شهر شاهپور آذربایجان بود منتقل كنند تا كمتر در دسترس مریدانش كه با رشوه و پول در كمال آزادی با او ملاقات می‌كردند، قرار بگیرد. این كار سبب شد تا یارانش تصمیم به شورش بگیرند. در سال 1264 قمری یاران علی محمد در دشت «بدشت‌» اجتماع معروفشان را برپا كردند.

    اجتماعی كه آنها برپا كردند دو موضوع را بررسی می‌كرد، اول اینكه چطور باب را خلاص كنند و دوم آنكه آیا تكالیف دینی و فروعات اسلامی تغییر خواهد كرد یا نه‌؟ به عبارت دیگر آنها می‌خواستند تكلیف اسلام را روشن كنند. تعداد بابیان را در آن اجتماع هشتاد نفر عنوان می‌كنند كه برای 22 روز در آن دشت زیبا، میهمان میرزا حسینعلی نوری بودند كه به همراه قرة العین به بدشت آمده بودند. میرزا حسینعلی جوان هر روز جانماز پهن می‌كرد و پیشنماز این جماعت می‌شد. شب‌ها قرة العین‌، میرزا حسینعلی و میرزا محمد علی بار فروش ملقب به قدّوس‌ كه از خراسان به آنها پیوسته بود، جلسه برگزار می‌كردند و حاصل این جلسه‌ها را به سبک آثار باب در جمع بابیان می‌خواندند. سرانجام مذاكرات این شد كه در نهایت دیانت اسلام را منسوخ و حكم بر بی‌تكلیفی كنند.

     پس یك روز قرة العین برای فراهم كردن زمینه اعلام نسخ دین اسلام گفت كه من زن هستم و ارتداد زنان در اسلام سبب قتلشان نیست‌، بلكه باید ایشان را نصیحت كرد و پند داد تا به اسلام بازگردند. او ادامه داد كه در غیاب قدوس این مطلب را گوشزد می‌كنم اگر مقبول افتاد كه چه بهتر وگرنه قدوس سعی كند مرا نصیحت كند.

    در آن سخنرانی معروف بود كه قرة العین با برداشتن حجاب از چهره‌اش و برانداختن پرده‌ای كه پشت آن می‌نشست و با جمع سخن می‌گفت‌، نسخ اسلام را اعلام كرد. این رفتار باعث آشفته شدن برخی از بابیان و تردید تعدادی دیگر شد و برخی هم فرصت را غنیمت شمرده و روی از اطاعت قرآن برگرداندند و به بهانه دوره فترت احكام و تكالیف اسلامی را كنار گذاشتند. قدوس هم در تابعیت از قرة العین با او هم كجاوه شده و اشعار و تصنیف‌های پرالتهاب سرودند.

    با اعلام نسخ اسلام توسط «زرین تاج برغانی‌» و اظهارات وی كه دوران فطرت از راه رسیده و لاجرم باید از اسلام گذر كرد، فضای اردوگاه بابی‌ها كاملاً وضعیت بحرانی به خود گرفت و از كنترل خارج شد. «محمدعلی بارفروشی‌» تمام سعی خود را به كار بست تا شاید بتواند آرامش را به اردوگاه برگرداند ولی نتوانست‌. تعدادی از افراد گروه كه به دروغ سركردگان این جریان آگاهی یافته بودند، از این جمع جدا شده و شروع به افشاگری كردند.

    مردم روستای بدشت كه با درز اطلاعات از درون اردوگاه بابی‌ها متوجه اهداف و اقدامات آنها شدند، شب هنگام به آنان حمله و آنها را تارومار كردند و بساط این معركه پس از 22 روز با فرار رهبران این جریان در عمل از هم پاشید.

    گفتار و رفتار قرة العین در بین مردمی كه در آن نواحی زندگی می‌كردند هم خشم زیادی برانگیخت‌، مردم بر آنها حمله‌ور شدند و در نزدیكی قریه‌ نیالا (نزدیک گلوگاه بهشهر) آنها را سخت تنبیه كردند. قرة العین و حسینعلی بهاء به نور مازندران فرار كردند و چند صباحی در منزل ییلاقی میرزا حسینعلی ماندند. پس از این جریان میرزا حسینعلی نوری راهی تهران و زرین تاج برغانی به همراه محمد علی بارفروشی رهسپار خطه مازندران شدند. از این تاریخ به بعد است كه جریان بابیگری وارد برهه جدیدی شد و حوادث تلخ و ناگواری را به جامعه ایران تحمیل كرد.

    بابی‌ها همراه دو تن از لیدرهای جریان انحرافی تا اراضی هزار جریب بهشهر واقع در شرق مازندران حركت كردند. لیكن اهالی روستاهای آن سامان كه از وقایع‌، رخدادها و نیز اعمال غیراخلاقی كه در روستای بدشت به وقوع پیوسته بود، آگاه شدند با ایشان به مقابله پرداختند.. افراد بابی از ترس مقابله مردم روستاها و مناطق دیگر پا به فرار گذاشته و صحنه را ترك گفتند. زرین تاج كه اوضاع را چنین دید به همراه «میرزا حسینعلی نوری‌» به نور مازندارن فرار كرد.

    محمد علی بارفروشی و همراهانش نیز عازم بارفروش (بابل) شدند كه در بین راه مسلمانان بر آنها تاختند، پس از فرار یاران محمد علی‌، وی تنها شد و جز تسلیم در برابر مسلمانان چاره‌ای ندید. مردم مازندران پس از دستگیری محمد علی بارفروشی‌، وی را به ساری روانه كردند.

     از سوئی ملاحسین بشرویه‌ای در پی ایجاد بلوا و آشوب در مشهد رضوی كه منجر به كشته و زخمی شدن تعدادی از شهروندان شده بود، به دستور حاكم وقت از آن شهر اخراج شد. وی پس از مدتی كوتاه به همراه برخی از بابی‌ها خود را از مسیر چشمه علی مازنداران به منطقه بارفروش رساند و به گروه بابی‌هائی كه بعد از دستگیری محمد علی بارفروشی در منطقه پراكنده شده بودند، ملحق شد.

    این وضعیت ادامه داشت تا اینكه اولین بحران نظامی‌ امنیتی در قائمشهر، روستای افرا توسط این جریان برای كشور پدید آمد. در شرائطی كه زرین تاج به نور آمده بود و شروع به تبلیغ اوهامات می‌كرد، به واسطه اعمال خارج از عرف و اخلاق وی و همچنین اعلام رسمی خروج از اسلام بابی‌ها، صبر مردم لبریز می‌شد و مردم رفته رفته تحمل پذیرش این گروه مرتد را از دست می‌دادند.

    به شهادت تاریخ بابی‌ بهائی كه توسط بابی‌های حاضر در صحنه نوشته شده است‌، هیچگاه مردم شمال كشور آنها را نپذیرفتند و به هر شهری كه وارد می‌شدند، جز با مخالفت مردم روبرو نمی‌شدند.

    رهبران جریان بابی گروه را به سمت حوالی قائمشهر روستای افرا سوق داده بودند، شاید بتوانند با استفاده از وضعیت بحرانی كه كشور به‌ خاطر، فشار اقتصادی و بیماری محمد شاه قاجار با آن روبرو بود، از این گروه به‌ عنوان بازوی اعمال فشار بر حكومت برای رسیدن به خواسته‌های خود استفاده كنند.

http://s8.picofile.com/file/8321067718/%D8%A8%D8%AF%D8%B4%D8%AA.jpg


موضوع : مقالات بهائیت , 
ارسال شده در 1396/12/12 ساعت 08:35 توسط بابائی

                                طبل رسوائی بهائیان

    دیروز تولد شوقی ربّانی سوّمین و آخرین رهبر و پیشوای فرقه ضالّه بهائیت بود. به همین خاطر کانال تلگرامی بهائیان ایران پستی را به نمایش گذاشت که باورم نمی شد این فرقه به عنوان زاد روز تولّد شوقی از آن استفاده کند. هر چند مطلب چندان مخفی نبوده و نیست؛ اما در حقیقت بهائیان با این پست آئین من درآوردی خود را به نمایش گذاشته و بی اعتباری بهائیت را به همگان ثابت کردند.

    مطلبی که انیس غلامپور از بهائیان سرسخت و متعصّب آن را در این کانال و در معرض دید عموم قرار داد، جمله ای از کتاب الواح وصایای عبدالبهاء صفحه ۱۱ می باشد که عبدالبهاء در تعریف و تمجید از نوه اش شوقی با تعابیری او را چنین توصیف می نماید: "شوقی ربّانی آیت الله و غصن ممتاز و ولیّ أمرالله و مرجع جمیع أغصان و أفنان و أیادی أمرالله و أحبّاء الله است و مبیّن آیات الله و من بعده بکراً بعد بکر یعنی در سلاله او".

    عبدالبهاء در این وصیت خود به پیروانش دستور أکید می نماید که باید از شوقی تبعیت و پیروی نمایند چرا که او غصن ممتاز و... می باشد. این عبارت به دو چیز اشاره دارد. اول اینکه جانشین عبدالبهاء کسی جز شوقی ربّانی نیست. در حالی که طبق کتاب عهدی (وصیت نامه حسینعلی نوری) اولین جانشین بهاء عبدالبهاست بعد از او برادرش محمد علی می باشد. اما عبدالبهاء به محض روی کار آمدن و تکیه زدن به میز ریاست، اولین کاری که انجام داد، برکنار نمودن برادرش از جانشینی پدر بود، کاری که بر خلاف دستور صریح حسینعلی بهاء انجام گرفت.

   دوّمین نکته ای که در انتصاب شوقی ربّانی به ریاست این فرقه فهمیده می شود، این است که شوقی در میان بهائیان از وجهه خوبی برخوردار نبود. زیرا به اعتراف دوستان و اطرافیان شوقی، وی از لحاظ اخلاقی مورد تائید دیگران نبود و عبدالبهاء نیز از این موضوع بی خبر نبود؛ اما برای کنار گذاشتن محمد علی از جانشینی پدر چاره ای جز انتخاب نمودن شوقی نبود. اما انتصاب شوقی به ریاست بهائیان باعث جدائی عدّه ای از مبلّغین بهائی از این فرقه گردید که از جمله آنها می توان به میرزا احمد سهراب، عبدالحسین تفتی آواره (آیتی)، فضل الله صبحی مهتدی، میرزا حسن نیکو و میرزا صالح اقتصاد مراغه ای اشاره کرد.

   فضل الله صبحی کاتب عبدالبهاء در مورد اخلاق ناپسند شوقی در کتاب پیام پدر صفحه 143 سطر 16 می نویسد: "در میان نواده های عبدالبهاء در روزهای نخست من با شوقی آشنا شدم و او را دارای سرشت و نهاد ویژه ای یافتم که نمی توانم درس برای شما بگویم. خوی مردی در او کم بود و پیوسته می خواست با مردان و جوانان نیرومند دوستی و آمیزش کند! شبی با او و دکتر ضیاء بغدادی فرزند یکی از بهائیان نامور که در آمریکا کارش پزشکی بود و برای دیدار عبدالبهاء به حیفا آمده بود، در عکا گرد هم نشسته و صحبت می کردیم. در میان گفتگو من برای کاری از اطاق بیرون رفتم، وقتی بازگشتم دیدم دکتر ضیاء کار ناشایستی کرده... من برآشفتم و گفتم: دکتر! این چه کاری است که می کنی؟ شوقی رو به من کرد و گفت: اگر تو هم مردی داری نشان بده. مانند این سخنان و کارها چند بار از او شنیدم و دیدم و دریافتم که باید کمبودی داشته باشد".


    شوقی که عمل قوم لوط را انجام می داد و در این زمینه مفعول هم واقع می شد، در توجیه کار خود اظهار می داشت که حکم این عمل بیان نشده است. ناصر افندی پسر خاله شوقی می گوید: از او پرسیدند چرا ترک این حرکات ننگین نمی کنی؟ جواب داد: جمال مبارک (حسینعلی نوری) نهی نفرمودند

    نکته مهمّ دیگری که در پست بهائیان دیده می شود، این است که طبق گفته عبدالبهاء، شوقی باید در حال حیاتش جانشین بعد از خود معرّفی نماید آن هم جانشینی که از صلب خودش باشد، بکراً بعد بکر! در حالی که شوقی عقیم بود و صاحب فرزندی نشد تا جانشین وی گردد و این یکی از دهها پیش بینی غلط جناب عبدالبهاء است که مطابق با واقع نگردیده و بطالت این آئین شیطانی را روشن می سازد.

    چرا که عبدالبهاء در کتاب مفاوضات صفحه ۴۴ سطر 16 گفته بود: "در هر دوری اوصیاء و اصفیاء دوازده نفر بودند. در ایام حضرت موسی دوازده نقیب رؤسای اسباط بودند. در ایام حضرت مسیح دوازده حواری بودند و در ایام حضرت محمد (ص) دوازده امام بودند و لکن در این ظهور أعظم بیست و چهار نفر هستند دو برابر جمیع، زیرا عظمت این ظهور چنین اقتضاء نماید". پس چه شد آن بیست و دو نفر باقیمانده ای که می بایست بعد از شوقی می آمدند و ولایت امر بهائی را بر عهده می گرفتند؟ آیا عبدالبهاء از عقیم بودن شوقی خبر نداشت؟ آیا نمی دانست که شوقی آخرین جانشین این فرقه و آخرین ولیّ امر بهائی است که بعد از فوت او جامعه بهائی بی سرپرست می شود؟

    بنابراین چرا رهبر بهائیان دروغی را در کتابش مطرح کرد که در این ظهور که آن را ظهور اعظم می شمارد، بیست و چهار نفر هستند دو برابر جمیع! پس چه شد آن باقی نفرات که شصت سال بعد از مرگ شوقی هنوز از آنها خبری نیست؟ و این در حقیقت این یک اشتباه بزرگی است که بر دامن رهبران بهائی نشسته و تا قیام قیامت کوس رسوائی آنها را به همگان نشان می دهد.


http://s8.picofile.com/file/8320736876/%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D8%A7%D9%86.jpg

برای دیدن کتاب الواح وصایا و مفاوضات روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : حقیقت بهائیت , 
ارسال شده در 1396/12/9 ساعت 08:24 توسط بابائی

                                      فردائی که نیامد


    صبح فردای آن روز، زودتر از هر روز، به دانشگاه آمدم و با اندک جستو جوئی،جلال را پیدا کردم. هر دو باهم جلوی پله های دانشکده به انتظار فرهاد به گفتگو پرداختیم. با استفاده از این فرصت، برخی نکات را در زمینه ی سخنان دیروز از وی می پرسیدم و مرتّباً یادداشت های خلاصه ای را نیز که مبنای همین نوشته قرار گرفت به او نشان می دادم و اصلاح می کردم. وقت هم به سرعت می گذشت؛ ولی گوئی فردای فرهاد هنوز نیامده بود؛ زیرا آن روز و حتی چند روز بعد هم به پیدا کردن او موفق نشدیم! این مسأله برای من بسیار عجیب بود؛ ولی به عکس، جلال هیچ اظهار تعجبی از آن نمی کرد؛ گوئی اساساً پیشاپیش چنین چیزی را انتظار داشته است.

 

    بیش از یک هفته از این ماجرا گذشته بود که یک روز صبح من و جلال درحالی که با یکی از دوستان دانشکده مشغول گفتگو بودیم متوجّه عبور فرهاد شدیم. نمی دانم حمل بر تعصّب می کنید یا نه؛ ولی باور کنید که غافل گیرش کردیم و الّا داشت فرار می کرد تا با من و جلال رو به رو نشود، اما دیگر دیر شده بود. بعد از سلام و احوال پرسی، جلال گفت: دوست عزیز، چه شد که فردای تو چنین طولانی شد و بیش از یک هفته به درازا کشید؟ ما در آرزوی دریافت پاسخ های تو، جان به لب شدیم. آیا با بزرگان امر به صحبت نشستی؟ آیا مشکلات مرا آسان کردی؟


    فرهاد که با ناراحتی و رنگ پریدگی چشم گیری صحبت می کرد با نوعی لکنت ناشی از اضطراب گفت: بچه ها، خیلی متاسّفم! از طرف تشکیلات به من دستور داده شد که با شما صحبت نکنم! این را گفت و دستش را از میان دستهای جلال کشید و به سرعت از ما دور شد؛ در حالی که جلال به او می گفت: فرهاد، مواظب باش طرد نشوی؛ چون تماس با ما خطر طرد برای تو دارد! به هوش باش!

 

    از جلال پرسیدم: طرد دیگر چیست؟ او گفت: هیچ، این مدعیان وحدت عالم انسانی هر وقت مصلحت بدانند، حتّی افراد خودی را که تا دیروز با آنان حشر و نشر داشتند، به اندک بهانه ای از داخل جامعه ی خود اخراج می کنند که این نیز یکی دیگر از مظاهر آن تعالیم به اصطلاح جهانی یعنی وحدت عالم انسانس است! شوقی ربانی در باره روابط بهائیان با اینگونه راتدگان اظهار می دارد: با منفصلین روحانی بهائی، سلام و کلام جایز نیست و منفصلین اداری را نباید به مجالس عمومی دعوت کرد.[1] همچنین آمده است: و لکن با نفوس معرِض که اعراضشان ظاهر شده معاشرت و تکلّم و ملاقات جایز نه.[2]

 

    می بینی که پیشوایان بهائی با ایجاد چه حصاری آهنین می کوشند که حتّی با بهائیان دیروز این چنین رفتار نمایند تا به خیال خود، چیزی آنان را از داخل تهدید نکند؛ در عین حال، باز هم با کمال شجاعت با هر که صحبت می کنند می گویند: همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار. سراپرده یگانگی برافراشته شد وحدت عالم انسانی...

 

    هنوز در طول برخوردها و گفتگوهای فراوانی که با اینها داشته ام، نتوانسته ام این تناقض را برای خود حل کنم؛ چرا که حل شدنی نیست و نشان از غیر الهی بودن این مکتب دارد.

 

    بله دوست عزیز، این آقایان نزد افراد غیر مطّلع چنان اظهار فضل می کنند که گوئی سقراط زمانند و بر کرسی درس نشسته؛ اما نزد مسلمانانی که مختصر اطّلاعاتی از معتقدات خود و ایشان دارند، عاجزند و فراری و خائف.

 

    تازه فهمیدم که چرا آن روز، جلال چندین بار در طول سخن به فرهاد می کفت: چون گمان ندارم که در آینده بتوانم این گفتگو را با تو ادامه دهم، همین نشست را غنیمت می دانم و زمام سخن را تا طرح تمامی سوالاتمان در این زمینه رها نمی کنم. راستی که چه پیش بینی جالبی بود و چه درست به واقعیّت پیوست.

 

    در اینجا جلال گفت: آری، آنچه در این مدت تو شاهد آن بودی به واقع ، وصف دو روی یک سکّه است که سخت با هم در تضادند.


    از آن روز به بعد، میان من و جلال، نهال محبّتی تازه ریشه گرفت که برای من بسیار مغتنم بود و بد نیست بدانید حالا هم که مدتها از آن ماجرا می گذرد، فرهاد هر وقت من یا جلال را می بیند، سرش را به سوئی دیگر می کند و راهش را می چرخاند و پای به گریز می گذارد! انگار جلال همانطور که اشاره کردم، به خوبی می دانست که پرورش دهندگان امثال فرهاد چگونه در برابر منطق قوی یک مسلمان آگاه عاجزند و در عین حال، فرهادها عِنان خویش را به دست تشکیلاتی این سان دو چهره داده اند و به رغم آگاهی از ناتوانائی آن در حلّ این مشکلات عقیدتی، همچنان مطیعان بی اراده ی تشکیلات اند. با این همه، خویش را متحرّیان حقیقت می دانند و مخالفان را به سرسختی و تعصّب و تقلید کورکورانه متّهم می دارند!.



[1] - اشراق خاوری، گنجینه حدود و احکام، چاپ ۴، باب ۷۶. متاسفانه از چاپ چهارم به بعد، این مطالب را حذف کرده اند!

 

[2] - مائده آسمانی ۸: ۷۴



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/12/8 ساعت 08:21 توسط بابائی
مطالب بهائیت شناسی را در هر دو کانال ما دنبال کنید.

http://s9.picofile.com/file/8316200776/23.pnghttp://s8.picofile.com/file/8316200418/12.png
ارسال شده در 1396/12/5 ساعت 09:35 توسط بابائی
عبدالبهاء در سفر به غرب، سال 1290 شمسی

http://s8.picofile.com/file/8320381292/%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%A1.jpg


موضوع : تصاویررهبران بهائی , 
ارسال شده در 1396/11/20 ساعت 08:36 توسط بابائی

                                        خیانت بهائیان


    آیه ی دیگری که خواندی قسمت مختصری از آیات سوره ی بقره ی قرآن است. من آن آیه را هم به ضمیمه ی آیه ی جلوتر آن، برایت می خوانم: «و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا، ان الله لا یحب المعتدین. و اقتلوهم حیث ثقفتموهم و اخرجوهم من حیث اخرجوکم و الفتنة اشد من القتل و لا تقاتلوهم عند المسجد الحرام حتی یقاتلوکم فیه فان قاتلوکم فاقتلواهم کذالک جزاء الکافرین». در راه خدا با آنان که به کارزار شما آمده اند، بجنگید؛ اما از حدّ فراتر نروید که خدا متجاوزان را دوست ندارد. آنان را (که به جنگ و کشتن شما آمده اند) در هر جا که یافتیدشان بکشید و آن سان که شما را از دیارتان بیرون کردند، اخراجشان کنید که فتنه به مراتب از کشتار سخت تر است. در مسجد الحرام تا آنها دست به رویتان باز نکرده اند، کارزار مکنید و اگر در آنجا به جنگتان آمدند، شما نیز آنان را بکشید که جزای کافران این چنین است.[1]


     فرهاد عزیز، من مسلّم می دانم که اگر در جلسات درس تبلیغ شما یا جلسات به اصطلاح دعا یا دوره های کلاس های روحی، به این آیه به صورت کامل با توجه به زمینه های قبلی آن خوانده می شد، امروز تو چنین ناآگاهانه سخن نمی گفتی و از این قبیل است تکلیف نوع استدلالی که در اینگونه موارد و موضوعات مشابه، مبلّغان بهائی به شما تعلیم می دهند. از این روست که همه ی تقصیر هم متوجّه تو نیست، بلکه بخش عمده ای به عهده ی آنان است که می کوشند تا شما را به لحاظ فکری، در این جوّ جامد و فضای تیره و تار نگاه دارند و اجازه ی هیچگونه آزاد اندیشی و به قول خودتان، تحرّی حقیقت، البته بطور واقعی را به شما ندهند.


    با خواندن یک آیه ی دیگر از قرآن کریم، تکلیف کلّی کار را (برای تو و همه ی کسانی که با توسّل به این آیات بریده بریده، می خواهند اسلام را آئینی نظامی و خشن معرفّی کنند) روشن می کنم تا بدانید اسلام شریعت معتدل است. نه هوادار تنها مهرورزیدن خالص و بی جهت است و نه به تنهائی در زمینه های قهری قدم برمی دارد؛ بلکه جامع بین مهر و قهر و جلال و جمال است. آیه ی 195 سوره بقره می فرماید: اگر کسی بر شما تاخت، شما نیز چونان او، بر وی بتازید و پروای خدا را پیشه کنید.


    بد نیست که بدانی قرآن کریم در این زمینه پا را فراتر هم نهادهه و فرموده است: مباد که کینه ی قومی شما را بر آن دارد که از مرز عدالت (نسبت به آنها) در گذرید! شما عدل و داد پیشه کنید که این به پارسا بودن نزدیک تر است.[2]


    با شنیدن این توضیحات شیوا، از خوشحالی در پوسن نمی گنجیدم و در دل، بر جلال درود می فرستادم و او را تحسین و دعا می کردم. در همین اندیشه ها بودم که بار دیگر سخن او مرا به خود آورد که گفت: این منطق روشن اسلام است که دقیقاً با علم و عقل و فطرت انسانی منطبق است[3] و اما پیشوایان بهائی می گویند و می نویسند: زنهار از این که نفسی از دیگری انتقام کشد و لو دشمن خونخوار باشد.[4] آنان که فرمان می دهند: به عالم انسانی مهربانی کنید. بیگانگان را مانند آشنا معامله نمائید و اغیار را به مثابه ی یار.[5]


     در متون اعتقادی چنین کسانی، نباید آن عبارات هراسنده وجود داشته باشد؛ آتش برای دشمنان، تحریم ملاقات مخالفان، تلقّی از مخالف همانند جهنم، عذاب حتمی برای منکران و...


     فرهاد جان، این خلاصه ی سخن من است که وحدت عالم انسانی ادعائی تو، با این مطالبی که رهبرانت به دست داده اند اساساً از اصل، قابلیت طرح و بحث و توجیه ندارد؛ به حدّی که دیدیم حتی سر و صدای خود آنان نیز در آمده است؛ زیرا پس از آنکه گفتند: گرگان خونخوار را مانند غزالان خُتَن و خَتا، مشک معطر به مشام رسانید.[6] مجبور شدند بگویند: مثلاً اگر گرگی را رأفت و مهربانی نمائی، این ظلم به گوسفند است.[7]


    شاید دریافتند که آن اندیشه های برخاسته از تفکر صلح کلّ برخلاف فطرت بشری است و زمان آن سپری شده است، بطوری که امروزه هیچگونه کارائی ندارد؛ ضمن آنکه با این عبارات متناقض، پیروان خویش را در میان امواج خروشان و سهمگین جامعه و بروز افکار و اندیشه های نوخاسته سرگردان و رها کرده اند. عجبا که معدودی از اینان (که نزدیک است غرق شوند و یادشان از خاطره ها محو گردد) باز در همان حال هم می گویند: همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار!


     فرهاد عزیز، به این تصور نباشی که قصدم از این سخنان توهین به تو و عقائد توست؛ هرچند به نظرمی رسد تو چنین صراحت لهجه ای را انتظار نداشتی؛ اما به هر حال، غرضم از این مطالب آن بود که به تو دوست عزیز خود توصیه کنم که آزاد فکر باشی و به حق و واقع، در تحرّی حقیقت بکوشی نه اینکه خوب سخن بگوئی؛ اما از عمل به لوازم نهفته در آن کلمات، فرسنگ ها دور بمانی!


     آخر، این چه وحدت عالم انسانی است که پیشوایان شما، حتی در محدوده ی کوچک خانواده ی خویش، نتوانسته اند به آن جامه ی عمل بپوشانند؟! اینان وحدت خانوادگی را نتوانستند حفظ کنند و تو چگونه ایشان را مبتکران وحدت عالم انسانی شان می خوانی؟ مگر میرزا حسینعلی نوری برادر عزیزش صبح ازل را "یا ایّها الحمیر[8]" (یعنی ای الاغ) نخواند؟! مگر همو برادرش را لقب "عجل[9]" (یعنی گوساله) نداد و در موارد زیادی از کتاب بدیع، به او بد نگفت و نارواها نسبت نداد؟ مگر با عزیه خانم خواهر خود، در نیفتاد؟!


    اینها و ده ها موارد دیگر در این زمینه همه و همه نشان دهنده ی بیهودگی و بی پایگی این به اصطلاح تعلیم بهائی است که بهائیان فراوان شعارگونه از آن سخن به میان می آورند. مگر همین عبدالبهاء نبود که با برادرش میرزا محمد علی موسوم به غصن اکبر درگیر شد و به جان هم افتادند و یکدیگر را دزد، ابلیس، مرکز نقض، شیطان ، مرکز نفی و... خواندند و ده ها تعبیر تند دیگر از این دست[10]؟! بعد هم مگر تو از روابط شوقی و اطرافیانش آگاه نیستی؟


    خلاصه... تو (که خود را در زمره ی روشن فکران می شماری) باید بیشتر تحقیق کنی و منصفانه به داوری بنشینی؛ زیرا مردم جامعه ی ما از نسلی که خود به دست خود برای تدارک آینده ای بهتر و روزگاری روشن تر پرورده اند، انتظاراتی دیگر دارند و این کوته فکری ها و کج اندیشی ها درست در خلاف جهت خواسته های منطقی آنان است. در عین حال، باید مرا ببخشی که زیاد صحبت کردم؛ ولی باز هم تکرار می کنم از آنجا که چندان به ادامه یی این مباحث با تو امید نداشتم، کوشیدم که لااقل یکبار هم شده بطور فشرده، یک سری مطالب مورد نظرم را در این زمینه با تو طرح کنم؛ باشد که مفید و مؤثر افتد.


    آرزو دارم همینطور که سریع حرف های مرا نوشتی، بروی و هرچه زودتر، ضمن تماس با افرادی که به قول خودت، آنان را توانمد و شایسته حلّ مشکلات اخیر می دانی، ره آوردی برای من و صدها انثال من (که مشتاقانه در انتظار دریافت پاسخ اینگونه پرسش ها هستیم) بیاوری.


    در این هنگام جلال کتاب هایش را جمع کرد و در کیفش گذاشت. فرهاد هم (که گفتی ساعت ها چنین لحظه ای را انتظار داشت) موقعیت را برای ختم جلسه بسیار مناسب دید و با خوشحالی خلاصی از این ورطه، از جا برخاست و ضمن خداحافظی نه چندان گرم، قرار فردا را گذاشت و به سردی از ما جدا شد. من و جلال هم با یکدیگر خداحافظی کردیم.


     در حالی که یک بار دیگر آنچه را در این نیم روز داغ برایم اتفاق افتاده بود در خاطره ام مرور می کردم، بر آن شدم که موقتاً ان فکرها را متوقف کنم و باز به مصداق: روز از نو، روزی از نو، به سراغ کتاب های درسی ام بروم و خود را آماده ی گذر از امتحانات پایان ترم کنم.



[1] - بقره : 191 - 192

[2] - مائده : 8

[3] - شاید خواننده ی عزیز در اینجا گمان برد که اگر چنین است و اسلام در عین حال، دستوراتی در قلع و قمع تجاوزکاران و نظائر آنان داده است، پس چرا به مطلب مشابهی از بهائیت در گفتگوهای پیشین اعتراض شد؟ باید وجه داشت که قبلاً نیز اشاره کردیم: اگر اسلام وحدت عالم انسانی را مطرح می کند، نه به مفهوم صلح کلّ و جنبه ی رؤیائی آن است تا بگوئیم: واقعیت ها را نادیده گرفته است و از این رو، ضروری است که چنین دستوراتی هم داشته باشد؛ اما بهائیان، با آن همه عبارات نقل شده در صفحات پیشین (که بر اساس آنها به قول خودشان، به اصطلاح پیام آوران صلح کلّ اند) که نباید عباراتی این چنین متناقض با آن حرف های پیشین خود داشته باشند!

[4] - عبدالبهاء، مکاتیب 3: 161 - 162

[5] - همان : 160

[6] - همان

[7] - همان: 212

[8] - بدیع: 174

[9] - اشراق خاوری، مائده آسمانی، 1: 64

[10] - شوقی ربانی، قرن بدیع، ج 3 (مواضع مختلف)



موضوع : گفتگو با بهائیان , 


تعداد صفحات : 20

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |